چه لطیف است حس آغازی دوباره .....
وقتی تو نیستی
تا میز را در انتهای کافه نشانت دهم
وقتی " پرنده " تنها پنج حرف الفباست
می توانم بنشینم و آرام آرام
انگشت اشاره ام را ببرم
" گروس عبدالملکیان "
تنهایی چیزی شبیه دست های من است
که حتا با ده انگشت هم نمی توانند یک ذره از
گرمی دست های تورا نگه دارند ... !
چه قدر دنیا بزرگ شده است !
تا چشم کار می کند جای " تو " خالی ست ... !!
قطع نمی شود
بند نمی آید
این شعر از نفس نمی افتد
تضمین می کنم ...
گاهی احساس می کنم چرا همه چیز
قصد جان مغز مرا کرده اند ...
حتی این آهنگهای کافه ...
حتی این پسره میز پشتی که مدام
از خاطره هایش حرف می زند
حتی صدای باز و بسته کردن این فندک zippo که
از میز دوری می آید
همه
قصد جان مغز مرا کرده اند !
بعدتر یاد گرفتم بدون تو بروم به همه ی پاتوق هایمان
لم بدهم ... کتاب بخوانم ...
و شکلات داغ سفارش بدهم
و دلم برای بودنت تنگ نشود ...
من و تو مثل بستنی و اسپرسوییم
نمی دونم کدوم کدومیم
اما
وقتی با هم حرف میزنیم
تلخه ... تلخه ... تلخه ...
موهای بلندم را هیچ دوست ندارم
بی نوازش دست های تو ...
و آن هنگام که در کنار توام
رضایتی وصف ناپذیر
مرا به تصررف خویش در می آورد
تو ...
همواره
مطابق میل من بوده ای ...
در سکوت یک اتاق تاریک
و در زیر نفوذ عطر تن تو
چیزی وجود ندارد که قادر به انجام آن نباشم
چیزی در چشمان توست...
در آن گم می شوم...
تمام آنچه که احتیاج دارم
یک موسیقی الهی ست...
تمام آنچه که احتیاج دارم
نگاه کردن به چشمان توست !
و تو
در افسون من
اسیر می شوی...
صدایم که می زنی
آنقدر شنیده می شوم که
دیگر چیزی باقی نمی ماند از من... که تویی !
هر چه هست ...
هر چه نیست !
نه ! نمی شود . نمی شود ننوشت ...
در این سطر ها که
چه می کشند از دستم
همین چند دقیقه که تو نیستی
تا دیگران ببینند
عشق چیست ... !
گاهی اگر وقت کردی
سری به خواب های من بزن
از آخرین باری که خواب تو را دیدم
سال ها می گذرد !
پ . ن : نمی توانم باورش کنم .. نه رفتنش را
و نه ماندنش را .....
گاهی وقت ها
گمان می کنم که
هنوز هم
حرف های نا گفته ای برایت دارم
امیدوارم که دیر نشده باشد
ولی
می خواهم بدانی
که اگر دنیا بر سرم خراب شود
باز هم من زندگیم را کامل می دانم
زیرا که ...
تو را همه شب در کنارم دارم
نگاهی نیست
دیوانه وار جستجو می کنم
ولی نمی توانم ببینم
هیچ راهی نیست غیر از ...
شکستن این صلیب !
می گویند دغدغه است . چون پایانی ندارد
اما ...
دغدغه است چون
تو بی همتایی ... !
من همینجا منتظرت خواهم ماند اگر
اگر قول بدهی که باز می گردی
هر شرطی بگذاری مهم نیست
با چشمانی بسته باورت خواهم کرد
کسی کسی دیگر را می کشد بی آنکه انگیزه اش در این کار
خشم یا ترس باشد
بلکه فقط می خواهد از
تماشای جان کندن او لذت ببرد
پ ن : کاری می کنند که تکه ای از من
در بدنشان فرو رود... هر کس به نحوی هر کس به طریقی !
من هنوز نم ناکه تنم
هنوز زیر باران
تنها قدم میزنم
هنوز منتظر
هنوز به دنبال هویتی در لا به لای شبها میگردم
من هنوز منم
و هر منی همیشه بر روی حرفش هست
پ . ن : دوباره میگم
با من بیا
به شکار پروانه های خشک شده
با من باش !
وقتی تو نیستی ...
نه هست های ما چونانکه بایدند
نه باید ها ...
پ . ن : نگاه کن که چگونه فریاد خشم من
از نگاهم شعله می کشد !
پ . ن : چیزی باقی نمانده است از من
جز حسرت این فاصله ی داشته مان !
برای مردن به هیچ چیز نیاز نیست
کافیست از چشم تو بیفتم !
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
وقتی می افتم دو تکه می شوم
نیمی را باد می برد
نیمی را مردی که نمی شناسم ...
کاش تمام خيابانهاي شهر جنگل بود
مي خواهم بدانم
تو در انتهاي کدام جاده ناپديد مي شدي
و من مات و مبهوت چشم به کدام جاده مي دوختم
که انتهايش ويرانيست
چیزی ندارم
جز تنهاییم که هر روز در کوچه ای که
پنجره ای از نگاه و لبخند تو ندارد
بزرگتر می شود
حس می کنم پاهایم اضافی است وقتی که
مقصدی نیست !
پ . ن : فردا
اگر نوازشم کنی موهایم شکوفه می دهند !
اتفاق
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد- می افتد !
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد- می افتد
اما
او سبز بود وگرم که
افتاد ..... !
راستی افتاد یا ......
او ...فتاد !
امروز حتی پرچم ما از ما نیست
و به قول دوست ( لقمه های نیم جویده ) :
سیاه ... !
به همه ی رنگ ها غلبه خواهد کرد !
و امروز ... به سبز نیز !
پ . ن : برای دوستان عزیزی که در اتفاقی سبز
به جاودانگی پیوستند .....
دستی به من بده ! راهی به من ببخش ! و
آفتاب کن ! که می خواهم ... در چشم های تو ...
شب را زبون تر از همیشه ببینم !
پ . ن موهای بلندم را هیچ دوست ندارم ! بی نوازش
دست های تو ...
می ترسم ! از سر آمدن عشق ...
کافی نیست ایمان !
در گوشم
ز
م
ز
م
ه
ک
ن
وقتی از آمدنت خبری نیست ... !
باران هم که ببارد
برگ هم که پیدا شود ...!
باز هم چیزی از زیبایی کم است !
برای سرودن
برگی کافیست ! و یک پر برای پرواز !
اگر تورم دیوار باغ به وسعت تمام قاره ها کشیده شود
پرنده خواهد خواند
از دنیا فراری
برای بازی کردن با سرنوشت
مرا همبازی خودت کردی
سرنوشتت شدم
پ.ن : فکر نمی کردم تلخ باشد ! فکر نمی کردم تلخ باشی ......
پ.ن : آنقدر که ........... !