توفیق اجباری
منبرش گرم است
به گواه کارتن خوابهای فصل سرد . . .
منبرش گرم است
به گواه کارتن خوابهای فصل سرد . . .
با نبودنت که نه
با مصیبت نبودنت اما
خو گرفته ام . . .
همه ی پولش را داد برای کیف پولی که مدتها دلش را می بُرد . . .
خدا خیرش بدهد .
پیرمرد نیکوکار با انگشت زدن بیعنامه ، کار خرید یک بنای دیگر را تمام کرد و به
زودی ساخت یکصدمین مدرسه اش را شروع می کند .
با تخریب بنای قدیمی ، مستاجر بی چاره با چند سر عائله اش آواره می شود .
آموزگاری دلسوز که در طول خدمتش دست کم به هزار دانش آموز خواندن و نوشتن
آموخته است . . .
چه خیال خامی داشت پیرزن که فکر می کرد با احضار کردن تنها ندیده اش همه ی
گناهان نود سال عمر رفته بخشیده می شوند !
نوزاد دختر سفر سخت به روستای سرد زادگاه پیرزن را تاب نیاورد و زندگی کوتاه نه
روزه اش در میانه ی مسیر پایان پذیرفت . . .
می دانم ؛ آداب میهمانی را به جا نیاوردم
اما دلم به میزبانی تو خوش است
ضیافت بعد هم مرا پذیرا باش . . .
بی شک روزی حق ام را از دنیا خواهم گرفت *
* برداشت آزاد از آیه ی پنجاه و هفتم سوره ی عنکبوت
چشم ها خیره به من و من خیره به شمع ها
می خواهم مطمئن شوم همانهایی هستند که خودم تهیه کرده ام
امسال شمع ها بیشتر از کیک برایم اهمیت داشتند
نه برای اینکه هر کدام نشانه ی یک سال اند
نه . . .
به خودم که می آیم چشم ها را منتظر می بینم
چاره ای نیست !
این بار نگاهم را می دهم به روشنایی شمع ها
یک به یک مرورشان می کنم
سال ها را
و چشمانم را می بندم
. . .
چشم که می گشایم نفس بی رمقم کار خودش را کرده است
شمع ها خاموشند
نمی دانم انتظار برای روشن شدنشان بیهوده است یا . . .
اما نه !
شمع ها دوباره روشن می شوند !
دوباره چشم می دوزم به روشنایی شان . . .
افسوس !
افسوس که باز هم باید انتظارات را برآورده کنم
انتظاراتی که با بازی شمع ها دوچندان شده اند
دوباره چشمانم را می بندم
کاش چشمی می دید که دلم نمی خواهد سی سالگی را پشت سر بگذارم . . .
آیا شمع ها دوباره روشن می شوند . . . ؟
پی نوشت : من همان پسرک پانزده ساله ام که دوباره بالغ شده . . . !
خدایا
به سبب کهنسالی
چنان قامتش را خمیده گردان
که برای بوسیدن دستان چروکیده اش
تا آن جا که می توانم سر فرود آورم . . .
چشمانت شکارم کرد
نه
این منصفانه تر است :
شکار چشمانت شدم
دستم به افکارم نمی رسد
نه اینکه افکار بلندی داشته باشم
دستانم کوتاهند
بهار را باور نداشتم
تا پیش از این باران شبانه . . .
خجسته باد
تکلیفم را نمی دانم !
و این ، حکایت همه ی روزهای پایانی سال است
شیرینی سالی نو که در پیش است و تلخی سالی دیگر که می گذرد چنان در هم می آمیزند که تکلیفم را نمی دانم
نمی دانم خوشحال باشم یا نگران !
حکایت امسال اما متفاوت است
پریشانی بیش از بلاتکلیفی آزارم می دهد
پریشانی نه از پس روزهایی که با گذرشان سال را می بَرند
که پریشانی از پس روزهایی که با گذرشان دهه ی طلایی عمرم را می بلعند . . .
کاش هرگز نمی فهمیدم که شبها در آغوش دیگری به خواب می روی
کاش مرا نیز ، هم آغوشی بود
که شبها به خواب بروم
که خواب تو را ببینم . . .
قلم موی بزرگش را برمی دارد و می افتد به جان رنگ ها . . .
او فقط پاییزها نقاشی می کند
دیگر فصل ها رفتگری ساده است
ای کسانی که ایمان دارید
شما را امر می کنم به منکر و نهی می کنم از معروف
آن هنگام که
کفاره ی روزه خواری تان سودمندتر از روزه داری تان است
نمازهایی که دیگر شکسته نیستند
و دلهایی که هنوز شکسته اند . . .
دنیا نوازنده ی چیره دستی است
گاهی بادی می نوازدت
گاهی کوبه ای
بی چاره من
بی چاره من که از آن سازهای همیشه زخمه ای ام
آهای !
شما که چشمان آبی دارید ٬ بهار را سبزتر نمی بینید ؟!
سال نو مبارک
ایمان میان بیم و امید دست و پا می زند . . .
پیش ترها فکر می کردم این روزها ، روزهای خوبی خواهند بود .
این روزها فکر می کنم پیش ترها روزهای خوبی بودند .
راضی کننده است
این روزها درست تر فکر می کنم !
خدا که پلک می زند
آدم ها گمراه می شوند . . .
افطارها مبهوت مادرم می شوم
لبانش تشنه ترینند
اما او پیش از آن چشمانش را سیراب می کند . . .
در بازی رنگها نهایتاً سیاه غالب می شود .