بسه دیگه...برگرد!!!!

چقدر غم بابا دیگه بسه....!

چقدر غصه گذشته ها روخوردن یا در تب و تاب آینده بودن!

امروزمون چی میشه پس؟!!

یه زندگی راکد درست کردی واسه خودت یه حصارم کشیدی دورت!!!

اه!!!!!!از خودت بدت نمیاد؟میخوای بدبختیاتو دیگران ببینن و دلشون واست بسوزه؟؟

یعنی در همین حدی واقعا"؟؟؟!!!!

اگه احساس می کنی حقت نبوده بلند شو واسه حقت بجنگ.نمی گم عربده بکش و همه دنیا رو خبر کن چون فقط از خودت ضعف نشون می دی..!

برو دنبال یه زندگی جدید .از نو شروع کن ..توی هر مرحله ای از زندگی هستی.

به خدا هیچ وقت دیر نیست.خواستن توانستنه..حداقل خودت از خودت راضی باش بقیه خیلی اهمیت ندارن.

اینو دارم به تو میگم! به تویی که فقط گلایه داری از زمین و زمان..

پاشو ....اراده کن باور کن کی تونی!!!


یک نفر می آد که من منتظر دیدنش ام

یک نفر می آد که من تشنه ی بوییدنش ام

خالی ی سفره مون و پر از شقایق می کنه

واسه موج های سیا، دست ها رو قایق می کنه

مث یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده




آتش بازی و رقص نور های رنگی نخواهند توانست تو را به شادی واقعی برسانند.

جشن واقعی باید از زندگی تو ودر دنیای تو به وجود آید.زندگی جشنی پیوسته است ،فستیوالی آکنده از نور های رنگی در تمام روزهای زندگی....


با عرض پوزش از دوستانی که کامنت نذاشتن و من مجبورم وبلاگشونو جذف کنم...

دوستای خوبم ما اینجا توی این فضای مجازی میایم که با هم ارتباط داشته باشیم و دانسته هامونو ارتقا بدیم به حرفا و درد دلای هم گوش بدیم و اگه از دستمون بر بیاد به هم کمک کنیم..

من تصمیم دارم فضای وبلاگمو یه تغییراتی بدم و بیشتر مایلم با دوستایی در ارتباط باشم که اونام همین اهدافو دارن.

اگه کسی نظری داره من با کمال میل پذیرا هستم..

فعلا" روزتون خوش..!

تنهایی مان کمی خیابان کم داشت

یک کوچه و یک بوسه ی پنهان کم داشت

من شانه به شانه ی تو راه افتادم

این منظره چند قطره باران کم داشت!

برگرفته از وبلاگ:هزار اسم قسم خورده-مهدی فرجی

سلام دوستان..

میخواستم یه تغییراتی توی وبلاگم بدم  گفتم قبلش بهتون خبر بدم.

می دونین که من 2 ماهی نبودم و ازتون می خوام اگه هنوزم وبلاگ منو توی پیونداتون دارین کامنت بذارین که من وبلاگتونو از توی لیستم پاک نکنم..

مرسی ..

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد


امروز داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که آدم می تونست آینده رو ببینه!یا حداقل می تونست یه بار توی زندگیش زمانو به عقب برگردونه...

اون موقع شاید سرنوشتش یه چیز دیگه بود.شاید خیلی کارا رو نمیکرد یا یه تصمیمات دیگه می گرفت!

اما خوب این یه آرزوی محاله و امکانش نیست و بهتره که آدم افسوس گذشته رو نخوره و حداقل توی زمان حال درست فکر کنه و درست تصمیم بگیره..

اما یه چیزی ! آیا تصمیمی که فقط برطبق منطق گرفته می شه درسته؟من اینجوری فکر نمی کنم.من فکر می کنم هم منطق هم احساس باید با هم عمل کنن وگرنه یه جایی بازم دچار همون افسوسها میشیم..

نظر شما چیه؟..

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب


بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب...!!

در آسمان آبي نيست جز من تكه ابر كوچك

 ابري

 

در آسمان زيباي روزگار باز اين منم كه راه گم كرده ام

 

باز سرگشته و حيرانم از اين واقعه

 

سالهاست كه ازپي اين باد و آن باد رفته ام

 اما هنوز اين تكه ابر راه گم كرده باقيست

من نمي دانم تا كدامين روز روزگارم اينگونه خواهد بود

ماندن تكه ابر در آسمان زيباي آبي

ز خود شرم دارم زيرا وجودم آسمان زيبا را لكه دار كرده

ز خود بيزارم كه قدرت ريزش اشكهايم را هم ندارم

 

تا كدامين روز روزگارم اينگونه خواهد بود

 

تا كدامين روز؟؟؟؟؟