مقاله پژوهشی جایگاه تشبیه و استعاره در دیوان ساغر اصفهانی

پذیرش و انتشار مقاله پژوهشی «جایگاه تشبیه و استعاره  در دیوان ساغر اصفهانی» در  سومین همایش ملی زبان، ادبیات و بازشناسی مشاهیر و مفاخر.

با سپاس از لطف و همیاری استادان محترم به ویژه دکتر حسینی و دکتر شهریاری  

انتشار دیوان ساغر اصفهانی

محمدرضا سالاریان : تصحیح نسخه خطی دیوان ساغر اصفهانی (پایان نامه ارشدم) به لطف خدا و همیاری استادان و دوستانم در قالب کتاب منتشر شد. از راهنمایی استادانم دکتر علی اصغر شهریاری، دکتر فرهاد درودگریان، دکتر ایوب مرادی و همدلی و همیاری دوستانم سعید شجاعیان، سید مصطفی ابراهیمی، مهدی صالحی طاهری، محمدکاظم حق شناس، حسین شاملو  و ... صمیمانه تشکر میکنم. 

 

تصحیح نسخه خطی دیوان ساغر اصفهانی

دیوان ساغر اصفهانی تصحیح شد

محمدرضا سالاریان: پس از یک سال و نیم تلاش، سرانجام تصحیح دیوان اشعار محمدابراهیم ساغر اصفهانی(1302- 1225 هجری قمری) به پایان رسید که ان شاءالله به زودی منتشر خواهد شد.  

در کنار استادان گرانقدر آقایان دکتر شهریاری و دکتر مرادی و دوست عزیز و شفیقم سعید شجاعیان در جلسه دفاعیه تصحیح دیوان ساغر اصفهانی

     

تصحیح نسخه خطی دیوان ساغر اصفهانی

معرفی نسخ خطی دیوان ساغر اصفهانی

محمدرضا سالاریان: محمدابراهیم‌بن‌محمداسماعیل متخلص به ساغر (1302- 1225 هجری قمری) از شاعران دوره قاجار است. ساغر اصفهانی تالیفات منظوم و منثور متعدد و متنوعی دارد که اکثر آن‌ها تا کنون تصحیح شده است.  دیوان اشعار ساغر موسوم به «مشاهدات و مکاشفات» مشتمل بر غزلیات و اشعاری در مدح خاندان رسالت و امرای وقت، موضوعات عاشقانه و عارفانه، وصف طبیعت و پند و حکمت است. این دیوان بالغ بر شش‌هزار وپانصد بیت از نظر فنون و صنایع ادبی و ویژگی‌های سبکی قابل بررسی و تأمل است و نمونه‌ای از ویژگی‌های شعری دوره بازگشت را نمایان می‌سازد.  دیوان ساغر اصفهانی بر اساس سه نسخه یافت شده در کتابخانه‌ها (نسخه کتابخانه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی به شماره 13426؛ نسخه کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران به شماره 9949؛ نسخه کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران به شماره 9832) و معیار قرار دادن یک نسخه (9949) که از دیگر نسخه‌ها کامل‌تر و نفیس‌تر است به عنوان نسخه اصلی تصحیح شده است. آشنایی با سبک شعری و دایره واژه‌ها و اصطلاحات رایج در آثار منظوم دوره قاجار که نموداری از ویژگی‌های شعری دوره بازگشت به‌شمار می‌رود، از نتایج این تصحیح است.

تقدیم به بانوی دو عالم

 تقدیم به بانوی دو عالم

آن روز واژه ها همه از هم گسسته شد

پهلوی او تمام غزل ها شکسته شد

وقتی میان آن در و دیوار مانده بود

 یک لحظه چشم های خدا نیز بسته شد...

محمدرضا سالاریان

حال من استمراری است

 

بعد از تو دلم ز عشق، دیگر عاری است

سرگشته ام و حال من استمراری است

هر چند که گفته اند:" ما فات مضی"

هر لحظه " فاین" از زبانم جاری است

والعصر......

 

اینطرف، پشت خط فاصله ات

مانده  در  انتهای قافله ات

یک نفر جزو کمترین شما

به امید نگاهتان ....آقا!

 

تقدیم به همه آنهایی که روی "هرم وارونه" زندگی می کنند!

روز خبرنگار مبارک

سالها پیش وقتی بنای خبرنگاری مان را روی "هرم وارونه"بنا کردیم، فکرش را هم نمی کردیم که این حرفه چه ویژگیها و وارونگی هایی دارد! نمیدانستیم که پا گذاشتن در این عرصه یعنی  راه رفتن روی "لبه تیغ"؛ یعنی تلاش کردن و انتقاد شنیدن؛ یعنی عدم ثبات کاری؛ یعنی زیر ذره بین بودن؛ یعنی...

آن روزها یاد گرفتیم که دروازه خبر "لید" است و عناصر خبر "کلید". به تدریج سوزش "خبرسوخته" را با جان و دل حس کردیم و مهارت سردبیرها را در پرتاب مطالب مچاله شده مان به سمت سطل زباله به عینه دیدیم! کم کم فهمیدیم که خبرنگاری یعنی شب و روز نداشتن، یعنی دغدغه و اضطراب همیشگی، یعنی روی کاغذها و مطالب خوابیدن و خواب "گزارش توصیفی" فردا را دیدن....

اینها را وقتی فهمیدیم که نیمه شب موقع "روتیتر" زدن از فرط خستگی روی برگه های " مصاحبه" مان خوابمان برد؛وقتی که زمان نهایی کردن مطالب در حالی که چشمانمان سویی نداشت"سوتیتر" زدیم؛ وقتی بارها و بارها تلاش کردیم" زیرتیتر" بزنیم ولی مانند حریفی مغلوب زیر تیتر ماندیم؛ وقتی که در" یادداشت" ها از همه چیز و همه کس یاد کردیم ولی در میان سطرسطر مطالبمان گم شدیم....

اما هنگامی که دستهایمان به هم گره خورد؛ پاهایمان در پی هم آمد و وقتی دلهایمان فرمان داد و قلمهایمان روی کاغذ لغزید، یک خانواده شدیم در دل خانواده ای بزرگتر؛ رسانه ای در دل رسانه ای بزرگ؛ تحریریه هفته نامه صداوسیما.

هفدهم مرداد "روز خبرنگار" است. روز آنهایی که حقایق و وقایع را می نگارند ولی نامشان کمتر شنیده می شود؛ آنهایی که اگرچه یک تن اند اما جانشان از افزونی خبر، فزون است. این روز را به همه خبرنگاران رسانه ها، مطبوعات و خبرگزاری های کشور تبریک میگویم . به همه آنهایی که سختی کارشان در میان "نرم خبرها" پنهان است ولی لذت و زیبایی دشواری ها و دغدغه های این هنر را با هیچ لذت دیگر ی عوض نمی کنند و حاضر نیستند بنای خبرنگاری شان را از روی این "هرم وارونه" بردارند.

تهران، شهر پرهیجان!

تهران، شهر پرهیجان! (شعر طنز)

شهر من ای پر از حیات و ممات

ای که پر شد ز دود سر تا پات

ریه هایم سیاه و روغنی اند

از مونوکسید کربن ات غنی اند

ذره های معلقت چون گرد

می کند نشئه، می زداید درد!

شده با ما چو قوم و خویش تنی

این ترافیک دوست داشتنی

هست یکسو: "الهیه"، "دربند"

سوی دیگر: "جوادیه" و "پرند"

آن طرف: مرد برج سی طبقه

این طرف: طفل واجب الصدقه

عاشقم، عاشق تراکم تو

پر شد از جمعیت، سر و دم تو

چهره هایی عجیب و گوناگون

هم شبیه پری و... هم میمون!

فاحشاتن به شکل محجوبات

فاعلاتن شبیه مفعولات

دخترانی پسرنما، چون مرد

و پسرهای زن نما، نامرد!

عشقهای مدرن ده روزه

با "صبا"، "نازنین" و "فیروزه"

بنز و لکسوس و سانتافه، پورشه

هست لازم که دلبری "تور" شه!

شده این شهر نازنین، "تهران"

شهر پر رویداد و پرهیجان

این چه شهری است ای خدا هیهات!

بر همه ساکنان آن...صلوات!

یک بازی تمام شده با "رخ" سیاه


یک بازی تمام شده با "رخ" سیاه

"شاه سفید" کیش "شد و "مات"یک نگاه

سرباز و اسب و فیل برایش نمانده است

تنهاست شاه صفحه ما، زار و بی پناه

وقتی دلش "وزیر" شد و عقل "پات" شد

نابود شد جلال و شکوه شه و سپاه

"سرباز"های تجربه اش واژگون شدند

"فیلان "فکر و منطق او جملگی تباه

شاهنشه دلاور "شطرنج" زندگی

شد از نگاه ماه "رخی" رام و سر به راه

آواره شد میان "سیاه و سفید" عمر

"شصت و چهار خانه" پر از راه و اشتباه

تاج و نشان سلطنتش ثبت و ضبط شد

برچسب و داغ عشق زدندش به دادگاه

شلاق خورد و سابقه اش را خراب کرد

پرونده اش "سیاه" شد از ننگ این گناه

دار و ندار "مهره"ما سوخت پای عشق

در آرزوی حجله آن "مهره"چو ماه

یک خانه بیشتر به وصالش نمانده بود

ناگاه "قلعه" ای بزدش در میان راه

[ یک بازی تمام شده با رخ سیاه

شاه سفید کیش شد و مات یک نگاه...!!!]

و خدایی که ناگهان خندید...!!! (شعر پست مدرن)

و خدایی که ناگهان خندید...!!!

 در سکوتی پر از صدا، و نماز
بر تن زنده ای که دیشب مرد
پیرمردی به دیگری می گفت:
"در تصادف سرش به جدول خورد"
[ باز جدول، و خانه های سوال...]
[در ردیف عمودی و افقی ...]
[باز هم اعتراف یک مجرم...]
[با بیانی مقطع و تپقی ]
خوانده شد آن نماز هول هولکی
جمعیت:" لا اله الا الله "
همگی رو به سوی قبری که
بود تاریک تر ز رنگ گناه
دل تاریک من برایش سوخت
طفلکی زود مرده و الکی
آن نمازم که بر سرش خواندند:
" سرپا، بی وضو و هول هولکی "
دیشب او روی تخت و زیر پتو
امشب اما به زیر خاک و لحد
احتمالا گناهکارست و ..
[ شب قبر و عذاب و مشت و لگد ]
مستقر شد جنازه در ته قبر
آه و افغان جمعیت ترکید
ناگهان یک زن از میان زنان
با تمام وجود جیغ کشید
از صدای بلند جیغ زنک
سر من گیج رفت و افتادم
سرم انگار روی سنگی خورد
[ خورد و ...افتاد و...خورد و...افتادم...]
+++++++++
کوچه روبروی دانشگاه
منتظر، ساعت یه ربع به هفت
باز هم مثل هر شب و هر روز
آمدی راس ساعت و سر وقت
شوق "ما" بودن "من" و "تو"، و باز
خاطراتی که منتظر بودند
" دوری " و "ترس" از قیافه ما
مدتی بود منزجر بودند
ناگهان زوزه ای شبیه خطر
فرضیات مرا به چالش برد
پس از آن زوزه عجیب و غریب
ضربه مهلکی به پشتم خورد
[ سوت ترمز و حس پرت شدن...]
[یک فشار عمیق روی بدن...]
[گرمی و بوی خون تازه و داغ...]
[لحظه هایی شبیه جان دادن...]
واژه هایی بریده و درهم:
"کشتنش...، وای...، آمبولانس...، بدو..."
و صدایی شبیه احساسم:
" خواهشا تندتر... سریع برو..."
سایه یک خیال خیلی دور
خاطراتی ز روزهای سفید
خواب شیرین کودکی هایم
و خدایی که ناگهان خندید......
++++++++++++++++
[ و دوباره صدای جیغ زنان]
چقدر این جنازه جذاب است!!!
مثل اینکه نمرده است هنوز
آری انگار او فقط خواب است
[ سنگهای لحد گذاشته شد]
" این جوان زنده است آقایان"
[مثل اینکه کسی حواسش نیست]
[مردها گیج و بانوان نالان]
میدوم سوی قبر و با دستم
کفنش را کنار می گیرم
" چقدر این جوان شبیه من است"!!!
" این منم یا که خواب می بینم"؟!!!
[ ناگهان بسته شد در آن قبر]
[ شد پر از نور روزهای سفید]
[روزهای قرار ساعت هفت]
[... و خدایی که ناگهان خندید...]!!!!

روز تولد تو غزل بارید....

روز تولد تو غزل بارید....
تقدیم به  دوست عزیزم "نوید دانایی" به مناسبت روز تولدش
-------------------------------------------
ای شاعر چکامه زیبایی
شعر سپید و قطعه و نیمایی
پایانه تمام تغزل ها
سازنده ترانه رویایی
ماهور و چارگاه و همایون ها
در حسرت تو بهر هم آوایی
چون معجزه است شعر و غزل هایت
با آن دم عجیب مسیحایی
اهریمنان ز مطلع تو رانده
حسن ختام شعر اهورایی
روز تولد تو غزل بارید
آمد "نوید" خلقت "دانایی"

مطلع غزلی ان شاء الله به زودی:

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع):

" می جوشد از زمین و زمان خون پاک تو

جانم فدای آن بدن چاک چاک تو..........."

عرض ارادت دوباره  به استاد سعید شجاعیان

********************************

در جابجایی وسایل منزل و زدودن غبار از کتابها و نوسته های قدیمی این ابیات را که چند سال قبل  برای استاد و دوست عزیز و گرانقدرم " سعید شجاعیان" سروده بودم یافت شد.

تقدیم دوباره به او برای عرض ارادت و تجدید خاطرات:

سعیدا ای عزیز هم اتاقی

بماند سایه ات همواره باقی

وجود من به تو وابسته گشته

چو مخمور پریشانی به ساقی

مرا با تو چه سان پرواز باشد؟

که تو هستی هما، من همچو زاغی

ببخشا " غین" من ای یاس زیبا

به جان جمله گلهای اقاقی

الهی تا ابد خوشبخت باشی

نبیند وصل تو روی فراقی

نهاوندت چنان زیباست کآنجا

پناه آورده صدام عراقی

بیا بنشین به چشمانم که جز این

نباشد این حقیرت را رواقی

تو ویرایش به من تعلیم دادی

بماندم این سخن در گوش باقی

هر آن کس واژه ای بر من بیاموخت

"فقد انی له عبدا و راقی"

به پایان آمد این ابیات ناچیز

سوالی مانده در این ذهن باقی

چو داری حوصله از بهر صحبت

و یا از بهر پاسخ اشتیاقی

بگو ای یار دیرین وفادار

چرا من لاغرم اما تو چاقی؟!

توبه

ای همیشه حاجت ما را پناه

بار دیگر ما غلط کردیم راه

به یاد آن نازنین سفر کرده

 

 

نصرت باشد عمه ارشد ما را

آورده ز دختر و پسر ده تا را

ای آنکه شنیدی و تعجب کردی

بر تخته بزن بگو تو ماشالا را

اول علی و مرضی و زهره کاین سه

دارند به سن حدود چل پنجا را

پس جمیله و احمد و اشرف اعظم

هم اکرم و هم فرشته و لیلا را

این عمه نازنین به نطق شیوا

بسته است ز پشت دست هر ملا را

با اینکه نبوده است ملا باجی

چون استاد است مهری وزهرا را

هر چند به شعر و شاعری گمنام است

پر کرده سروده های او دنیا را

چون شیرزنی ز بعد مرگ شوهر

پر کرده است جای خالی بابا را

گیریم که آتشی و لطفی رفتند

دنیا که به آخر نرسیده ما را

گویند که چون دری ز حکمت بندد

از رحمت خود گشاید او درها را

ای زهره و اشرف غم دنیا نخورید

کس آگه نیست قصه فردا را

از مادر خود یاد بگیرید که او

کم کرده به صبر روی این دنیا را

همچون نامش همیشه او پیروز است

پیروز و بزرگ و نامی و دل آرا

در پایان بهر شادی همسر او

هم فاتحه ای بخوان تو حاج آقا را 

روحش شاد و قرین رحمت و مغفرت پروردگار

زمزمه

ای کمینه بخششت ملک جهان

من چه گویم چون تو می دانی نهان

"و سلامی دوباره..."

"و سلامی دوباره..."  (دلنوشته)

بعد از مدتها که حسب تجدید شور و حالی در آرزوی رها شدن از دغدغه های روز به لسان الغیب تفال زدم چنین آمد:

" ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش...!!!"

و سلامی دوباره با تاخیر طولانی. 

ما انسانهای عجیبی هستیم

 

 

ما انسانهای عجیبی هستیم (دلنوشته)

ما انسانهای عجیبی هستیم. در فهرست افتخارات ملی مان، مولوی، حافظ، سعدی و ابن سینا همیشه حضور دارند و از آنها به عنوان یک ایرانی مثل خودمان یاد می کنیم و رگ و ریشه علمی، فرهنگی و هنری مان را به نبوغ و خلاقیت فراگیری که همه ایرانیان از آن به وفور بهره برده اند، متصل می دانیم. از ملاقات و مراوده با شخصیت هایی که بهره علمی فراوان دارند بسیار لذت می بریم و همایش های متعددی برای چهره هایی که ماندگار خواهند بود، می گیریم. همه مان دوست داریم که سد کنکور را بشکنیم و پس از آن مدارج دانشگاهی مان را روز به روز بالاتر ببریم و در رشته ای خاص و یا حتی چند رشته صاحب نظر و عقیده شویم. وقتی از کنار کتابفروشی ها می گذریم، اندکی مکث می کنیم و تصمیمی برای خرید کتاب هایی که مدتهاست می خواهیم بخریم می گیریم ولی باز هم  این کار را به روز بعد یا شاید وقتی دیگر موکول می کنیم، چراکه خرید کتاب باید حساب شده باشد وسنجیده!  اردیبهشت ها ناگهان کتابخوان می شویم و برای رفتن به نمایشگاه کتاب روزشماری می کنیم و بعد با تعصبی فرهنگی به این مکان هجوم می آوریم تا کتاب های مورد نیازمان را تهیه کنیم و باز هم آنها را شانه به شانه کتاب های قدیمی ترمان بایگانی کنیم.

این تاخیرها و این اقدامات و تصمیمات مقطعی و زود گذر اما نتایجی دارد که امروز شاهد بسیاری از آنها هستیم و از آن به عنوان دردی فرهنگی یاد می کنیم.

سرانه مطالعه در کشورمان به 5 دقیقه در روز می رسد ؛ تعداد کتابفروشی ها و انتشاراتی هایمان کاهش می یابد و بساطشان به خاطر نبود مشتری از محله هایمان جمع می شود؛ کتابخانه های سنتی مان همچنان سنتی و با روشی قدیمی اداره می شوند و جز در مقاطع پیش از کنکور، صندلی هایشان خالی می ماند؛ کتاب از سبد خانوار پایین شهری ها خارج می شود و در سبد بالانشین ها حکم شیئی زینتی را پیدا می کند؛ به شمارگان 2،3 هزار نسخه ای کتابها ، رقمی افزوده نمی شود و این تیراژ، سالها در صفحه شناسنامه کتب، ثابت باقی می ماند و...

اگرچه در میان ما افراد دائم المطالعه ای هم هستند که مصداق مطالب عنوان شده قرار نمی گیرند ولی با قضاوتی منصفانه و با استناد به آمار و ارقام اعلام شده از سوی مراکز و موسسات متعدد تحقیقاتی ، باید بپذیریم که فاصله زیادی با کتاب و مطالعه پیدا کرده ایم و این کالای فرهنگی ارزشمند ، جای ثابت و مشخصی در زندگی اغلب ما ندارد. این را هم باید قبول کنیم که هرچند کوتاهی ها  و نقصان هایی در عملکرد مسئولان و دست اندرکاران فرهنگی و آموزشی ما وجود داشته و دارد، خود ما نیز می توانیم در نهادینه کردن مطالعه میان  اعضای خانواده مان نقش مهمی ایفا کنیم که در این زمینه کوتاهی کرده ایم.

بیست و دومین نمایشگاه کتاب تهران مسلما انقلاب فرهنگی و مطالعاتی ایجاد نمی کند بلکه تلنگر و بهانه ای است برای یادآوری کم توجهی به این کالای فرهنگی ارزشمند که جایگیری آن در زندگی تک تک ما، پیامدهای مثبت بسیاری را برای اعضای خانواده و به ویژه فرزندانمان به دنبال خواهد داشت...

  

" از کتاب نورالعلوم"

" از کتاب نورالعلوم" (نقل)

شیخ (ابوالحسن خرقانی) گفت: خداوند بر دل من ندا کرد " بنده من، چه بایدت؟ بخواه ". گفتم:"الهی بودن تو نه بس که دیگر خواهم؟".

استادان دیروز؛ دکترهای امروز!

استادان دیروز؛ دکترهای امروز! (دلنوشته)  

برخی عبارات عامیانه که گاه به طنز و مطایبه و گاهی نیز به عنوان مثل در محافل خانوادگی و دوستانه ما رد و بدل میشوند، با اندک تاملی رگه هایی از مهمترین مسائل و نکات را در بر دارند و اگرچه به شوخی بیان میشوند، حاکی از جدی ترین مباحث اند. بارها شنیده ایم که " جوان هم جوانهای قدیم " ، "مرد هم مردهای قدیم" و عباراتی از این دست که امروزه می توان بسیاری از واژه ها را در چنین عبارتی جایگزین کرد به فرمول زیر: "... هم ...های قدیم"!

مطلب فوق برخلاف ظاهرش اصلا جنبه شوخی ندارد و کاملا جدی است. این جملات مدخلی است به وضعیت تاسف برانگیز  فعلی مان در حوزه های مختلف علمی و فرهنگی.

کاش چنین  مثلی وسعت نمی یافت و مصداقی در زمینه های علمی – فرهنگی پیدا نمیکرد. ای کاش امروز حتی به شوخی هم  نمیتوانستیم بگوییم: " دانشجو هم دانشجوهای قدیم" و " استاد هم استادهای قدیم".

غرض از ذکر این مطالب، سیاه نمایی و انکار توانایی های ویژه برخی نوجوانان دانش آموز یا جوانان دانشجوی نخبه امروز نیست اما بیایید با تاملی واقع گرایانه نگاهی به نتایج مدرک گرایی و توسعه کمی دانشگاه ها داشته باشیم و آنگاه قضاوت کنیم.

چرا بسیاری از رشته های پررونق گذشته، امروز در حال از بین رفتن و فراموشی اند؟ چرا نخبگان و گنجینه های علمی در بسیاری رشته ها همان استادان پیر و پیشکسوت و به قول امروزی تر چهره های ماندگار بالای 60 سال اند؟ چرا این روزها دور و برمان پر از مدرک گرفته هایی است که حتی در زمینه رشته تحصیلی شان فی الجمله بجز معلوماتی کلی و سطحی چیزی در چنته خود ندارند و خجالت میکشند از اینکه به اندازه ای که مدرک کاغذی شان مینمایاند، نیستند؟ فارغ التحصیلانی که به گواه مدرک، دکترند ولی سطح معلوماتشان از لیسانس گرفته  یکی دو دهه قبل در همان رشته فراتر نمی رود. استادان و مدیرانی  که ما آنها را دکتر مینامیم ولی اغلبشان برای مستور ماندن ضعف علمی و سواد خود، پشت درهای بسته پنهان میشوند و از حضور در مباحث علمی به بهانه های مختلف طفره میروند.شاید  علت این وضعیت را باید در عوامل متعددی همچون وضعیت نامناسب آموزشی دانشگاه ها و دغدغه های متعدد فرهنگی و اقتصادی دانشجویان جست و جو کرد، لیکن با شرایط فعلی که روز به روز به تعداد دانشگاهها و دانشجویان افزوده میشود و ما فقط شاهد ارتقاء کمی در آموزش عالی مان هستیم، پایان راهمان به کجا خواهد انجامید؟ آیا باید به افزایش آمار و تعداد تحصیلکرده ها و دکتر و مهندس های مدرکی مان بسنده کنیم  درحالی که افتخارات علمی مان انگشت شمار باشند و به شیوه  رایج در میان دانشجویان، به استادانمان " دکتر " بگوییم ولی حیفمان بیاید که آنها را استاد خطاب کنیم  زیرا شان استادی را هر دکتری ندارد و چه بسیار استادانی از نسل قدیم تر که واقعا استادند هرچند که مدرکی آنها را تایید نکرده باشد....؟؟؟

 

" بن بست "

" بن بست "  (شعرواره)  

از هر طرف که می نگرم راه بسته است

راه مجاب کردن آن ماه بسته است

گویا جسارتی به حریمش نموده ام

کز خشم اینچنین در درگاه بسته است

از فتنه حکومتیان شکوه چون کنم

وقتی که درب محکمه شاه بسته است؟

زنگی زدم که ناز کشم، دلبری کند

ناگاه گفت گوشی همراه بسته است!

گفتم که ناله میکنم و آه میکشم

افسوس بغض سینه ره  آه بسته است

ای کاروان عشق تعلل مجاز نیست

یوسف به قعر چاه و در چاه بسته است

خورشید چون شدی همه زجر است و سوز و ساز

راه فرار از غم جانکاه بسته است

"شراب خدا"

"شراب خدا" (نقل)

سالها پیش دوستی در پاسخی موجز به پرسشی درباره مراحل سیر و سلوک و منازل عرفانی،  عبارت عربی زیبایی برایمان خواند به شرح زیر...که چند روز پیش در گپی دوستانه دوباره این عبارت یادآوری شد:

" ان لله تعالی شرابا لاولیائه ـ  اذاشربوا سکروا ـ اذا سکروا طربوا ـ اذا طربوا طابوا ـ اذا طابوا ذابوا ـ اذا ذابوا خلصوا ـ اذا خلصوا طلبوا ـ اذا طلبوا وجدوا ـ اذا وجدوا وصلوا ـ اذا وصلوا اتصلوا ـ و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم"

 

"تک بیتی عماره"

"تک بیتی عماره"(نقل)

"اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن

تا بر لب تو بوسه زنم چونش بخوانی"

در اسرارالتوحید آمده : روزی قوال در خدمت شیخ(ابو سعید ابوالخیر) این بیت برمیگفت. شیخ از او پرسید که این بیت کراست؟ گفت: عماره مروزی. شیخ بلافاصله برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عماره شد. 

"دوباره تو را ندیدم!"

"دوباره تو را ندیدم!"(دلنوشته)

غرور من فقط در زلالی چشمان تو می شکند، پس آن دو آیینه را از من دریغ مدار تا بشکنم و با تو یکی شوم.

... و آنگاه که نگاهم با نگاهت در آمیزد مرا یارای دیدن نیست.

" این بار هم تو را ندیدم ، چشمان من چقدر گناه می کنند!" 

 به یاد آن دوست که سروده بود:

"گاهی نمی توان به دو صد شعر ناب گفت

حرفی که یک ترانه لبخند میزند

آه از نگاه چشم سیاهت که گاه گاه

قلب مرا به قلب تو پیوند می زند"

 

"مردن تدریجی"

"مردن تدریجی"(دلنوشته)

 "و مردن را اندک اندک آغاز میکنیم...وقتی": 

۱. لحظات عمرمان را به سادگی صرف روزمرگیهای اجباری یا اختیاری میکنیم.

۲. ارزشهای زندگیمان کوچک و کوچکتر میشوند.

۳. باقیها را به گذراها میفروشیم.

۴. سطحی ها دور و برمان پر میشوند.

۵. برای از دست دادن شغل، میز یا جایگاهمان کم کم نگران میشویم!

۶. بزرگمردی را  اطرافمان نمی یابیم.

۷. و... .  پایان عمر این سروده زبان حالمان میشود:

"زندگی کردن من مردن تدریجی بود     آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"

 

  

آغاز ضیافت الهی مبارک

 "آغاز ضیافت الهی مبارک" (نقل)

ابیاتی زیبا از شاطر عباس قمی...

"روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

وین عجب نقطه خال تو به بالای لب است

یارب این نقطه لب را که به بالا بنهاد

نقطه هر جا غلط افتاد مکیدن ادب است

منعم از عشق کند ناصح و آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

شحنه اندر عقب است و من از او میترسم

که لب لعل تو آلوده به ماءالعنب است"

 

"رحمت خدا بر خالق شاهنامه"

"رحمت خدا بر خالق شاهنامه": (دلنوشته)

این هم دلیلی برای اثبات این مدعا که تنها رعایت وزن در شعر (بدون در نظر داشتن جایگاه و ترتیب کلمات ) کافی نیست:

حماسی متزلزل: "خدا کشتی آنجا که خواهد برد    اگر ناخدا جامه بر تن درد "

حماسی استوار:" برد کشتی آنجا که خواهد خدای    اگر جامه بر تن درد ناخدای"  

و مثالی دیگر از همین دست با تغییر وزن و جایگاه واژه ها:

متزلزل: "نابرده رنج گنج میسر نمیشود      مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد"

استوار: " به رنج اندر است ای خردمند گنج      نیابد کسی گنج نابرده رنج"

 

جهنم

"جهنم" (شعرواره)

چندی است می زیم به سرای جهنمی

این جامه نیست، هست ردای جهنمی

کشور شده به کام تعفن پرستها

دیری است میخوریم غذای جهنمی

رفتند قدسیان زمینی سوی بهشت

ماییم و قیر و قیف و جزای جهنمی

آن عشقهای پاک همه رفت زیر خاک

ما مانده ایم و فسق و زنای جهنمی...

 

 

سخنی از کنفوسیوس

سخنی از کنفوسیوس (نقل)

بنای حکومت بر ۳ اصل استوار است: وفور خوراکی،سلاح کافی و اعتماد مردم.

اگر یکی از این سه اصل را باید از دست داد،سلاح را فرو بگذاریم و اگر از اصل دیگری نیز باید چشم پوشید از خوراکی بگذریم زیرا مرگ چون ناچار است چندان مهم نیست اما بدون اعتماد مردم هیچ حکومتی پایدار نمی ماند...