راه بدون برگشت

 

خوشبخت شی

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه...



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام!!!

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

کنکور

۱-شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عیالتان را دوست دارید ؟!

الف) به اندازه تعداد سکه های مهریه اش !
ب) به اندازه تعداد قطعات جهیزیه اش !
ج) به اندازه تعداد صفر های جلوی مبلغ موجودی حساب بانکی اش !
د) به اندازه تمام ستاره های آسمان در روز !

۲ چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!
الف) جوونی کردم !
ب) سادگی کردم !
ج) گول خوردم !
د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !

۳ اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!
الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !
ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !
ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !
د) انشاا… بقای عمر ? تای دیگر باشه !

۴ ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!
الف) املاک پدرش !
ب) دارایی پدرش !
ج) املاک و دارایی پدرش !
د) همه موارد !
 

۵ اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می کنید ؟!
الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید !
ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید !
ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می زنید !
د) آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می گیرید !

۶ محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!
الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم ؟!
ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟!
ج) عزیزم ، امشب شام چی داریم ؟!
د) من واقعا … من واقعا عاشق …. من واقعا عاشق تو …. من واقعا عاشق تو روبچه با پنیرم !

۷ در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید ؟!
الف) در خوردن غذا با او همکاری می کنید !
ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید !
ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با  سوت و دست زدن  او را تشویق می کنید !
د) گاهی اوقات کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید !

۸ اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد ؟!
الف) شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی !
ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد !
ج) او را تهدید می کنید که اگر تا ?? بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید !
د) حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد !

۹نظرتان در مورد این جمله چیست ؟ ( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )
الف) زیبا ترین جمله دنیاست !
ب) با معنا ترین جمله دنیاست !
ج) خوشحال کننده ترین جمله دنیاست !
د) تخیلی ترین جمله عصر کنونی است !

۱۰ در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!
الف) اگر نباشم چیکار کنم ؟!
ب) چاره ای جز این ندارم !
ج) یک جوری داریم می سازیم دیگه !

د) بله که راضی هستم البته تا زمانیکه بتوانم پول مهریه اش را جور کنم !

خیانت یا.....؟

                                                                               

 

از پله ها بالا مي رفت , دو ساعتي زود تر از اداره مرخصي گرفته بود ؛  هديه را که خريده بود در دستش بود ,   از خوشحالي مست و مدحوش شده بود به نزديک در ساختمان رسيد ,  در سالگرد ازدواجشان مي خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدايي مي آمد ,  کمي نزديک شد آري صداي

 مي آمد اما نه صداي يک نفر بلکه صداي دو نفر به آهستگي در را باز کرد , صداي قهقه بهار مي آمد اما در کنار خنده او صداي مردي کمي آن را خدشه دار کرده بود .از لاي در نگاه کرد لختي پاي بهار را از پشت ديد که به همراه مردي که ديده نمي شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صداي خنده آنها مي آمد .

بهروز مردي تقريبا بلند بالا , با موهاي روشن  ,  چشم هاي عسلي و باريک , صورت کشيده , بيني قلمي  , دهن متوسط  ,  گوش هاي کوچک ,  ابروهاي کشيده ,   لاغر اندام با انگشت هاي کشيده که به عادت هميشگي موهاي فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خيابان فلاح زندگي مي کرد .

از ازدواج او با بهارسيزده  سالي مي گذشت . بهروز بار اولي که بهار را ديده بود در در ورودي سينما بود . آن روز در سينما بهار فيلم غريبه را مي ديد و بهروز بهار را مي ديد و انگار او دوباره متولد شده و بيشتر از پستان مادر به سيماي زيبا رخي بنام بهار احتياج دارد . بهروز بعد از اتمام فيلم  بدنبال بهار راه افتاد و ثانيه به ثانيه بر آتش وجود بهروز افزوده مي شد وقتي شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را مي ديد و در عالم خواب و رويا زندگي با بهار را جلوي چشمش تجسم ميکرد  اما هنگامي که به بدن خوش اندام بهار فکر

 مي کرد از خودش بدش مي آمد و با خودش مي گفت اين بار هم  عشق ما از روي هوس است و بحالت ديوانه ها دور اتاق چرخ مي زد  تا خوابش ببرد .

بهروز آن روزها در سال آخر مهندسي عمران دانشگاه تهران درس مي خواند . سر کلاس حواس بهروز به هيچ چيز نيود الا رخ زيباي بهار . اما در اين ميان چيز ديگري هم براي بهروز مبهم بود ,   آن پسر که همراه بهار به سينما آفريقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجريش نيز تعقيب کرده بود چه کسي بود ؟ آيا برادرش بود يا .....  ,  فکر کردن به اين موضوع نيز بسيار بهروز  را اذيت مي کرد .

از آن روز مي گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پيش برده بود اما براستي چه کسي در کنار بهار ايستاده بود. بهروز که ديگر طاقتش بسر آمده بود به همان محله اي رفت که بهار را تا آنجا تعقيب کرده بود طولي نکشيد که سر و کله يک دختر پيدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمي عصبي ولي اين ديگر چه کسي بود که کنارش بود اين آن پسر قبلي نبود ولي آن خود بهار بود . بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آيا اين دختر که او عاشقش شده بود يک دختر هرزه بود يا سر راهي يا يک دختر که بخاطر جاي خواب هر روز با يکي مي رود .... ديگر مغز بهروز قدرت کشش هچين فرضيه را نداشت  . بهروز با دلي پر و چشماني باراني سرازيري کوچه پس کوچه هار شميران را در مي نورديد ؛ اما اين فکرها لحظه اي او را رها نمي کرد .

اما چه سري در اين عشق وجود داشت که بهروز بجاي اينکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفي فکر زندگي بدون بهار و از طرف ديگر پسر هايي که در کنار بهار ديده بود اورا بحالت رواني ها کرده بود ولي بايد چه مي کرد ؛ راهي که بايد او بر مي گزيد چه راهي بود , چاره اي نبود سيگاري روشن کرد و فکر مي کرد اما به چه ؟؟؟

با خودش مي گفت مي روم به او مي گويم از عشق خودم به او و اينکه چقدر او را دوست دارم و به او مي گويم که من کار مي کنم و تو خانه را نگاه دار ولي اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجريش بود آيا زن من مي شود؟

شلوار جين آبي آسماني خود را که به تازگي خريده بود به همراه پليور سرمه اي , کفش مشکي  و پالتو تيره خود به تن کرد ؛ پياده و سواره بسمت تجريش راه افتاد ؛ او تصميمش را گرفته بود و مي خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم ترديد داشت . آيا بهار بحرف گوش مي کرد ولي با اين حال او تصميمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسيد , با سيگار کمي خودش را مشغول کرد تا شايد بهار برسد , ساعتي به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .

بهروز هل شده بود نمي دانست بايد چکاري انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد ,

   - سلام شما؟

به ه هروز هستم ...

تمام چيز هايي که بهروز در طول راه تمرين کرده بود تا به بهار بگويد از يادش رفت و نمي دانست براي چه به اينجا آمده .

  - بجا نياوردم , با من کاري داشتيد؟

آره ولي ...

بهروز شماره تلفن و تنها چيزي را که از برنامه آماده کرده اش به يادش مانده بود از جيبش در آورد . عرق از پيشاني او مي باريد و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردي به او کرد و رفت . بهروز که ديگر طاغت هيچ چيز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروي دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمي دانست بايد چه تصميمي بگيرد . همه چيز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .

هفته اي مي گذشت و بهروز از اتاقش بيرون نيامده بود بجاي اينکه بهار را فراموش کند بيشتر به او فکر مي کرد و گرماي بدن او را در کنارش حس مي نمود اما اين چه عشقي بود که بهروز دچارش شده بود اينطور که مي گذشت بتدريج از زندگي نا اميد مي شد اما دوباره که به بهار فکر مي کرد به آينده اميدوار مي شد . بهروز دوباره تصميم گرفت که به بهار همين پيشنهاد را بدهد .

ريش خود را تراشيد  و دوباره بهترين لباس هايي که ميتوانست بتن کرد و به راه افتاد . اين بار در راه باخود خيلي بيشتر تمرين کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همين افکار بود که به سر همان کوچه رسيد . ساعتي گذشت اما از بهار خبري نبود آنروز به بعد از ظهر رسيد اما بهار نيامد . شب هنگام زماني که چشم به سختي جلويش را ميديد بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن

 معشوقه اش بود . انتظار چندين ساعته به پاين رسيد و بهار آمد .

بهروز سلام کرد ولي بهار با بي اعتنايي او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او مي رفت و مي گفت :

نمي دانم شايد درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولي نه دوست داشتن معمولي من عاشق شما هستم , باور کنيد من از روي هوس اين حرف را نمي زنم خواهش مي کنم اي شماره را بگيريد و فقط يک بار زنگ بزنيد تا با هم صحبت کنيم , بعد هر چه شما بگوييد . بهار کمي درنگ کرد شماره را ديد ولي شماره با عدد شش شروع مي شد در حالي که اشک حلقه زده در چشمهاي بهروز را ميديد شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسي به راحتي کشيد و انگار دنيا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به اين فکر مي کرد که وقتي بهار با او تماس گرفت به او چه بگويد که ديگر او را براي هيچ وقت از دست ندهد با اين افکار شب را به صبح رساند .

عقربه هاي ساعت روي يازده ايستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر مي کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرايط صحبت کردن را ندارد ولي بهار منظور اورا نفهميد ولي با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همديگر را ملاقات کنند . بهروز ديگر سر از پا نمي شناخت , دنياي او ديگر دنياي بي قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پيدا کرده بود و بهار , بهار زندگي او شده بود . عقربه ها وحتي ثانيه شمار به مانند اينکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اينکه آن نيمروز بحد يک عمر براي او گذشت ولي فرارسيد بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزديک هاي پارک رسيد دختري را ديد با قد متوسط , صورت بيضي مانند , موهايي که از زير روسري و روي پيشانيش خودنمايي مي کرد , چشمهاي مشکي و گيرنده , بيني که داد ميزد که عمل شده , دهاني کوچک , با لباس هاي ست مشکي به تن و  کتاني که بر پاي او گريه مي کرد .؛ آري بهروز درست مي ديد او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ايستاده بود . بهروز بر سرعت قدمهايش افزود و به بهار رسيد و سلام کرد  وبعد از احوال پرسي بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اينکه بدون بهار زندگي برايش قابل تصور نيست , از اينکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسيد و بهار نيز بعد از گفتن از خودش گفت اولي سامان پسر عموي او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ويروس ايدز به دلايلي نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومي هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خريد به خانه آمده بودند تا بهمن آن را براي بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .

بهروز و بهار آن يک بعد  از ظهر چنان شيفته هم شده بودند که خداحافظي برايشان دشوار شده بود . بهار آدمي که يک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتي بود که بهروز آن را رايگان و بدون منت در اختيارش قرار ميداد .

بعد از ماجرا چند ماهي بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختري بنام پريا شدند که هردو عاشق او بودند و پيش خودشان  مي گفتند فقط مرگ مي تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پايان تحصيلش به کار آزاد روي آورد و زندگي تقريبا مرفهي براي خانواده اش فراهم کرده بود.

تمام اين خاطرات مانند برق و باد از جلوي چشمان بهروز مي گذشت اما او درست ديده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غريبه قهقه مي زد . خواست به خانه برود و هر دوي آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پريا افتاد ؛ آيا پريا دختر بهروز بود يا بهار با هوس راني نفسش او را براي بهروز به ارمغان آورده . بهروز ديگر تاب فکر کردن نداشت مانند ديوانه ها به در و ديوار راه پله مي خورد و پايين مي رفت فکر اينکه پريا دختر او نيست و همسرش به او خيانت کرده مجال حتي درست ديدن را به او نمي داد بي هدف در کوچه ها ماشين را مراند ؛ در يک آن خود را جلوي در اسماعيل جهود ديد در زد و داخل رفت , بي اراده دو بطري وتکا طلب کرد يک نفس بطري ها راسر کشيد و از خانه بيرون آمد . يادش افتاد که قرار بود پريا را از مدرسه به خانه برود با سر و وضع پريشان و در حالي که چشمش به سختي باز مي شد با باز شدن در ماشين از جايش پريد ؛ تمام تن بهروز خيس بود . ديگر پريا را دختر خودش نمي دانست , فکري به سرش زد .

.

به اولين تلفن عمومي که رسيد به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که براي پريا مشکلي بوجود آمده و بايد باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل هاي لويزان راه افتادند . بي قراري و موج انتقام و مرگ بهار را براحتي مي شد از چهره بهروز حدس زد .

وقتي بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معني دارش که از هزار بد و بيراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت هاي اوليه شب صداي زوزه گرگ مي آمد و درختان کنار خيابان نيز مي خواستند که آدمي را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه مي داد . تقريبا به آنجايي که مد نظرش بود رسيد ؛ آرام ماشين راه کنار خيابان ايستاند خودش در ماشين را براي بهار باز کرد ؛ ديگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :

بايد از همان اول حدس مي زدم که بچه هاي شمال شهر معني عشق را

نمي فهمند , معني دوست داشتن را نمي فهمند , و لابد به خيانت مي گويند تفريح , مرد غريبه هم مثل شوهرشان مي ماند , بدون هوس راني نمي توانند زندگي کنند , بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند  .

در حالي که بهار گريه مي کرد از بهروز مي پرسيد از چه چيز و چه کس سخن مي گويي حرفش تمام نشده بود که سنگي به شدت با پيشانيش بر خورد کرد و او بر زمين خورد ؛ بهروز بسمت ماشين دويد و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبيد و بالاي سرش نشست و در حالي که با موهاي آغشته به خون بهار بازي مي کرد ماجراي بعد از ظهر را برايش تعريف کرد و گفت سزاي خيانت کاري مثل تو همين است .

بهار در حالي که به سختي نفس مي کشيد و مي شد عزائيل را بالاي سرش ديد گفت:

او بعد از ظهر به خريد رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش  و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگي آمده بودند تا آنها را غافلگيرکنند  و بهار مرد .

سلام

سلام بچه ها خوبین خوب منم خوبمممممم

 

راستی می خوام وبمو گروهی کنم تا چند روز دیگه هرکی خواست عضو

 بشه بهم بگه

ماندن سر عهد

عشق چیست                                

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

ه بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

تولدت مبارک بابای

مردی دختر ۵ ساله ای داشت .
 روزی مرد به خانه امد و دید که دخترش گرانترین کاغذ زرورق را برای یک جعبه کودکا
نه هدر داده است. مرد به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را هدر داده است، دختر را تنبیه کرد و دخترک ان شب را یا گریه به بستر رفت.

روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جع
به زرورق شده را به سمت او دراز کرده. مرد تازه متوجه شده بود که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده.

او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد. اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است .
مرد بار دیگر عصبانی شد و به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون ان قرار میداد . اما دخترک با تعجب به پدرش نگاه کرد و به او گفت که نزدیک هزار بوسه  در داخل جعبه قرار داده ام تا هر وقت غمگین بودی ، یک بوسه از جعبه بیرون آوری و بدانی که دخترت چقدر دوست دارد

زن مچ همسرشو گرفت

                                           http://www.novinupload.com/uploads/13303027981.jpg 

 

خانوم اومد خونه دید شوهرش تو رختخواب با زن زیبائی خوابیده.

رنگ از روش پرید و داد زد: "مرتیکه بی‌وجدان. چطور جرات میکنی‌ با زن نجیب و وفادار، و با مادر بچه‌هات یه هم چین کاری بکنی‌. من دارم میرم و دیگه نمی‌خوام ببینمت.

همین الانه طلاقم رو می‌خوام." شوهره با التماس گفت:"عزیزم، فقط یه لحظه اجازه بده توضیح بدم که چی‌ شد و بعد هر کاری خواستی‌ بکن.

" خانومه گریه کنان گفت: "باشه ولی‌ این آخرین حرفیه که به من میزنی."

شوهره گفت:" ببین عزیزم. من داشتم سوار ماشین میشدم که بیام خونه این خانوم جوون ایستاده بود و از من خواست که برسونمش. به نظرم خیلی‌ افسرده و نگران اومد و دلم براش سوخت و قبول کردم.

متوجه شدم که خیلی‌ لاغر و ژولیده است، به خصوص که گفت که مدتهاست که چیزی نخورده. از سر دلرحمی اوردمش خونه و غذای‌ دیشبی که برای تو درست کردم و نخوردی گرم کردم و بهش دادم، که دو لُپّه همه را خورد.

دیدم که خیلی‌ کثیفه و لباسش پاره پوره است. پیشنهاد کردم که یه دوش بگیره، که پذیرفت.

فکر کردم چند تیکه لباس بهش بدم. اون شلوار جین را که تنگت شده بود و دیگه نمیپوشیدی بهش دادم. اون شورتی را هم که برای سالگردمون خریده بودم و هیچوقت نپوشیدی و گفتی‌ که من اصلا سلیقه ندارم بهش دادم.

اون پیرهنی که خواهرم هدیه کریسمس بهت داده بود و هیچوقت نپوشیدی که حرص اون را در بیاری بهش دادم.

بعد اون پوتینی که کلی‌ پولش را دادی ولی‌ هیچوقت نپوشیدی چون یکی‌ از همکارات عین اونا داشت را هم دادم بپوشه.

" شوهره یه کم مکث کرد و گفت:" نمی‌دونی چقدر خوشحال شد و چقدر تشکر کرد. بعد همینطور که داشت به طرف در میرفت گفت. میبخشید آقا، چیز دیگه‌ای هست که خانومتون اصلا استفاده نمیکنه؟

دفتر مشق کهنه

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد : سارا ...
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد ،تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد :
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت و سیاه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم !
دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم.... مادرم مریضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد .... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه.... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد .

دختر کوچولووو

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی" پرسید: اگر کوسه‌ها آدم بودند با ماهیهای کوچولو مهربانتر می‌شدند؟ آقای کی گفت: البته! اگر کوسه‌ها آدم بودند٬ توی دریا برای ماهیها جعبه‌های محکمی می‌ساختند و همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند. مواظب بودند که همیشه پر آب باشد. هوای بهداشت ماهیهای کوچولو را هم داشتند. برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد٬ گاه گاه مهمانی‌های بزرگ بر پا میکردند. چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!

برای ماهیها مدرسه می‌ساختند و به آنها یاد می‌دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند. درس اصلی ماهیها اخلاق بود. به آنها می‌قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند. به ماهی کوچولوها یاد می‌دادند که چطور به کوسه‌ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند. آینده‌یی که فقط از راه اطاعت به دست می‌آید.

اگر کوسه‌ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت. از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند. ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می‌آوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان شاد و شنگول به دهان کوسه‌ها شیرجه می‌رفتند. همراه نمایش آهنگهای محسور کننده‌یی هم می‌نواختند که بی‌اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه‌ها می‌کشاند. در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می‌آموخت «زندگی واقعی در شکم کوسه‌ها آغاز می‌شود.»

شیرو آهو

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .


گاهی خیلی زود دیر میشود

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


مادر روزت مبارک

بول

يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟   دست همه حاضرين بالا رفت.   سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم.   و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟   و باز دستهاي حاضرين بالا رفت.   اين بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.   سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.   و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين‏طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که روبه‏رو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاک‏آلود ميشويم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرف‏نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم

سنگ شکن

روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم." فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."

فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.

ایمان

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود

وصیت نامه بزرگ مرد تاریخ

کشور های خارجی قوانیین خودشونو بر اساس

منشور کورش مینویسن و به ما میگنن کشور

 ضد

بشریت واقعا ما به از کجا به کجا رسیدیم

وصیت نامه کوروش کبیر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

افرینش زن همون موجود عجیبو غریب

سلام:

در آغاز، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح خوب تازه رو (کلا به درد به خور)را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزي نمانده است.

خانوم ها به ادامه مطلب نرن/

ادامه نوشته

دختران  از ترم یک تا8

ترم ۱

(✿◠‿◠)– اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پسر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها error میدهد – چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند!
پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال gf نباشید چون اولاً پا نمیدهند (ودم در ) و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد (یکی در هر ۱۰ میلیون سال) همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد!

اگه دوس داری بدونی اخر به چی تبدیل میشن برین به ادامه مطلب؟

ادامه نوشته

دختر خوب دختریه که............؟

این مطلبو از وب یه دختر کش رفتم؟

موضوعش هست: یه دختر خووووب....(البته بیشتر بچه مثبت)

ادامه نوشته

ورود خانوم های بی جنبه ممنوع

تفاوت دختر ايراني با آمريکايه که هر دو دانشجو هستن ولي ..


امريکا:

جنس: دختر

مکان: شمال اورگان، غرب ولايات المتحده

ايران :

جنس: دختر

مکان: شمال غرب تهران، ايران

اگه دوس داری به عمق تفاوت برسی برو به ادامه مطلب همون خنده؟

ادامه نوشته

تا تو باشی دیگه ناز نکنی/

 
پسر:سلام عزیزم خوبی؟

دختر:سلام ای بد نیستم

 

ادامه نوشته

مقایسه جالب

 طنزی جالب. چیزی که باید بهش توجه کرد اینه که بعد از خوندن مطلب. ممکن بخندید و یا بهتون بربخوره، بدونید که عمق مطلب بیشتر از اون حسییه که بلافاصله بعد از خوندن این پست بهتون دست میده.

بعد از جنگ جهانی و اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان برخی از مردم آنجا رفتارعجیبی پیدا کرده اند. این عده نام فرزندان خود را هیتلر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را نوکرهیتلر و یا کنیز هیتلر میگذارند. نصف این جماعت هنوز برج ایفل را ندیده اند ولی حتمآ میروند و برلین را بازدید میکنند.

 با اینکه اصلا آلمانی بلد نیستند روزی چند مرتبه رو به برلین به زبان آلمانی دعا میخوانند. آنهایی که که بر اثر تجاوز ارتشیان آلمان به اجدادشان دورگه آلمانی فرانسوی شده اند، یک شال اس اس به کمرشان میبندند تا همه بدانند که اینها از پدر آلمانی و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به این امر افتخار هم میکنند.

 یک عکس از یک جوان خوشتیب و خوش هیکل را توی خانه اشان قاب کرده اند و میگویند این عکس هیتلر است و به آن احترام میگذارند. هرچقدر هم دیگران عکس واقعی هیتلر را نشانشان میدهند، زیر بار نمیروند و میگویند اصلا هیتلر سبیل نداشته

هروقت این ماجرا را برای آشنایانایرانی مسلمان تعریف میکنم قاه قاه می خندند و میگویند اینها چه آدمهای احمق و نادانی هستند. یا می گویند اینها از یک خر کمتر هستند. دلشان شدید برای حماقت آنها میسوزد و به حالشان تاسف میخورند.

غافل از اینکه خودشان ....


بعد از حمله اعراب و اشغال ایران توسط سربازان عرب مردم ایران رفتارعجیبی پیدا کرده اند. آنها نام فرزندان خود را علی و جعفر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را غلامعلی و یا غلامحسین میگذارند. نصف این جماعت هنوز به شهرهای دیدنی ایران سفر نکرده اند ولی حتمآ  مکه و حرم امام رضا را زیارت میکنند.

با اینکه اصلا عربی بلد نیستند روزی چند مرتبه رو به قبله به زبان عربی دعامیخوانند. آنهائیکه که بر اثر تجاوز اعراب به اجدادشان دورگه عرب-ایرانی شده اند، یک شال سبز به کمرشان میبندند تا همه بدانند که اینها سید هستند و از پدر عرب و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به سید بودن افتخار هم میکنند.

یک عکس از یک جوان خوش قیافه با چشمهای درشت مژه های بلند مشکی و ابروهای برداشته کمانی را توی خانه شان قاب کرده اند و میگویند این عکس حضرت علی است و به آن احترام میگذارند. هرچقدرهم دیگران عکس واقعی علی را نشانشان میدهند، زیر بار نمیروند و میگویند علی زیبا بود.

.

پی‌اس: پاراگراف آخر هم عمق مطلب نبود. امیدوارم هر کس باخوندن پست خودش به عمقی که میتونه برسه.

شب نامه اما حقیقت

 در شهری زندگی می‌کنم که یکی از معروف‌ترین سمفونی‌های موزارت را روی دنده عقب وانت می‌گذارند!
شهری که در متن یک موسیقی جیغ می‌زنند و آتوتیون می‌کنند و مجاز می‌شوند که بفروشند و مردم گوش می‌دهند و لذت می‌برند!
شهری که روانشناس‌هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته‌اند!
شهری که هنوز پیکان ۵۶ را ترجیح می‌دهند!
شهری که در جدول‌های روزنامه‌ها و مجله‌ها سوال این است: بی دینی (۷ حرفی) و جواب می شود: سکولاری!
شهری که می‌گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت می‌زنند و غیبت می‌کنند و به قولی گوشت برادر مرده خود را با ولع می‌خورند!
شهری که نظامی‌اش شهردار می‌شود!
مهندس برقش تاکسی دارد!
وزیر امور خارجه‌اش انگلیسی را با لهجه لری حرف می‌زند!
آدمها از دیدن پلیس می‌ترسند!
شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می‌باشد!
شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می‌دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید!
شهری که ملت رسانه‌ای دارد اما رسانه ملی ندارد شهری که زبانش “پارسی” است اما می‌گویند “فارسی” چون زبان عرب‌ها “پ” ندارد!
من دوست دارم هوای تو را داشته باشم، و تو هوای من را، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمی‌خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم!
شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می‌کشند، اما دزدان چند مجسمه را نمی‌توانند پیدا کنند!
شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!
شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می‌بازد!
شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد!
شهری که همه فکر می‌کنند فقط خودشان می‌فهمند!
شهری که مرگ بر آمریکا می‌گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند!
شهری که همه مشکل را در فرد دیگر می‌جویند!
شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مردم

ادمک بخند

                           آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

  

 دست خطی که تو را عاشق کرد

 

                                   شوخی کاغذی ماست بخند

   

 آدمک بچه نشی گریه کنی

 

                                    کل دنیا سراب است بخند

  

  آن خدایی که بزرگش داشتی

 

                                    به خدا مثل تو تنهاست

بخند                                         

ادامه نوشته

داستاني عبرتي از خوندنش پشيمون نمي شي

 

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند 

يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم

!منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من 

 من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و

!غمی از دنيا نداشته باشم

پوووف! منشی ناپديد ميشه

! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من 

 من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم

 پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه

!!!مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

!نتيجه اخلاقی: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه

یه تفاوت کوچیک

پسرها:

۱- با ماشین میرن به بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک.

۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن.

۳- کد رمز رو میزنن، مبلغ درخواستی رو وارد میکنن.

۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن.

دخترا در ادامه مطلب

ادامه نوشته

عکس

ترازوهـــــــــــــا بی عدالت به داوری می نشیننــــــــــــ د....


قضاوت با ترانه های من است.....


که مرده اند در گذشته ام....


که بلنـــــــــــــ د شدند با افتادن من...


کورش کبیر

بعد از مرگم مرا موميايي نكيد تا بدنم جزه ي از خاك ايران شود

   

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش...........

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهانی متهم می کنند ولی مهربان باش.......

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش........

نیکیهای امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش.......

بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت می بینی که

هر آنچه هست همواره میان تو وخداوند است نه میان تو ومردم.........

                                                                         (کورش کبیر)

 

    كاش گذشتگان ما حال مارا نبينند مايه تاسف

خوب كه نيستن واي حالو روز ايرانو نمي بينند...كه اگر بودندو مي ديدند روزي 100000 بار از خدا مرگشونو مي خواستند...

ما ايرانيا ديين خودمونو به اجدادمون ادا نكرديم...راهشونو نرفتيم...به حرفاشون گوش نكرديم..كه الان اين وضع كشور باستانيمون يعني ايرانه...
     
            برای اخرین سخنان کوروش کبیررررر به ادامه مطلب بروید
       

دورود کوروش

یه نصیحت از دوست

من این مطلب به خاطر اقا مهدی گذاشتم

دوستانی که مخالف این جور مطالب هستن بهتره بجای ناراحت شدن کمی مطالعه کنن تا به واقعیت تاریخ پی ببرن و بفهمن کی بودیم و کی شدیم
و من بهترین منبع رو واسه دوستان کتاب دو قرن سکوت اثر نویسنده گران قدر زنده یاد دکتر عبدالحسین زرینکوب میدونم
چاپ اول سال 1338 بوده و چاپ 9 سال 1378 که مجبورش کردن تا خیلی از جاهای کتاب رو ویرایش کنه و یه مقدمه از سخنانت مطهری هم اگه اشتباه نکنم بهش اضافه کنن اما به نظرم در حال حاضر بهترین منبعه واسه دونستن اینکه اعراب مسلمون چه بلایی بر سر ایران و تمدن ایران اوردن
خوشحال میشم این مطلب درباره کتاب دو قرن سکوت رو در وبلاگت بزاری تا همه استفاده کنن

پی‌اس:اینترنت یعنی ازادی بیان من مخالفش نیستم