من اونجام 2
رو این آدرس کلیک کنید می تونین مستقیم بیایید وبلاگ تازه م.
ممنونم فاطمه جان خیلی لطف کردی...
رو این آدرس کلیک کنید می تونین مستقیم بیایید وبلاگ تازه م.
ممنونم فاطمه جان خیلی لطف کردی...
پ. ن: درج لینک رو بسته بلاگ فا....
پ. ن: حتا همین طوری هم که می نویسم به لاتین باز نمی زاره منتشرش کنم.....
پ.ن: با این ادا بازی ها ی آخرش حس زنی بهم دست داد که داره شوهر خائن و بی وفاش رو ترک می کنه...اونوقت شوهره دم در گوشه ی مانتوی زنه رو گرفته نمی زاره بره..... بابا ولم کن.....دیگه نمی شه رو دیوار تو یادگاری نوشت.....
الف.
آدمها.... کلمه ها ... صداها...
این ها این روزها به شدت در هم می لولند...و در مغزم به هم برخورد می کنند. یک وقتهایی دوست دارم وسط روز یک هیس بلند بگویم تا همه دنیا خاموش شود.... یک ساکت وحشتناک..... آنها را ساکت کنم و یک دقیقه چشم هایم را ببندم.... توی خوابهام بیشتر حرف می زنند.... دار می زنند هم را.... دور می زنند.... دیوار می کشند.... توی خواب اوضاع بد تر است.... نصف شب با ناله از خواب بیدار می شوم و خودم را محکم توی بغل گرم امیر می اندازم. حتا اگر شب قبلش از او دلخور بوده باشم.... فقط کنار اوست که همه چیز ساکت است...
ب.
اسم ام اس ها را نمی خوانم.... شب همه شان را جمع می کنم و مثل دلهره ی نگاه کردن به صورت حساب بانک بعد از یک روز تمام کارت کشیدن.... توی تخت خواب بازش می کنم.... آدم هایی که اس ام داده اند .... معمولا آنهایی هستند که یک کار واجب دارند....دیگر هیچ کس به خاطر یک جک نا قابل یا یک شعر از عطار به خودش زحمت پیام دادن نمی دهد....
آیا از چاقی خود خسته شده اید؟
چه لباسی برای بچه هایمان مناسب تر است؟
می دانید سرکار چه طور با همکارانتان رفتار کنید؟
علاج دروغگویی کودکان پیش ماست.
خانم سلامی من غایب بودم تکلیف این هفته چی بود؟
خانم سلامی لطفا کتابی که گفتید را فردا بیاورید
هانیه جان جواب ندادی کجا یک هو غیبت زد.
خانم امروز گفتید یاد آوری کنیم باید ساعت یک بیایید.
من هیچ کدامشان را نمی خوانم تا توی رختخواب.... بعد همه شان را پاک می کنم. بعد می روم توی تلگرام.... یک گروهِ بچه های دبیرستان آزادگان داریم....
آن تنها گروهی ست که از همان اول تویش مانده ام........
هر فصل بچه ها بدون بچه هایشان توی یک هتل یا کافه جمع می شوند. همه جور آدم هستیم... همه مان اما خسته ایم. قشنگ معلوم است که سی سالگی برای خودش ابهتی داشته... زن شدن.... زاییدن.... بچه انداختن....
حشر و نشر ِبی آزار با آنها را دوست دارم.... دو ساعت فارغ از حرف های احساسی و ایدوئولوژیکی.... با هم فقط می خندیم.... ادای معلم های آن وقتمان را در می آوریم و می خندیم.... یاد کارهای احمقانه مان می کنیم و می خندیم...از شوهرهامان ...مادرشوهرهامان و فامیل شوهرمان می گوییم و می خندیم...
هم را مسخره می کنیم...حرف های زنانه می زنیم.... و بعد لاخ لاخ از هم جدا می شویم...
تا فصل بعد هیچ کداممان به آن صورت با هم کاری نداریم...... توی گروهمان فقط جک های بی ادبی می فرستیم و چند تا از ین متن های کپی پیستی ..دستور غذاهای مختلف و ویدئوهای تکراری.. هر از گاهی چت هم می کنیم....
یکی مان بی خواب است....یعنی خوابش برعکس است....شب بیدار است و روز می خوابد....یکی مان توی دفتر هواپیمایی ست و زن برادر ناظممان شده است و از اول تا آخر به بهانه های مختلف از خواهرشوهرش بد می گوییم......... آن یکی توی شهرداری ست ... یکی معلم شده از آن معلم ها که دخترها توی دبیرستان عاشقشان می شوند...کارمند بانک هم داریم.... یکی هم توی اداره ی آمار است و هر روز تعداد آدم های مختلف را می شمارد .... زن ها ی باسواد. مردهای دو شغله.... سیگاری هایی ترک کرده.... ترک کرده های دوباره سیگاری شده....
چند تا خانه دار پولدار هم داریم .... دو تا حامله هم بینمان هست ...یکی قرار است شهریور بزاید .... و آن یکی زمستان....
من هم قرار بود زمستان بزایم...اما بچه رشد نکرد.... بچه از اولش پا نمی داد..... توی سونوگرافی اول دیده نشد....
دکتر گفت شاید حاملگی ات خوب نباشد... من توی دلم گفتم حاملگی خودت خوب نیست...گفت شاید نطفه ضعیف باشد.... من توی دلم گفتم نطفه های این همه زن شکم بالا آمده ضعیف نیست. نطفه ی من ضعیف است؟
دوماه و نیم مهمانم بود....با رشد آهسته اش. اذیتی برایم نداشت. فقط خوشگل ترم کرده بود. نه حالم را از دنیا به هم زده بود...نه خوابم را زیاد کرده بود... مثل پر قو سبکم کرده بود....
فقط مردم حرف هایم را نمی فهمیدند.... مثل اینکه من و او را کرده باشند توی یک شیشه ی مربا...در شیشه را بسته باشند و انداخته باشندش ته اقیانوس.....
حرفهای هیچ کس را نمی شنیدم.... و هیچ کس حرفهای من را ..... آن ته یک عالم شیشه ی مربا ی دیگر هم بود....توی سونوگرافی ها می دیدمشان.... هشت ماهه ها....سه ماهه ها.... چهار ماهه ها....همه مان هم را می شناختیم... توی صورت همه مان یک درد مقدس نگران پخش شده بود.... هم را که می دیدیم به جدار شیشه هامان می چسبیدیم و از حال هم می گفتیم....به هم آب تعارف می کردیم....دلستر یا آبمیوه .... تا دستشویی مان بگیرد و بچه دیده شود....به وضوح و پر رنگ....همه ی انگشت هاش.... و رگهای پس سرش....
مال من یک نقطه بود...وقتی دیدمش گریه نکردم....اصلا هیچ کار نکردم...گفت ساکش را بسته.... گفت همه چیز خوب است...اما خودم می فهمیدم که اندازه اش کوچک است....خودم می دانستم....ولی به روی خودم نمی یاوردم....می خواستم باشد...می خواستم همان طور با همان رشد آهسته اش باشد..... می خواستم با او توی شیشه بمانم....ته اقیانوس......
خودم می فهمیدم که خوشگل شده بودم....خودم می دانستم که استخوان هام داشت می ترکید...یک روز توی حمام چشمم افتاد به پاهام....بعد ترسیدم...مثل خودم نبودم...بدنم داشت تغییر می کرد....یک هانیه ی دیگر شده بودم....
صبح های زود می رفتم توی سونوگرافی ها می نشستم ....امیر خواب بود....به زحمت نوبت می گرفتم ....نوبتم که می شد پا می شدم می آمدم خانه..... می خواستم باشد....می خواستم ...بدون قلب ....بدون هیچی توی من باشد...و من توی شیشه ی مربا....
اما یک روز بالاخره شیشه شکست.... خیلی آسان.... شیشه شکست و ماهی مثل یک سیب رسیده از من جدا شد.... اصلا کال نبود.... اصلا جدا شدنش درد....درد داشت اما آن طور که سیب کال از شاخه جدا می شود نه....مثل یک سیب که زود می رسد...از من جدا شد....ماهی جدا شد و رفت ...توی اقیانوس ناپدید شد..... من به شدت و سرعت آمدم روی آب..... امیر آن بالا بود...منتظرم بود...با چشم های نگران...صدای شکسته شدن شیشه را شنیده بود....توی دستشویی سونوگرافی مهر آمدم بالا.... .... گریه نکردم...اولش اصلا گریه نکردم....فقط گفتم: دیگه حامله نیستم....
بعد با هم رفتیم توی خیابان .... مثل احمق ها چند تا عینک امتحان کردم....یک لباس خواستم از یک مغازه بخرم.... امیر گفت بیا یک عطر بردار.... گفتم بوش می ماند توی ذهنمان....
بعد خالی ...خالی ِ خالی ِ خالی برگشتیم خانه مامان .... مامان گوشت گذاشت توی شیشه.... کاچی درست کرد....
و حلوای نشاسته ....زنگ زد عطاری و با خاله هام سر و کمرم را بستند.....زن ها و دخترهای فامیل آمدند دیدنم.... عمه ام گفت تو مثل یک زن زاچی ... بایدمراقب خودت باشی.....
خاله ام گفت : از قدیم گفتند آدم ده شکم بزاید یکی سقط نکند و معجون بد مزه ای را با قاشق شور داد و به دهانم کرد....
دختر عمه ام با بچه ی سر بغلش گفت: بچه چیه....وبال گردن...
مادربزرگ پیرم تلفن کرد و گفت : غصه نخور مادر از قدیم گفتن: بچه ی اول مال کلاغونه.....
من توی دلم گفتم : بچه ی من مال دریاها بود....مال آبهای ساکت....مال باغهای سیب های زود رس.....
حالا دو ماه است که گذشته .... راحت می توانم بدون بغض بگویم بچه ام افتاد.... می توانم بروم خیاطی و زن خیاط اندازه هایم را بگیرد و بگوید خوش به حال شما با این اندام تان...
بعد من خیلی بی خیال بگویم من لاغر تر بودم ...دو ماه پیش بچه ام افتاد و از آن موقع به بعد چاق شدم.... بعد آن بگوید چرا ...من شانه بالا بیاندازم و بی خیال بگویم رشد نکرد....
روزهای اول هفته های اول حس کتک خورده ها را داشتم....حس بی عرضه ها ....
هیچ وقت به یک زن سقطی نگویید خودت را تقویت کن.... او فکر می کند از کم بنیه بودنش بوده که بچه افتاده ست ...بعد می ترسد دوباره آبستن شود و دوباره کم بنیه باشد و دوباره شیشه بشکند....
هیچ وقت جلوی یک حامله از خاطرات بد سقطتان نگویید....از جزییاتش.... از چند و چونش .....
هیچ وقت جلوی یک آبستن از بچه های معلولی که دیده اید....از مشکلات و بیماری هایی که خبر دارید چیزی نگویید....
آنها توی آن شیشه تنهایند....و اگر خوف کنند..... ماهی توی دلشان زهره اش می ترکد....
به او از زیبایی های دنیای روی آب بگویید...و اگر زیبایی ای نمی بینید لطفا حرفی نزنید.... به او از زیبایی های مادر شدن بگویید.... و اگر مادر شدن سخت است لطفا ته دلش را خالی نکنید.....
بگذریم...لطفا اندوهناک نشوید...این جا دفتر تجربه های من است ..... با خودم گفتم این هم یک تجربه از تجربه های زندگی ام بوده است..حالا که راحت و بدون اشک می توانم به خیاط بگویم پس این جا هم می شود درباره اش نوشت.....
با خودم گفتم روزی که بتوانم این چیزها را بنویسم روزی ست که خوب شده ام....
شاید خوب شده باشم .... حالا می توانم همه ی کسانی که آن موقع با حرفهاشان ندانسته مثل سنگ به جداره شیشه ی مربا زده بودند را ببخشم.... حتا دوست بدارم.... پس خوب شده ام.....
فقط اگر یک کاره ی ماهری توی پزشکی و این حرفها بودم .... اسم حاملگی پوچ را .... بر می داشتم.... چون به نظرم هیچ حاملگی ای پوچ نیست و هیچ بچه ای حتا اگر موعد مقرر دنیا نیاید .... نرسیده....نارس.... یا کال نیست...
او قطعا به همان میزان از حیات...و بودن محتاج بوده است....
....تلفنم زنگ می زند....
سرم پر از صداست...
و ترافیک آدم ها بالا ی اقیانوس
دارد
عذابم می دهد.....
..........................
هیچ وقت گنجت را نشان کسی نده.....هیچ وقت از گنجت برای کسی نگو....... باید آن را مثل یک راز...یک راز سر به مهر ِ سر بست.... پیش خودت نگاه داری....
مثل شعرهای گروس و یونان و نزار.... که انقدر توی این شبکه های مزخرف اجتماعی ....توی این گروه های فرهیخته نمای وایبری دست به دست شد که حالا چرک یقه شان را برداشته....
زیباترین حرف ها را.... زیباترین شعرها...زیباترین نقاشی ها را به نمایشگاه نبر.... بگذار پنهان بماند....بی هیاهو ....بی قیل و قال و بی حرف و گپ....
حالا دیگر همه چیز آسان شده است..... شعر آسان به دستت می رسد....کوتاه اگر باشد..... بی رنج آن را خواهی خواند....بی رنج ورق زدن.... بی رنج لمس کردن.... بی رنج درنگ کردن....
حالا دیگر عشق آسان بیان می شود..... فرهادها تیشه ها را به کناری انداخته اند.....و انگشت های سبابه شان را با تردید در ارسال جملات عاشقانه به آزمون سهمگین عشق کشانده اند....
هیچ کس به فکر اندوه نامه رسان ها نیست.... که در شهر با موتورهایی خالی از کلمات عاشقانه می چرخند....و به استحضار می رسانند....کسی وقت دادگاهش رسیده است....کسی آبونمان مجله ای بی اهمیت شده است.....و کسی از خیریه ای دعوت نامه ای بد سلیقه دارد....
هیچ کس به فکر اندوه نامه رسان ها نیست...همه چیز آسان شده است....آسان اما چرک مرده.... دستمالی شده....و لوث
در سطح بمان....در سطح بمان و پارو بزن..... بگذار ماهی های آن پایین گمان کنند تو هر گز خواب آنها را نمی بینی....
بگذار دلخوش به قواص ها باشند...که در عمق ِپایین ترین آب های سیاه یک اقیانوس...با اکسیژن بد قواره ی مصنوعی ....نفس های عارفانه و عاشقانه می کشند....
تو در سطح پارویت را بزن....و هر گز دیگر فریب تظاهرعمق را نخور.....
نقشِ عمق را بازی نکن.....و در جایی نفس بکش که برای آن خلق شده ای.....
تو برای سطح خلق شده ای....برای پارو زدن....
نه پریدن....
نه شنا کردن....
نه ایفای نقشی احمقانه....
پرنده هایت را بدوز..... کتابها را نیمه تمام رها کن.....و در خانقاه ها هرگز دیگر نچرخ.....
برقص ...اما نه در هوهوی عارفانه ی درویشان..... بل در مجلس زنانه ی سطحی ای که همگان زیبایند....چون واقعی اند....
گریه کن....بر سینه مشت بزن....و گیسوانت را بکش..... نه در مجلس سیاه پوش از پیش تعیین شده ای....نه در هر کجا که صحنه تو را به بازی فرا خوانده است....
فریب صحنه را نخور دیگر و واقعی باش.....
بگریز.....نه مثل آهوها...نه مثل ماهی ها.... بل مثل آدمیزاده ای زخم خورده ...از اصطکاک بی امان ِ نقش ها...تظاهرها..... فریب ها.....
در سطح پارویت را بزن..... و بگذار... هیچ کس نداند...هیچ کس نفهمد...هیچ کس حتا به خواب شبش هم نبیند....که تو هر شب....بی امان و بی وقفه...خواب لمس ماهی ها را می بینی.......
وقتی همه خوابیده اند و در حال تماشای رویایی از ساختمان های بلند .... دختران زیبا.... و آغوش های باز هستند گوش کن....
جمعه قطعا دوام نخواهد آورد... چون سه شنبه.... و پایان فروردین....
هیچ چیز دوام نمی آورد میان این سیاهی قیر گون.... چسبنده و آلوده کننده....
نگران نباش...و به سکوت پنجره ها گوش کن.... روی مبل دراز بکش...و از شر مستطیل احمقانه ات خلاص شو.....
حافظه ها کوتاه است...گنجایش ها محدود....
من به حافظه ی پنجره ها خوش بین ترم....تا حافظه ی بی وفای این رایانه ..... این موبایل...این اتومبیل....
من به حافظه ی آجر ها .... معتقد تر....به حافظه ی کوچه ها ....مطمئن تر..... من به حافظه هر آنچه به جایی چسبیده باشد...چون منی...که با این سیاهی قیرگون و چسبنده به زندگی چسبیده ام.....
به زندگی دوباره برگرد...و عاشق دخترکی شو....که اندام سبکی دارد...زنی که lموهای زیبایی دارد....و پیرمردی که هنوز نگاه نافذی بر صورتش مانده است..... با شال گردنی که تو را یاد یاران رفته می اندازد.....
به زندگی متصل شو....و با باران های سرزده شادمانی کن.... برای دختران ستاره جمع کن و ماه را به پسران نابالغ نشان بده....
حواس کوچه را پرت کن.... و عاشقانه در صبحی زود.... به موهایت حنا بمال....
بخند .... و خوشبختی را ریشخند کن ....
موهایت را بلند کن و به آبستنی فکر کن.....به سنگینی شانه هایت حتا بیشتر از این....
من در زندگی هیچ مستطیلی را امن تر از پنجره ها ندیدم.... هیچ اتصالی از پس پنجره ها عاشقانه تر نیافتم.....
مستطیل ها را رها کن...خانه.... اتومبیل..... رایانه ...موبایل....
شب به سکوت ِ پنجره ها فکر کن.... و یقین بدار ...
هیچ چیز قطعا در این سیاهی قیرگون دوام نخواهد آورد.....
به قدر كافي خوابيده ام.... بيدارم كن.... و يك صبح زود از همين روزهاي آوريل ستمگر.... من را با خودت ببر...به تماشاي بنفشه هاي خوشبخت...باران هاي جوان و جيك جيك گنجشكهاي بر درخت مست.... يك روز در همين آوريل.... يك روز كه خيلي زود آغاز شده است به بركت عشق.... بيدارم كن...دستم را بگير و من را از سرزمين حرمان ها و باطله ها دور كن.... به قدر كافي خوابيده ام.....
2.
مدت ها بود پياده رو ها هانيه را نديده بودند...در يك عصر بهاري با چتر... در پياده روها.... قدم زدم... و به هيچ چيز فكر نكردم... نه به گلداني كه برايم آوردي...نه به صدايت پشت تلفن .... و نه به بوي تنت.... فقط راه رفتم ...و دستم از حمل چتر خسته شد....
3.
همه چير را رها مي كنم...در ميانه.... پيش از رسيدن به پايان....
پشت پنجره ها ماه است.... پرده ها را بكش... بايد ماه گمان كند از همه زيباتر است....
4.
بخند.... و به پلي فكر كن كه مي ماند.... و دلش گرم گنجشك ها ....كوه رو به رو... و درختي ست كه چون خودش رفتن را نمي تواند..... بخند و به عشق فكر نكن.... براي يك پل پير هيچ چيز شكننده تر از اين نيست كه به عشق فكر كند.....
5.
خواب يك خانه ي بزرگ را ديده ام...با هفت اتاق روشن... ديوارها خاكستري بود.... تو توي خواب مهربان گفتي سفيدش مي كنيم......
6.
در جاده صبور باش..... پشت پيكان هاي خسته دوام بياور....و وانمود كن از وانت هاي آبي و قهوه اي و خاكي مي ترسي.... بگذار نفت كش ها از تو جلو بزنند...... در جاده تنها بران.... و در ميان پنبه هاي معلق در هوا كه احتمالا از بار يك كاميون بزرگ لو رفته است...خواب سفر با او را ببين.... خواب سفر با او در آوريل..... آوريل ستمگر.....
7.
براي پرواز كمي سنگينم... و براي عشق كمي بد بين..... براي قدم زدن با چتر ....دستانم ضعيف است....و پاهام .... نياز مبرمي به تخت خواب دارد..... بگذار بخوابم.... حالا كه هيچ وقت در هيچ صبحي من را به تماشاي بنفشه هاي خوشبخت نمي بري....دست از سرم بردار...و بگذار.... بيشتر بخوابم....... بگذار بخوابم تا اين فصل از سال از سر زمان بگذرد....من قول مي دهم با اولين سوت از قطار ِتابستان بيدار مي شوم.... و دوباره مي دوم...... بي چتر....بي بال...و بي عشق......
یک.
راندن در باران....با زیر صدای سه تار مسعود شعاری...و تق تق ضربه های باران بر شیشه ها....... و فکر های خطرناکی که جوانت کرده است....
پشت رول ... همین طور که دارم می رانم ...همه ی حرفهایم را شفاهی می نویسم اما همین که می آیم و پشت این لعنتی می نشینم لال می شوم... بیماری بدی ست... بیماری نتوانستن در گفتن....
حالا دیگر مطمئنم که از نداشتن تجربه ی نو نیست ...چون این روزها به شدت در حال تجربه کردن احساس های متفاوت و اتفاقات منحصر به فرد درونی هستم.... شاید از یک سنی به بعد نوشتن از آدم می گریزد.... ملاحظه کار می شوی و نمی توانی همه ی آنچه در سرت می گذرد را بنویسی....شاید هم می خواهی بنویسی اما به طریقی می نویسی که مخاطبت را به غلط می اندازی تعبیرهایی از نوشته ات می شود که مقصودت نیست.... لایه های پنهان فکرت را انقدر پشت کلمه ها و واژه ها مخفی می کنی که دیگر هیچ کس تو را نمی فهمد....
دو.
باید بروم... باید یک کاری بکنم که این کلافه گی و این سرد درد های کهنه در سرم خوب بشود.... باید بتوانم یک کاری بکنم.... خزیده ام در خودم.... و همه ی زن های مترو ها و اتوبوس ها را ول کرده ام.... عاطفه گفت حالشان خوب است و هم چنان بلند بلند در کوپه ها می خندند....دعوا می کنند..... تلفن جواب می دهند.... عاطفه گفت دانشجو ها درسشان را می خوانند.... دخترهای جوان هنوز مهربانند و جایشان را به زن های خسته و پیرزن های طلبکار می دهند....
من آن ها را ندیده ام....مدت های مدیدی ست که آنها را ندیده ام....مامورهای متروها که همیشه چیزهایم را به من پس می دادند...وقتی در ایستگاه های مختلف شهر، شعر ها و دفترها و کیف پول هایم را جا می گذاشتم.... با قدهای بلندشان....و لبخندهای صمیمی شان که شبیه پسرخاله های درازم بود....
سه.
خسته نیستم...من فقط خزیده ام در خودم.... امیر از پی یک آسیب ورزشی چند روزی ست که خانه نشین شده است.... و مسئولیت آب دادن گلدان ها...دان دادن ماهی ها.... و حمل پاکت های میوه و شیر و شیرینی با من است.... مسئولیت رفت و آمد های اجباری فامیلی...عیادت از بیمارها و پس دادن بازدیدها...من زن آبرومندی هستم.... و بر خلاف ظاهر ساختارشکنم.... به شدت به رسوماتِ خانوادگی پایبندم.... اگر کسی مریض شد باید به دیدنش برویم....اگر کسی به خانه مان آمد.... اگر کسی از حج برگشت....اگر کسی مرد... اگر کسی خانه اش را نو کرد.... مناسبات مختلفِ خانوادگی را پیگیری می کنم....به شدت متعهد به قوم و خویش ها هستم....مادرم همیشه می گفت فامیل آدم گوشت آدم را اگر بخورد استخوان آدم را نمی اندازد دور....من به فامیل کوتاه خودم و امیر فکر می کنم....
همیشه در فامیل آدم ، آدم هایی هستند که هیچ ربطی به روح و روان آدم ندارند اما به آدم مربوطند...آنها را بیشتر از صمیمی ترین دوستت گاهی می بینی...هر جمعه...هر عید....هر یلدا....
آدمهایی که نا خواسته مشغول خوردن تکه های روحت هستند اما استخوان هایت را به هیچ روی بیرون نمی اندازند....بعد به دوستان دورم فکر می کنم... همان ها که روزها و ماه ها ملاقاتشان نکرده ام...همان ها که در جوارشان نه تنها استخوان هایم که روحم به شدت در امنیت است...... بعد فکر می کنم که چرا آدم متعهدی به مناسبات دوستی نیستم...چرا همیشه از دیدارهای بیشمار با یارانِ غار سر باز زده ام.... چرا همیشه ترمز دست ملاقات ها ی زیاد را در رابطه های دوستی کشیده ام...چرا به دیدار دوستان زاچم نرفته ام.... چرا خانه های نوشان را ...آدم های قاب عکس های روی دیوارشان را دنبال نکرده ام....
شاید ترسیده ام.... از عادت ....و از رساندن رابطه به جایی که روح همدیگر را بخوریم در حالیکه استخوان هایمان را در مشت هایمان گرفته باشیم....
پرونده های دوستی را نباید با ملاقات های بیشمار به لکه های دلخوری سیاه کرد.....
با دعوت ها و دید و بازدید های زیاد....
و خانوادگی کردن رابطه های شخصی....
در عوض باید در رابطه های فامیلی ملاقات ها را زیاد کرد.... باید قاطی شد... با آدم هایی که مقدر بوده این همه به روحت نزدیک شوند.... تا این حد که مجاز شوند به خوردن تکه تکه ی روحت..... و لمس استخوان هایت...بوسیدن رویت.... فشردن دستانت....
درست را باید زود یاد بگیری....و صلح را باید حادث کنی....
چهار.
خسته نیستم.... به شدت در خودم خزیده ام.... اسفند آمده است...باران وحشتناک با حال آدم کار دارد.... شبها که تنهایی در بین اتومییل ها سعی به رساندن خودم به خانه دارم.... باران به شدت با حال و روزم کار دارد....
پنج.
سمیرا زنگ می زند و می گوید عشقِ بچه یک چیزی ست در حد سرطان.... یک چیز مقدسِ لعنتی....
این خلا روحی ات را پر نمی کند هانیه...یک حفره به حفره هایت اضافه می شود....
بعد می گوید گرمی بخور...لاقل گرمی بخور که پسر شود....
شش.
ماهی ها ی توی تنگ چهار تایند....دو تاشان هر دو ماه یک بار حامله می شوند....
و از پس هر زایمان نزدیک سی چهل تا بچه می زایند....بعد از هر زایمان ما باید بچه ها را به سرعت از پدر و مادر جدا کنیم چون ماهی ها نه تنها گوشت هم دیگر را بل استخوان های هم دیگر را هم می خورند.....
من همیشه دوست داشته ام بچه هایم سه تا باشند.... پشت هم .... و بی وقفه....
بزرگشان کنم...یکی یکی ببرمشان مدرسه.... ساندویچ درست کنم و بگذارم صبح ها روی پیشخوان.....آنها با هم دعوا کنند.... با هم بازی کنند... با هم بزرگ شوند.... بعد بروند دانشگاه....بروند پی دیوانه بازی های متناسب با زمانه شان.... بعد زن بگیرند.... شوهر کنند.... بعد تبدیل شویم به یک فامیل نسبتا واقعی....که روح هم دیگر را می خوریم اما استخوان های هم را دور نمی ریزیم....
این مزخرف است....
این مزخرف است.... این خیلی مزخرف است....
هفت.
ماهی ها را می خواهیم رد کنیم.... امیر کار دارد......و ما از پس رتق و فتق ماهی هایی که مدام حامله می شوند بر نمی آییم....
اسفند آمده است... من دارم به شدت پوست می اندازم...و تنهایی....تنهایی تصمیم های وحشتناکی گرفته ام....
استخوان هایم درد می کند...انگار کسانی آنها را به شدت در مشتشان گرفته اند....
یک جای جدید یافته ام برای مخفی شدن... به هیچ کس جایم را نمی گویم... می توانم به شدت در خودم فرو روم... خدا کند بتوانم....
2.
مدام دارم ملحفه می شویم.
3.
پرتغال های امسال خیلی ترش بودند... بی شک از باغ های پرتغال غفلت کرده بودی امسال...
4.
بروند گم شوند.... پرده ها را بکش....بگذار خانه ات را دید نزنند...
5.
دار زدن در خاب تعبیرش چیست
6.
چرا یک روز بین روز نمی آیی... نمی آیی و من برایت چای نمی ریزم...و شغل ها ..... شغل ها چرا آدم ها را از هم دور می کنند...
7.
دارو فروش ها را دوست دارم... در باره ی همه ی درمان ها چیز می دانند... از پزشک ها بیشتر به تو نزدیکند... می دانند موی سرت چرب است یا خشک... می دانند حالا عادت شده ای... می داننند مشکوکی به بارداری... می دانند شب ها بی خواب شده ای... می دانند معده ات می سوزد...می دانند سرت گیج می خورد... می دانند ...همه چیز را می دانند و تو از دانستن انها معذب نیستی.... عطار هم یک چنین حالتی داشته لابد...نمی دانم...اما من.... دارو فروش ها را دوست دارم....
8.
جسمم مثل لباسی ست که خسته ام کرده... بعضی لباس ها مثل لباس های سنگین که برای مهمانی های بلند و طاقت فرسا دوخته شده اند.... آدم را خسته می کنند.... دوست داری زود شب شود... درشان بیاوری... و توی تترون سفید خنکی روی ملحفه ها قلت بزنی....
جسمم لباس کشمیر سنگین با آستر کلفتی ست که خسته ام می کند... دوست دارم... تابستانی شود... یک لا پیرهن نخی...که آبی آسمانی ست...بعد باد بیاید و من با جسمم توی یک دشت متصل به اردی بهشت.... بدوم... باد یاری کند.... و بوی زمین های خیسِآبادی های اطراف را در هوا برقصاند....
جسمم سنگین است...و من دشت معتدلی متصل به اردی بهشتی جاوید می خواهم....
8.
شاید یک روزی در زندگی مان پیش بیاید که دوست داشته باشم نوروز تنها باشم... امیر با مردان و زنان جوان به کوه نوردی ِ طولانی ای برود...من توی خانه یک میز تحریر بزرگ داشته باشم ویک پنجره ی بلند... بنویسم و ضبط از شب تا صبح بخواند....
امیر توی کوهستان یک شب داشته باشد به آسمان نگاه کند...آنوقت دختر جوان زیبایی با موهای بافته شده و کلاهی زرشکی.... به او یک لیوان نسکافه ی غلیظ بدهد ...با طعم نسکافه ی وایلد تست....که همه ی قهوه فروشی های شهر را پی اش گشته و نیافته....
دختر بخندد و هوا سرد باشد و از لای خنده هایش بخار ملایم و معطری به فضا پخش شود.... امیر حس کند چه قدر زیبایی در برابرش ایستاده....
شاید یک روز در زندگی مان به تجربه های مجزای بیشتری احتیاج داشته باشیم...زیبایی هایی متفاوت.... و عشق هایی ساکت....
شاید باید میز تحریر رویایی ام را سفارش بدهم.... و پنجره ی بلندی در دیوار یک خانه ای رویایی من را طلب کند..... شاید باید به آن روز بیشتر فکر کنم....
9.
اینکه خوب ها گاهی بدی می کنند را نمی توانم ببخشم...اما اگر بد ها بد باشند می توانم درک کنم.... یا اگر بد ها خوبی کنند ...می توانم عاشقشان شوم.......اما هیچ چیز نا بخشودنی تر از این نیست که یک خوب...یک خوب که در ذهنت همه ی معناهای بلند اخلاقی را ترفیع داده است........ دروغ بگوید.... تهمت بزند.... یا مسخره کند.... هیچ چیز بدتر از این نیست که خوب ها خوب نباشند......
وقتی انقدر بیدار می مانی ... و روحت را مجبور می کنی به ماندن در بدنت.... چشم ها به کمک روح می آیند... گوشها فراموش می کنند بیداری را... آنوقت می شنوی.... می شنوی و می بینی...
هیچ کس دوست ندارد بمیرد...همه به زندگی دو دستی چسبیده ایم.... می خوابیم... بیدار می شویم....می خوریم...بچه می کنیم... و هی سنگین و سنگین تر...
چند وقت پیش به امیر گفتم..بهتر است حامله شوم... بعد با بچه سر زا بمیریم.... این طوری دیگر مطمئنا به بهشت می روم.... هیچ کس با یک زن زاچ لاغر اندام نامهربان نیست.... امیر اعصابش خورد شد و گفت از بچه سواستفاده نکن... من گفتم هیچ راهی برای بهشت رفتن من دیگر وجود ندارد...به اندازه ی کافی بد بوده ام....
امیر از خانه داشت می رفت بیرون.... من روی مبل لم دادم و منتظر شدم چای توی لیوان سرد شود...
به خداوند نمی توانم فکر کنم...نمی توانم روی خداوند متمرکز شوم.... فقط هر روز به او پول می دهم و از او می خواهم که اتفاق بد دیگری نیفتد... من از اتفاق های بد می ترسم... از اینکه مرگ بیفتد توی زندگی ام.... ازینکه بیماری کسی را زمین گیر کند..
هر روز به خدا پول می دهم.... یک جعبه ی چوبی نیکوکاری داریم توی خانه و یک جعبه ی حصیری بقیه ها.... بقیه ها مال خودم است... آنهایی که از بقیه ی خرید ها می ماند را باید بریزم توی صندوق حصیری....اما من همه ی بقیه ها را هم به خدا می دهم.... خدا ثابت کرده که گاهی می تواند خیلی جدی باشد.... خیلی خیلی جدی.....
موهایم جریان مفصلی دارد.... اینکه بیرون است... یا دیده می شود.... باید دختر خوب تری باشم تا وقتی مُردم.... خدا من را به بهشت ببرد....
هر روز که با عجله از خانه بیرون می روم روی تخت را مرتب می کنم...زشت است اگر مُردم مَردم بیایند و پشت سرم بگویند مرگ بهش فرصت نداد حتا رختخوابش را جمع کند....
مرگ به همه فرصت می دهد..... امیر گفت مرگ روی موتور سیکلت با لباس سفید دوستش را سوار کرده و بعد پیاده اش کرده .... ترک موتور با هم گپ زده اند و و بعد از علی شمس خوشش آمده و دم هتل هما پیاده اش کرده....
من به وسیله ی نقلیه ای که مرگ با او به سراغم می آید فکر می کنم....به شکل مردنم فکر می کنم... اگر خیلی خون آلود باشد ...یا خیلی دردناک....
دوست دارم تمیز بمیرم.... خانه ام تمیز باشد...خودم تمیز باشم.... برای همین هم هر وقت می روم حمام و کیسه کشی راه می اندازم حس می کنم شاید بمیرم.... یا وقتی اشرف می آید خانه و خانه را برق می اندازد منتظرش هستم....اصلا اشرف همین که می رود ...همین که همه جا را برق می اندازد و چای زعفران آخرش را می خورد و نماز مغربش را توی جانماز امیر می خواند.... مهمان می آید....
یک روز اگر مرگ به مهمانی ام آمد با چای تلخ و شیرینی کشمشی ای که هیچ وقت دوستش ندارم از او پذیرایی می کنم....مرگ دوست داشتنی نیست...و همه ی چیزهای دوست داشتنی را پس می زند..... بعد مرگ را می برم سر کابینتی که در آن جعبه های نیکوکاری و بقیه ها را می گذارم.... نشانش می دهم که من زن نیکوکاری بوده ام....و فقط یک صد تومانی از بقیه ی پودر دریا را در جعبه ی حصیری انداخته ام.... وقتی تازه عروس بوده ام....و آنقدر ها نمی توانستم به مرگ فکر کنم............. آنوقت مرگ شاید منصرف شود و مثل علی شمس پیاده ام کند....
خودم می دانم اینجا هتل است.... قدیمی تر ها می گفتند کاروانسرا.... اما زندگی در هتل هم گاهی می تواند طولانی باشد.... نمی تواند؟؟؟؟؟
حتما مرگ یک مرد است.... با لباس سفید...و پوست سبزه.... دوست دارم شبیه مردهای جنوب باشد...آنها من را خیلی دوست دارند....من کمی شبیه زنهای خودشان هستم....
دارم چرند می گویم ....می دانم... فقط یک حرف دیگر....تا حالا کسی شنیده... تکلیف زنی که با بچه اش سر زا می میرد چیست...و آیا تا به حال پیش آمده که بچه ی مرده را با زن مرده توی یک قبر بگذارند....یا اگر اسلام این کار را حرام کرده...یک لحظه فقط یک لحظه بچه را توی بغل مادر مرده می گذارند؟؟؟؟؟؟؟
من پیامبرم را دوست دارم.....
درباره ی خودم به هیچ برداشت تازه ای نرسیده ام...تجربه هایم کم تر شده است..و در سکون و رخوت چند ماهه ای به سر می برم......دوماه است که به صورت رسمی در هیچ جا نمی نویسم...نه در دفترهای یادداشت کوچک ...و نه حتا پای کتاب های تقدیمی... از خرج کردن کلمه ها خسته ام.... از استخدام کلمات ملولم.... کلمه ها در انگشتانم رم کرده اند.... نمی آیند....نمی ریزند بر صفحه ها ....
تجربه های زندگی ام کم شده است... شاید یک دلیلش این است که تقریبا شش ماه می شود که سوار اتوبوس نشده ام... شاید به خاطر کوهن و صدایش در اتومبیل باشد....
بگو خداحافظ....
بگو خداحافظ...
در پایان دسامبر.... بگو خدا حافظ
و چیزهایی که ترجمه اش را نمی فهمم.... اما خوابش را مدام دارم می بینیم.....
مردم سه ماه است که در خواب هایم... با هم به زبانی حرف می زنند که من آن را نمی فهمم... و این خطرناک است.... برای من به شدت خطرناک است.... باز شدن مجدد پای کوهن به زندگی ام...و قاطی شدن نغمه های غریبه با آهنگ های زندگی ام....
دارم فرو می روم ...دارم در خودم فرو می روم... انگار هزار حلزون خسته در دست و پاهایم تخم ریزی کرده اند...گذاشته ام دنیا از من جلو بزند....انگار در زمین نم دار شمال تیکاف کشیده باشم و بی گرد و خاک متوقف شده باشم.... مثل مردی میانسال که در اتومبیلش سکته می کند.... بیصدا خاموش شده ام....
شاید رفتن به کلاس های ورزشی خوب باشد...نفس نفس زدن در مکانی سرپوشیده.... و مربی داشتن...نه مربی بودن..... بگذار کسی دیگر حساب زمان را داشته باشد...تو فقط کیف کن....تو فقط عرق بریز.... تو فقط رکاب بزن..... بگذار کسی دیگر به بچه ها تذکر بدهد....به زن چاقی که میانه ی تمرین آب می خورد.... به دختر هیکلی که موبایلش را خاموش نکرده است.... و به آن سه سرخوش باربی ای که آمده اند باشگاه فقط بخندند.....
من هرگز با زن های چاقی که در حال کم کردن چربی های شکمشان هستند حرف نزده ام...من هرگز با کسانی که یکی از بزرگترین پلن های زندگی شان لاغر شدن است این همه از نزدیک دم خور نشده ام.... ....
باید بروم کلاس های زبان عمومی... و با دخترهای دانشجو....با دبیرستانی هایی که معلمشان نیستم دوستی کنم ... حالا تقریبا در هر کلاس آموزشی ای که می روم از دیگران بزرگ ترم .... بزرگتر از من ها نمی دانم کجایند....شاید دیگر قید آموختن تئوری ها را زده اند.... و به مهارت ..... روی آورده اند...به تجربه .......مثل مادرم که در 56 سالگی می رود کلاسهای آشپزی سولاردوم.....
و برایمان هر جمعه جوجه کبابهای بی مزه درست می کند....
امروز بهش گفتم: برنج باید روی آتیش پخته بشه.... فکر کنم دیالوگ فیلم پونه بود... به خاطر پونه ...
مامان داشت برای باران دختر خواهرم عروسک می دوخت ... عینک زده بود و داشت سوزن نخ می کرد... گردن عروسک به تنه ی گل گلی اش هنوز وصل نشده بود.... مامان چیزی نگفت تمرکز کرده بود سوزن را نخ کند...انگار حرف زدن مانع موفقیتش می شد.....من نشستم روی مبل و به روزهایی فکر کردم که توی حیاط خانه ی قبلی مامان روی منقل جوجه ها را می سپرد به بابا ...بابا و محمد آتیش را باد می زدند.... مامان از آن سر حیاط داد می زد: باد نزنین....روش می سوزه توش خام می مونه.....
سولاردوم بوق بوق می کند...مامان سوزن را نخ نشده فرو می کند تو شکم عروسک.....
.....
باید بیشتر بروم سالن آرایش.... چهارشنبه هفته ای که گذشت رفتم...سه تا زن سرخوش توی آرایشگاهی که می روم کار می کنند.... صنم امروز خوش گل تر از همیشه بود.... پسر لال هشت ساله ای دارد که اسمش بارمان است.... عین خیالش نیست که پسرش آن طور گنگ و نامفهوم حرف می زند.... ابروهایش همیشه مرتب است و لاغر و خوش اندام است.... ثمینه زن یک آقای دکتر است و با اینکه صاحب سالن است خیلی با آن دوتای دیگر شیش است...... .... مرضیه توی عقد است و از همه بیشتر جان می کند ..... نگران ریه هایش هستم... مدام رنگ می کند و بوی سمی اکسیدان و دکولره را فرو می دهد به ریه هایش ....
مجموعه شان مجموعه ی خوبی ست.... هر وقت می روم دارند می خندند.... دارند با هم حرف های خاله زنکی می زنند...و هر و کرشان مشتری ها را می خنداند....دوست دارم من را هم راه بدهند...من هم جزوشان باشم...من هم قاطی حرفهایشان بتوانم یک چیزی بپرانم........چهارشنبه دوست داشتم بیشتر می ماندم... حالم خوب شد...آهنگهای افتضاحی که گوش می کنند... خوب است.... صحبت درباره ی پدر و مادرهای بیرحم شوهرهاشان.... بی شعوری خواهر شوهرها... بی ملاحظه گری جاری ها.... دوست داشتم بشنوم.....دوست داشتم من هم برایشان خاطره هایی بگویم...
دلم می خواست یک کلیپ از همین کلیپ های مزخرفی که توی وایبر هزار بار سند می شود را برایشان پخش کنم.... پخش صحبت های مبتذل یک روحانی در باره ی مهندسیِ اتاق خواب....
آواز بامزه ی یک دختر چینی .... یا پخش یک کلیپ از دوربین مخفی هایی که ملت را مچل می کند....
دوست داشتم به هر قیمتی شده جزوشان می شدم.....
دلم می خواست بیشتر می نشستم زیر دست صنم .....صنم یکی یکی ابروهایم را بر می داشت.... طولانی و آهسته.... بارمان با زبان گنگش درسهایش را به مادرش پس می داد.... و من همان طور زیر دست صنم با لالایی نامفهوم بارمان خوابم می برد...توی خواب می دیدم که سالن خالی از مشتری شده است مرضیه دارد کاسه های رنگش را می شوید ... و ثمینه دارد به جای سه لیوان چای.... چهار لیوان چای خوش رنگ تازه دم می ریزد....
بعد من می نشستم روبه روی مرضیه و چای خوردنش را تماشا می کردم.... ... خوابیدنش روی ملافه های تمیز بالای یک پشت بام تابستانی ........ با دهانی باز.... و چشمانی که عینک ندارند ....
دوست دارم بچسبم به آدم های بی ربط
به زندگی ها ی متفاوت.... به مکان های متعدد....
و حشر و نشر کنم با آدمهایی که دغدغه های واقعی دارند... عروسی گرفتن...خوش گل تر شدن..... لاغر شدن.... درس خوان کردن یک پسریچه ی لال....
دوست دارم... با آدم های معمولی قاطی شوم... و برایتان از فضاهای جدید بگویم...از تجربه های جدید...
سکوتم را ببخشایید و برایم آرزو کنید از تکرار به در آیم....
از باز کردن ایمیل ها مضطربم.... از نگاه کردن به این باکس مسیج ها.... انبوه چراغ های روشن گروه ها .... وایبر.... اینستا..... کجا دست تو را ول کردم ..... در کدام خیابان حوالی کدام فصل.... پای صنوبرِ کدام کوچه ...... تو را.... عهد میان خودم و تو را ول کردم....
رفتــــم .... رفـــــتم....تا دور..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بله تشکیل می شود...تشکیل می شود.... تشکیل می شود.... من تشکیل شده ام از انبوه آدم هایی که نمی دانم چه کسی پایشان را به زندگی ام باز کرد.....
باید بنویسی..... داری پیر می شوی..... با یک دست مگر چند هندوانه می توان برداشت.....میان این همه هندوانه برداشتن های بی وقفه بند کردن امیر برای رفتن به کلاس های زبان.... یعنی قطع همه ی موزیک های محبوب در اتومبیل.... یعنی زنی ناشناس توی ابری ترین هوای ممکنه در پاییزی مدام از تو بپرسد How old are you……
و استرس را روی سیلاب دوم کلمه پر رنگ تلفظ کنی....
I'm a teacher….. I have a lot of jobs…I can not see my friends and wright dairy…..
Really???
How old are you……
How old are you……
How old are you……
How old are you?
و باران ببارد و من پیچ در پیچ کوچه های بی خاطره برانم و بگویم :
Iam thirty
Iam thirty
نوشته شده در هشت آبان 93
پ.ن: وسط روز.... میان هم همه ی کارها..فرمان را می چرخانم سمت خانه ی مادرشوهر.... همه خوابیده اند...می نشینم پای کامپیوتر...این ها را می نویسم و می زنم بیرون... دیوانه ....مست..... بی سر و دست.....
دوشنبه ها با موری.... سه شنبه ها با عاطفه.... و پنج شنبه ها با افروز....
همین عده آدم مخصوصِ کم کافی است برای اینکه هفته هایت از رنگ یکنواخت مدام بیرون بریزد.... جز دوشنبه ها با موری که نظم جهان را بر هم می ریزیم و زیر درخت های سنجد به آفتاب کم جان زمستانی و سرمای نه چندان جدی اش بی تفاوتیم... فلافل می خوریم ...می رانیم.... و سنجدهای روی زمین را می مکیم.... بقیه ی روزها به کار دنیا کار ندارم...
لای سکوت عمیق قفسه های کتابخانه... به جوانکی لبخند می زنم.... می آید جلو و چند جلد کتاب خوب برای خواهرش می پرسد.... روی دفترچه ام برایش اسم ها را می نویسم ....موری به دنبال کتاب های درسی اش نیست...تاریخ کشف...نقد نمی دانم چی..... و نظریه ی فلان فیلسوف از قرن نوزدهم....
با جاودانگی به طرفم می آید و می بیند دورم پر از جوان های خام است که نشانی کتاب هایی را می پرسندم که بی خیالشان کند.....
موری با جاودانگی بر بغل لبخند می زند ...با هم پله ها را بالا می رویم.. و برای جوان ها لبخند می زنیم...... در حالیکه به هم معترف می شویم که پیری در صورتمان مجرد مانده است....
از چه بنویسم... پیش قدم در گفتن خبری به این بزرگی نمی خواستم باشم.. خبری به این جان
کاهی.... گذاشتم چند روز بگذرد...گذشت اما نشد...نمی توانم در این باره بنویسم.. جای گفتن و کلمه
بازی و جمله پردازی نیست... نمی توانم....
نرگس نوشت ...اما من نمی توانستم...با خودم گفتم خیلی ها به این خراب شده می آیند و ترسیدم از
شدت اندوه خشکشان بزند پای رایانه... گذاشتم خبر پخش شود ..همه بدانند ...همه بفهمند...درد در
دلم نشست کند.... همه دانستند...همه خبر شدند درد اما نشست نکرد...بالا آمده و همه ی سینه ام
را ...سینه ی خواهر و مادر و هر کسی که خبرش کرده ام را سوزانده.....
حالا که خودش نوشت اما می شود گفت....
دختر مقنعه آبی را همه یادشان هست... بچه های دانشکده همه می دانند که خودم اسمش را
گذاشتم دختر مقنعه آبی... همه یادشان هست که زهرا انصاری...با چشم هایی مطمئن ... و ایمانی
فولادی از بین ما جماعت اهل حرف... عمل را برگزید و بچه اش را مادری کرد... با دیالیز های طولانی در
خانه و دیسک کمر گرفت و خم به ابرو نیاورد و همچنان می خندید و مطمئن بود... هشتاد و دویی ای
متفاوت که مثل من اهل نک و ناله نبود....
رفت توی میدان مادری ... و دختر نه ماهه اش را از دل بیمارستان دکتر شیخ بعد دو ماه بستری بودن
زنده بیرون کشید و تا دو سال و اندی مثل گل بزرگش کرد...
و حالا ...توی حرم... درست روبه روی پنجره ی فولاد توی بغل پدرش آخرین نفسش را کشید و مثل
کفترهای حرم پرید....
دخترکش پرواز کرده مردم... مردم زهرا انصاری این روزها.... دختر مقنعه آبیِ آن سالها.... صاحب وبلاگ
شمعدانی ها....
دخترکش مثل کفترهای حرم امام رضا ...توی همان حرم پریده و رفته.... و زهرا نوشته که هفت روز
است آغوشش سرد است......
چه می توانم به تو بگویم زهرا...
مگر ندیدی که آن روز که مثل احمق های نادان هر چه گفتم چرند بود.... من چه بگویم....چه بنویسم...
همه ی ته مانده ی خدایی که در اندیشه و باورم مانده بود را جمع کردم و هر چه مانده بود توی جملات
کوتاه و منقطع به تو گفتم...وقتی نرگس و صفیه و سیما به احترام اندوه تو سکوت کرده بودند.... من با
جمله های مزخرفم مته بر اعصابت کشیدم.... زهرا.... می دانم....
می دانستم داشتی ته دلت می گفتی...تو را چه به این حرفها.... تو چی می فهمی از مادر بودن...از
طفلی که با چنگ و دندان از آب و گلِ آن همه دکتر و بیمار و بیمارستان بیرون کشیدم و درست مثل
همه ی بچه های عادی دیگر بزرگش کردم...پیرهن برش کردم... عروسک بغلش دادم....تو را چه به
حرف زدن در باره ی صبوری دادن به منی که ایمانم روی خود خدا را هم کم کرده..تو این وسط چه می
گویی همیشه نالانِ میدان ِزندگی
زهرا...تو راست می گویی من در کلاسی که تو در آن استادی از شاگرد تنبل هم تنبل ترم...هم چون
منی چه دارد که به هم چون تویی بگوید.... زهرا...
زهرا... زهرا...زهرا...نمی دانم چرا این روزها نام تو را با آه صدا می کنم هر روز توی خانه و نمی دانی
چند بار آمدم و سی و چهارِ خانه ی مادرت را گرفتم و ترسیدم و قطع کردم....
راستی زهرا ما از هیبت ایمانت است که می ترسیم نه از بزرگی اندوهت.... این را بدان
زهرا...چشممان را نور باورت می زند ... وگرنه تو شانه هایی داری به پهلوانی عباس.... و صبری به
بلندی زینب...که هیچ ندید جز زیبایی.... در میدانی که مردم همه گفتند سرزمین بلاست....
زهرا....آه می کشم و هنوز بر این باورم که نام دیگر خدا آه است....
یک ماهه پیش آقای اعلمی مدیر صدا وقتی حس کرد دوست دارم چیزهایی که می نویسم را خودم بخوانم به من گفت چیز ضبط شده ای اگر دارم برایش ببرم تا ببینند صدایم چه جنسی دارد و اینکه می شود من با این صدای به قول بابا دست پاچه داستان بخوانم یا نه...
مریم خیلی اصرار می کرد که حتما این پیشنهاد را جدی بگیرم... و من که مثل همه ی پراکندگی های دیگر عمل هایم به هر شغل از هر شاخه ای که باشد بله می گویم همان روز توی اتاق مریم قسمتی از یک روایت از همشهری آذر را خواندم . آقای اعلمی رفته بودند و من تحویل را به تعویق انداختم....
همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینجا:
شب در خانه دنبال رکوردینگهای گذشته گشتم... چند تایی را انتخاب کردم که یکیش هم صدای صفیه بود زمستان پارسال .... توی ماشین برایم یک غزل از سعید شاد خوانده بود....
القصه یکی دو تا را انتخاب کردم که ببرم خدمت آقای اعلمی... پشت کامپیوتر توی خانه تنها نشسته بودم و هوس کمی وب گردی... رفتم تا رسیدم به ویلاگ قدیم علی شیروی.... رادیو برای خودش زده است...رادیو اینترنی بی ادعا اما خوبی....توی یکی از قسمتها گفت که صداهایتان را اگر دوست دارید بفرستید...من یک رکوردینگ مال زمستان 87 را برایش فرستادم... اصلا فکر نمی کردم قرار است مبنا قرارش دهد و الا می رفتم تا مریم صدایم را درست و درمان ضبط کند....
دیشب توی مهمانی یلدا بی هدف سری هم زدم به رادیو شیروی .... رکوردینگ نهم از رادیوی علی شیروی با صدای من آغاز می شد.... با نامه های من به تو مهربانم....
چه کار دارد می شود... چه دارد رخ می دهد نمی دانم...اما این رادیو دیشب تا مرز سماع حال من و امیر را خوب کرد.... ممنونم مریم... ممنونم آقای اعلمی...ممنونم علی شیروی.... و ممنونم مهربان ِ خاموشِ پنهانِ من....
خیلی حرفها هست که دوست دارم بنویسم... خیلی حرفها که دوست دارم بنویسم.... پاییز از میانه اش رد شده است.... و زندگی در شکلی غریب و متفاوت از گذشته برایم ورق می خورد....
شبیه معجزه است قلبم در این روزها... حالم خوب است اما خوبی اش شبیه همه ی خوبی های همه ی سالها قبل نیست.... حالم خوب است و فکر می کنم این خوبی مربوط می شود به بالا رفتن عددهای عمرم.....
دوباره از همان خیابان ها...با زیبایی بیشتر از تحمل پل ها ...با چهارخانه های همان دامن ها.... و شرابی های همین موها....
پیدایت می کنم عزیز دلم... پیدایت می کنم...این سی سالگیِ نزدیک تر آمده ،مفتونت می کند....این خال بالای لبم که بزرگتر شده است.... این ابروها اما به همان سیاق گذشته است...مشکی پر....پر رنگ
هنوز رنگ مورد علاقه ام آبی تیره است....
رنگ همان آسمانِ همان شب ها.....
تو زورت دیگر به بزرگی های من نمی رسد...همین هم هست که پیدایت نمی شود ترسوی دوست داشتنی من....
موعد پریدن نیست دیگر ....وگرنه می پرم برایت ...از بلندی هر پلی که بگویی می پرم برایت.... تا بفهمی که قایم موشک بازی ات در روند پریدن هایم وقفه ایجاد نکرد.....
می پرم.... می پرم... هر روز دارم می پرم...
عادی شده ام... مثل همه .... مثلِ مثل همه.... فکر هام...کارهام...مهمانیهام.... جز اینکه هنوز به سبک زنهای چهل سال پیش لباس می پوشم و آدم ها را یاد خواهر ها و مادرهای مرده شان می اندازم....معمولی ام...
فهمیده ام که معمولی بودن...گم شدن میان آدم ها.... درس واحدهای این فصل است...
فصلی که تو در آن با نهال های انار جنوب خراسان.... برای آخرین بار در روز آخر کلاس نقاشی سال 85 پیدایت شد....نهال را به من دادی... بعد از کشیدن کوزه و سیب و دوتار....و بعد رفتی....
نمی دانم از کجا پیدایت شده بود...هیچ وقت همکلاسی ما نبودی... هیچ وقت توی حیاط جهاد ندیده بودمت...به استادی سایه زدی بر دوتار و نهالک کم جان را به دستم دادی و رفتی.....
همه چیز آن سالها راز بود...همه چیز آن سالها بوی خواب می داد.... من نمی گویم....همه ی مردم شهر می گویند....
من توی چهله بودم...چهله ای که بوی زُخم خامی می داد...اما صفای عجیبی در همه ی جهان به پا کرده بود.... نهال را کاشتم و رفتم جنوب...
مادر مخالف رفتن بود...می گفت هفت سال جوانهای مردم تکه تکه شدند هنوز دست بر نمی دارند...
من اما رفتم...به ما یک چفیه دادند...و من چادر سر کردم ... دخترهای بسیجی دانشکده دخترهای عجیبی بودند .. با دنیاهایی غریب ...مرادهایی مرده.... اسوه های نا چسب اما ارداتها یی قوی... .. ما آن وقت ها به حساب خودمان عرفان را به سیاست ترجیح داده بودیم ... بایزید و ابوالخیر از دستمان نمی افتاد .... اما هر دو سعی می کردیم معمولی نباشیم ...
توی آن اردو برادرهای بسیجی برایمان غذا می پختند.... حاج آقایی هم همراهمان بود که مرد خوبی بود...اما بوی بیگانگی به مشام می رسید...نه بسیجی ها خودی می دانستندمان....نه ما بسیجی ها را خویش...درد یکی نبود...مقصد گرچه یکی بود....
از جنوب که برگشتم چادرم پر از خاک بود...بوی استخوان های هنوز بیرون نیامده از خاک را می دادیم...برای خاله ام تربت شلمچه آوردم....و پای یک قرار داد را همه امضا زدیم.... فکر می کنم یک قرارداد بود برای اینکه به آرمان ها وفادار بمانیم...
از جنوب که امدم نهال خشک شده بود.... پای کوه کاشته بودمش...اما نهال توی دامنه خشک شده بود.... شاید هوای دامنه به نهال های کویر نمی سازد... شاید باید می ماندم بالای سرش و بالای حرف مادرم حرف نمی زدم....
شاید ...نمی دانم اما تو ازهمان اسفند بنا کردی به گم شدن .... از همان اسفند بنا کردی به نبودن .... بنا کردی به قایم باشک بازی ....
البت چند باری دیدمت ......عصر یک روز چهار شنبه .... دور میدان احمد آباد وقتی مثل علی محمد حمال بالای دوشت خورجینی انداخته بودی .... یا توی عطار وقتی آمدی و در آرامگاه را بالایمان بستی.... برق چشم ها یکی بود عزیز دلم...برق چشم ها یکی بود.... تو در هر کسوتی که عارض شوی برق چشمهات را با خودت می آوری جانم .... برق چشم های بی وجدانت را....
حالا با این سی سالگی مفتون کننده توی خیابان ها ..با این همه کار که بر سرم ریخته هنوز روزهایی برای تو می آیم بیرون...هنوز شبهایی بالای پل می ایستم....و هنوز به نهالی که نبالیده خشکید فکر می کنم...
دخترهای بسیجی را گم کرده ام...دست بچه های جلسه عطار را ول کرده ام .... اما بعضی شب ها می نشینم و به آن حال ها و به آن هوا ها فکر می کنم ... به آن امضایی که زدم.. و به آن آرمان ها که وفادار نماندم.... به بوی استخوانهایی که چادرهامان از جنوب با خودش به خانه آورد .... و حمالهای شهر .... علی محمدهای حمالی که زنده اند هنوز ... و به برق چشم های تو
با خودم می گویم اگر بچه دار شدم..هیچ وقت اجازه نمی دهم با دانشگاه به حج برود... هیچ گاه نمی گذارم آغشته ی عرفان و سیاست و حتا مذهب شود....اما نمی شود...مادرم نتوانست.... و من تشنه ی تجربه بودم... تشنه ی رویاها... تشنه ی ماورا...
و معجزه هر روز در زندگی ام حادث می شد.... مرز خواب ها و رویا ها در هم میشکست...مکان ها و زمان ها ... به گونه ای قاطی می شد که خانواده هم آن را به چشم خود می دیدند...
و همه ی اینها برای اینکه تو را از زمین بکند و تو را تبدیل کند به یک آدم نا متعادل کافی بود.....
دیوانگی هایم ... ذکرهایم.... نمازهایم سر خورده بود توی زندگی و کار و خانواده ام.... و همه چیز رنگ عجیبی گرفته فکر بود...گاه جذاب ...گاه اما مختل کننده....
حالا اما در مرز سی سالگی حس می کنم معمولی بودن بهتر است...گم شدن میان آدم ها.... مثل همه پوشیدن...مثل همه بودن... مثل همه بچه آوردن...مثل همه اسم برگزیدن.... مثل همه زیستن ...
تفاوت اصیل در فکر است...تفاوت اصیل در قلب است....متفاوت احساس کردن...متفاوت فکر کردن....
خام ها شلوغش می کنند. ... خام ها شگفت زده می شوند و جامه می درند ... خام ها مو بلند می کنند ... تسبیح به گردن می اندازند... تنبور بر دوش می کشند....
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد.... بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد....
آن ِ هر کس...برق چشم های آن کس است در معمولی ترین و دنیایی ترین مکان ... و الا که همه ی چشم ها در حرم
برق می زند .... و گرنه که همه ی قلب ها در مدینه می تپد .... همه ی سینه ها در کربلا می سوزد....
آن ِ هر کس صدای خاموش نشدنیِ قلبش است در همه ی خیابان ها... رنگینی همه بازارها... و شلوغی همه ی مهمانی ها....
صدای خاموش نشدنی و پی در پی ای که م یگوید... خوب باش.... خوب باش...خوب باش....خوب ِ خاصِ خاموش باش....
مرز رویاهام از واقعیت هام کاملا جداست عزیز دلم .... مرز ماورا از پاهام مشخص است... قربانت گردم...
همسایه هام لبخند می خواهند.... روضه ی همسایه بالایی می روم... به تواضع...
در خانه ام داده ام حدیث کسا خوانده اند به اعتقاد...
من به مذهب احترام می گذارم فدایت گردم...
مَردَم کمرش خم شده.. شب ها پماد می مالم به پشتش... دستم بوی چربی گوسفند گرفته..
همان گوسفندهایی که تو در کرانه های کوهستان می چرانی قربانت شوم...
من آغشته به زندگی شده ام... و فقط جز اینکه گاهی با لباس هایم مردم را یاد مادرها و خواهر های مرده شان می اندازم هیچ متفاوت دیگری نیستم...
قایم موشک بازی را تمام کن... و از جنوب خراسان... برایم چند کیلو انار بفرست...
خیال کرده ای تنها خور شده ام...
از همسایه هایم بپرس...
سهم همه را به اندازه همیشه داده ام...
.... بی همتای مهربان و پنهان من...
قایم موشک بازی را تمام کن
و برایم
چند کیلو انار بفرست...
توی خانه ی مامان هستم. دستمال های گردگیری مامان عوض شده اند. خیلی ظرفها خریده که وقتی من دختر خانه اش بودم نداشته. خیلی اسباب ها که موقع تمیز کردنشان نمی شناسمشان. اما جانماز های خانه ی مامان همان ها هستند. همان جانماز توری های صورتی که از وقتی نماز خوان شدم توی خانه مان بود. موقع دوختنشان را خوب یادم هست. مادرجون برایمان دوخت. مادرجون زرگل... توی شناسنامه اش نوشته اند زرگل مقدس...اما زرین تاج خانم صدایش می کردند..... زن تاج خانوم.....
البته از وقتی من یادم می آید حاج خانوم شده بود... و از وقتی حاج خانوم شده بود بهش می گویند حاح خانوم بهروزیان....اما او زرین تاج خانم مقدس است... که حالا روی تخت اورژانس بیمارستان قائم با یک ماسک تنفسی خوابیده است....
بعد از کلاس سه شنبه رفتم بیمارستان...مادرجون...زرین تاج خانوم دستم را محکم گرفت و از زیر ماسک می پرسد: امیرآقا کجاست.......
می گویم سر کاره مادرجون...
بعد به مامان اشاره های تعارفی می کند...یعنی برایش چای/ آبمیوه و یا هر چیزی که داریم بیار....
من توی بیمارستان هیچ چیز نمی توانم بخورم....چیزی از زرین تاج خانوم.... با آن قد بلند عشایری و موهای مشکی و چادری که خوب رویش را تا نیمه ی لبها می پوشاند نمانده است.....
روسری سفید مل مل پوشیده با موهای نصف سفید و نصف قهوه ای...مثل پری های پیر... با لباس های گشاد صورتی ...که مال بیمارستان قائم است....مامان می گوید: کشتارگاه است اینجا.....
دو.
کلید خانه ی مامان را می چرخانم ..... مامان همه ی کارهایش را همیشه خودش می کند...کارهای من را و کارهای همه ی آدم ها ی دور و برش را ....مامان یک نفر است که در آن واحد به هزار نفر سرویس می دهد...... کم پیش می آید بروم خانه اش را تمیز کنم.... اما حالا پیش امده.....دستمال ها را بیرون می کشم..... آینه اش را تمیز می کنم.... ماتیک های خوب داردکه هیچ وقت آنها را نمی زند....
کرم نیوایش را باز می کنم...دستم پوست انداخته....کمی قهوه ای قاطی کرم های سفید شده...حدس می زنم یک روز که می خواسته سفید کننده بزند زیاد در آمده و قاطی مرطوب کننده اش کرده....
توی اتاق مامان یک بلیز شلوار سفید نوئه...یادم می آید که گفته ثبت نام کرده کلاس یوگا....اما فکر نمی کنم اصلا رفته باشد سر کلاس...زرین تاج بانو یک هفته است که اورژانس بیمارستان قائم است.........
کمد لباس های بابا ...همیشه بوی لباس های بابا یک جور است...نظم خوبی توی لباس های بابا هست...نظم سالخورده ای که آن وقت ها که ما بودیم نبود.... حالا همه چیز به شکل بی رحمانه ای کهنسال شده است.... بابا اما مثل سابق است...کتاب های نیمه کاره زیاد دارد...که هوسناک آنها را می خرد و خرده تورقی و بایگانی.....
روزنامه های زیاد...و میز حل جدول های مامان با یک کتاب اطلس گیتا شناسی که بتواند از تویش کشورهای همسایه .... رود های مرزی و فلات های بی نام و نشان را رد یابی کند....یک چیزهایی توی زندگی شان به همان سبک گذشته است...چای های دم عصرشان... جدول ها و روزنامه هایشان..... و بوی خوش بو کننده ای که مامان همش می زند توی هوا....... توی توالت ها.... و آن وقت ها که کولر داشتیم می ریخت توی پوشال های کولر....
سه.
مامان زنگ می زند و می گوید برای زرین تاج خانوم... شیربرنج بار بگذارم.... به دستوری که می دهد یک لیوان برنج...دو لیوان آب و یک پاکت شیر و یک نبات هفت سانتی.....
خودش ساعت یازده شب می آید و هل و گلابش را میریزد و یک شیربرنج درست و حسابی می سازد...چه قدر جوانم در مقابل کهولت اشیا این خانه....در برابر پختگی حرکات مامان... در برابر نفس های کم و کوچک زرین تاج.......
خانه ی مادرم را دوست دارم...بنشینم تویش خانه اش را تمیز کرده باشم و بی آنکه کسی حرفی بزند چای بخورم و جدول های توی نوبت مامان را ناخنک بزنم.....
زرین تاج خانوم...لطفا خوب شو.... سمیه یک داستان از تو نوشته که توی یک جشنواره برنده شد...از تو و شاگردهای خیاطی ات....از ترگل خواهرت و سیاوش و جهان بخش و دایی ملک....
نمی دانم از روضه های دهه ی اول محرمت هم نوشته بود یا نه... به هر حال بیست روز دیگر محرم شروع می شود....هر چند سالهاست حاج سَناقا (حاج حسن آقا) مرده است..... همان روحانی ای که زن ها از این خانه که روضه اش را می خواند دنبالش می آمدن توی خانه ی بعدی ای که قرار بود روضه بخواند ....انقدر دنبالش می آمدند تا به خانه ی تو برسد...حاج سن آقا روضه های تو را جدی تر می خواند...اشک زن ها توی روضه های تو بیشتر می ریخت...
..... هرچند که حاج سَن اقا سالهاست مرده است و تو روضه هایت را به روحانی های جوان و بی تجربه می دهی تا برایت بخوانند.... اما یادت باشد بیست روز دیگر محرم شروع می شود و طاهره و صدیقه و لیلا و فری و مادر من زری....آماده اند که برای روضه های تو همه ی دیوارها را سیاه بزنند و چای و میوه و بیسکوییت هایی که لیست می کنی را بخرند و بین مردم بخش کنند...
لیلا از تهران برایت انواع و اقسام شمع های شیک را بیاورد و بایستاند توی سینی ...تا مردم یکی یکی بیایند و توی خانه تو از امام سوم حاجت بگیرند........

خودت همیشه می گویی که مَسی از روضه های تو پسرش را داماد کرد و فروغ از همین شمع ها بود که افسردگی اش خوب شد.... خودت همیشه می گویی که نمی شود.... نمی شود که روضه هایت را خانه ی مامان یا یکی از خاله ها بیندازی...که مردم پنجاه سال عادت کرده اند که ده روز اول خانه ی حاج خانوم بهروزیان بیایند و برای امام حسین اشک بریزند.... خودت این ها را می گفتی... پس حالا روی آن تخت لعنتی بین آن همه مردم مریض.... با آن کپسول اکسیژن به آن بزرگی چه کار می کنی....
مگر تو چه قدر اکسیژن می خواهی برای نفس کشیدن که این دکتر ها این همه شلوغش کرده اند....
چهار.
ابروهای مامان بالا آمده است...مثل ابروهای عاطفه.... مامان شب های زیادی ست که نخوابیده.... و پاهایش را روی زمین می کشد.... دنده زیاد عوض کرده....رفته و آمده...از بیمارستان تا آخر وکیل آباد هی رفته و هی آمده.....
پنج.
لباس صورتی به شما نمی آید حاجیه خانوم............... بیدار شو.... چشم هایت را باز کن..... تا محرم بیست روز بیشتر نمانده....باید بگردی پی آقا....باید بگی لیلا برایت شمع های زیادتری از تهران بیاورد ....
مردمان بیشتری به روشن کردن شمع در خانه ی تو معتقد شده اند......
شش.
ساعت یازده و نیم شب است .... مامان توی جانماز توری صورتی نماز می خواند ..... زرین تاج خوابیده روی تخت بیمارستان.... و موهایش از حاشیه روسری سفید مل ملش بیرون ریخته ....
زرین تاج خانوم..... زرگل بانو..... دختر عشایر کوهی.... چشم هایت را باز کن.... عینکت را بده تا برایت تمیز کنم....من هنوز بچه دنیا نیاورده ام..... تو باید توی قنداق بچه ی من هم پول بگذاری.... این ها را بفهم.... لااقل به خاطر امام حسین.... به خاطر امام حسین زنده بمان...... .

موهایم را دوست دارم
وقتی که بلند می شوند و روی شانه هایم می درخشند
و صورتم را در آینه وقتی که لب هایم را به شادابی یک نوعروس ساده دل قرمز می کنم
و چشمانم را وقتی که همین که خوب می شوم یا بد
من را در آینه لو می دهند.
انگشتانم را دوست دارم وقتی برنج پاک می کنم یا استکان می شویم
یا دستمال ها و پارچه های کثیف را چنگ می زنم
پاهایم را وقتی که از کوه ها و پله ها و خانه ها و شهر ها بالا تر می برندم ... وقتی که در خواب هایم
با من به اندازه ی کافی پا هستند....
لباسهایم را دوست دارم و دلم می خواهد همه ی عمرم همین کفشها و همین روسری سیاه لرستانی و همین جورابهای پشمی گرم را داشته باشم....
عمه ام را دوست دارم... من امروز از فاصله ای دور به صورتش نگاه کردم..
من چه قدر او را دوست دارم
و حالا درست همین امروز من مرگ را دوست تر دارم...و فکر می کنم
حالا که همه چیز را دوست دارم....برای مردن موعد خوبتریست
...
من درقبرستان می توانم دراز بکشم و به صورتهایی فکر کنم که دوستشان داشتم...و خواب اشیائی را ببینم
که صلح رنگ آنها را در زندگی ام مقدس کرده بود.....

خودم را نمی شناسم. خانه ام را نمی شناسم .... فکر می کنم خیلی وقت است که می گذرد...خیلی
وقت است که گذشته است.....
این اسباب های من است که دیگر برق نمی زنند ... خانه ام تمیز است اما مثل خانه ی کسی که توی
آن همه چیز اتفاق افتاده است... مثل آن سالهای خانه ی مادرم که من بچه بودم و مامان ابروهایش را
رنگ می کرد....خانه ام مثل خانه ی تازه عروس ها خام و بی دست و پا و دست پاچه نیست.......
مهمان ها می آیند و میروند.چای روی فرش چپه می کنند. لیوان ها می شکند...چینی ها کم
میشود....دردارهای پلاستیکی از خانه خارج می شوند و تا کنون باز نمی گردند.....
و من بی خیال همه ی این ها گف آشپزخانه را دستمال می کشم.....
اینجا خانه ی من است...با چهار سال تجربه ی زندگی....ملافه ها لکه آورده اند.... روی ملافه ی تخت
جوهر سبز روان نویس ریخته است.... شب ها باید با مداد به رختخواب رفت...این را به تازه عروس هایی
می گویم که عادت نوشتن توی رختخواب دارند.....
نمی شود به حوله ها اعتماد کرد.... آنها را تنها بریزید توی ماشین...و زمستان ها لباس ها را با شمعک
پهنِ بخاری ها بکنید..... بی تجربگی هایم کم شده است..... چشمی نمک و فلفل می پاشم توی
غذاها و حالا تقریبا همه ی غذاهایم خوشمزه می شوند..... دمی هایم مثل پلوهای مجلسی ......
سوپ هایم بی نظیر و کیک ها یم خوش طعم.....
بزرگ شده ام...خیلی بزرگ...می توانم صورت دخترهای مدرسه ی شین آباد را نگاه کنم.... می توانم
بپذیرم که اول های پاییز هم روزهایی ست مثل همه ی روزهای دیگر.... می توانم باور کنم که ممکن
است همه چیز خوب و روبه راه نباشد ...
کمتر خسته می شوم ... صبح ها زود بیدار می شوم...تنبلی نمی کنم....و بی خودی... بی جهت برای
همه چیز وسواس به خرج نمی دهم... می گذارم همه ی مهمان ها بفهمند که پشت کتابخانه ام.....
جای شلوغی ست.... می گذارم سر زده ها بفهمند که روی رخت آویز لباس دارم برای خشک
شدن....نمی دوم ..نمی پرم و خودم را به هول و ولا نمی اندازم... بگذار مغشوش های زندگی ام را
همه ببینند....نمی شود به همه وانمود کرد که همیشه بهترینم.... همیشه آماده ام..همیشه
منظمم....
بزرگ شده ام.... فکر نمی کنم... خیالات برم نمی دارد..... و دارم طوری در زندگی ام راه می روم که
همه ی زنهای آسان گیردنیا زندگی می کنند....
با امیر بحثمان که می شود......... خودم را از زندگی نمی اندازم ... می روم ظرفهایم را می شویم....
می روم لباس ها را پهن می کنم ... در ها را محکم نمی بندم ...و شب توی تخت خودمان می خوابم.....
مثل تازه عروس ها جایم را عوض نمی کنم......
بزرگ شده ام.... به اخبار گوش می کنم....
صبحها رضا رفیع می آید و اخبار را طنزآلود برای مردم تعریف می کند.... صبح ها و عصر هامی خواهم
بدانم توی دنیا چه خبر شده است......
بزرگ شده ام... بدنم کمی چاق تر و جدی تر از گذشته شده است....کمی پایهایم به سی و هفت
نزدیک تر شده است..... دامن هایم تنگم شده اند و سفیدها را تا در می آیند می برم آرایشگاه و
رنگشان می کنم.....
با این حال از این بزرگی حالم خوب است .... بی قراری های هانیه کمتر شده است.... آن تایم شده
ام.... سر وقت.... کمتر دیر می کنم....کمتر دیر می رسم...... حالم خوب است از این بزرگ شدن...حالم
خوب است از این پختگی.....حالم خوب است....
همه چیز را می دانم.... انگار.... هر کس....که می اید هر حرف که می زند..هر تجربه ای که برایش شگفت
آمده است را می دانم....
دست دنیا رو شده است برایم........................................................ .
بزرگ شده ام و برای همین دقیقا نمی دانم چه میخواهم.... تا چند وقت پیش خام و نامفهوم بچه می
خواستم.... صرفا به خاطر اینکه به کسی شیر بدهم...و کسی را بیش از حد تصور از آنِ خودم بدانم...
اما این روزها می ترسم.... از امکان رخ دادن اتفاقی در دلم.... رشد دانه ای در شکمم..... و بیرون
ریختنش از دامنم....و شروعش از من......
نمی دانم ...تازگی ها به خاطر بزرگ تر شدنم می توانم به موضوعات دقیق تر فکر کنم....و این دقت به
تردیدم افزوده است....... قبلا چیزهایی را بدون وارسی ابعاد مختلفش دوست داشتم..اما این روزها به
بچه که فکر می کنم گمان می کنم به طرز دلپذیری تمام می شوم......
شایدهم نه ...نمی دانم.... حس می کنم تنها چیزی که نمی دانم همین باشد....همین ارتباط غریب
بچه با مادر.... همین دانه ای که همین حالا هم توی شکمم منتظر بالفعل شدن است..... همین
ماجرایی که قرار است از شکم من شروع شود و توی دنیا ادامه پیدا کند....
قطعا روی کوه های زیادی خواهد دوید...لبخند های زیادی خواهد زد....و شب های بسیاری در رختخواب
به عادت مادرش خواهد گریست.....
بزرگ شده ام .... و بزرگی امکان باردار شدن زن ها را زیاد می کند ..... بزرگ شده ام و نمی دانم چرا
حالم از این بزرگی خوب است......
1.
فکر می کنم باید یک کمی هم برای خودم بنویسم. این روزها دارم برای شنوندگان محترم چیز می نویسم ...
با یک دید اغراق شده ی مثبت و شاد.. گاهی حس می کنم خیلی غمگین تر از حوصله ی شنوندگان
محترمم.... خیلی غمگین تر از لحن گوینده ای هستم که جملاتم را می خواند.....
خیلی خسته تر از حوصله ی کسانی هستم که پیچ رادیویشان را می چرخانند تا مجری برایشان فریاد بزند
و با لحنی امیدوارانه به آنها بگوید سلام
2.
یک ماهی می شود که به جای نوشتن برای خودم(این عادت همیشگی و دیرین ) دارم برای شنوندگان
محترم چیز می نویسم....
تهیه کننده می گوید روستایی ترین چوپان جوان در دورترین دشت های آخر خراسان را هم باید در نظر
بگیری... و طوری حرف بزنی که او هم بفهمد...من نمی توانم خیلی قانع کننده توضیح بدهم که ممکن
است دورترین چوپان ها پیامبران بی نام و نشانی باشند که بر دامنه ی کوه ها دارند هر کار معمولی
دیگری می کنند صرفا به دلیل گم کردن رد..... مثلا گوسفنها را می چرانند... نی می زنند ...یا رادیو
گوش می کنند.... توضیح خیلی چیزها در
خیلی مکان ها دشوار است...
یک مشکل دیگر هم دارم مخاطب را نمی توانم متصور شوم...
مثلا وقتی اینجا دارم می نویسم می توانم تک تک کسانی که می دانم می خوانندم را تصور کنم... و
برای هر کدام گاهی جمله ای می نویسم که می دانم منتظرش هستند...ضمن اینکه خوانش دقیق
نوشته هایم از طرف مخاطبانم دل گرمم می کند...
...اما تصور زنی که در آشپزخانه دارد برنج صاف می کند و کار مهمش درست درآوردن برنج است و آشپزی
و........و درمیان این همه کار مهم و جدی ای که دارد انجام می دهد در پس زمینه ی همه ی
کارهایش ممکن است کلمه های من را هم نصفه نیمه از زبان مجری بشنود برایم کمی دشوار
است...او به حرفهایم دقیق نمی شود..او از کابیت پایینی دارد صافی بر میدارد...دنبال دستگیره است
که قابلمه را از روی گاز بلند کند..او دارد عرق می ریزد..او دارد سیب زمینی های ته دیگ را تند تند حلقه
حلقه میکند..او نمی تواند روی حرفهای من تمرکز کند...او نمی نشیند پای حرفهای من... من با زنی
که این همه کار دارد چه می توانم بگویم....من باید چه بگویم که مزاحم کارهای مهمش نشوم...
باید قبول کنم که من و قلمبه سلمبه های ذهنم برای آن لحظه ی زن خیلی مزخرفیم.... هنوز نتوانسته
ام جایگاه خودم و ارتباطم با مخاطب را پیدا کنم.. هنوز گیجم و نمی دانم نوشتن در رادیو می تواند من
را به یک قالب رضایت بخش نزدیک کند یا نه... هنوز خیلی خامم .....
ضمن اینکه نمی توانی دررسانه خیلی خودت باشی... فکر می کنم گوینده یا نویسنده هایی که خیلی
خودشان هستند خیلی هنرمندند...مثل مثلا محمدصالح علا/ داستان این هفته اش در همشهری
داستان را از دست ندهید/....یا کسی شبیه وحید جلیلوند ....
شاید دسترسی به همچین هنری به نوعی تزکیه و مراقبه نیاز داشته باشد... چیزی که این روزها از آن
بسیار فاصله دارم...
3.
در هر حال در حال حاضر صدای من را ازخانه ام می شنوید نه از پایتخت معنوی ایران...
صدای من را از خانه ام دارید.....من نشسته ام پای رایانه و دارم بعد از مدتها برای خودم...خودم که
خودت هستی....
خودم که خودم هست چیز می نویسم..
...من خوبم... خوبم... و البته بیشتر از همه ی عمرم نگران... مثل بیماری بدی نگرانی به جانم افتاده
است... دوست دارم دوباره مثل زمستان ها که همه به لاک خودشا ن فرو می روند و من می توانم دامن
های پشمی محبوبم را بپوشم ودر کوچه ها و خیابان ها با لبخند بی دلیلی که روی لبهایم هست راه
بروم همان قدر آرام باشم...
گرمای هوا هم مزید بر علت. تحمل گرما را مثل گذشته ندارم. تحمل بوهای
مختلفی که تو ی تاکسی ها وجود دارد...دکتر می گوید مشامت مثل مشام زن های آبستن قوی شده
است....بچه های مرکز یک عطر های اغراق شده ای به خودشان می زنند...مخلوطی از گلاب و مشک
انبر و اسپری های مختلف....توی اتوبوس ها...توی بعضی اتوبوس ها کولر روشن است... مردم اعصاب
آرام تری دارند ....چند وقت است که دوست دارم یک طوری از
شهرداری تشکر کنم... وضعیت اتوبوس ها خیلی خوب شده است و من مدت هاست که توی هیچ
اتوبوسی شاهد بگومگوهای لفظی نبوده ام...من فکر می کنم شلوغی اتوبوسها...دیر آمدنشان و
گرمایشان خیلی در ایجاد آن همه درگیری موثر بود...
4.
توجه نکردن به املا کلمات و تبعیت از قانون کلاس های ادبی که به غلط های املایی بچه ها کار نداشته باشید کمی دردسر ساز شده است برایم...وقتی
ویراستارهای صدای خراسان رضوی بهت تذکر های املایی بدهند که مثلن مثلا است و فعلن فعلا ....
نمی توانی بهشان ثابت کنی که پیرو سبک هنجار شکن رایج در رسم الخط فارسی هستم...
وقتی آنها هنوز به همزه ی با لای هِ ی ِ چسبان وفادارند و این یِ یِ بدقواره به چشمشان نا آشناست....
نمی توانی خیلی از موضع خودت دفاع کنی و حتا نمی توانی بهشان ثابت کنی که من سوادش را دارم
فقط عامدانه دارم این طور می نویسم چون این طور راحت ترم... یا این طور را بیشتر دوست دارم یا
اصلن این طور سبک من است....
متوجه شده ام که در همه جا آزادی و امکان خلاق بودن را به اندازه کانون به تو نمی دهند...حتا در
شیوه ی نوشتاری ات که اصلا مخاطب قرار نیست آن را ببیند....متوجه شده ام که ادامه های هر آدمی
در هر مکانی به نسبتا محدودیت و کوچک بود آن فضا بریده می شود....متوجه شده ام که من هم که به
فضاهای کاری مختلف زیادی رفته ام درست از سال آخر دانشکده و همین طور تن داده ام به بریده
شدن... و کوچک شدن....
فکر می کنم فرق بزرگ من و امیر هم در همین است....او دوست ندارد ابعادش بریده شود.... دوست
ندارد مکان ها کوچکش کنند... به خاطر همین هم هست که بیشتر طرفدار دشت و طبیعت و کار کردن
برای خودش است ...و من که در تمام طول مدت عمر کاری ام برای کارفرماهای مختلف کار کرده ام می
توانم با گوشه های بریده بریده شده به ابعاد وسیع امیر نگاه کنم که در دامنه ی دشتها دارد برای خودش دف می زند.... یا از کت و کول کوه ها بالا می رود...
زانوهایم خسته اند....
شانهایم را انهانای شانه هایم را بریده اند...موهایم را خفه کرده اند... و حالا هم کلمه هایم را...
نوشته شده در مرداد نود و دو .......
من عاشق شب ها هستم...نور کمرنگ نازکی که از کناره های پاتختی می افتد روی خانه های جدولی که از خراسان* ها ی کانون قیچی می کنم....
پایتخت کشور هائی تی * .... عامل مشترک خونی میان شامپانزه و انسان..... و حرف فاصله....
من عاشق شب ها هستم...وقتی که جملات وکلمات و حروف منقطع را می چپانم توی خانه های
جدولها ...با نور کمرنگی که افتاده است روی شکمم......
من عاشق شب ها هستم......... من و نور کمرنگم ..با خوشبختی آنی ای که حل جدولهای آخر شب
بهمان می دهد می توانیم از دلهره هامان کمی دورتر رویم....
شب ها زمان بهتری ست.... بهترین زمان زندگی ام...من و نور های مطبوعم....با جدول های ربوده شده
از خراسان های بیت المال..... من و نور های مطبوعم...با تکه هایی از داستان های همشهری
داستان...که مثل سقز های بچگی ها یواش یواش جویده می شود تا دیر تمام شود و لذت خواندنشان
کش بیاید توی شب های طولانی تری....
روزها زمان های بدی شده اند.... دوست ندارم توی روزها باشم...دوست دارم همیشه داشته باشند
اذان مغرب را بگویند...به غیر از صبح های زود که هنوز آدمهای کمتری بیدارند...........
خیابان ها خلوت است....و من می توانم با اندوه هایم در خیابان آهسته راه بروم....می توانم سبزی
های زیادی بخرم...با اینکه می دانم به اندازه پاک کردن آن همه سبزی زنده نیستم....
چه اهمیت دارد سبزی ها بعد از یک هفته در یخچال بپوسند بی آنکه انگشتانم آنها را از ساقه هاشان
جدا کند و خاک باغچه های باغ تره ای در اطراف شهر بنشیند زیر ناخن های نه لاک زده ام....
چرا ناخن هایم را لاک نمی زنم.....؟
چرا آنها را مدتی ست سوهان نمی کنم....چرا شب ها به پاهایم کرم نمی زنم.... چرا رفت و آمدم به
اداره جات از من دارد زنی زمخت، با ابروهایی سیاه و پر پشت می سازد.....
چرا نمی روم و پشت ویترین زرگری ها به چوری* ها و گلوبندها خیره نمی شوم.....
چرا فقط صبح های زود در حال خرید چند مشت خیار درختچه ای.....یا میوه های دستچین کم در
راهروهای آپارتمان رویت می شوم...یا با مقنعه ای شکسته در آسانسور وقتی عجله دارم و آسانسور
مشغول بردن من به پایین است ..... بردن من به خیلی پایین.....
این تابستان به بازارهای کم تری رفته ام..رنگارنگی مانتوهای زنان در متروها شگفت زده ام
میکند....آنها از کدام پارچه فروشی این همه رنگ خریده اند...این دکمه ها را از کدام خرازی ها انتخاب
کرده اند...خیاطشان کدام زن باسلیقه در کدام خیابان شهر بوده است..........چه قدر این زن ها زمان
زیاد دارند.... چه قدر این زن ها با من غریبه اند...........
نمی دانم اما در حال حاضر من فقط شب ها را دوست دارم و با ارفاق صبح های خیلی زود............
مگس پران چشمم در آفتاب پر رنگ می شود و من تمایل زیادی به بستن چشمهایم دارم درطول روز......
.به کشیدن پرده ها.......به پناه بردنِ به سایه ها....
... وقتی آدم برای دیدن جهان...جهانی بدون لکه های سیاه .......فقط باید منتظر آمدن شب باشد.....
تکلیفش روشن است......
کمی اندوهگینم و دوست دارم از خانه ام دور شوم.... از شهرم دور شوم...از اقوامم دور شوم...از کارم
دور شوم......
..........دوست دارم دور شوم.......خیلی دور.... دوست دارم سوار اتوبوسی شوم و به جای خیلی دوری
بروم.......
دقیقا نمی دانم کجا اما خیلی دور......
امروز در سایتی که متعلق به زنان بود دیدم که زنی نوشته بودکه در مفاتیح نوشته اگر در بیابان بی رفت و آمدی بنشینی و دور خودت یک دایره بکشی و وسط دایره هفتاد بار آیه الکرسی بخوانی حاجتت روا می شود....
دنبال یک بیابان بی رفت و آمد می گردم..... که بنشینم میانه ی یک دایره و هفتاد هزار بار زیرلب زمزمه
کنم.: تو خواب نیستی.. تو خواب نیستی..... تو خواب نیستی..... تو خواب نیستی...... تو خواب
نیستی.... تو خواب نیستی.... تو خواب نیستی..... تو خواب نیستی...«وَ لا نَوم*.....»
و تو همان طور که من وسط دایره نشسته ام با یک قیچی ...همان طور که من مستطیلِ جدول ها را از
خراسان های بیت المال می دزدم....دایره ی من را از خراسان/ ایران/ جهان ....بدزدی......
من را برداری و ببری و بگذاری زیر بالشت...... قایمم کنی و شب ها ....وقتی که همه خوابیده اند.... برم
داری و با نور نرم نازک کم رنگی آهسته با مداد حلم کنی....پایتخت کشورم را ..... و عامل خونی مشترکم با خودت را....و حرف همراهی را......
خوب یا بد من فقط به درد زندگی در شب ها می خورم....توهم که بی خوابی دائمی ای زده است به
سرت....چون خودت گفته ای که «و َلا نَوم....... »
خوب یا بد باید بپذیری که من و تو برای هم برازنده ایم.....
من را قیچی کن.....بدزدم ...و قایمم کن زیر بالشت....
شب ها نور ها چشمانم را اذیت نمی کنند ...این را بفهم......
اعتقاد به تناسخ در زندگی مگس پران* ها صادق است...
.آنها هر اذان مغرب می میرند و با طلوع اولین ساقه ی خورشید به گل قالی ..... زنده می شوند.....
*روزنامه ی خراسان
*پایتخت کشور هائی تی : پورت اوپرنس
*چوری : النگو
*و لا نوم: قسمتی از آیه ای در آیه الکرسی: لا تاخذه سنه و لا نوم
*مگس پران: افتادن لکه های سیاهی شبیه مو یا پرز یا نقطه توی دید انسان به دلیل تغییر در مایع
زجاجیه چشم...این نقطه ها در روشنایی و مخصوصن نور آفتاب بیشتر چشم را آزار می دهند و شب ها
اصلا دیده نمی شوند...
الف.
من به ناراحتی هایم زیاد غذا نمی دهم لیلی. و این دلتنگی کش آمده از ابتدای عمرم تا کنون. به هیچ کدامشان غذا نمی دهم و می روم از صبح دنبال کارهایم.ناراحتی مثل گیاهی است اما که هر چه قدر پایش آب نریزی و محلش ندهی وآفتاب نتابانی بهش.... تیغ هایش تیزتر می شود و حاشیه های پوستت را تا مغز استخوان در وقتهایی که تنهایی می براند.....
ب.
دیشب رفتیم تئاتر. یک خانه کوچک که زیاد قدیمی نیست. آخرش بازیگر زن نقش اول که خوب بازی کرده بود با چشم های آماده برای خیس شدن گفت این اجرا را تقدیم می کنم به دوست و همراهم.... و مردی را بین تماشاچیان نشان داد. بیرون سالن مرد خونسرد داشت سیگار می کشید و زن آخرش گریه اش گرفت و رفت پشت صحنه.... مرد خیلی خونسرد بود اما زن از درون داشت می جوشید....مثل دریایی که تویش طوفان شده و بی جهت شلوغش می کند....و مرد چه قدرآرام داشت پک می زد.....
پ.
قسمتهای دیگری از خودم را دارم تجربه می کنم فکر کنم وارد مرحله ی جدید از زندگی ام شده ام.
ت.
کم تر می ترسم. کم تر ...بیشتر جسمم را دوست دارم. و می خواهم مراقب باشم بیمارتر نشود. بیماری آدم را از زندگی اش عقب می اندازد.
ج.
نگراني هايم را روي كاغذ مي نويسم. آنها زياد شده اند. مثل تقسيم ميتوز بچه كرده اند. اگر امير كارش نگيرد.اگر بابا پير تر از اين بشود. اگر بميرد. اگر يكي از همكارها در خيابان من را ببيند و مقنعه يا روسري ام عقب باشد. اگر مهماني سر زده بيايد خانه و خانه خيلي تميز نباشد. اگر اين لكه ي سياه توي چشمم نرود و من تا هميشه اين سياهي را ببينم.صبح ها بعد از بيدار شدن توي يك دفتر همه ي نگراني هايم را مي نويسم.آنها زياد شده اند. خيلي زياد. و بي نظمي بدي افتاده به جان افكارم. صبح هاي زود بيدار مي شود و سعي مي كنم از ساعت جلوي توي هال جلو بيفتم. اما خواندن نمي گذارد. وسط روز بين شستن ظرف ها و ملافه ها و آشپزي حواسم پرت خواندن يك چيزهايي مي شود ودوساعت عقب مي يفتم. و باز دوباره نگراني ها از توي دفترچه مي افتد به جانم. بايد بتوانم فقط توي دفترچه نگران باشم. اگر هيچ چي نشديم و بچه هايمان پدر و مادري داشتند كه هيچي نبودند چه....جوش بي خود نبايد بخورم.براي سلامتي آدم نگراني خيلي بد است .
چ
شايد بچه مان يك پدر داشته باشد كه اصلن دروغ نمي گويد و عشقش بعد از زنش تويوتا لندكروز هزار و نهصد و هشتاد و سه اش است . كه با آن به كوه ها و بيابان ها مي رود. و بلد است با علف هاي توي بيابان چاي گداجوش مطبوعي دم كند. شايد بچه مان يك مادر داشته باشد كه بيشتر عمرش ترسيده است و لي بلد است يك چيزهايي بنويسد و فقط وقتي دارد مي نويسد آن قدرها نمي ترسد. يك مادري كه پلو مرغ خوب درست مي كند و مي تواند گوشه ي دفتر مشق هايش نقاشي هاي خوبي از گل و خورشيد و موش و گربه و ماهي بكشد. شايد بچه مان يك پدري داشته باشد كه بلد است خوب از دف صدا دربياورد و در هفته روزهاي خلوتي باشد كه چند تا زن يا مرد با ساز بيايند توي خانه و تلق و تلوق راه بيا ندازند. و به غير از اين ها ما هيچ چيز ديگري نشويم كه بچه مان بتواند با آن به ما پز بدهد. مثلن مدير يا رئيس يا مهندس مشهوري در شهر. يا يك شاعر كه حد اقل يك كتاب كم طرفدار خاك خورده در كتاب فروشي ها داشته باشد.... نمي دانم شايد هيچي نشويم و بايد از الان خودمان را براي هيچي نبودن آماده كنيم. بايد خودمان را اماده كنيم كه يك وقت خودمان را نبازيم وقتي پدر و مادر هيچي هستيم. بايد بتوانيم خوب حرف بزنيم هر چند امير پايه ي هيچ وانمود و نمايشي نيست وبه شدت از هيچي نبودنمان نمي ترسد... هيچي هاي خوب شايد از هيچي هايي كه نمي دانند هيچي اند بهتر باشند. شايد راست باشد اگر هيچي بي عنواني باشيم اما اخلاقمان با هم صداقت داشته باشد. شايد بتوانيم با همين هيچي بودنمان بچه هاي سالم تر و پخته تري را بفرستيم مدرسه و توي شهر. مي دانم. خودم بچه هاي زيادي را ديده ام كه پدر ها يا مادرهاشان يك كلمه هاي بزرگي دنبال اسمشان راه افتاده است اما بچه هاي لاغر و كم مغز و بي ادبي داشته اند. خودم كارم با بچه هاست و خودم مي فهمم كه بچه ها نمودار بخش هيچي پدرها و مادرهاشان هستند كه توي خانه كلمه هاي بزرگ پس و پيش اسمها به كار کسی نمي آيد. حداقل اين مي شود كه روراستي را از پدرشان ياد مي گيرند و اينكه نترسند بگويند مي ترسند را از مادرشان.
خ
بعضی عکس های خانوادگی مال آدم های غریبه را که می بینم. دوست دارم جزوشان نشسته باشم. مثل این عکس که امروز دیدم. یک عده آدم با لبخندهای واقعی نشسته بودند سریک سفره و داشتند آش می خوردند. همه می دانستند که دارد از آنها عکس گرفته می شود و همه داشتند به دوربین نگاه می کردند. یک زن پیر هم بینشان بود که احتمالا مادربزرگ شان بود. دوست داشتم کنار آن زن پیر نشسته بودم دوست داشتم من هم توی آن عکس بودم و بعد از اینکه عکاس عکسش را گرفت ما به حال خودمان بر می گشتیم. قاشقم را توی دستم محکم تر می گرفتم. پیرزن کنا ر دستی ام می گفت سبزی را بده و من به او ظرف سبزی را می دادم. او نخود لوبیای آشش را می زد کنار و فقط عدس و رشته و آبش را می خورد و دست آخر بشقاب پر از نخود لوبیایش را می داد دستم و می گفت ببرش مادر.... ببرش توی آشپزخانه.....
د
اس م اسهای م را می خوانم...آنهایی که برایم فرستاده اند را با جواب های خودم.... مثلا صفیه گفته
:من به قدر کافی صاف نیستم هانیه جانم. این را به تو می گویم. عشق صاف ها بر میگزیند...
من نوشته بودم: صاف یا ناهموار ...نوبت انتخاب تواست..... تپه ها زیباترند از زمینهای هموار و کوه ها از همه بیشتر مستحق شوریدگی اند...برای همین هم خدا ولشان کرده توی کوه ها......... کوه ناصاف بهتر از زمین پست همه جایی است...عشق به صورتت می آید صفیه....جانزن....
صفیه نوشته بود: خدای مشکوک و عشق بی تردید می دانند که صفیه جا نزده است.....هانیه را هم دیوانگی برازنده است....دکترها را وا بگذار...
من نوشته بودم: دفترچه بیمه ام را دکتر دوا نوشت. گفت قرص ها بی خطرند..... بی عارم می کنند با هوسی از غذاهای مختلف
صفیه نوشته بود: هیچ قرصی از پس بیعار کردن توی نگران بر نمی آید.... فقط با خودت هم کاش مهربان بشوی. غذا بخوری .... برقصی
من نوشته بودم...دوست دارم برقصم نمی توانم بیشتر از این نگران باشم. کاش از پس یک رقص دیوانه کننده مرگ رخ دهد....
صفیه نوشته بودد: این بهترینش است. همین را می پرستم. که اینقدر در سیاهی پشت خانه مست..... روی یک پا بچرخ.....
1.
وقتی همه ی مردم شهر به جاهای خودشان می روند. و من به جاهای خودم. وقتی همه ی مسیرها از یک میدان به راه های جدا جدا ختم می شود. وقتی مسیر من را زنی که کنار دستم نشسته است نمی داند و به مغزش هم حتا خطور نمی کند که من به چه فکر می کنم. دوست دارم بمیرم. دوست دارم این بوی خوبی که زیر دماغم است و توی کوچه از پنجره ی آشپزخانه ی یک زن می آید را منکر شوم و بگویم که من در شهر غریبه ام. آنوقت با تو بیایم پشت آن کوه . برویم مهتاب تماشا کنیم و بی خیال مردم شهر... بی خیال بچه های شهر بنشینیم چای گداجوش بخوریم زیر آسمان های دوری که دست هیچ مامور معذوری به آن نمی رسد.... به من چه که شهر من را لازم داشته وبه من چه که سربازها در شهر دلتنگ لبخندی می شوند که من به صورت خسته و مادر ندیده شان می زنم.... تقصیر راه هایی ست که از میدان به آن طرف ، سر ناسازگاری بنا می کنند و به جاهای مختلفی ختم می شوند...
2. کتابها گران.... ماتیک ها گران..... پارچه ها گران....... نفس کشیدن گران....بنزین ها دود های مسموم تری به هوای شهر می دهند و من دلم می خواهد می توانستم ثابت می کردم این هوا ما را در چند سال آینده سرطانی می کند...
3. فانتزی نویسی موعد این روزها نیست.کمی جدی تر باید بنویسیم. باید کمی محترم تر فضای حاکم را نقد کنیم. من من را نقد کنم....تو تو را...ما همدیگررا....به این نتیجه رسیده ام که نفس بدی در استخوانهای بعضی ها مان زندگی طولانی می کرده است...غرور را دوست ندارم. وقتی می بینم بزرگتر شدن دوستانم آنها را بسیار دور کرده است.... دوست دارم تنها تر باشم و کسی را راه ندهم بیاید برایم فلفل دلمه ای نگین نگین کند...هیچ کس را بازی نمی دهم...تنهایی بادمجان ها را برای زمستان سرخ می کنم...تنهایی پارچه هارا می برم.... تنهایی چیز می نویسم...تنهایی چیزمی بافم و یک عصر فقط یک عصر خیلی کوتاه یکی از قدیمی ترین دوستان حامله ام را به صرف چای دعوت می کنم.... با هم می نشینیم و از احتمالات نارس حامله بودنمان حرف می زنیم...از گرانی اجناس...و از خانه پیدا نشدن در بنگاه ها...ازسیسمونی و آرایشگاه و عمل موفق بینی دوستانمان... چه فایده دارد بیاییم بنشینیم از شعر بگوییم عاطفه...وقتی کسانی شعرمان را برعلیه مان به کار می برند. چه فایده دارد بیاییم بنشینیم از کتابهای کتابخانه هامان حرف بزنیم و برای هم بنویسیم که فلان صفحه ی همشهری داستان مو به تنم سیخ کرده است....وقتی همه چیز شده است دروغ .. بهتر است بنشینیم.. یک کمی قهوه با هم بخوریم و آخرش فنجان ها را محض تفنن بر گردانیم توی پیش دستی ها....آنوقت عکس یک ماه بیفتد ته فنجان من دوستم تعبیر کند با امیر می رویم پشت یک کوه و مردم شهر را می گذاریم به امان خدا...می رویم و همان جا بچه می کنیم..... می رویم و همان جا با تن هایی که بوی آتش تازه می دهند می خوابیم.... شب خواب جهنم را هم که ببینیم به زندگی در بهشتی که ماه به ما می دهد کافی ست....... وقتی می توانیم هر وقت که دلمان خواست برای چوپان های دشت دست تکان بدهیم...دیگر امیدواری برای ساختن شهر...برای ترمیم لایه های زشت از صورت و تن شهر جایز نیست....وقتی نمی توانی حتا یک زن خوشحال در بازار پیدا کنی................
4.به کسی که از پنجره ی خانه اش به خیابان نگاه می کند فکر می کنم... به مردی که کنار در خانه اش صندلی می گذاردوَ به رفت و آمد تند ماشین ها نگاه می کند فکر می کنم و به خودم وقی پشت زرگری ها به دستبند ها و گلو بندها نگاه می کنم فکر می کنم.
5.عصر از دامنه ی روز بالا می رود. شب به قله می رسد و ماه از بالا ی قله به من می گوید ول کن این شهر را...با من بیا .....
6.
چیزی را می شنوم که امیر آن را نمی شنود... چیزی را می شنوم که مادرم آن را حس نکرده است...چیزی را می دانم که نمی توانم ثابتش کنم.... شبها در رختخواب بلند دعا می کنم.... و توی تاکسی بلند می گویم الحمد الله....مرد تاکسیران به قیافه ام نگاه می کند و تعجب می کند...من از دهانم پریده است و الا یواش می گفتم...عربی آرامم می کند...با خدا به زبان خودش حرف می زنم....مثلا به او می گویم انی احبک.... او را به عربی خطاب می کنم...شاید اثر کند...شاید بفهمد که چه قدر می ترسم و چه قدر سیاهی شهر ...سیاهی قسمتهایی از خودم ترسانده اندم..... نمی دانم چه طور از این روزها بنویسم از این گواهی بدی که به دلم افتاده است ....و این که دنیا دیگر دارد غیر قابل نفس کشیدن می شود.......
7.
در را برای همسایه تا نیمه باز می کنم و خودم می روم پشت در.......با کله ی کج به سئوال من در آوردی اش جواب کوتاهی می دهم و می گذارم بی آنکه نامش را بفهمم برود...........
الف.
به قالب خودم رسیده ام. به اساس خودم رسیده ام..... توی قالب خودم انقدر راحتم که حاضر نیستم آن را به هیچ قیمتی از دست بدهم............ حاضر نیستم به کسی جز خودم تبدیل شوم..... حتا اگر قالبهای تعریف شده ی موجود بخواهند چشم غره به من بروند.......یا محرومم کنند ............به قالب خودم رسیده ام و از اساس خودم...از اصول روشن و شفاف خودم کوتاه نمی آیم....از کسانی نمی ترسم .....و در
قالب خودم به طرز سبکی در حال غوطه وری ام.
ب.
کمی می ترسم....از قیدهای مقیدان سخت گیر می ترسم...از بی قیدی آزاده ها می ترسم..... از خودم می ترسم...از خدا نمی ترسم اما....خودش را بزرگ آفریده برای اینکه توی بغلش خیل کثیری از موجودات جا بشوند...توی دامنش زندگی کنند...من نقش گلی از گلهای پیراهنش هستم..........که از آزادگی گلهایی که خودشان را در مسیر باد ول می کنند می ترسم....و از زندگی گلهایی که خودشان را لای پرچین ها پنهان کرده اند خفقانم می آید.........من گلی روی شاخه ای از درختی روی پیراهن خدایم..... گاهی باد به صورتم می خورد.......................................................گاهی که زمان روی خط ممتد معجزه در حرکت است .......که ترس درست در همین لحظه ها جایش را به عشق می دهد....توی طواف این اتفاق برای آدمها زیاد می افتد ...از چیزی نمی ترسی در آن لحظه ...و با نسیم روح بخشی در حال چرخیدنی.....آن وقت ها ست که گلهای پیراهن خدا حرکت می کنند.... جایشان را به بالایی ها یا پایینی ها می دهند....جایشان را به گلهای محو شده می دهند....به گلهای چیده شده .... به گلهای باباد پر پر شده....... من گلی روی پیراهن خدایم....و یقین دارم که خدا خودش را بزگ آفرید برای اینکه توی بغلش خیل کثیری از موجودات جا بشوند.....
پ.
کم پیش می آید که بتوانیم دوستمان را درمسیر ی که می رود پیدا کنیم....مثل برخورد دو تا مورچه است این ملاقات دو دوست...مورچه هایی که همیشه کار دارند و یک دفعه در مسیری که در حال رفتند به مورچه ای برخورد می کنند ثانیه ای به هم برخورد می کنند و چیزی به هم می گویند و بعد دوباره راهشان را می کشند و میروند........ برخورد دو تا دوست هم به همین کوتاهی فقط میسر است.....مثل یک شنبه های خواب گونه ی من و عاطفه....یا ملاقاتهای عجیب و خرازی رفتنهای من و میترا...... فقط به قدر خرید چند تا دکمه جفتی....... . همه چیز کوتاه است....هیچ چیز بلند و ابدی نیست....این که دوستی من و امیر کمی بلند از آب در آمده است به خاطر ازدواج است.... اگر قرار بود دوست بمانیم باید به همان درنگهای کوتاه مورچه ای مان بسنده می کردیم..... ما بسنده نکردیم و ازدواج کردیم و قبول کردیم خیلی از لذتهای دوستی های مورچه ای را از دست بدهیم به خاطر طمع بیشتر..... فقط در باره ی امیرست که از این زیاده خواهی پشیمان نشده ام.... در بقیه موارد دوستی .... طمع نکرده ام و به کم راضی شدم چون دوست نداشتم زمان در فضای رابطه ام با کسی قد علم کند و بخواهد به روزمره تبدیل شود....
دوستی های چیک تو چیک را بر نمی تابم....دوست دارم همه چیز کم باشد اما ناب.... همه چیز به اندازه ی برخورد دو تا مورچه ..... چون همه چیز در زندگی مورچه ها با کیفیت است...مثل صداها ....مثل ارتفاع صدا....
جیم.
عاشق خودم هستم..... وقتی برای تو می نویسم.... عاشق توام...وقتی می دانم یا فرض میکنم که دوستم داری..... خیلی زیاد.............
ی.
به زندگی ام نگاه می کنم....شال سفیدی پوشیده ام....ازاینکه کفشهای عروسی ام طوریست که می توانم آنها را در خیابان بپوشم خوشحالم.... با کفشهای سفید عروسی و این شال سفید و خال های سفید این پیراهن سورمه ای مثل پیشانی ام شده ام.... سفید....
کسی نمی تواند محدودم کند....کسی قدرت بریدن ابعاد بلندم را ندارد...من پخش شده ام توی واگن های این مترو.... من ریخته ام توی اتوبوسها...من شره کرده ام توی شهر.... چه کسی می تواند قیچی بردارد من را ببرد....من را بردارد....گوشه های ابعادم را فشار بدهد تا به قالب او در بیایم.....
من در دامن صفیه بچه کرده ام....من در همه ی پیرهن های زیر چادر زنها در شهر تخم گذاشته ام...من تکثیر شده ام........ کلمه هایم را در همه ی پیاده روها پاشیده ام.... توی تاکسی ها به هرچه دلم کشیده لبخند زده ام...چه کسی می تواند بند زیر پاهایم را بلرزاند...من بندبازی بلدم و بندی که روی آن درحال راه رفتنم خیلی بلند است.....
من برای کودکان شهر کتاب خوانده ام.... من به آن ها یاد داده ام به درخت ها احترام بگذارند...من در حافظه ی بچه ها شعر ریخته ام....مولانا ....عطار..... عبید.... شفیعی....من عشق را زود تر از توان درکش در قلبشان کاشته ام..... من را چه کسی می خواهد جمع کند....من سیلی ام که اتفاق افتاده ام.... رودی هستم که ماهی هایم را به دریاها ریخته ام....جلوی من را چه کسی می تواند بگیرد وقتی به پایان رسیده ام.....جلوی مرگ را چه کسی می تواند بگیرد وقتی چشم هایش را بسته است....وقتی بوی خاک در قبرستان به راه انداخته است....به زندگی ام نگاه می کنم....به سفیدی اندیشه هایی که خلق کرده ام....و به نقطه های دلگیری که فقط ترس توانست آنها را به وجود بیاورد......من در همه ی جهان اتفاق افتادم.... و ماهی هایم را به دریا انداخته ام.......... اینکه کفشهای سفید عروسی ام طوری هستند که می شود با آنها در خیابان راه رفت خرسندم می کند.....اینکه زنهای زیادی زیر چادرهاشان پیرهن می پوشند امیدوارم می کند....این که گلهای زیادی روی پیراهن زنها هست خاطرم را جمع می کند....
من از چیزی نمی ترسم...زندگی بدون ترس مثل کفش های عرویسی همه ی زن ها سفید است....مثل خالهای پیراهن سورمه ای ام....مثل پیشانی بلند بند بازم............شاید بهتر باشد صدایت کنم بیایی اینجا.... برف آمده و من نمی توانم از خیال تو فرار کنم... نمی توانم بروم بیرون....و به هوای خرید زیپ ... دکمه... یا نوک مداد ..... از تو فرار کنم....
شاید بهتر باشد تو بیایی اینجا وما با هم بالاخره بعد از این همه وقت خلوتکی بکنیم...
من با انگشتهای پاهایم بازی کنم.... تو خیره شوی به موهایم... من رد خیرگی ات را بخوانم بگویم تا پاییز می شود آنها را بافت...... تو بخندی.....
دیگر نمی شود به هر دلیلی از تو گریخت....تو بوی خوبی می دهی و به قول امیر آدم نباید از چیزهای خوب و مفید فرار کند...
البته نمی دانم تو مفیدی یا نه...اما حتم می دانم که خوبی... اما هر چیز خوبی لزوما نمی تواند مفید باشد....نه تو خیلی مفید نیستی تو خیلی هم مخربی عزیز دلم... تو من را دیوانه می کنی از دوباره و من را مجبور می کنی از اول نگران همه ی آدم هایی که می شناسم و نمی شناسم باشم....تو به من می گویی بدون رژ لب ....بدون رنگ مو خیلی زیباترم و من دوباره تبدیل به یک زن متفاوت احمق توی هپروت می شوم.... تو به من می گویی برای عیدت پیراهت بدوز ..... و من دوباره مثل زنهای عقب مانده ی دهه ی چهلی...گلدوزی را به تیوپ سواری روی برف های کوه های کناره ترجیح می دهم....
تو خیلی خوبی اما خوب مخرب عزیز دلم
تو من را مجبور می کنی به خاطر چیزهای بی اهمیت گریه کنم...احساساتی و ضعیف جلوه کنم ...و توی مهمانی ها فقط با بچه ها بپرم..... نه عزیزکم تو خیلی هم مخربی.....
اصلا همه چیز به حکم امیر......امیر حالا خواب است و من باید منتظر بمانم تا او بیدار شود....و از او بپرسم آدم حتا نباید ازچیزهای خوب مخرب هم فرار کند یا نه....
پس شاید بهتر باشد کمی صبر کنی و نقدن نیایی اینجا ..... و بگذاری من کارهایم را بکنم.... زیپ دامنم را بدوزم.... و تا آن موقع بگردم دنبال مدل پیراهنی برای عیدم..................... دکمه ی شلوار امیر افتاده....آن را هم باید بدوزم.
آخ داشت یادم می رفت باید سبزه بیندازم.... باید عدس هایی که خریده ام را خیس کنم....
ببخشید اشتباه کردم...اشتباه کردم خوب مخرب من ...خوب مخرب مخمر من کمی بیاست...
بگذار امیرک بیدار شود.... از او اجازه بگیرم.... بعد که دوباره رفت خوابید اگر اجازه داد....اگر گفت همه ی خوب ها مفیدند.... یا گفت حتا خوب های مخرب هم خوبند آن وقت بیا.... بیا اینجا و به موهایم لبخند بزن.... و به من بگو دوست داری نقش جدید گلدوزی تازه ام کدام منظره باشد....
یا دوست داری زمینه ی پارچه ی پیراهن عیدم چه رنگ باشد .... و اگر توانستی ....به موهایم دست بکش.... از آخرین باری که دستت را به نوازش روی آنها کشیدی چندین اسفند می گذرد..... رشد موهایم به شدت به میزان عطوفت نوازش دستهای تو بستگی دارد.........
اگر همه ی خوب ها مفید باشند....یا اگر همه ی خوب های مخرب هم باز خوب باشند....تو باید دست کم در این اسفند پیدایت شود..... همه چیز به حکم امیرک بسته است و البت به میزان عطوفت نوازش انگشتان تو.....بر نرمی موهایم.... بر نر می و کوتاهی گیسوانم............
مدتی ست دارم به مدیریت وسایلم فکر می کنم. اینکه من اصلا آن را ندارم. اینکه مداد فشاری ام گم می شود. لیوان ها ناپدید می شوند جوراب هایم در می روند.... و کلا بی وسیله گی بی خانمانی دلپذیر تر از مسئول اشیا بویدن است..... خودم می دانم...خودم نوشته بودم دلم اشیا می خواهد...دیوار می خواهم...مال خودم باشم...خودم صاحب آنها باشم. اما حالا می خواهم بگویم دلم دستی می خواهد که این دیوارها را هل بدهد...این اسباب ها را حراج کند.... این پنجره ها را به درخت تبدیل کند...این کتابخانه را به جنگل خودش باز گرداند...من را به هوا ...همان هوایی که بودم تبدیل کند....
اگر یک روز هوا بودم...هوا ی دم عصر خنک فروردین بودم.... دوست دارم کسانی در من خوشبخت چای می خوردند... کسانی در من حرف عاشقانه می زدند.... کسانی در من برای هم می مردند.... هوای خوب اتاق گرمی در زمستان هم خوب است...بخاری روشن باشد...اتاق فرش داشته باشد و مردم روی زمین دور هم در هوای من حالشان خوب باشد.... شاید بوی رنگ هم بیاید خوب باشد...مثلا اتاق های دیگر را دارند رنگ می کنند...و من در هوای اتاقی پر از اسباب و اهل خانه در حال گرم کردنم....
می دانم دارم چرت و پرت می گویم اما نبودن...زیر بار مسئولیت نرفتن این روزها بد جوری مخ مخمه ذهنم شده است........... امیر دلبسته ی خانه مان است.....من می خندم و می گویم کاش توی چادر زندگی می کردیم..... یا یک اتاق مختصر با وسایلی محدود..... که این همه ترس از دست دادنشان و حساب کتاب حاضر غایبشان ذهنم را مشغول نکند.....
خواهرم پنج سال زودتر از من خانه دار شده است اما مجموع جهازش دست نخورده و آک مثل روز اولشان سر جایشان نشسته اند....نه مثل من که بعد از چهار اسباب کشی آمارشان از دستم در رفته است.
نمی دانم این دوگانگی را در خودم در نمی یابم. اینکه توی کتاب فروشی ها شدیدا میل به اضافه کردن کتاب و قفسه در سرم راه می افتد و اینکه این همه کتاب ....پشتم را سنگین کرده ....اگر کتاب یک زرافه و نصفی را نخوانده اید حتما بخوانید.
اثر شل سیلور استاین....
من در صفحه های میانه ی کتاب گیر کرده ام در حالی که پشتم پر از کتاب و ماهی و دستمال و کاغذ و مداد و لیوان و شکستنی است..... مادرم در صفحه های آخر کتاب است....برای همین هم هر روز که می روم به خانه اش می بینم اسباب هایش را بین ما تقسیم می کند....کمدها ی قدیمی و میز و صندلی هایش را می بخشد....و دوست دارد در اتاقهایش چیزی جز تکه ای فرش و گلدانی در کنج نباشد.....
آدم ها در جوانی دوست دارند به تیر تخته های خانه شان اضافه کنند.... اما در میانه ی راه خسته می شوند... آنها را می بخشند ... و در سن پیری...مثل بیشتر مادربزرگها.... ترجیح می دهند مهمان ها روی زمین بنشینند...چون این طور هوای بهتری در خانه در جریانست.....
اصلا آشتی بازمین ماجرای دیگری است.... روی زمین خوابیدن به کیفیت خواب های ما رنگ دیگری می دهد...روی زمین نشستن....چهار زانو طوریکه گوشه زانویت بخورد به زنوی بغل دستی ات.... هوای اطرافت در هوای اطراف کناری ات در هم آمیزد و بوی نسیم عصر خیس فروردین بپیچد در قلبت.....
اسباب ها سنگین ترم کرده اند... اسباب ها خمیده تر و سر سخت تر م کرده اند... باید به هل دادن دیوارها ادامه دهم... باید به کیمیا گری برای برگشتن..برای تبدیل اصلم به هوای خیس عصر فروردین ادامه دهم...روز ی کشف می کنم...و سبک می پرم....
الف.
برای بعضی چیزها نمی شود اسم گذاشت...برای بعضی حس ها...
این روزها آنقدر آرامم که فکر می کنم روزهای قبل از زنده بودنم است.... فکر می کنم...مرگ خیلی نزدیک آمده است....بوی مرگ روی همه ی آرامش اشیا پیرامونم می چرخد.... توی همه اتفاق های زنده ی این روز ها غبار زیبا و رویایی از خلا...از نیستی .... از هستی شک آلودو لطیفی نشسته است که نمی دانم از کجا آمده است....
ب.
از بعضی چیزها نمی شود نوشت.... از بعضی چیزها ی خوب یا آدم های خیلی خوب ...که مثل یک جایزه ی بزگ می آیند توی زندگی ات و زندگی ات را به صورت اغوا کننده و موقتی ای سرشار از عشق.... خواب...رویا ...و مرگ می کنند.....از بعضی چیزها نمی شود نوشت....من را ببخشید.
پ.
همین طور که خواننده ام بوده اید در روزهای ناخوشی و نا مناسبی ...بایداین روزها هم سهم داشته باشید از من...همان اندازه که نگرانم شده اید در روزهای بی رمقی ...این روزها باید از خودم خاطرتان را جمع کنم...و شما را شریک کنم با این حس بی نام و نشان.... که نمی دانمش...و نمی توانم .....من را ببخشید....اما با من... لطفن با من یک دقیقه به همه ی چیزهای خوب فکر کنید.... به کفشدوزکی که می آید توی زندگی مان بی آنکه دعوتش کرده باشیم... به هر حال یک طور می آید... با سبزی هایی که از بیرون خریده ایم...یا وقتی گل های روسری مان را اشتباه گرفته با سرسبزی های دشتی که درآن دنیا آمده است.....
ت.
با امیر مهربانیم. هیچ دلیلی برای عصبانی بودن از هم نداریم. او دیر می آید .... امشب وقتی روی مبل کنار امین ، مهمان عزیزمان نشسته بود نگاهش کردم.... خاطره ی سال هشتاد و شش برایم زنده شد...وقتی امیر احمدزاده بود فقط و کنار امین کرمانشاهی می نشست عطار گوش می کرد...موقر و مهربان.... حالا از این فاصله همانطور است...همان دو صورت دوست داشتنی....همان خاطره های خوب...بوی همان روزها را میدهد این روزها.... استغنای همان روزها در قلب من است این روزها.... دوباره دارم به طرف عرفان می روم؟ یا عرفان دوباره دارد خودش را به در و دیوار من می زند؟
نمی دانم...هر چه هست مطبوع است...همه چیز را می نگرم ...از دور.... خنده های امیر برایم لذت بخش ترین لحظه های زندگی ام شده است.... و جایی از سرم...درست نقطه ای که در آن از اتفاق های بد نگران می شود...تعطیل است.....
جهان مهربان تر است در اسفند....من بد جوری به ین معتقدم....
ث.
امیر می گوید خوبی بوی مرگ می دهد هانیه .... خوب بودن بوی مرگ می دهد...من فکر می کنم برای همین هم هست که مادر بزرگهامان بوی مرگ می دهند.... مرگ مثل بازی لی لی است.... مادربزگم سنگش توی خانه ی هفت بود که سوخت...هنوز به هشت نرسیده.... هشت را که ببرد می میرد.... حالا نوبت نوه اش است...اگر خوب بازی کند و جلد...زودتر از مادربزرگ به هشت می رسد...و طبیعتا زودتر از او می میرد...این می شود که همیشه پیرها نزدیک تر به مرگ نیستند.... همیشه فرزترها به مرگ نزدیک ترند.... شاید هم خوش شانسها.... شاید هم خوش پاها...یا همان خوش قدم ها....
جیم.
من دارم خوب بازی می کنم... شماره های لی لی من پاک شده اند... نمی دانم این لی لی چند خانه دارد اما دارم خوش بازی می کنم....... این خانه ها بوی مرگ می دهد ...این خانه ها که سنگم را در آن ها می اندازم...... بوی مرگ در این خانه ها بوی کیک ده تخم مرغی ای ست که عصر پنج شنبه می پزم و بخش می کنم بین همسایه های تازه...خیرات عمو محمود و پدرجان و پدرجون.... بوی مرگ بوی دوستی عجیب من و میترا است ...بوی چیزهای خوب این روزهاست....بوی رکاب زدن ...بوی خرازی ....بوی گراف ..... بوی تو......