از پله ها بالا مي رفت , دو ساعتي زود تر از اداره مرخصي گرفته بود ؛ هديه را که خريده بود در دستش بود , از خوشحالي مست و مدحوش شده بود به نزديک در ساختمان رسيد , در سالگرد ازدواجشان مي خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدايي مي آمد , کمي نزديک شد آري صداي
مي آمد اما نه صداي يک نفر بلکه صداي دو نفر به آهستگي در را باز کرد , صداي قهقه بهار مي آمد اما در کنار خنده او صداي مردي کمي آن را خدشه دار کرده بود .از لاي در نگاه کرد لختي پاي بهار را از پشت ديد که به همراه مردي که ديده نمي شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صداي خنده آنها مي آمد .
بهروز مردي تقريبا بلند بالا , با موهاي روشن , چشم هاي عسلي و باريک , صورت کشيده , بيني قلمي , دهن متوسط , گوش هاي کوچک , ابروهاي کشيده , لاغر اندام با انگشت هاي کشيده که به عادت هميشگي موهاي فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خيابان فلاح زندگي مي کرد .
از ازدواج او با بهارسيزده سالي مي گذشت . بهروز بار اولي که بهار را ديده بود در در ورودي سينما بود . آن روز در سينما بهار فيلم غريبه را مي ديد و بهروز بهار را مي ديد و انگار او دوباره متولد شده و بيشتر از پستان مادر به سيماي زيبا رخي بنام بهار احتياج دارد . بهروز بعد از اتمام فيلم بدنبال بهار راه افتاد و ثانيه به ثانيه بر آتش وجود بهروز افزوده مي شد وقتي شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را مي ديد و در عالم خواب و رويا زندگي با بهار را جلوي چشمش تجسم ميکرد اما هنگامي که به بدن خوش اندام بهار فکر
مي کرد از خودش بدش مي آمد و با خودش مي گفت اين بار هم عشق ما از روي هوس است و بحالت ديوانه ها دور اتاق چرخ مي زد تا خوابش ببرد .
بهروز آن روزها در سال آخر مهندسي عمران دانشگاه تهران درس مي خواند . سر کلاس حواس بهروز به هيچ چيز نيود الا رخ زيباي بهار . اما در اين ميان چيز ديگري هم براي بهروز مبهم بود , آن پسر که همراه بهار به سينما آفريقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجريش نيز تعقيب کرده بود چه کسي بود ؟ آيا برادرش بود يا ..... , فکر کردن به اين موضوع نيز بسيار بهروز را اذيت مي کرد .
از آن روز مي گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پيش برده بود اما براستي چه کسي در کنار بهار ايستاده بود. بهروز که ديگر طاقتش بسر آمده بود به همان محله اي رفت که بهار را تا آنجا تعقيب کرده بود طولي نکشيد که سر و کله يک دختر پيدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمي عصبي ولي اين ديگر چه کسي بود که کنارش بود اين آن پسر قبلي نبود ولي آن خود بهار بود . بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آيا اين دختر که او عاشقش شده بود يک دختر هرزه بود يا سر راهي يا يک دختر که بخاطر جاي خواب هر روز با يکي مي رود .... ديگر مغز بهروز قدرت کشش هچين فرضيه را نداشت . بهروز با دلي پر و چشماني باراني سرازيري کوچه پس کوچه هار شميران را در مي نورديد ؛ اما اين فکرها لحظه اي او را رها نمي کرد .
اما چه سري در اين عشق وجود داشت که بهروز بجاي اينکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفي فکر زندگي بدون بهار و از طرف ديگر پسر هايي که در کنار بهار ديده بود اورا بحالت رواني ها کرده بود ولي بايد چه مي کرد ؛ راهي که بايد او بر مي گزيد چه راهي بود , چاره اي نبود سيگاري روشن کرد و فکر مي کرد اما به چه ؟؟؟
با خودش مي گفت مي روم به او مي گويم از عشق خودم به او و اينکه چقدر او را دوست دارم و به او مي گويم که من کار مي کنم و تو خانه را نگاه دار ولي اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجريش بود آيا زن من مي شود؟
شلوار جين آبي آسماني خود را که به تازگي خريده بود به همراه پليور سرمه اي , کفش مشکي و پالتو تيره خود به تن کرد ؛ پياده و سواره بسمت تجريش راه افتاد ؛ او تصميمش را گرفته بود و مي خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم ترديد داشت . آيا بهار بحرف گوش مي کرد ولي با اين حال او تصميمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسيد , با سيگار کمي خودش را مشغول کرد تا شايد بهار برسد , ساعتي به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .
بهروز هل شده بود نمي دانست بايد چکاري انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد ,
- سلام شما؟
به ه هروز هستم ...
تمام چيز هايي که بهروز در طول راه تمرين کرده بود تا به بهار بگويد از يادش رفت و نمي دانست براي چه به اينجا آمده .
- بجا نياوردم , با من کاري داشتيد؟
آره ولي ...
بهروز شماره تلفن و تنها چيزي را که از برنامه آماده کرده اش به يادش مانده بود از جيبش در آورد . عرق از پيشاني او مي باريد و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردي به او کرد و رفت . بهروز که ديگر طاغت هيچ چيز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروي دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمي دانست بايد چه تصميمي بگيرد . همه چيز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .
هفته اي مي گذشت و بهروز از اتاقش بيرون نيامده بود بجاي اينکه بهار را فراموش کند بيشتر به او فکر مي کرد و گرماي بدن او را در کنارش حس مي نمود اما اين چه عشقي بود که بهروز دچارش شده بود اينطور که مي گذشت بتدريج از زندگي نا اميد مي شد اما دوباره که به بهار فکر مي کرد به آينده اميدوار مي شد . بهروز دوباره تصميم گرفت که به بهار همين پيشنهاد را بدهد .
ريش خود را تراشيد و دوباره بهترين لباس هايي که ميتوانست بتن کرد و به راه افتاد . اين بار در راه باخود خيلي بيشتر تمرين کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همين افکار بود که به سر همان کوچه رسيد . ساعتي گذشت اما از بهار خبري نبود آنروز به بعد از ظهر رسيد اما بهار نيامد . شب هنگام زماني که چشم به سختي جلويش را ميديد بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن
معشوقه اش بود . انتظار چندين ساعته به پاين رسيد و بهار آمد .
بهروز سلام کرد ولي بهار با بي اعتنايي او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او مي رفت و مي گفت :
نمي دانم شايد درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولي نه دوست داشتن معمولي من عاشق شما هستم , باور کنيد من از روي هوس اين حرف را نمي زنم خواهش مي کنم اي شماره را بگيريد و فقط يک بار زنگ بزنيد تا با هم صحبت کنيم , بعد هر چه شما بگوييد . بهار کمي درنگ کرد شماره را ديد ولي شماره با عدد شش شروع مي شد در حالي که اشک حلقه زده در چشمهاي بهروز را ميديد شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسي به راحتي کشيد و انگار دنيا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به اين فکر مي کرد که وقتي بهار با او تماس گرفت به او چه بگويد که ديگر او را براي هيچ وقت از دست ندهد با اين افکار شب را به صبح رساند .
عقربه هاي ساعت روي يازده ايستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر مي کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرايط صحبت کردن را ندارد ولي بهار منظور اورا نفهميد ولي با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همديگر را ملاقات کنند . بهروز ديگر سر از پا نمي شناخت , دنياي او ديگر دنياي بي قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پيدا کرده بود و بهار , بهار زندگي او شده بود . عقربه ها وحتي ثانيه شمار به مانند اينکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اينکه آن نيمروز بحد يک عمر براي او گذشت ولي فرارسيد بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزديک هاي پارک رسيد دختري را ديد با قد متوسط , صورت بيضي مانند , موهايي که از زير روسري و روي پيشانيش خودنمايي مي کرد , چشمهاي مشکي و گيرنده , بيني که داد ميزد که عمل شده , دهاني کوچک , با لباس هاي ست مشکي به تن و کتاني که بر پاي او گريه مي کرد .؛ آري بهروز درست مي ديد او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ايستاده بود . بهروز بر سرعت قدمهايش افزود و به بهار رسيد و سلام کرد وبعد از احوال پرسي بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اينکه بدون بهار زندگي برايش قابل تصور نيست , از اينکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسيد و بهار نيز بعد از گفتن از خودش گفت اولي سامان پسر عموي او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ويروس ايدز به دلايلي نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومي هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خريد به خانه آمده بودند تا بهمن آن را براي بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .
بهروز و بهار آن يک بعد از ظهر چنان شيفته هم شده بودند که خداحافظي برايشان دشوار شده بود . بهار آدمي که يک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتي بود که بهروز آن را رايگان و بدون منت در اختيارش قرار ميداد .
بعد از ماجرا چند ماهي بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختري بنام پريا شدند که هردو عاشق او بودند و پيش خودشان مي گفتند فقط مرگ مي تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پايان تحصيلش به کار آزاد روي آورد و زندگي تقريبا مرفهي براي خانواده اش فراهم کرده بود.
تمام اين خاطرات مانند برق و باد از جلوي چشمان بهروز مي گذشت اما او درست ديده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غريبه قهقه مي زد . خواست به خانه برود و هر دوي آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پريا افتاد ؛ آيا پريا دختر بهروز بود يا بهار با هوس راني نفسش او را براي بهروز به ارمغان آورده . بهروز ديگر تاب فکر کردن نداشت مانند ديوانه ها به در و ديوار راه پله مي خورد و پايين مي رفت فکر اينکه پريا دختر او نيست و همسرش به او خيانت کرده مجال حتي درست ديدن را به او نمي داد بي هدف در کوچه ها ماشين را مراند ؛ در يک آن خود را جلوي در اسماعيل جهود ديد در زد و داخل رفت , بي اراده دو بطري وتکا طلب کرد يک نفس بطري ها راسر کشيد و از خانه بيرون آمد . يادش افتاد که قرار بود پريا را از مدرسه به خانه برود با سر و وضع پريشان و در حالي که چشمش به سختي باز مي شد با باز شدن در ماشين از جايش پريد ؛ تمام تن بهروز خيس بود . ديگر پريا را دختر خودش نمي دانست , فکري به سرش زد .
.
به اولين تلفن عمومي که رسيد به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که براي پريا مشکلي بوجود آمده و بايد باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل هاي لويزان راه افتادند . بي قراري و موج انتقام و مرگ بهار را براحتي مي شد از چهره بهروز حدس زد .
وقتي بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معني دارش که از هزار بد و بيراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت هاي اوليه شب صداي زوزه گرگ مي آمد و درختان کنار خيابان نيز مي خواستند که آدمي را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه مي داد . تقريبا به آنجايي که مد نظرش بود رسيد ؛ آرام ماشين راه کنار خيابان ايستاند خودش در ماشين را براي بهار باز کرد ؛ ديگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :
بايد از همان اول حدس مي زدم که بچه هاي شمال شهر معني عشق را
نمي فهمند , معني دوست داشتن را نمي فهمند , و لابد به خيانت مي گويند تفريح , مرد غريبه هم مثل شوهرشان مي ماند , بدون هوس راني نمي توانند زندگي کنند , بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند .
در حالي که بهار گريه مي کرد از بهروز مي پرسيد از چه چيز و چه کس سخن مي گويي حرفش تمام نشده بود که سنگي به شدت با پيشانيش بر خورد کرد و او بر زمين خورد ؛ بهروز بسمت ماشين دويد و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبيد و بالاي سرش نشست و در حالي که با موهاي آغشته به خون بهار بازي مي کرد ماجراي بعد از ظهر را برايش تعريف کرد و گفت سزاي خيانت کاري مثل تو همين است .
بهار در حالي که به سختي نفس مي کشيد و مي شد عزائيل را بالاي سرش ديد گفت:
او بعد از ظهر به خريد رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگي آمده بودند تا آنها را غافلگيرکنند و بهار مرد .