حبس من پایانی ندارد در زندان زندگی...

درمیان بازوان ستبر غم و میله هایی از جنس اشک...

اینجا خانه ی همیشگی من است...

تلاش هایم برای گریز فایده ای نداشت و من بیشتر فرو رفتم در اعماق دلتنگی هایم

گریه چرا؟آه میکشم برای تمام زندگانی ام ...برای اسایش نداشته ام...

باز پاییز می اید و ارامش پوشالی مرا در هم می شکند...

ای من!!!!

خنده های جعلی ات را دور بریز و گریه کن میان بارانی که راز تورا نگه می دارد....

نوشته خودم

سلام پائیز من....

من بد نیستم . . .


فقط دیگه حس خوبی به کسی ندارم . . .

همین . . . !

***خوشبختی در بودن تو و رفع همه ی مشکلات من خلاصه نمی شود

 خوشبختی جست و جو کردنی نیست 

خوشبختیه من همین جاست آرزویش نکن 

خوشبختی من در قلب تنهایم جای گرفته که یاد گرفته تنهایی زندگی کند و 

بهتر از همیشه بزند و من که اخت گرفته ام با این ریتم و بی هیچ دلهره ای می رقصم با سازش...

این خوشبختی پایانی ندارد.....از آن من است****

باز می گردم به اصالت خویش به همان زیبایی و غرور

به همان سادگی و ارامش

گذشته ام را خاک کرده ام و آماده ی آینده هستم

من بهترینم ودر این شکی نیست

دوباره شادو شیطون میشوم وغرق میشوم 

در قهقهه ای مستانه........




ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ ...


ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺘﭙﻪ ..

  

جنس بغض من آنقدر ها هم خوب نیست

تا اســـــمت را میــــشنود میــــــشکند...

این باران نیست که میبارد 

صدای قلب خسته ی من است

 که از چشمان آسمان بیرون می ریزد!!

 


نسلـی هستــیـم ،


که روزهــا میخــوابیــم..


و شبــهـا بیـــــداریـــم !


چــون..


تــاریـکی شب ، بـــرامــون..


قــابــل تحمـّـل تــر از “تـــاریــکی” روزهــامــونــه !

 

 


یـﮧ وقــتـایـے بـﮧ جـایــے میـرسے ڪـﮧ

 

             פֿـَستــِگیـتــ "בَر " نـمـیـشـﮧ ؛" בرב " مـیـشـﮧ....!

خط خطی میکنم اندام رنگی ات را...

من نقاش خوبی نیستم وبه هم می ریزم تصویر خیالم را...

من در این شهر مرده،

 فقط خط خطی کردن رو یاد گرفتم 

وسیاه میکنم 

تمام نقطه های رنگین این صفحه ی طغیان گر را.....

نوشته خودم

نمی پرسی چرا با دیگرانم؟

نمی گویی چرا نا مهربانم؟

نمیدانی بد اخلاق هوس باز

که بعد از تو به عالم بد گمانم؟

 


زیاבے" عـاشقــ نشـפּ ..



"زیاבے" اعتـمـاב نـکـُלּ ...



چـפּלּ همـפּלּ "زیاבے" بعـבا "زیاבے" בاغـونـت مےکنــہ

 

هيچ وقت، اگه تو رو با کس ديگه ببينم

 حسودي نمي کنم…!

آخه مامانم يادم داده 

اسباب بازي هامو بدم به بدبخت بيچاره ها...

اشک ها قطـره نیستنـد !


بلکه کلمـاتى هستنـد که مى افتنـد ....


فقط بخاطـر اینکه :


پیـدا نـمیکنند کسى را


که معنــى این کلمـات را بــفهمـد ... !!!

چه لحظه دردآوریه

اون لحظه که میپرسه : خوبی؟

بغض تو گلوت میپیچه ....

5خط تایپ میکنی ....

ولی به جای ارسال ...

همه رو پاک میکنی و مینویسی: ...

خوبم مرسی تو خوبی؟

تلخ می گذرد 

این روزها که قرار است از او ...

برای دلم یک انسان معمولی بسازم!!

غیرت مردانه ات کجاست؟

زمانی که معشوقت  از تجاوز تنهایی رنج میکشید

 به جای درکش،ترکش کردی...

تو چـہ میـבانے فاحشـہ ڪیست...؟

شایـב ایـטּ فاحشـہ امروز

هماטּ باڪره בیروز باشـב

ڪـہ تو عشقِ اولش بوבے...

لعنتی....

می بندم چشمان بی روح و سردم را وتاریکی و

 فغان این شب وهم آمیز را به وجود می کشم

 و روح مریضم را زندانی می کنم

 در قفس نگاهت !

نمی دانم چه میگذرد 

در لابه لای خاطرات گنگ و شبانه ام !

آهی جانسوز می سوزاند

 تمام تارو پود این تن خسته را....

نوشته خودم

اینجا درست میان تنهایی هایم

 غرق شده ام در دریای جوشان چشمانم

 و دست و پا میزنم بین اشک هایم...

باز هم یادت مرا ذوب میکند...

نوشته خودم

  

صدای سکوت که می پیچد درگوشم 

بی اراده چشمانم بهم قفل می شوند

 تا نبینند حال این روز هایم را 

می ترسم از دوباره خوابیدن

 زیرا که کابوس هایم قوی تر شده اند

 زیربار تنهایی هایم...

نوشته خودم

 

جناق می شکستیم و می گفتیم یادم تو را فراموش....

امروز تمام استخوان هایم شکست....

 

 قرار بود تکیه گاه باشی

نه اینکه گاهی باشی ،

گاهی نباشی...

 

 

چتر نمی خواهد این هوای بارانی

 تو را می خواهد لعنتی

    می فهمی...؟؟؟؟؟؟

 

 


دلتنگی یعنی

روبروی دریا ایستاده باشی و

خاطره ی یک خیابان خفه ات کند....


از خودم مُتِنَفِــــــــــــرَم بــــــــَــرای اینکـــــــه هنوز به تــــــــــــو فکر میکنم

هنوز نِگـــَـــــــــــــــرانَت می شوم هنوز دِلتَـــنــــــــگــــــَت می شوم

وَ هنـ ـ ـ ـوز ♥دوسـتـتـ ـ ـ♥ دارم

از خودم مُتِنَفِــــــــــــرَم

دلتنگی از نیمه های شب وقتی که تیک تاک عقربه ها

عمق تنهایی ات را به رخ میکشد اغاز میشود

درست همان موقع که از سرما به خود میپیچی 

و یاد اغوش گرمش می افتی

درست همان موقع که صد بار هوسش میکنی اما

شماره را برای هزارمین بار هم که شده نمیگیری

وانقدر میگریی که خوابت ببرد...

دلتنگم


برای کسی که مدت هاست بی آنکه باشد


هر لحظه زندگی اش کرده ام...