حبس من پایانی ندارد در زندان زندگی...
درمیان بازوان ستبر غم و میله هایی از جنس اشک...
اینجا خانه ی همیشگی من است...
تلاش هایم برای گریز فایده ای نداشت و من بیشتر فرو رفتم در اعماق دلتنگی هایم
گریه چرا؟آه میکشم برای تمام زندگانی ام ...برای اسایش نداشته ام...
باز پاییز می اید و ارامش پوشالی مرا در هم می شکند...
ای من!!!!
خنده های جعلی ات را دور بریز و گریه کن میان بارانی که راز تورا نگه می دارد....
نوشته خودم







روزها می گذرند و