يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

  ... خواب دیدم بابا یک انگشتری نقره‌ی بزرگ ـ خیلی بزرگ ـ به من هدیه داد. انگشتری با نگین درشت و دورنگ و به قدری پهن و بزرگ که مجبور شدم آن را به انگشت میانه بکنم و باز در ادمه‌ی همین خواب، انگشتری نقره‌ی حرز جوادم را که بیست‌سالی در دست داشتم و چند سال پیش گمش کرده بودم، در کیفم پیدا کردم!

   می‌گویند اگر خواب ببینی از متوفا هدیه می‌گیری، بسیار خوش‌یمن است و به‌خصوص اگر این هدیه، انگشتری نقره باشد.

   اگر خواب، خوش باشد، همان‌ بهتر که بیدار نشوی و رویای شیرینت تا ابد ادامه داشته باشد.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:55 | لینک  | 

ان‌شاءالله از این به بعد این خانه‌ی قدیمی پررونق‌تر حواهد شد و بخشی از مطالب هم که از جنس دیگری است در ابنستاگرام بارگذاری خواهند شد. https://www.instagram.com/hrdadashii

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:33 | لینک  | 

   من يكي خيلي زورم مي‌آيد جمعه‌ها و روزهاي تعطيل سر كار باشم، اما شغل روزنامه‌نگاري اين‌طوري است. هر شب تا 11 ـ 12 و حتي يك نيمه‌شب سركاريم. سردبيرمان هميشه مي‌گويد «روزنامه‌نگاري يعني زن طلاق، بچه پرورشگاه!» حالا امروز آخرين روز حضور من در اين روزنامه است. همين الان داريم صفحه‌ها را كنترل مي‌كنيم. اما اگر خدا بخواهد از فردا مي‌روم سر كار جديدم. خانه‌به‌دوشي براي يك لقمه نان بخور نمير.

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 19:40 | لینک  | 

 این داستان در مجله‌ی انتظار نوجوان اردیبهشت 95 منتشر شده

انفجار بمب در خانه‌ی بابابزرگ!

  

روز تولد حضرت علی(ع) روز پدر، همه جمع شده بودیم خانه‌ی بابابزرگ، بگو و بخند. هر کس چیزی می‌گفت. زن‌دایی ‌گفت: «سالی یک‌بار مردها برایمان هدیه می‌گیرند، به یک ماه نشده باید هدیه‌هایشان را پس بدهیم! بیا آقا، این هدیه‌ی من.»

دایی هدیه را باز نکرده، گفت: «بله روز زن به شما خانم‌ها کفش و چادر هدیه می‌دهیم، سه‌هفته بعدش روز مرد جوراب از شما می‌گیریم؛ واقعاً خسته نباشید!»

بعد جعبه‌ی کادوپیچی شده را سبک، سنگین کرد و گفت: «عجب جوراب سنگینی!»

کادو را باز کرد، یک ادکلن توی یک جعبه‌ی شیک و خوشگل بود. همه هورا کشیدند و دست زدند.

بعد نوبت زن‌عمو بود که هدیه‌ی عمو را بدهد، اما قبلش مثل زن‌دایی لُغُز خواند که: «آقا، هرچی گشتم جوراب اندازه‌ی شما پیدا نکردم، مجبوری عرق‌گیر برایتان گرفتم، گران‌تر بود، اما جهنم ضرر!» و کادو را به عموعلی داد.

 عمو کادو را باز کرد. یک بلوز خوش‌رنگ  داخل کادو بود. دوباره دست و جیغ و هورا.

مامان هم برای بابا یک کیف دستی گرفته بود و بابا گفت: «احسن‌الله! به این می‌گویند یک همسر واقعی. یک‌بار پشت ویترین مغازه چشمم به این کیف افتاده بود، این خانم حواسش بوده که این کیف چشمم را گرفته و برایم خریده.»

خلاصه داشتیم خوش می‌گذراندیم و همه هماهنگ کرده بودند که شگفتانه‌ی مراسم، هدیه دادن دسته‌جمعی به بابابزرگ باشد. با یک اشاره‌ی عمه رفتیم و هدیه‌هایمان را آوردیم، ریختیم سر بابابزرگ، دست و صورت و پیشانی‌اش را بوس‌باران کردیم، تبریک گفتیم و هدیه‌هایمان را دادیم. بلوز، شلوار، ساعت، بیلچه‌ی باغبانی که بابابزرگ خیلی به آن احتیاج داشت و...

بابابزرگ از خوشحالی اشک در چشمش جمع شده بود. هرکس چیزی می‌گفت و مزه می‌پراند. خلاصه چند دقیقه‌ای شلوغ‌کاری کردیم و کم کم برگشتیم سر جایمان.

    بابابزرگ به من اشاره کرد و گفت: «جانِ بابا، از سر تاقچه قرآن را بیاور.»

   یک‌دفعه بمب شادی دیگری در خانه‌ی کوچک بابابزرگ منفجر شد. همه هورا کشیدیم و دست زدیم. می‌دانستیم چه اتفاقی قرار است بیفتد. بابابزرگ قرآن را از من گرفت، آن را بوسید، روی چشمش گذاشت و لای آن را باز کرد. همه با هم صلوات فرستادیم. بابابزرگ بسم‌الله گفت، سوره‌ی «هل اتی»* را باز کرد و خواند «...دوستان خدا کسانی هستند که به عهد خود وفا می‌کنند و به فقیر و یتیم و اسیر روزی می‌دهند و می‌گویند به‌خاطر خدا این کار را کردیم و از شما پاداش نمی‌خواهیم.»

بعد هم گفت: «الحمدلله همه ماجرای این آیات را می‌دانید، امام‌حسن و امام‌حسین علیهم‌السلام مریض بودند، حضرت علی و حضرت فاطمه علیهم‌السلام نذر کردند بچه‌هایشان که خوب شدند سه روز روزه بگیرند. بچه‌ها خوب شدند و این دو بزرگوار سه روز پشت سر هم روزه گرفتند اما هر سه روز موقع افطار نیازمندی آمد در خانه ـ فقیر و یتیم و اسیر ـ و این دو عزیز غذای خود را به آن‌ها دادند و با آب خالی روزه‌‌شان را باز کردند... .»

   همه ساکت بودیم و گوش می‌دادیم انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه‌ی پیش خانه را روی سرمان گذاشته بودیم. بابابزرگ ادامه داد: «همین الان از هرکس بپرسی منظور خدا از «دوستان خدا» در این سوره به کیست، همه می‌گویند حضرت علی(ع) و همسرشان حضرت فاطمه(س) اما حیف... همه می‌دانیم اما فراموش می‌کنیم. این را گفتم که حق این روز عزیز که تولد حضرت علی(ع) است ادا شود. اما دست شما درد نکند که برای مردها هدیه گرفتید و مرا هم شرمنده کردید. هدیه‌هایتان با ارزش بود ولی دیروز این آقامحسن همسایه‌ی بغلی آمده بود برای درددل. می‌گفت حاج‌حسین، فردا روز پدر است، بچه‌ها و نوه‌هایت می‌آیند برای تبریک و دست‌بوسی. خانه‌ات را روی سرشان می‌گذارند. خوش به حالت، خدا چه لطف بزرگی بهت کرده. این بزرگ‌ترین نعمت و هدیه برای توست؛ اما من، بچه‌ها و نوه‌هایم همه راهشان دور است و همین سالی یک‌بار هم نمی‌توانند بیایند و به پدر پیرشان سر بزنند.»

   صدا از هیچ‌کس در نمی‌آمد. بابابزرگ سکوت ما را که دید لبخند زد و گفت: «ببخشید، مثلاً امروز عید است، با این حرف‌هایم ناراحت‌تان کردم، فقط خواستم بگویم ما آدم‌ها گاهی قدر نعمت‌های خدا را نمی‌دانیم اما کسی که از بیرون به زندگی‌مان نگاه می‌کند می‌فهمد که چه نعمت‌هایی داریم و قدرش را نمی‌دانیم.»

    عموعلی گفت: «اتفاقاً ما قدر نعمت‌های خدا را می‌دانیم و مخلص شما هم هستیم.»

    بابابزرگ گفت: «قند و عسل، شیرین‌زبانی بس است، بیایید عیدی‌هایتان را بگیرید.»

    همه به نوبت جلو رفتیم و اسکناس‌های تانشده را از بابابزرگ‌مان گرفتیم، بعد به پیشنهاد بابا جعبه‌ای شیرینی گرفتیم و رفتیم دیدن آقامحسن، همسایه‌ی بابابزرگ.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 سوره‌ی مبارکه‌ی «دهر» معروف به «هل اتی» و «انسان» آیات 7 تا 9          

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:36 | لینک  | 

جوشش درونی عامل نویسندگی است/ کتاب غذای روح است

حوزه ادبیات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ حمیدرضا داداشی متولد تهران از سال‌های ابتدایی دهه 70 همزمان با نویسندگی در نشریات کودک و نوجوان و ویراستاری کتاب‌های علمی و داستانی خود، به نگارش داستان مشغول بوده است. «عزیز خانم»، «پشت دیوار مدرسه» و «سر خیابان منتظر باشید» از آثار تالیفی داداشی است.

در ادامه گفتگوی ما با این نویسنده را می‌خوانید:

*آقای داداشی در ابتدا برایمان بگویید، نوشتن را از چه سالی و با چه مجموعه‌ای شروع کردید؟

من نوشتن را از سال 70 شروع کردم که در آن زمان در مجلات منتشر می‌شد. اما اولین مجموعه‌ام با نام «عزیز خانم» در سال 75 چاپ شد که جایزه آن سال از حوزه هنری را به خود اختصاص داد. پس از آن به طور مجدد در برخی مجلات با موضوع کودک و نوجوان و بزرگسال می‌نوشتم و حتی در کنار آن خبرنگاری هم می‌کردم. این کار به طور متفاوت ادامه داشت تا اینکه در سال 88 یک رمان دیگر با عنوان «پشت دیوار مدرسه» از سوی نشر عروج به چاپ رسید و یک سال بعد برنده رمان برگزیده جشنواره سلام بچه‌ها شد.

*چرا حوزه کودک و نوجوان را انتخاب کردید؟

گویی خود انسان تعیین کننده نیست و حسی ناشناخته یا یک دست نامرئی مرا به این سمت برد. شاید به این دلیل که روحیه من به کودک و نوجوان نزدیک است. البته من برای بزرگسال هم می‌نویسم اما آنچه که موجب می‌شود راحت‌تر بنویسم، حس جوششی است که درون من وجود دارد.

*تفاوت کار در حوزه کودک و نوجوان با دیگر حوزه‌ها در چیست؟

همانطور که دغدغه کودکان نسبت به بزرگترها ساده‌تر است، پرداختن به سوژه‌های آن‌ها نیز ساده‌تر است. با این تفاوت که وقتی به کار کودک و نوجوان می‌رسیم، باید نکته‌های آموزشی و تاثیرگذار مثبت و منفی را در نظر بگیریم. زیرا قصه‌ها به طور غیرمستقیم پیامی را انتقال می‌دهند که باید متوجه آن باشیم.

*از نظر شما کودک امروز ما چقدر به کتاب نیاز دارد؟

این سوال مثل این است که بگوییم انسان چقدر غذا نیاز دارد. همان طور که جسم انسان به غذا نیاز دارد، روح انسان نیز به تغذیه احتیاج دارد. از طرفی روح انسان تنوع‌طلب است. راه برطرف کردن یکی از این تنوع‌طلبی‌ها کتاب است؛ زیرا زندگی انسان را از یکنواختی خارج می‌کند.

*نیاز امروز کودک و نوجوان در درجه اول چیست؟

هر چیزی که موجب رشد انسان شود یک نیاز است؛ اما متاسفانه برخی از این نیازها اشتباه برداشت می‌شوند. مثلا به محض اینکه قیمت کتاب افزایش می‌یابد، والدین دیگر برای کودکان خود کتاب نمی‌خرند اما وقتی موقع خرید تبلت یک میلیون تومانی می‌شود، اعتراضی به گرانی آن ندارند.

* شما در حوزه ادبیات مذهبی و دینی هم قلم زدید. از این اتفاق برای ما بگویید.

در هر کسی جوششی وجود دارد. برخی دوست دارند در زمینه علمی- تخیلی و دفاع مقدس و ... بنویسند و این بستگی به خود آنها دارد. از سوی دیگر این مساله به تربیت خانوادگی و تاثیرات زیادی که انسان از جامعه می‌گیرد، بستگی دارد. وقتی این پیشنهاد به من شد، احساس کردم باید آن را بنویسم.

*یعنی اولین اثر شما در این زمینه سفارشی بود؟

این طور بود ولی پس از آن سراغ حوزه کودک و نوجوان رفتم و کودکان همواره از من می‌خواستند تا از قصه‌های پیامبران و زندگی آن‌ها برایشان بگویم. اما بعدها احساس کردم، مسیر کتاب داشت به سمت دیگری می‌رفت و اگر هم کوششی باشد، جوششی وجود ندارد.

*خودتان را در کدام حوزه موفق‌تر می‌دانید؟

به دلیل اینکه روحیه‌ام به گروه کودک و نوجوان نزدیک‌تر است، این حوزه را بیشتر دوست دارم اما گاهی نیاز است در حوزه‌های دیگری از جمله دفاع مقدس و مذهب هم بنویسم. اما چند سال است یک رمان می‌نویسم و دوست دارم، اگر قرار است شناخته شوم از طریق این رمان باشد.

*تعریف شما از اهل قلم چیست؟

نویسنده کسی است که به ندای قلبش گوش می‌دهد.

*در حال حاضر کتابی در دست چاپ دارید؟

بله؛ یک سفرنامه حج که برای چاپ آماده است ولی ناشری برای آن در نظر نگرفته‌ام.

لینک مصاحبه

 
نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:55 | لینک  | 

 آقا كوچولو!

حميدرضا داداشي ـ متولد 1350 تهران، محله‌ي 17شهريور، نويسنده و روزنامه‌نگار

   همه‌ي دوستان از «كيهان‌بچه‌ها»يي نوشتند كه اين‌روزها 60ساله مي‌شود؛ اما من مي‌خواهم از 63ساله‌اي بنويسم  كه 30 سال همراه كيهان‌بچه‌ها بود و پا به پايش آمد تا 60 ساله شود.

دوست نويسنده‌اي سال‌ها قبل مي‌گفت: «كيهان‌بچه‌ها» همه را بزرگ كرد اما خودش هنوز «بچه» مانده است؛ اما من مي‌خواهم بگويم «كيهان‌بچه‌ها» بابابزرگي است كه كودك درونش همچنان زنده است؛ مثل همان 63ساله‌اي كه «اميرخان» كيهان‌بچه‌ها بود ولي كودك درونش زنده مانده بود؛ كه اگر اين‌گونه نبود، اين‌قدر در ميان دوستانش محبوب و ماندگار نبود.

   و بعد... فكر مي‌كنم به راز ماندگاري و محبوبيت اين پيرمرد 60ساله و آن بابابزرگ 63 ساله. راستي! چه ارتباطي است ميان راز محبوبيت و ماندگاري اين دو؟

   «كيهان‌بچه‌ها»يي كه ما را بزرگ كرد آن‌قدر دوست‌داشتني بود كه در طول هفته براي آمدنش روزشماري مي‌كرديم و سه‌شنبه كه از راه مي‌رسيد، دغدغه‌ي ديگري نداشتيم جز اين كه به روزنامه‌فروشي روبه‌روي مدرسه برويم و ده ريال پول توجيبي را كه از چند روز قبل كنار گذاشته بوديم بدهيم و يك نسخه «كيهان‌بچه‌ها» بخريم. من و قاسم، دوست و همكلاس و همسايه بوديم. پولمان نمي‌رسيد كه دو نسخه كيهان‌بچه‌ها بخريم؛ براي همين گاهي نوبتي مجله مي‌خريديم و نوبتي آن را مي‌خوانديم. اما قبل از آن، توي راه از دكه‌ي روزنامه‌فروشي تا خانه، كيهان‌بچه‌هاي عزيزمان را ورق مي‌زديم تا ببينيم كميك‌استريپ «حس كچل» سرجايش هست يا نه.  داستان خارجي‌ و ايراني‌اش از كيست؟ عكس فوتبالي از تيم موردعلاقه‌مان چاپ كرده يا نه. مجله دست هركس كه بود، چيزهاي جالبي در آن كشف مي‌كرد و ديگري را در جريان مي‌گذاشت. يك بار قاسم آمد دم درِ خانه و صدايم كرد كه: «حميد، لطيفه‌ات چاپ شده!» من و قاسم لطيفه‌اي براي كيهان‌بچه‌ها فرستاده بوديم. حالا لطيفه‌ي مرا چاپ كرده بودند ولي لطيفه‌ي قاسم چاپ نشده بود. هفته‌هاي بعد هم لطيفه‌ي قاسم را چاپ نكردند. آن‌روزها اگرچه از چاپ‌شدن لطيفه‌ام خوشحال بودم؛ اما از اين‌كه لطيفه‌ي قاسم چاپ نشده بود، دلخور بوديم. ولي بعدها كه بزرگ‌تر شديم به كيهان‌بچه‌ها حق داديم كه بعضي از مطالب را چاپ نكند. لطيفه‌ي قاسم ممكن بود باعث رنجش بچه‌هايي شود كه نقص عضو داشته باشند.

   به هرحال بعد از چاپ‌شدن لطيفه‌ام در كيهان‌بچه‌ها انگيزه‌ام براي نوشتن بيش‌تر و بيش‌تر شد. به بهانه‌هاي مختلف دست به قلم مي‌شدم و براي مجله‌ي محبوبم مي‌نوشتم. گاهي گلايه مي‌كردم كه چرا كمتر داستان چاپ مي‌كنيد، گاهي درباره‌ي مطالب مجله نظر مي‌دادم و گاهي گلايه مي‌كردم كه چرا مجله گران شده. گاهي پولم نمي‌رسيد كه مجله‌ي محبوبم را بخرم و حسرت داستان‌هاي دنباله‌دار و كميكش به دلم مي‌ماند. تا اين‌كه يك‌بار به‌طور تصادفي در نزديكي خانه‌ي مادربزرگ مغازه‌اي را پيدا كردم كه مجله‌هاي تاريخ‌گذشته كيهان‌بچه‌ها را به نصف قيمت مي‌فروخت. صاحب مغازه پيرمرد كوتاه‌قدي بود كه به او «آقاكوچولو» مي‌گفتند و او هم از اين‌كه «آقاكوچولو» صدايش بزنند ناراحت نمي‌شد. در بساط آقاكوچولو كيهان‌بچه‌هايي پيدا مي‌شد كه چندهفته از انتشارشان گذشته بود و من خوشحال بودم كه با فاصله‌ي دو، سه هفته مي‌توانم پي‌گير داستان‌هاي دنباله‌دار كيهان‌بچه‌ها باشم.

   روزهاي كودكي مثل برق و باد گذشت و من به عنوان نويسنده و روزنامه‌نگار حوزه‌ي كودك و نوجوان پايم به مطبوعات باز شد و بر حسب اتفاق مدتي عضو شوراي داستان كيهان‌بچه‌ها بودم. در اين توفيق اجباري از نزديك با مرد مهرباني آشنا شدم كه به او «اميرخان» مي‌گفتند؛ اما بر خلاف اسم و لقبش و برخلاف بعضي از هم‌رده‌‌هايش نه «امير» بود و نه «خان» او «اميرحسين فردي» بود؛ يك انسان بزرگوار، خاكي، دوست‌داشتني، كم‌حرف و كم‌توقع. اميرحسين فردي 30 سال دست «كيهان‌بچه‌ها»ي ما را گرفت و مواظب بود كه زمين نخورد چون مي‌دانست صدها‌هزار «دل» نگران اين بچه‌‌اند و هزاران «چشم» دلشوره‌ي زمين‌خوردنش را دارند، چرا كه ده‌ها مجله‌ي نوجوانانه در جواني و كودكي و حتي خردسالي زمين خوردند و ديگر بلند نشدند. يا اين‌كه راه را به اشتباه رفتند. اما «اميرحسين فردي» نگذاشت اين اتفاق براي «آقاكوچولو»ي دوست‌داشتني ما بيفتد. اين كار را وظيفه‌ي خود مي‌دانست، با كاستي‌ها و كمبودهايش مي‌ساخت و توقعي هم از كسي نداشت؛ در صورتي كه هركس در جايگاه اميرحسين فردي بود، به كمتر از مديريت فلان مجموعه‌ي فرهنگي يا مديركلي فلان وزارتخانه راضي نمي‌شد؛ اما در همين شغل نويسندگي و روزنامه‌‌نگاري بسيار ديده‌ام آدم‌هايي كه از راه نرسيده باد مديريت به سرشان مي‌افتد و به كمتر از «استاد» و «آقاي رييس» و... راضي نمي‌شوند.  

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 این یادداشت در شماره پنجم اسفندماه کیهان‌بچه‌ها منتشر شده است.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:22 | لینک  | 

    یک‌شنبه 8 آذر

   بالاخره تا نزدیک حرم رفتم اما حرم که می‌آیم همه‌اش دل‌شوره دارم که زیر دست و پا نمانم. یک ترس دایم از این‌که ماجرای صحرای عرفات امسال و کشته‌شدن حاجیان زیر دست و پا تکرار شود، در دلم هست. اولین‌بار این حس در مسجد کوفه سراغم آمد که در ورودی‌های مسجد زیر فشار جمعیت در آستانه‌ی له‌شدن بودیم و جمعیت «حیدر، حیدر» می‌گفتند و می‌رفتند به طرف مسجد. این‌جا هم «لبیک یا حیدر» و «حیدر، حیدر»ی می‌گویند که مو به تن آدم راست می‌شود و ناخودآگاه اشک در چشم‌ها حلقه می‌زند. یک لحظه در دلم می‌گویم: تا کور شوند آنان که به خیال کم‌رنگ شدن این شعائر دینی تفرقه‌افکنی می‌کنند و به خیال خودشان با ایجاد رعب و وحشت می‌خواهند زیارت عتبات را از رونق بیندازند و اتفاقاً در همین دو سالی که تهدیدها و کشتارها بیش‌تر و جدی‌تر شده و داعش به عراق آمده، استقبال مردم چندبرابر شده است برای زیارت اربعین. خود من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برای پیاده‌روی اربعین به عراق بیایم، اما چه شد؟ مگر دست خود آدم است؟ دستی قوی که بالای همه‌ی دست‌هاست، هر سال عده‌ای را می‌کشاند این‌جا و من هم روی همه. جالب این‌که در تهران هم بعضی از دوستانی که تجربه‌ی این سفر را ندارند دل می‌سوزاندند که: «این چه کاری است می‌خواهی بکنی، داعش تهدید کرده و اوضاع امنیتی عراق وخیم است، لااقل امسال نرو بگذار اوضاع آرام‌تر شود و ... و با این حرف‌هایشان توی دلم را خالی می‌کردند، اما خبر ندارند که عراق، امن است و لااقل در شهرهای زیارتی خبری از بمب‌گذاری و کشتار نیست. و البته چندده‌هزار نفر از نیروهای نظامی ایران و عراق، امنیت شهرهای زیارتی را تأمین می‌کنند. البته من این بار پیش از سفر، وصیت‌نامه یا به قول رزمنده‌ها «مصیبت‌نامه» هم نوشتم تا اگر اتفاق خوبی افتاد و شهید شدم، ورثه‌ بلاتکلیف نباشند. این هم از سربند سفر بدون بازگشت بابا از مکه است. مگر فکر می‌کردیم بابا از آن سفر برنگردد؟  

   امروز عصر بعد از زیارت دوباره حرم امیرالمومنین(ع) گشتی هم در اطراف حرم زدم، رفتم تا وادی‌السلام و زیارت حرم محقر و مظلوم حضرات هود و صالح(ع) چقدر ویرانه‌تر شده نسبت به دو سال پیش. این‌جا هم یاد بابا افتادم در سفر قبلی که با هم بودیم. این هم سرنوشت من است که تا آخر عمر، مشهد و کربلا و مکه که بروم حسرت می‌خورم که دفعه‌ی پیش بابا هم بود. یادش به‌خیر توی همین ضریح از بابا عکس هم گرفته بودم.

    دیگر این‌که در سفر عراق منع می‌کنند که از آب غیر بسته‌بندی ننوشیم، اما آب‌های بسته‌بندی این‌جا یا همان آب معدنی‌شان ته‌مزه‌ی تلخی دارند. مارک‌های مختلف را امتحان کردم، جرعه‌ی آخرشان به تلخی می‌زند. اما چاره‌ای نیست باید احتیاط کرد تا سلامتی به خطر نیفتد. (در این سفر کلاً باید احتیاط کرد!)         

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:16 | لینک  | 

                                             من هلیم دوست ندارم 

تا همین دیشب مقاومت می‌کردم. البته قبلش گربه‌ای بودم که دستش به گوشت نمی‌رسید و می‌گفت بو می‌دهد؛ اما دیشب ـ نه این که مقاومتم شکسته باشد ـ بالاخره رفتم و فضای شبکه‌ی مجازی را امتحان کردم. به محض این‌که نصب تلگرم نهایی شد ـ در کم‌تر از چند ثانیه ـ پنج، شش پیام خوشامد از دوستان عزیزم آمد و همان موقع توی دلم خالی شد و ندایی درونی بهم گفت: دیدی چی شد؟ همین را می‌خواستی؟ (درست مثل دوران بچگی که گاهی کاری می‌کردم و بلافاصله پشیمان می‌شدم.) اما گفتم اولِ کار است؛ کم‌کم خوشت می‌آید. البته داشتم به دلم دروغ می‌گفتم. هر وقت به دلم دروغ می‌گویم و یا به حرفش گوش نمی‌کنم (بی برو برگرد، استثنا هم برنمی‌دارد) پشیمان می‌شوم. البته گاهی این پشیمانی‌ها قابل جبران بوده و گاهی تاوان سنگینی برایش داده‌ام. خلاصه. بعد از آن شروع شد! درگیری من با خودم و آخر سر مجبور شدم صدای گوشی را قطع کنم و به کارم برسم. این روزها درگیر یک پروژه‌ام(بعداً اگر عمری به دنیا بود درباره‌اش توضیح می‌دهم.) و صبح تا شب و شب تا صبح درگیرم. این وسط اگر وقت کنم چند ساعتی می‌خوابم تا تجدیدقوا کنم. الغرض، دلم با تلگرام نبود. گفتم حمیدرضا، از دست رفتی، تسلیم شدی. بعد چند اتفاق دیگر افتاد؛ ظهر داشتم نماز می‌خواندم که باز چند آلارم از گوشی آمد. یک‌دفعه دلم رفت تا گوشی و برگشت. حالا خیلی بلدم مثل آدم نماز بخوانم، این هم شده بلا روی بلا. دل‌چرکین شدم. مثل همان یک باری که با اصرار دوستان لقمه‌ای هلیم گذاشته بودم توی دهانم. اما خوبی‌اش این بود که تا آخر عمر دلیل محکمی دارم که  دیگر حتا هوای هلیم هم به سرم نزند. تا قبل از آن بدون آن‌که مزه‌ی هلیم را امتحان کنم، از روی قیافه‌اش می‌گفتم نمی‌خورم یعنی داشتم حرف دلم را گوش می‌کردم که می‌گفتم میل ندارم؛ اما الان سال‌های سال است که می‌گویم: دوست ندارم. منتهی پند مامان را هم آویزه‌ی گوشم کردم که همان یک بار گفت: وقتی این همه آدم دارند سر سفره هلیم می‌خورند، نگو این چیه می‌خورید، بگو نوش جانتان، من میل ندارم. البته بعضی‌ها هلیم را با شیر و شکر می‌خورند، بعضی‌ها ـ از جمله مادر ما ـ با نمک. پس حالا همین‌جا تکلیفم را با خودم و دیگران روشن می‌کنم: تلگرام میل ندارم؛ چه با شیر و شکر، چه با نمک.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 5:24 | لینک  | 

   طرف سه، چهار سال است رفته و پشت سرش را هم نگاه نكرده، رفته كه رفته، حالا بعد از اين‌همه مدت زنگ زده كه: «كجايي، خبري ازت نيست! (انگار كه من تبعيد بوده‌ام يا زندان يا مهاجرت كرده‌ام از اين كشور) گفتم زنگ بزنم حالي ازت بپرسم....» (خانمم در اين جور موارد مي‌گويد: «دلش درد مي‌كرد؟» و منظورش اين است كه: «كارش بهت افتاده كه يادت كرده؟»)

   مي‌گويم: «مرد حسابي، من كه اين‌جام شما ازت خبري نيست.»

   اين‌بار هم حدس خانمم درست است، دو روز بعد دوباره زنگ مي‌زند كه: «در فلان كار و فلان كار به مشورت و ارتباطاتت احتياج دارم.» (حمالي بي‌جيره و مواجب) مي‌گويم: «مدتي است از بچه‌هاي فرهنگي دور افتاده‌ام و ارتباطي با آن‌ها ندارم و از آن گذشته، واقعاً در اين مورد خاص تجربه‌اي ندارم و كاري از دستم برنمي‌آيد.»

   در روايات آمده كه «نياز افراد به شما، از الطاف خداوند است، قدر آن را بدانيد.» اما در اين مورد به خصوص... مطمئنم كه طرف دوباره مي‌رود و تا چند سال ديگر خبري هم از من نمي‌گيرد. يادداشتي دارم در مجله‌ي «انتظار نوجوان» با اين تيتر متفاوت «دوستاني كه به درد جرز ديوار مي‌خوردند!» ظاهراً بايد يادداشتي هم بنويسم و بدهم چاپ كنند با اين تيتر «دوستاني كه حتا به درد جرز ديوار هم نمي‌خورند!» 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 3:3 | لینک  | 

   خوب یا بد، این مسافرخانه فقط محل خواب و استراحت ماست و تقریباً تمام روز بیرون هستیم؛ آقای جمشیدی برای خودش و من برای خودم. یا حرم هستم، یا در حال گشت زدن در خیابان‌های اطراف حرم. هیچ‌ چیزی به اندازه‌ی گشت‌وگذار و دقت در چهره‌ی آدم‌ها و دقت در رفتارهایشان نمی‌تواند در شناخت فرهنگ و آداب و رسوم مردم مؤثر باشد و من از بچگی عاشق پیاده‌روی و گشت‌وگذارم. و معمولاً چیزی برای خوردن گیر می‌آید. گاهی غذای نذری می‌خورم، خوراک لوبیا‌چیتی با برنج، رشته‌پلو، مرغ رشته‌رشته شده و مخلوط با برنج و کشمش(!) و برنج خالی حتا. گاهی هم در همان راسته‌ی منتهی به مسافرخانه و حرم، ساندویچ فلافل می‌خورم، یا کباب ترکی. بامزه این‌که عرب‌ها را انسان‌هایی پرخور و خوش خوراک می‌دانیم اما ساندویچ‌‌هایشان بچه را هم سیر نمی‌کند. یک کف دست نان لوزی‌شکل و نازک که شکم لاغرش را می‌شکافند و دو عدد فلافل بی‌مزه ـ ظاهراً بدون ادویه و نمک حتا ـ می‌گذارند وسطش و چند رشته‌ی نازک کاهو و خلاص. و این به مبلغ سه‌هزارتومان. یعنی ما به یک کشور جهان چهارمی و پنجمی(!) و جنگ‌زده هم که برویم باید مثل اروپا پول خرج کنیم. و دست کم باید سه‌ ـ چهارتا از این مثلاً ساندویچ‌ها را بخوری تا سیر شوی، البته من که کلاً کم‌غذا هستم، معمولاً به یکی از همین ساندویچ‌ها اکتفا می‌کنم. کباب ترکی هم همین‌طور، به اندازه‌ی یک قاشق غذاخوری کباب‌ می‌ریزند لای همین نان‌ها ولی قیمتش شش‌هزار تومان. یعنی قربان همین تهران خودمان که در نمی‌مانی برای سیرکردن شکم. دیگر این که بادمجان را با پوستش ریزریز می‌کنند و سرخ می‌کنند که می‌شود شبیه پیازداغ و به محتویات ساندویچ‌هایشان اضافه می‌کنند. به صرافت افتاده‌ام که در خانه‌ی خودمان هم امتحان کنم این فقره را. پیتزا هم هست با قیمت‌هایی هم مشابه تهران و هم گران‌تر. پیتزای سی‌هزارتومانی هم دیدم در یک اغذیه‌فروشی، اما در این سفر قسمت نشد که مزه‌ی پیتزاهایشان را امتحان کنم. ضمن این‌که کلاً در این سفر مجبورم قناعت و احتیاط کنم در خرج کردن پول.

   جنس‌های دیگرشان هم یا هم‌قیمت با ایران است یا گران‌تر از آن. از خرده‌ریزها مثال بیاورم، این کنتور‌های انگشتی که ما «صلوات‌شمار»شان می‌نامیم در ایران هزارو‌پانصد یا دوهزارتومان است و در نجف، سه‌هزارتومان. نوشابه‌ی قوطی، را دست‌فروشان و مغازه‌های زیرپله‌ای دوهزارتومان حساب می‌کنند ولی مغازه‌های بزرگ و دورتر از حرم، همان را می‌دهند هزارتومان. و جالب این که یک موبایل‌فروشی در همین راسته، قیمت اجناسش تقریباً مشابه تهران بود و یکی از برندهایی را که در تهران قیمت کرده بودم به 750هزار تومان، او هم به همین قیمت می‌فروخت و اتیکت دوزبانه زده بود که 250هزار دینار ـ 750هزار(تومان).

   دیگر این‌که در یکی از این پیاده‌روی‌ها امام‌زاده‌ای هم کشف کردم؛ مرقد حضرت رقیه(ع) از دختران امام مجتبا(ع). و رفتم برای زیارت. زائران عمدتاً ایرانی از هر فضایی برای رفع خستگی این سفر و جبران کسر خواب‌شان استفاده می‌کنند و حرم این امام‌زاده هم مستثنا نیست و تقریباً جای راه‌رفتن ندارد.

   و اما حرم حضرت امیر(ع) زائرانش موقع ورود به حرم، در آن فشردگی جمعیت، «لبیک یا علی» و «حیدر، حیدر»ی   می‌گویند که مو بر بدن آدم راست می‌شود. و من دایم دلم شور می‌زند که در این ازدحام، حادثه‌ای مشابه فاجعه‌ی حج امسال اتفاق شکل بگیرد. به‌قدری چشمم ترسیده که تقریباً وارد موج جمعیت نمی‌شوم مگر این‌که جمعیت مرا با خودش ببرد که بلافاصله راه باز می‌کنم و برمی‌گردم. نمی‌دانم چه حسی است با این‌که می‌دانیم حضرات ائمه همه‌جا حضور دارند، زائران‌شان را می‌بینند و از دل‌شان خبر دارند و حاجت‌هایشان را هم می‌دانند؛ اما با این حال دوست داریم بچسبیم به ضریح و حاجت‌هایمان را بگوییم. خود من ـ دست خودم نیست ـ احساس می‌کنم در این سفر به دلیلی شلوغی بیش از حد، دیده نشدم و حرفم شنیده نشد و لابد حاجت روا هم نمی‌شوم؛ در صورتی که واقعاً و براساس اعتقادات‌مان می‌دانیم که حضرات بزرگوار از دل همه‌مان خبر دارند و نه تنها از لحظه‌ی ورودمان به نجف و کربلا، بلکه از لحظه‌ی حرکت‌مان از خانه و شهرمان و حتا قبل از آن، از زمانی که اراده کردیم و تصمیم گرفتیم آماده شویم برای این سفر، لطف‌شان شامل حال‌مان بوده و مراقب‌مان بوده‌اند. اصلاً ـ شک ندارم ـ اگر اراده‌ی ایشان نبود، پروسه‌ی طولانی و پیچیده‌ی این سفر به این راحتی‌ها طی نمی‌شد. و اصلاً خودشان دعوت‌مان کردند وگرنه محال بود که برویم.

   و بالاخره این دلشوره‌ی ازدحام کار خودش را می‌کند؛ زائری جوان و هیکلی، در موج و فشار جمعیت تنگی نفس می‌گیرد و می‌افتد. به‌قدری برایش نگرانم که گفتنی نیست. روی دست بیرونش می‌آورند و بادش می‌زنند و آب به صورتش می‌پاشند. حالش کمی جا می‌آید و چند دقیقه‌ی بعد آمبولانسی از راه می‌رسد.       

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:18 | لینک  | 

   چندوقتي است كه اين دندان بالايي درد مي‌كند. لردبازي درآوردم و گفتم زودتر بروم به دندان‌پزشك نشان بدهم تا ديرنشده و كار دستم نداده درمانش كنم. پارسال هم تقريباً همين موقع بود كه دندان پاييني ‌‌درد گرفت و رفتم دكتر، معلوم شد كار از كار گذشته و دو دندان كنار هم پوسيده و عصب‌كشي مي‌خواهد. حالا اين بار خير سرم زود دست‌به‌كار شدم و رفتم دندان‌پزشكي، همان پزشك پارسالي يا به قول خانم منشي، دكتر خودم. خانم دكتر گفت: «ظاهر دندان‌تان كه سالم است، شايد مشكل ديگري داشته باشيد.»(خودم يا دندانم؟) حالا همچين شل و ول حرف مي‌زند و حروف آخر كلمات را يك ماه‌رمضان مي‌كشد كه مي‌رود روي اعصاب. خلاصه از دندانم عكس گرفت و گفت: «آخ آخ، دندان ششم و هفتم‌تان از داخل پوسيده.» و سرنگش را آورد جلو كه آمپول بزند به لثه‌ام. گفتم: «چه‌كار داريد مي‌كنيد؟ پركردني است؟»

   گفت: «نه، بايد عصب‌كشي بشود.»

   گفتم: «خب؟»

   گفت: «آهان، شرايط را گفته‌اند به شما؟»

   منظورش از «شرايط» هزينه‌ي درمان بود. گفتم: «نه، چه‌قدر مي‌شود؟»

   دستيارش درآمد كه: «هر كدام چهارصدهزار تومان!»

   طرف لابد فكر مي‌كند تاجر بازاري‌ام يا مفسد اقتصادي كه اين‌قدر راحت از هشت‌صدهزار تومان حرف مي‌زند! گفتم: «چاره‌ي موقتي ندارد؟ قرصي، چرك‌خشك‌كني؟»

   كه گفت: «هيچ چاره‌اي ندارد، روز به روز هم بدتر مي‌شود و اذيت‌تان مي‌كند.»

   گفتم: «پس فعلاً خداحافظ تا بعد.» پيش‌بند پلاستيكي را از دور گردنم باز كردم انداختم روي يونيتش و آمدم بيرون. حالا دارم فكر مي‌كنم حتا اگر دندانم را با طلا هم بخواهد پر كند، طلا گرمي 100هزار تومان كه بيش‌تر نيست. (به قول آن بابا، كيلويي چند؟!) و دارم به ماجراي ديروز فكر مي‌كنم. پمپ آب ساختمان خراب شده بود. بنده‌ي خدا آمد تعمير كرد، يك بوشن پلاستيكي كم آورده بود. گفت: «برو يك بوشن نمره سه بگير بيا.» رفتم گرفتم. دوهزار تومان حساب كرد. تعميركار پرسيد: «چند گرفتي؟» قيمت را كه گفتم، برق از چشمش پريد. گفت: «نـ...ـه! از اين داوود فلان فلان شده گرفتي؟»

   جوابم مثبت بود. سمج شد كه: «برو پسش بده، برو پسش بده. نامرد، پول چهارتا بوشن را ازت گرفته. همين الان اين دوتا را گرفتم دانه‌اي پانصد.»

  راست مي‌گفت. اين آقا به گران‌فروشي شهره‌ي محله‌ي ماست و هيچ‌كس از او خريد نمي‌كند. قبلاً هم پيه انصافش به تنم خورده، ولي باز خبط كردم و رفتم ازش خريد كردم. من كه پس بده نبودم، اما گفتم به وقتش مي‌روم سراغش و مي‌گويم بي‌انصاف، فكر نكني كلاه گذاشتي سر من و نفهميدم. غروب رفتم سراغش؛ اما در مغازه نبود. پسرش نشسته بود پشت دخل؛ كپي برابر اصل.  

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 3:45 | لینک  | 

   آقاي جمشيدي بعد از مشايعت آن خانم و بچه‌هايش تا هتل محل اسكانشان آمد و گفت كه رابط و هماهنگ‌كننده‌‌ي ما را ديده و حالا بايد وسايل را برداريم و برويم پيش آن‌ها مستقر شويم؛ در مسافرخانه‌اي نزديك به حرم. و بعد كه رفتيم، متوجه شدم «نزديك به حرم» يعني ديوار به ديوار حرم! حالا خوشحالي‌ام مضاعف شده، اولاً از شر اين جوانك راحت شده‌ايم. مردك پيشاپيش هزينه‌ي اسكان ما را گرفته ولي طوري رفتار مي‌كند كه انگار اتاق مجاني  به ما داده و ما اسير جنگي هستيم. دوم اين‌كه حتا يك قدم هم با ورودي حرم فاصله نداريم. نرده‌ي جداكننده‌ي مسافرخانه‌ي ما ـ «قصرالصفا» (عجب قصري!) ـ با ورودي حرم مشترك است! و من از ذوق اين‌كه مي‌خواهيم از اين مسافرخانه‌ي كذايي فرار كنيم، مسواك و خميردندانم را جاگذاشته بودم كه قيدش را زدم و از داروخانه‌ي نزديك حرم مسواك و خميردندان خريدم، هر كدام به سه‌هزار تومان.

و اين سومين جابه‌جايي است در كم‌تر از يك روز. البته حاج‌آقا و دخترش تا روز آخر در همان «ريحانة‌المصطفي» بودند و چند روزي از هم خبر نداشتيم تا وقتي كه رسيديم كربلا.

 اين‌جا هم فقط يك مشكل دارد و اين‌كه اتاق ما در طبقه‌ي همكف است و در لابي مسافرخانه. بيرون اتاق ما دور تا دور صندلي و مبل چيده‌اند كه مسافرهاي ايراني تا پاسي از نيمه‌شب مي‌نشينند به حرف زدن و خنده و شوخي و نمي‌توانيم بخوابيم؛ طوري كه شب آخر پيش از آغاز پياده‌روي، آقاي جمشيدي بعد از كلي اين پهلو، آن پهلو شدن، ناچار رفت و تذكر داد كه: مگر قرار نيست كله‌ي سحر راهي شويم، برويد بخوابيد و بگذاريد ما هم بخوابيم. (اين هم از آفات رفتاري ماست كه اصلاً متوجه نيستيم كه بعضي از كارهايمان مردم‌آزاري است و موجب رنجش ديگران.)

   و اين‌كه بالاخره شب رفتم حرم ولي به‌قدري شلوغ بود كه در همان صحن و از روبه‌روي ايوان طلا سلام دادم و «امين‌الله» خواندم. واقعاً تا به اين سن كه رسيده‌ام هيچ حرمي را اين‌قدر شلوغ نديده‌ام. حتا شلوغ‌ترين روز زيارتي امام‌رضا(ع) هم قابل قياس نيست با اين روزهاي حرم اميرالمومنين. تخمين زده‌اند كه بيش از 25 ميليون نفر آمده‌اند براي زيارت اربعين و حالا در صحن‌ها هم جاي نفس‌كشيدن نيست، چه برسد به داخل حرم. ورود كفش به داخل حرم ممنوع است ـ حتا در كيسه‌ي پلاستيكي ـ بنابراين زواري كه همراه ندارند تا كفش‌ها را به هم بسپارند، كفش‌هايشان را در ورودي حرم رها مي‌كنند و قاعداً بايد قيد آن را بزنند، چون در آن شلوغي محال است كه بتوانند كفش‌هايشان را پيدا كنند؛ بنابراين ما هربار كه مي‌خواهيم برويم حرم از روي لايه‌هايي به قطر دو وجب دمپايي و كفش فشرده‌شده رد مي‌شويم! گاهي حجم اين كفش‌هاي رهاشده به قدري زياد مي‌شود كه خدام حرم آن‌ها را جمع مي‌كنند و در كيسه‌هاي بزرگ مي‌ريزند و مي‌گذارند كنار خيابان و تلي از كيسه‌هاي كفش در گوشه‌اي از خيابان درست شده است.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 3:46 | لینک  | 

   امسال شب يلداي‌مان متفاوت بود؛ سوت‌وكور. دلم گرفته بود. فاتحه‌اي نثار جناب حافظ كردم و براي خانمم فال گرفتم. آمد:

 

بر سر آنم كه گر ز دست برآيد

دست به كاري زنم كه غصه سرآيد

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد

ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حكام ظلمت شب يلداست

نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد

بر در ارباب بي‌مروت دنيا

چند نشيني كه خواجه كي به درآيد

ترك گدايي مكن كه گنج بيابي

از نظر رهروي كه در گذر آيد

صالح و طالح متاع خويش نمودند

تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

غفلت حافظ درين سراچه عجب نيست

هر كه به ميخانه رفت بي‌خبر آيد

  

  واقعاً جاي حرف ديگري مي‌ماند؟ حضرت حافظ از دل همه‌ي‌ ما خبر دارد؛ باور داشته باشيم يا نه، كه خود فرمود: «هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم»

   راستي! اسماعيل‌آقا امشب به رحمت خدا رفت؛ در آخرين روز پاييز. امشب بعد از چندسال، دوباره با خانمش سر سفره‌ي يلدا نشستند و از انارهاي بهشتي خوردند.  روحشان شاد.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:9 | لینک  | 

   بعد از نويسندگي و روزنامه‌نگاري، ويراستاري سومين لذت زندگي من است (مي‌خواستم بگويم «بود» اما دلم نيامد. هنوز هم به اين كار علاقه دارم؛ اما...) و حالا ـ نه از بد و خوب روزگار، شايد از قضاي روزگار ـ چندماهي است كه تقريباً تنها منبع درآمدم ـ آب باريكه‌ي زندگي‌ام ـ از همين ويراستاري است، كاري كه عاشقش بودم و هنوز هم هستم؛ اما كم كم (و شايد زياد زياد!) دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه ديگر دل و دماغ اين كار را ندارم و دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه براي امرارمعاش برگردم سراغ عشق دومم ـ روزنامه‌نگاري ـ و كلاً بي‌خيال ويراستاري شوم.

   درست نمي‌دانم چه اتفاقي افتاده كه به اين نتيجه رسيده‌ام، اما ظاهراً رسم روزگار اين است كه هرچه سن آدم بالاتر مي‌رود، علايق دنيايي‌اش كم‌رنگ مي‌شود. مثلاً زماني كه جوان بودم، رانندگي يكي از لذت‌هاي زندگي‌ام بود؛ اما الان از رانندگي متنفرم و اگر مجبور نبودم، هيچ‌وقت رانندگي نمي‌كردم. (از بس كه بد رانندگي مي‌كنيم در اين مملكت) اما مجبورم. بالاخره روزگار، چيزهايي را به آدم تحميل مي‌كند و راه فراري هم نيست. روزگار آن‌قدر رِِند است كه سنگ بزرگي جلوي علايق تو مي‌اندازد تا راه و رسم خود را به تو تحميل كند.

   واقعاً نمي‌دانم ما را چه مي‌شود كه به يك چيز تمام و كمال دل مي‌بنديم اما بعد از مدتي دل‌زده مي‌شويم و علايق‌مان كم‌رنگ مي‌شود. دانستنش كه مي‌دانم، اين روي سكه معلوم است؛ مشكل آن روي سكه است. مثلاً همين امروز اتفاق عجيبي افتاد كه فعلاً حكمتش را نمي‌دانم؛ اما تأمل‌برانگيز است.

   امروز قرار بود مادرم را ببرم دكتر. از خانه راه افتادم رفتم دنبال مادر و بردمش درمانگاه قلب بيمارستان سوم شعبان. به عادت هميشه، بلافاصله بعد از پارك كردن ماشين، قفل پدالش را زدم اما يك‌دفعه متوجه شدم كه كليد قفل پدال را در خانه جا گذاشته‌ام. چاره‌اي نبود، بايد برمي‌گشتم خانه و كليد را مي‌بردم. مسير طولاني بيمارستان تا خانه را با اتوبوس آمدم و برگشتم. حالا ماجرا چه بود؟ معمولاً از پاركينگ خانه كه بيرون مي‌زنم، ماشين را روي پل خانه‌ي روبه‌رويي مي‌گذارم و برمي‌گردم در پاركينگ را قفل مي‌كنم؛ اما امروز همين كه ماشين را از پاركينگ بيرون آوردم، همسايه‌ي روبه‌رويي هم با ماشينش بيرون آمد. چاره‌اي نداشتم كه چند ثانيه ـ فقط چند ثانيه ـ ماشين را همان وسط خيابان رها كنم و برگردم چفت در پاركينگ را بيندازم و خب، به‌خاطر عجله‌اي كه داشتم، فراموش كردم دسته‌كليدم را از پشت در پاركينگ بردارم. فراموشي همان و جاماندن كليد و برگشتن از بيمارستان همان.

   معمولاً در اين‌جور موارد خودم را مجاب مي‌كنم كه حتماً حكمتي در كار بوده (و واقعاً هم گاهي حكمت اتفاق‌هايي از اين دست را دريافته‌ام اما خيلي مواقع هم دليل آن‌ها در لفافه مانده ولي شك ندارم در روزي كه قرار است پرده‌ها فرو ‌افتند، حكمت‌ها و مسايل پشت پرده‌ي دنيا عيان خواهند شد.)

   القصه، مانده بودم در حكمت ماجراي امروز صبح. جريان را كه براي همسرم تعريف كردم، نكته‌ي ظريفي گفت كه جالب بود و به مشقت آن رفت و آمد به بيمارستان و خانه مي‌ارزيد. گفت: «مي‌دوني حميدرضا، از اخلاق خودته. از بس دلت شور مي‌زند كه مزاحمتي براي ديگران درست نكني، عجله كردي كه ماشين‌ها معطلت نشوند و كليد را پشت در جا گذاشتي.»

واقعاً زده بود به هدف. بالاخره چندسالي است با هم زندگي مي‌كنيم و اخلاق‌مان دست‌مان آمده است. و بعد فكر كردم شايد حكمت آن فراموشي همين بوده، يك نيروي غيبي و نامريي خواسته به من يادآوري كند كه «ما مي‌دانيم كه حواست به مردم هست و دوست نداري ديگران را به رنج و زحمت بيندازي.»

   شما را به خدا فكر بد نكنيد! خداي من شاهد است كه اين تعريف از خود نيست؛ تلنگر است به خودم و كساني كه اين نوشته را مي‌خوانند تا بدانند هيچ چيزي در اين دنيا گم نمي‌شود و هيچ‌چيز دنيا بي‌حكمت نيست. خداوند منزه است از اين كه كار عبث انجام بدهد.

   اما اين ماجرا چه ربطي به اصل مطلب دارد؟ اين‌همه صغرا و كبرا بافتم كه به يك درددل برسم. طرف كتابي را ترجمه كرده و كتابش را داده‌اند به من كه ويرايش كنم. يك‌پنجم زحمتي را كه من براي ويرايش اين كتاب كشيده‌ام نكشيده اما قرار است پنج‌برابر حق‌الزحمه‌ي من حق‌الزحمه بگيرد، آن‌وقت به جاي آن‌كه ممنون من باشد كه ايرادهاي كتابش را برطرف مي‌كنم شرط مي‌كند كه «من بايد ويرايش كتابم را تأييد كنم(كه خب، حق دارد.) و ناشر حق‌الزحمه را مسدود مي‌كند و پرداخت آن را منوط مي‌كند به تأييد ويرايش من از سوي مترجم.

   اين همان ناشري است كه 15 سال است دارد با من كار مي‌كند و همه‌جوره امتحانم كرده و سالي چند كتاب برايش ويرايش يا بازنويسي كرده‌ام.

   اصلاً نه تقصير آن مترجم است و نه اين ناشر، بلكه به قول كوت ونه‌گات آمريكايي «آري، رسم روزگار چنين است.»                       

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 3:39 | لینک  | 

   در اين سفر فوبياي سرماخوردگي داشتم، هوا سرد بود و خاطره‌ي اولين سفر عتبات و سرماخوردگي عجيب و غريبش كه تا يك‌قدمي مرگ برده بودم اين ترس را به جانم انداخته بود. و براي اين‌كه دست پيش را بگيرم، از چند روز مانده به سفر تا چند روز بعد از برگشتن به تهران، روزي يكي ـ دو قرص سرماخوردگي مي‌خوردم. حالا از شانس من و آقاي جمشيدي كه سرمايي است، اين اتاق بزرگي هم كه به ما داده‌ بودند وسيله گرمايشي نداشت. يك رادياتور برقي در راهرو بود كه آوردمش داخل اتاق ولي روشن نشد. آقاي جمشيدي هم رفته بود حرم. پتو را روي سرم كشيدم و خيلي زود خوابم برد.

   نزديك ظهر كسي آمد در زد. همان جوان ديشبي بود. يك كلمه هم فارسي بلد نبود و اين خيلي عجيب بود؛ چون معمولاً عراقي‌ها بلدند فارسي حرف بزنند، به خصوص كاسب‌ها و آن‌هايي كه با مسافرهاي ايراني سروكار دارند. از حرف‌هايش فهميدم كه اتاق ديگري براي ما درنظر گرفته است و بايد جابه‌جا شويم. از اتاق چهارتخته‌ي سرد و مرطوب به يك اتاق كوچك دوتخته‌ي گرم رفتيم كه رادياتور برقي‌اش هم خوب كار مي‌كرد. اما اتاق زياد به كارمان نيامد، چون با پيشنهاد حاج‌آقا زائري ماشين گرفتيم و رفتيم مسجد كوفه تا حتا حاج‌آقا هم تصديق كند كه راننده‌ي ديشبي بدجوري گوش‌مان را بريده است. راه، تقريباً دوبرابر راه فرودگاه تا نجف بود اما كم‌تر از نصف كرايه‌ي ديشب را داديم. ديشب 75هزارتومان و امروز 30هزار تومان.

  بعد از اذان رسيديم مسجد كوفه. برخلاف تصورمان هيچ اغذيه‌فروشي و رستوراني آن اطراف نبود. از يك نصف‌شب كه در هواپيما شام داده بودند چيزي نخورده بوديم. قرار شد زيارتي بكنيم و نماز بخوانيم و برگرديم نجف ناهار بخوريم. البته مسجد كوفه آداب زيارت مفصلي دارد، زيارت حضرت مسلم، زيارت جناب مختار، زيارت محراب حضرت امير(ع) و پاي هر ستون و مقام، دست‌كم دوركعت نماز. اما مسجد به قدري شلوغ بود كه اگر هم مي‌خواستيم نمي‌توانستيم آداب را به‌جا بياوريم. واقعاً سوزن مي‌انداختي پايين نمي‌آمد.

   نماز ظهر و عصر را در حياط مسجد خوانديم و آمديم بيرون. يك ساعت معطل مانديم تا همديگر را پيدا كنيم. دو كتاب‌فروشي نزديك در ورودي بود. من و آقاي جمشيدي اصرار داشتيم كه قرارمان پاي كتاب‌فروشي دومي بوده و حاجي اصرار كه اين يكي كتاب‌فروشي را وعده كرده بوديم. خلاصه حاجي قضيه را اين‌طوري فيصله داد كه اين خانم همسرش را در مسجد گم كرده، بيا سه‌تايي برويم داخل مسجد و شوهرش را پيدا كنيم.

   خانم جوان با دو بچه ـ يكي حدوداً دوساله و ديگري چهار، پنج‌ساله ـ در شلوغي مسجد شوهرش را گم كرده، جايي با هم قرار نگذاشته‌اند، هر دو تلفن‌هايشان را در هتل نجف گذاشته‌اند و حالا من و حاجي و آقاي جمشيدي مسجد را زيرورو مي‌كنيم تا مردي با نشانه‌هايي كه خانم به ما داده است را پيدا كنيم، اما اثري از آقا نيست.

  دو ساعتي آنجا بوديم و هركاري از دستمان برمي‌آمد انجام داديم. واحد گمشدگان هم نتوانست مشكل‌مان را حل كند. هوا در حال تاريك شدن بود. پيشنهاد كردم كه خانم و بچه‌هايش را با خودمان ببريم نجف و تا هتل‌شان همراهي كنيم. حاج‌آقا زائري در اين سفر با لباس شخصي آمده، احتمالاً براي اين‌كه هم راحت باشد و هم تابلو نباشد؛ اما تقريباً همه او را شناختند؛ حتا مهمان‌داران هواپيما، اما اين خانم هنوز حاجي نشناخته و از قيافه و برخوردش پيداست كه زيادي شرمنده است؛ چون بنده‌ي خدا حاج‌آقا خودش را به آب و آتش زده تا گم‌شده‌ها را به هم برساند.

  بالاخره راهي نجف مي‌شويم. خانم تلفن همراه حاجي را مي‌گيرد و با بستگانش در تهران تماس مي‌گيرد كه ماجرا را شرح بدهد و شماره حاجي را مي‌دهد تا در صورت نياز با او تماس بگيرند. اين‌جاست كه تازه متوجه مي‌شود اين بنده‌‌ي خدايي كه اين‌همه تقلا كرده، حاج‌آقا زائري، روحاني معروف و سرشناس است و بيش‌تر ابراز شرمندگي و عذرخواهي مي‌كند.

  در نجف مسيرمان جدا مي‌شود. آقاي جمشيدي با خانم و دوبچه‌اش مي‌رود كه آن‌ها را تحويل هتل بدهد. من و حاج‌آقا و دخترش هم مي‌رويم به طرف مسافرخانه‌ي خودمان. ساعت نزديك هفت شب است و نه نماز خوانده‌ايم و نه چيزي خورده‌ايم. از يك صبح تا اين موقع حتا آب هم نخورده‌ايم. سر راه چند ساندويچ مي‌گيريم و به مسافرخانه كه مي‌رسيم دوباره نقره‌داغ مي‌شويم. اين جوانك، اسماً مدير داخلي هتل است اما رسماً مسؤول ضايع كردن ماست. مي‌گويد اتاقي در كار نيست، اتاق را داده‌ام به مسافر. اين هم ساك‌هاي شما!

  به حاج‌آقا كارد بزني خونش درنمي‌آيد. براي كاري با دخترش مي‌روند بيرون. مي‌گويد الان برمي‌گردم فكري مي‌كنيم. ساك آقاي جمشيدي و كوله‌ي خودم را مي‌گيرم و مي‌نشينم روي صندلي‌ لابي. آن‌قدر عرق كرده‌ام كه حتا كاپشنم خيس شده است. چنددقيقه‌اي در همان حال مي‌نشينم و پنج صلوات مي‌فرستم. طرف بدون حرفي كليد را مي‌آورد و مي‌دهد به من.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:47 | لینک  | 

   ظاهراً آن شب قرار بود نقره‌داغ شويم. نقره‌داغ‌هاي ايراني كه شرحش رفت در دو يادداشت قبلي و بعد از اين هم مي‌آيد، نقره‌داغ‌هاي بعدي اما جريانش مفصل‌تر است.

   پايمان كه به فرودگاه نجف رسيد گفتند بايد نفري ده دلار عوارض ورود به اين فرودگاه بدهيم. پيه اين عوارض، چند سال پيش در سفر اول‌مان به كربلا به بدن‌مان خورده بود، چون آن سفر با كاروان آزاد آمده بوديم. در سفر بعدي كه با كاروان حج و زيارت بود عوارضي نداده بوديم؛ چون ظاهراً آن را در هزينه‌ي سفر منظور مي‌كنند و غير مستقيم مي‌گيرند. اما در اين سفر يك عوارض خروج از كشور به خزانه‌ي كشور خودمان واريز كرده بوديم، 37هزار و پانصد تومان. البته چون سفرمان سفر زيارتي بود 50درصد تخفيف داده بودند. امسال عوارض خروج از كشور براي مقاصد غير زيارتي 75هزارتومان است. و من انقلت دارم به اين قانون. به نظر من درست نيست كه براي سفر زيارتي عوارض بگيرند. بايد زوار را از پرداخت عوارض خروجي معاف كنند و در عوض از مسافراني كه با مقاصد تجاري و تفريحي و... از كشور خارج مي‌شوند عوارض بيش‌تري بگيرند. يعني كسي كه مي‌خواهد براي زيارت عتبات و يا حج از كشور خارج شود، كم هزينه مي‌كند كه حالا اين هزينه‌هاي جانبي را هم به او تحميل مي‌كنند؟ زماني بود كه براي سفرهاي زيارتي گذرنامه‌هاي زيارتي صادر مي‌كردند اما حالا اين قانون برافتاده و گذرنامه‌ها يكسان شده و هرسال هم اين‌ هزينه‌ها‌ از جمله هزينه‌ي صدور گذرنامه و عوارض خروج از كشور افزايش مي‌يابد. با يك حساب سرانگشتي امروز، در سال 1394، بيش از 150 هزارتومان بايد هزينه كني براي دريافت گذرنامه. به اين‌ها اضافه كنيد هزينه‌ي پليس به‌علاوه‌ي 10، پست، عكس و... واكسن‌هاي مختلف(اگر حاجي باشي و مقصدت عربستان) هزينه‌ي 30ـ40 دلاري ويزا، عوارض خروج از كشور و ... و اگر مقصدت عتبات عراق باشد و به نجف، يك پول زور هم آن‌جا مي‌گيرند براي حفظ و نگهداري و توسعه‌ي فرودگاهي كه تازه چند سال است به بهره‌برداري رسيده. خلاصه‌اش مي‌شود اين: عراق نفري 152هزارتومان از ما گرفته براي ويزا و حالا نفري 35هزارتومان هم مي‌خواهد براي ورود به فرودگاه نجف و آن هم با امكانات اندكي كه مسؤولان فرودگاه در اختيار مسافران قرار مي‌دهند. (شرح اين هجران و اين خون جگر بماند براي بعد كه ماجراي برگشت را خواهم گفت.)

 و واقعاً اين‌ها يعني چه؟ واقعاً نمي‌شود گذرنامه‌هاي زيارتي تعريف كرد براي زوار؟ نمي‌شود مسافران سفرهاي زيارتي را معاف كنيم از برخي از هزينه‌ها و هزينه‌هاي مربوط به آن‌ها را سرشكن كنيم در ميان مسافران سفرهاي تفريحي و تجاري؟ يعني پيرمرد و پيرزني كه بعد از سال‌ها اميد و آرزو و با پس‌انداز و وام و قرض و قوله راهي كربلا مي‌شوند بايد اين‌همه هزينه‌هاي مختلف را هم بپردازند؟ واقعاً آن كه سالي چند نوبت براي تجارت‌هاي ميلياردي به خارج از كشور مي‌رود نمي‌تواند جور قشر مستضعفي را بكشد كه چشم و اميدش به اين سفر است؟ آن مرفهي كه دست‌كم 60 ميليون تومان خرج مي‌كند براي اين كه يك‌هفته از تعطيلات نوروز يا تابستانش را در سواحل فلان كشور با زن و فرزندش بگذراند نمي‌تواند جور پيرزن و پيرمردي را بكشد كه پس‌انداز يك عمر را گذاشته‌اند براي اين سفر؟

   حرف براي گفتن زياد است و مي‌ماند براي بعد، فقط همين‌قدر بگويم كه اي‌كاش مسؤولان فرودگاه نجف حداقل مسافران را علاف نكنند. پول را راحت از ما گرفتند، بدون معطلي؛ اما براي اين‌كه مهر ورود بزنند به گذرنامه‌ها يك ساعت‌ونيم علاف شديم. يعني چهارتا نيرو نمي‌توانند اضافه كنند براي اين يك‌هفته ـ ده روز كه پيك سفر به عراق است؟ البته افرادي كه چند روز زودتر از ما رفته بودند مي‌گفتند شانس آورده‌ايم، چون آن‌ها را سه، چهار ساعت علاف كرده بودند.

   اما راننده‌هاي عراقي هم مثل ايران قيمت‌هاي پرتي مي‌پرانند كه بيا و ببين! و من اين را اين نوبت درك كرده‌ام كه خارج از گروه و كاروان به عراق سفر كرده‌ام. دو دفعه‌ي قبل همه چيز پاي مدير كاروان بود ـ و به شوخي، حتا نمازمان! ـ اما اين‌بار، نيمه‌شب است و اصلاً نمي‌دانيم كجاي نجف هستيم و چقدر فاصله داريم با حرم تا حدس بزنيم كرايه‌اي كه پيشنهاد شده چه‌قدر منصفانه است، بنابراين روي حرف حاج‌آقا زائري حرف نمي‌زنيم كه «فكر مي‌كنم منصفانه باشد، بالاخره نصف شب است و فكر مي‌كنم قيمتش همين است اين وقت شب.»

   و وقتي قرار است سهم خودم از كرايه‌ي تاكسي را بدهم، مي‌بينم انصافاً تدبير مسؤولان هيچ شهري به جز مشهد جواب نداده است در كنترل كرايه‌هاي تاكسي. در مشهد كرايه‌هاي تاكسي براساس تاكسي‌متر تعيين مي‌شود و خيال آدم راحت است كه كلاه سرش نمي‌رود؛ هرچند كه بعضي از راننده‌ها به نحوي مي‌پيچانند و كرايه‌ي بيش‌تري از مسافر مي‌گيرند، مثلاً الكي تو را دور خودت مي‌چرخانند و مسير طولاني‌تري را  مي‌روند تا كنتور تاكسي‌مترشان بيش‌تر شماره بيندازد؛ البته نه آن‌قدر كه ما در نجف اضافه داديم. مثلاً در مسير بازگشت از حرم حضرت امير(ع) تا فرودگاه كه اين بار وسط روز هم بود، از ما 75هزارتومان گرفت راننده‌ي تاكسي، اما بعضي‌ها همان مسير را 50هزار تومان و حتا 40هزارتومان هم داده بودند!

   نقره‌داغ بعدي، به دست جوانكي بود كه در مسافرخانه‌ي «ريحانة‌المصطفي(ص)» كارها را رتق و فتق مي‌كرد. بنده‌ي خدايي كه در تهران هماهنگي اسكان ما را انجام داده بود؛ گفته بود مستقيم از فرودگاه بياييم در اين مسافرخانه مستقر شويم و استراحت كنيم و شب دوم من و ديگر همراهم ـ آقاي جمشيدي ـ برويم در مسافرخانه‌ي ديگري نزديك حرم و حاج‌آقا زائري و دخترش بمانند در همين «ريحانة‌المصطفي(ص)» اما حالا اين جوانك عراقي كلاً حاشا مي‌كرد كه چنين قراري با او نگذاشته‌اند و اصلاً اتاق خالي ندارد كه به ما بدهد و حتا كار به مشاجره هم كشيد. قرار شد هركدام پنج‌صلوات هديه كنيم به حضرت زهرا(س) تا گره كارمان باز شود و همان نصف‌شبي ـ ساعت سه‌ونيم ـ تماس گرفتيم با آن بنده‌ي خدا و ماجرا را گفتيم. ده دقيقه‌ي بعد همان جوان آمد كه: يك اتاق برايتان آماده كرديم.

   اتفاقاً اتاق، چهارتخته بود؛ اما عملاً به كارمان نمي‌آمد. حاج‌آقا زائري و دخترش بودند و ما دو نامحرم. به حاج‌آقا گفتيم چاره‌اي نيست، شما بمانيد، ما وسايل را مي‌گذاريم و مي‌نشينيم در لابي يا مي‌رويم حرم تا صبح فكري بكنيم. قاعدتاً حاج‌آقا زير بار نمي‌رفت. اما به چند دقيقه نكشيد كه همان جوانك دوباره آمد كه: اتاق ديگري برايتان جور كرديم.

   اين اتاق چهارتخته‌ شد مال ما دونفر و حاج‌آقا و صبيه‌اش رفتند به اتاقي ديگر.

  اتاق ما سرد بود و وسيله‌ي گرمايشي هم نداشت، اما يك حسن بزرگ داشت؛ پنجره‌ي اتاق مشرف بود به گلدسته‌هاي حرم؛ چيزي كه در سفرهاي زيارتي از آرزوهايم بوده و هيچ‌وقت مستجاب نشده بود. با ديدن اين منظره، خستگي‌ام درآمد.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 3:0 | لینک  | 

   فرودگاه که رسیدیم از قراین معلوم بود پروازمان تأخیر دارد، چون مشخصات پرواز روی مانیتور نیامده بود. زمزمه‌هایی هم بود که پرواز دو ساعت‌ونیم تأخیر خورده و دوازده‌ونیم شب انجام می‌شود. بعد معلوم شد که شنیده‌ها درست بوده.(از این منابع آگاه همیشه و همه‌جا هست! و معمولاً هم شنیده‌هایشان درست از آب درمی‌آید.) البته به ما یاد داده‌اند که در مشکلات، به زیردستان خود و آن‌هایی که مشکلات‌شان بزرگ‌تر از ماست نگاه کنیم و شاکر باشیم؛ بنابراین ما هم خدا را شکر کردیم جای مسافران پرواز قبلی ایران‌ایر نیستیم که پروازشان ده‌ساعت تأخیر خورده! البته ده‌ساعت‌شان هم شد دوازده‌ساعت! علت تأخیر؟ ماشین حمل غذا با در هواپیما برخورد کرده و آن را کج کرده بود و تکنسین‌های هواپیما در حال تعمیر در هواپیما بودند. یعنی آن‌قدر به خاطر این اهمال‌کاری کارکنان فرودگاه حرصم گرفته بود که حد نداشت و به همراهان گفتم همین چهارتا و نصفی هواپیمای درب‌داغانی هم که داریم و در این شرایط تحریم و وضعیت اقتصادی نباید مواظب باشند هواپیما آسیب نبیند؟ دو، سه ماه پیش بود که خبر آمد در فرودگاه مهرآباد بال یک هواپیمای مسافربری به بال هواپیمای نظامی سی 130 برخورد کرده و هر دو هواپیما آسیب دیده‌اند خلبان هواپیمای مسافربری داشته در پارکینگ دنده‌عقب می‌رفته(!) و حواسش نبوده و برخورد کرده با هواپیمای پارک شده در کنار خودش(!!) یعنی یک نفر نیست که فرمان بدهد به خلبان؟ مگر همچین چیزی می‌شود؟ ولی شده بود و عکس‌هایش هم منتشر شد و کسی تکذیب نکرد. پارسال هم (اگر اشتباه نکنم) ماشین حمل پله‌های متحرک هواپیما با در یک هواپیما برخورد کرده و آن را از جا کنده بود که باعث زمین‌گیری چند روزه‌ی هواپیما شده بود.

   یادم آمد چند ماه پیش ـ شهریورماه ـ که رفته بودم مشهد، ترافیک عجیب و غریب حاشیه‌ی باند و پارکینگ هواپیماها فکرم را مشغول کرده بود که ماشین‌های مختلف خدمات‌رسانی به هواپیماها و اتوبوس‌های جابه‌جاکننده‌ی مسافران چرا این قدر درهم می‌لولند و به‌سرعت  و با فاصله‌ی میلی‌متری حرکت می‌کنند. همان روزها بر اثر یک بی‌احتیاطی(؟) نزدیک ترمینال شماره‌ی دو مهرآباد آتش‌سوزی شده بود که خوش‌بختانه تلفات هم نداشت. و حالا من و همراهان چاره‌ی نداشتیم جز این‌که به‌خاطر این بی‌دقتی حرص بخوریم و به جای این‌که بابت تأخیر دو و نیم‌ساعته‌ی پروازمان دلخور باشیم، دل بسوزانیم برای این بندگان خدا که از صبح ساعت هشت و 9 آمده بودند فرودگاه و حالا معلوم نبود پروازشان انجام بشود یا نه. نشان به آن نشان که مسافران این پرواز، یعنی پرواز دوازده‌ونیم ظهر، با ما که قرار بود ده شب بپریم، با هم فراخوان شدیم برای سوار شدن به هواپیما تا این بار شنیده‌های منابع آگاه(!) غلط از آب دربیاید. ماجرا چه بود؟ ساعت یازده‌ونیم آمدند گفتند مسافران پرواز 3407 ـ یعنی ما ـ تشریف بیاورند برای پذیرایی. یکی از هم‌پروازی‌های ما گفت خدا به دادمان برسد! این پذیرایی معنی دارد، یعنی باز هم تأخیر خواهیم داشت، می‌گویند هواپیمای آسیب‌دیده درست نشده، قرار است مسافران آن پرواز را با هواپیمای ما برسانند نجف، بعد هواپیما برگردد و ما را ببرد.

   ما که دیگر آب از سرمان گذشته بود، رفتیم بسته‌ی پذیرایی شامل بیسکوییت، آب‌میوه، آب معدنی، شکلات و بادام‌زمینی بوداده را گرفتیم و از همان‌جا فراخوان شدیم برای سوار شدن.   

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:5 | لینک  | 

   وقتي كار را به خودشان مي‌سپاري ديگر نبايد شك و ترديد به دلت راه بدهي كه مي‌شود؟ نمي‌شود؟ اگر درست نشد؟ اگر بليت گير نيامد؟...

   از همان اول، كار را به خودشان سپردم. گفتم: «آقا، مي‌خواهم بيايم در جمع مشتاقانتان، كار را هم به خودتان مي‌سپارم، اگر لايقم مي‌دانيد بيايم.» نشان به آن نشان كه همه چيز خيلي خوب جفت‌وجور شد و فهميدم كه دعوت شده‌ام. قرار بود دو نفر ديگر هم باشند و بشويم شش نفر؛ اما يكي‌شان منصرف شد و دومي با اين‌كه ويزا هم گرفته بود در روزهاي آخر پادرد به سراغش آمد و با ما نيامد؛ اما اسم و عكسش در ويزاي گروهي ما بود. يعني او هم دعوت شده بود؟

   اين‌كه مي‌گويم ما رفتيم و آن دونفر نيامدند به اين معني نيست كه ما لياقت داشتيم و آن‌ها نداشتند. نه! همين پارسال خود من تصميم گرفته بودم بروم؛ مصر و مصمم هم بودم؛ اما نشد و نرفتم. مي‌شود اين‌جور تعبير كرد كه بايد كنار اسمت علامت بخورد؛ چه خوب باشي، چه بد.

   مي‌گفتند پارسال بليت رفت و برگشت هواپيما در بازار سوء‌استفاده‌چي‌ها تا دو ميليون تومان هم خريد و فروش شده بوده و حالا هم كه ما ويزا گرفته بوديم زمزمه‌هايي بود كه شايد بليت كم‌تر از يك ميليون و هفت‌صد، هشت‌صدهزار تومان گير نيايد. كه اگر اين‌طور مي‌شد من يكي هم نمي‌توانستم بروم؛ چون واقعاً وسعم نمي‌رسيد براي تهيه‌ي بليت با اين قيمت. حتا اگر پول هم داشتم نمي‌رفتم. اين چه كربلايي مي‌شود كه پول زور بريزي در جيب يك مشت فرصت‌طلب؟ مردم عراق با تعريف‌هايي كه شنيده‌ايم اين‌طور از جان و مال و دل مايه بگذارند براي پذيرايي رايگان از زائران امام‌حسين(ع) و آن‌وقت اين‌طرف عده‌اي فرصت‌طلب به دنبال پركردن جيب‌شان باشند؟

   ولي بالاخره جور شد و بليت با قيمت مصوب گرفتيم. البته مسوولان هواپيمايي به اين بهانه و توجيه كه هواپيماها بايد يك‌سر خالي برگردند، 30ـ40 درصد كشيده بودند بهاي بليت!  

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:6 | لینک  | 

پذيرايي از زائران در عراق

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 21:53 | لینک  | 

 

   وقتي سفر مي‌روي، چمداني لازم داري كه خوش‌دست و جادار باشد. هر چقدر هم سعي مي‌كني بار كم‌تري برداري، نمي‌شود. بالاخره بايد به اندازه‌ي يك هفته، ده‌روز لباس و وسايل شخصي با خودت داشته باشي. اما براي اين سفر، چمدان به كارت نمي‌آيد، دست‌وپاگير است و وبال گردنت مي‌شود؛ آن‌وقت همه‌چیز به نظرت بار اضافی است؛ پس قيد چمدان را مي‌زني و مي‌روي سراغ يك كوله‌پشتي؛ آن هم يك كوله‌پشتي جمع‌وجور. مثل این فیلم‌ها که چند نفر دارند با بالن سفر می‌کنند، سوخت بالن که تمام می‌شود، برای این‌که سقوط نکنند هر چه بار اضافی دارند می‌ریزند بیرون تا بروند بالا. این‌جا هم اگر بخواهی بروی بالا باید سبک‌بار باشی. اصلاً حسين(ع) جنس زيارتش هم فرق مي‌كند؛ همان‌طور كه جنس عزایش فرق مي‌كند... .‌   

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:26 | لینک  |