شکستنی ها شکست،
هرطور مایلیـــــد حمــــل کنیــــــد…!!!
به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟
مگه کیه؟
مگه واســـــــــــــــــــــم چیکار کرده؟
مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟
اصلاً من که خیلی از اون بهترم.......
بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر
خودتو اذیــــــــــــــــــــــــــت کردی؟
یهو، یه چیـــــــــــــــزی یادت میاد...
یه چیز ِ خیلی کوچــــــــــــــــیک....
یه خاطره...
یه حرف.....
یه لبخند....
یه نگاه.....
و بعد.......
همین!!!!..
همین!!!!..
کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بـشی
که نمی تـــــ ـــونی فراموشــــش کنی

گفت تا ابد تنهایت نمیگذارم ابدش چه زود عفو خورد . . .

این سکوت سنگین تو سر به سرم مى گذارد.… ادامه اش بدهى، عاشق تر مى شوم!!
مرگ مغزی شده....
باید زودتر دفن شود....
چیزی برای اهدا هم ندارد....
احساسم است!
تا همین دیروز زنده بود
خودم دیدم؛
کسی لهش کرد و رفت....
****
سلام من یه چند ماهی نبودم حوصله نداشتم اپ کنم اما از این به بعد میخوام دوباره
بیام دلم گرفت اپ کنم
خاطرات مثل یه تیغ کند میمونه...
یه دفعه نمیبره تا راحت شی
زجر کشت میکنه...!!

فرق بزرگیست...
میان کسی که تنها مانده...
با کسی که تنهایی را انتخاب کرد...

باور کنید که فراموشش کرده ام ...
اما نمی دانم چرا ...
بعضی وقت ها ...
همین که اسمش را می شنوم ...
بی اختیار خاطره از چشمم فرو می ریزد !.!.!

تنهايي را دوست دارم زيرا دروغي در آن نيست . . .
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست . . .
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست . . .
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست . . .
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم . . .
تنهايي را دوست دارم زيرا دلهاي شکسته هميشه تنهايند. . .

اینقدر میگفت دورت بگردم...
ودورم گشت...!
که وقتی به خودم اومدم.....
دیدم دورم زده....
رفته............!!!

بی و فایی کردی و گفتی نفرین میکنی ؟
گفتم نه ، فقط از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه . .
هنوزم از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه . . .

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید ، بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت: عشق...
ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد: خوب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت: بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
من شخصی رو دوست داشتم و دارم ، از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه.
گریه
های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم
بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی
های شبانه صحبت های یواشکی ، ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم
از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم
من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن ، عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی ، عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی ، عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری
اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت
پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشقه منو بزنه ولی من طاقت نداشتم ، نمی تونستم ببینم پدرم عشقه منو می زنه.
رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن ، خواهش می کنم بذار بره
بعد بهش اشاره کردم که برو ، اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست
عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی
بعد از این موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:
لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم ، منتظرت می مونم ، شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم
خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو(ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خوب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی
لنا به
بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه
داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از
بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ، پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود ، رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
بدترین شرایط زندگی ما آرزوی خیلی های دیگه است...
بَرڪًـِـ بَرَنـבه اَتــ سآבِڪًیَمـ نَبوב، בِلـِـ پآڪَمــ بوב... چـــوטּ پآےِ مَـטּ به تیغـِـ ڪَسآنے زَפֿـمــ بَرבآشتــ ڪہ اَز آنہآ اِنتِظآر مـُפِـــبَّتــ בآشتَمــ وَ בَر نَتیجہ زِنـבِڪًے بہ مَـטּ آموפֿـــتـــ " هــیــــچــ ڪـَـــــســ شَبیـــہ פَـرفہآیَشــ نیستــ.....
بادکنـــک مـــن!
تاب نفســـي را که به آن دادهام نـــدارد
ببيـــن . . .
چگونـــه سر به هـــر کجا ميـــزند
که تهـــي شود از انـــدوه!

آنقدر
فريادهايم را
سکوت کرده ام
که اگر به چشمانم بنگريد
کر مي شويد.

من هنوز هم خیلی تنهام


وقتی نمیدونی تو دلت چی میگذره !
وقتی نمیدونی از این دنیای لعنتی چی میخوای!
وقتی قبل از اینکه چیزی رو بخوای اون چیز نابود میشه !
وقتی همهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باهات قهرند!
وقتی نفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین شده ای !
چه دلیلی داره که ارزوییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داشته باشی؟
چه دلیلی داره چیزی رو دوستـــــــــــــــــــ داشته باشی ؟
چه دلیلی داره به زندگیــــــــــــــــــــــ ادامه بدی؟

دلت را محكم بچسب رفيق...
آدمها... آنقدر انصاف ندارند... كه... زير پايت را خالي نكنند...

زیاد خوب نباش. زیاد دم دست هم نباش زیاد که خوب باشـــی دل آدمها را میزنـــــی. آدم ها این روز ها عجیب به خوبی آلرژی پیدا کرده اند زیاد که باشی زیادی میشوی.

دل بستن به کلاغی که دل دارد بهتر از دل بستن به طاووسی است که تنها زیبایی دارد..
ضجه می زنند غم هایت را
درد می آید دلشان بابت آنچه که بر تو گذشت!
می دانم !
نگاهشان می کنی
تو! پدری،...
دلسوزی، ...
اما می دانی که نمی دانند؛
نمی دانند که تو آن روز را بلا کردی تا بدانند
این کرب را نباید ضجه زد،
باید عمل کرد!
باید تا اذان نگاهت را می خوانند،
سریع قامت بست،
سریع به سمت خدا تاخت!
باید تا طلوع عشق را رقم می زنند،
به کبریای عاشقی قدم نهاد!
باید تا زمان غروبمان،
عاشق بود، عاشقانه زیست،
عاشقانه از هر کس که خدایم را در آن یافتم، دست گرفت
...
میدانم ... تو نگاه می کنی،
میدانم ... تو می دانی که ما نمی دانیم
ولی
مهربانی نگاهت آنچنان بی انتهاست،
که منِ تمام شده را هم شروع خواهد کرد ....
