سلامی به خداحافظی

برداشت اول : رحمت

یادش به خیر از همان روزی که آمدیم و در این شهر زیبا اقامت کردیم و شدیم شهروند افتخاری شهرش، از همان روز اول گفته بود که درها را باز می کند... درهای آسمان را به روی زمین باز کرده بود و "رحمت" بود که می بارید، کافی بود کاسه ظرفیت مان را بر می داشتیم... یادتان هست آن اول ها می گفتیم "بلنده، سخته، اذیت می شیم، ذل گرمای اَمُرداد! دهان ببندی که چه ..."  همین بود که از همان اول درهای رحمت اش را باز کرده بود، رحمت که به کاسه ظرفیت مان می ریخت "عُسرها" ... "یُسر " می شدند برایمان ....

برداشت دوم : مغفرت

یادش به  خیر پایمان به وسط هایش که رسید 

ادامه نوشته

به جان جوادتان...

 http://upcity.ir/images2/43554258125398083955.jpg

بایــــد تـــــو را بـــــه جانِ "جوادت" قــسم دهد

یعنـــی که هشــــتِ زائرتــــان در گـرو نُــه اســت

حضرت یاسمن

http://upcity.ir/images2/23556789077284474177.jpgحضرت یاسمن

دوشیزه رازقی

پر چادر محبتت الهی روی سر ما تا ابد بماند.

 آیه نیلوفری گلستان محمدی

الهی دست ما از دامن کرامتت تا قیامت جدا نشود...

در فرهنگنامه معنوی سادات،

«عین و شین و قاف»،

همان «ع» و «م» و «ه» است.

السلام علیک یا عشق... السلام علیک یا عمه...

آزادگان!!

 http://upcity.ir/images2/71485803301690748253.jpg

بیش از 5 میلیون "آزاده" داریم...

از آن آزاده ها!!

تعداد "آزادگی" هامان هم از مرز یک میلیون گذشته

از آن آزادگی های یواشکی!!

اما برای "آزاد مردانمان"

تنها

300 هزار...

300 هزار موشک مجازی درست کرده ایم...

که بزنیم به قلب دشمن

در این جنگ نرم...

" ما که نبودیم... که ببینیم... که ورودتان به میهن... که چه جشنی به راه انداخت...

اما تا هستیم، نمی گذاریم، یاد و نام تان از قلب آزادمان خارج شود..."

تقویم!!

http://upcity.ir/images2/41775239627701779140.jpg

تقویم روزهام به هم خورده و گم است

بی تو چه فرق می‌کند امروز چندم است؟

(مهدی مردانی)

بار عشق...

 

http://upcity.ir/images2/46008481094452307008.jpg

دارم به بار عشق شما فکر می‌کنمـ

که من چطور یک نفریـ عاشقت شدمـ

 “امیر رضا پدرام یار”

پرباز!!

گاهی اینجا

هر روز

هزاران نفر

مثل پدر مان "آدم"

سقوط می کنیم...

در شهرک آزادی!!

اما نه کسی دنبال علت حادثه است

و نه کسی ممنوع می کند پرواز" اوف" ها را !!!

نه کسی پیام تسلیت می دهد

و نه کسی استعفا...

اینجا

بعضی آدم ها

هر روز پر، باز می کنند

و هر روز سقوط

بی آن که

پرواز کنند...

پایان ماه همیشه آه است...

بگذارید برای یک بار هم که شده از آخرش شروع کنیم. از آن لحظه‌هایی که منتظریم پایانش را اعلام کنند. از آن موقعی که بیست و نه روز شده و زل زده ایم به شبکه‌های تلویزیونی که عیدش را یا بهتر بگویم عیدمان را اعلام کنند. نمی‌دانم  شب آخر روزه داری پارسال یا پارسال‌هایمان یادمان می آید یا نه...؟! همان موقع هایی که دور سفره نشسته‌ایم و زل زده ایم به پنیر و سبزی و خرما و یک استکان چای داغ روی سفره... همان موقعی که آخرین بار "اللّهم لک صُمت..." را می خوانیم. آن لحظه می گویند هرچی از خدا بخواهی بی برو برگرد مستجاب می شود...

جام جهانی، یار دوازدهم و چند داستان دیگر...

اول: جام جهانی شروع شده. خیابان ها شلوغ است. ذهن ها هم... بچه های ایران 2 ساعتی توی ترافیک گیر کرده اند. اعصاب شان به هم ریخته!. شب نیمه شعبان است. جام جهانی شروع شده . جشن یک ماهه ی توپ و تور.  اسم توپ شان را هم برازوکا گذاشته اند. یعنی مردم برزیل ... و مردم برزیل جایی پشت درهای ورزشگاه ها سنگ شوت می کنند سمت پلیس!! و گاز اشک آور می خوردند و باتوم و کتک... توپ قشنگ و باکلاسی هم هست انصافاً!! می گویند 6 پنل مخصوص دارد جوری که کروی بودن و وزن خودش را موقع شوت زدن از دست نمی دهد، تازه در چند رنگ مختلف هم درست کرده اند که خدای نکرده برای بازیکنان تکراری نشود!!... این طرف تر اما جایی توی آسیا ...

پور رشید حسین (ع)

حضرت امام خمينی (قدس سره) در درس اخلاقشان فرمودند: تمام مدايح و گفتار اهل بيت (عليهم السلام) خصوصاً حضرت اباعبدالله (عليه السلام) در مورد حضرت علی اکبر (عليه السلام) حاکی از اين است که اگر علی اکبر (عليه السلام) در کربلا به شهادت نمی رسيد، خود، امام « مفترض الطاعه » می بود. (يعنی امامی که اطاعت او واجب است) . در اين مختصر بهتر است به يک نمونه از کرامات ايشان بپردازيم:
فردی به نام حاج عبدعون، برادرش را که به مرض سختی دچار شده بود نزد حافظ الصحه، يکی از سه پزشک معروف کربلا مي برد. پس از چند ماه معالجه سودی نمی کند و هر روز حال او بدتر می شود عبدعون نزد پزشک می رود و سخنان زشتی به او می گويد و خطاب می کند که:اسمت خيلی بزرگ است ولی از معالجه تو سودی نديديم. بعد بدون خداحافظی می رود. ولی بر خلاف انتظار از آن روز به بعد حال برادرش بهتر می شود و يک دفعه شفا می يابد. نزد حافظ الصحه می رود و عذر خواهی می کند.
طبيب می گويد: بنشين تا برايت بگويم. من بعد از سخنان تو خيلی دل شکسته شدم. ظهر، هنگام ادای نماز به حضرت علی اکبر (عليه السلام) متوسل شدم و عرض کردم ای نور چشم حسين (عليه السلام) تو را به حق پدرت قسم می دهم که شفای اين مريض را از خدا بخواه. ديدی چگونه به من توهين کرد؟ بسيار گريه کردم. همان شب در خواب خدمت آقا علی اکبر (عليه السلام) شرف ياب شدم عرض ادب کردم و همان مطلب را تکرار کردم. فرمودند: من شفای آن مريض را از خدا خواستم و از هاتفی شنيدم که « اين مريض مردنی است و تا نه روز ديگر ميميرد ولی به برکت دعا و شفاعت شما خدا با شفای او سی سال به عمرش افزوده است و از همين ساعت او را شفا داديم.» آن مرد سی سال ديگر عمر کرد و در هفتاد سالگی در گذشت. وصيت کرد پيکرش را پايين پای حضرت علی اکبر (عليه السلام) دفن کنند.
منبع:کتاب «خورشيد جوانان»

پ .ن : میلادش بر همه جوان ها ی دیروز و امروز و فردا مبارکا باشه...

لبخند خدا...

عاشق باشی و با عشق ات، عشق همیشگی ات ، دست در دست هم، چهار راه قیام را بالا بروی !! باران هم که ببارد، دیگر مطمئن می شوی کسی آن بالا، با رحمتش ، می خواهد بغلت کند... می خواهد دستِ تو و عشقت را بگیرد و بعد... درست همان زمانی که زیر باران داد می زنی که " خدایا ممنونتم از این خوشبختی..." درست همان زمان می بینی ستارکی آن بالا چشمک می زند... و بعد لبخند می زنی... و عشق ات لبخند... و باران لبخند... و خدا لبخند...

عاشق باشی و دست در دست عشق ات؛ ...

لیلا...

 هوای اینجا سخاوت ندارد دیگر. آسمان اینجا چند وقتی است که دیگر حال و حوصله زمین را ندارد. نمی بارد. صدای نشستن هواپیمایی می رسد. به گوش می رسد. و"آدم" هایی که لحظاتی آسمان را تجربه کرده اند، باز زمینی می شوند. و دوباره تکرار می شود قصه ی سقوط... قصه ی هبوط... و من آهنگ را در گوشم Play می کنم. راه می روم. مازیار می خواند، "لیلا" را ... که شاید ....
ادامه نوشته

امام رونق انسان در آسمان ها بود...

اول: محمّد امتحان زبان دارد. زبان انگلیسی. عادت کرده است به بلند خوانی .  بلند بلند می خواند. Unemployment: بیکاری ... Education  : سیستم آموزشی ... و من ناخودآگاه فکرم به سمت سیستم آموزشی ای می رود که متخصص تحویل جامعه می دهد، متخصصان بیکار...

محمّد همچنان ادامه می دهد... Poverty: فقیر شدن ... In developing: در حال توسعه ...  محمّد امتحان دارد. امتحان زبان...

دوم: این روزها که عیارمان در ترم  اول سال تحصیلی با این آزمون ها و امتحان ها به دست می آید   متنهی می شوند به نیمه های بهمن....

ادامه نوشته

سر به مُهر...


http://8pic.ir/images/50693460543544739041.jpg

برداشت اول:

عکس را برای چندمین بار نگاه می‌کنم. عکس هم مرا! اولین بار همین چند وقت پیش یکی از گزارش‌های خبری نشانش داد. خبرش اما خیلی کوتاه بود برای «یادگرفتن»مان.

«google»و «yahoo» و «msn» و بقیه را زیر و رو کردم تا پیدایش شد. توی هیچ صفحه فیس بوکی هم نیست و لایکی هم نخورده، اما توی دل‌ها چرا، لایک خورش مَلَس است! پسرک

ادامه نوشته

کینه دارند...

می‌خواهند مسجدتان را خراب کنند؛ سید! همانی که هزار و چهارصد و سی و چهار سال قبل ساخته بودید. همانی که دیوارهایش را گِل زده بودید و کَفَش ریگ سیاه بود و سقفش برگ نخل. حالا می‌خواهند خرابش کنند سید. همان‌هایی که می‌خواهند به خیالشان بزرگترین مسجد جهان را بسازند، با گنجایش یک و نیم میلیون نفر یک و نیم میلیون شیاد مسلمان!-  و هزینه‌ای 6 میلیارد دلاری، قیمت دلارهایش را نمی‌دانم اما. همان‌هایی که می‌خواهند محل جنگ جمل را پارکینگ ماشین‌ها کنند. همان ها می‌خواهند مسجدتان را خراب کنند سید. شنیده‌ایم که احتمالاً به بقیع هم برسند. سازمان‌های جهانی هم که قربان‌شان بروم ترجیح می‌دهند در این اوضاع سر به سر بزرگ‌ترین تولید کننده نفت جهان نگذارند!

...محمّد» می‌خواند. عادت کرده است به بلند خوانی. امتحان

ادامه نوشته

شبي سرد است، بدين قصه اش از او ياد كنيد...[1]


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

اول: شب يلدا باشد و از پشت پنجره بخارگرفته اتاق زل زده باشي به سياهي شب، شب يلدا باشد و نگاهت گره خورده باشد به ستاره اي كه ديگر چشمك نمي زند. به تاريكي اي كه همه جا را گرفته ... ديده ايد بعضي شب ها آسمان جورِ هولناكي مي شود ، همان وقت هايي كه "ماهتاب" ندارد را مي گويم. ديده ايد وقتي همان نور كم هم نتابد چه مي شود، چه موجود عجيبي مي شود اين شب... "راز" آن تاريكي هايش را در دلش مي ريزد  و تو ترس برت مي دارد كه نكند همه را يكجا برملا كند... همه آن "سَر" ها و  "سِرّ" هايي كه فقط خود شب مي داند و "ماهِ" آن شب ...

دوم: شب يلدا است و تو هم ...

ادامه نوشته

ایستادن به انتظار

هوا سرد شده است. باران نمی بارد. برف هم... فقط سرد است و خشک. باد می آید و درخت هایی که سایه های لخت شان تن آسمان را رگ به رگ کرده است! ... تن آدم ها را هم... هوا خشک شده است... "آسمانـ تعطیلـ"... باد می آید و رقص برگ های رنگ و رفته ی درخت ها ... "باغـ بی برگیـ  پاییـز"... هوا سرد شده است، آدم ها همـ ...

دمای آدم ها اینجا به صفر رسیده است. به انجماد شاید... دمای آدم ها اینجا درست همسان دمای میله ی سرد اتوبوس خط فردوگاه است، و خط آرامستانـ ... دمای هوای آدم ها این روزها رسیده است به دمای همان صندلی رنگ و رفته ی ایستگاه ولیعصر (عج)... صندلیِ رنگ و رفته ای که مادرپیری آرام رویش نشسته و ذکری زیر لب دارد... و جوانکی آرام ایستاده است به "انتظار" ... انتظار "خط"ـی که سر وقت می آید...

 دمای هوای آدم های این شهر شاید سرد و خشک شده باشد و ابرهای سیاه بی باران هوایش را گرفته باشند ... اما همگی جایی میان دل مشغولی های سرد روزمره، "خورشید"ی پشت ابرهای تیره شان دارند که می دانند به انتظار مردهای منتظر "ایستادهـ"  است...

اللّهمـ عجّلـ لولیکـ الفرجـ ...

همراه آخر...

جمعه باشد و خلوتی خیابان ها و پاییز "باغ بی برگی" را روی آسفالت ها ریخته باشد؛ قدم زدن آرامت می کند . به قول خسروی عزیز در خانه سبز "مردها وقتی راه می روند، بهتر فکر می کنن" و می خواهی کمی خوب راه بروی... و راه خوب را هم بروی... و فکر کنی... پیاده روی می کنی... نزدیک اذان است .حاج آقایی از خودپرداز بانکی پول برداشت می کند. و تو "بد" برداشت می کنی!!. کمی "طول" می کشد. شاید "رمز" اش را اشتباه وارد کرده. " حی علی الفلاح" را هم صدا می زند موذن... بدون هیچ "برداشت"ـی می رود. می رود برداشت کند "فلاح" ها را، شاید...

ادامه نوشته

تشنگی...

تشنه شده ام. هرچند که هنوز چند ساعتی از باران پاییزی پایتخت نگذشته باشد؛ اما من تشنه شده ام؛ خیلی... از بیمارستان شریعتی خودم را به انقلاب می رسانم.باید به ترمینال بروم؛ به تهران پارس.

مثل همیشه بی آر تی شلوغ است و  مثل همیشه سرپا می نشینم!! دو مردِ شیک پوش هم سوار می شوند. یکی شان کیف چرمی گران قیمتش را زیر بغلش زده و در دستِ دیگرش یک بطری آب معدنی دارد؛ نصفش را خورده... و من  تشنه شده ام؛ خیلی...

پسرِ جوان بغل دستی با موبایلش وَر می رود. من هم ...

ادامه نوشته

خدا خانه دارد...


تلویزیون نشانتان می دهد. تلویزیون حجم عظیم سنگی را که ابراهیم- دوست خدا- با اسماعیل ذبيح الله - بنایش نهاد و شد خانه ی "شما" نشان می دهد. از آن روزها خیلی می گذرد؛ 1892 قبل از میلاد مسیح (ع). 4 هزار سال می گذرد از تولد  خانه ی سنگی  ساده تان. خانه سنگی که نه ...
ادامه نوشته