در گوشه ای می نشینم
دزدکی...
قفل پنجره را باز می کنم
از پس پرده
آرام نگاهت می کنم
هر بار که دلم تنگ می شود
بدون آنکه از نگاهم
خاطری بلرزد
یا موجی در برکه آبی دلی ایجاد کند
این قاب شیشه ای را
چون تو ایامی چند درآن رخ می نمایی
دوست دارم
هرچند که این پنجره مجازیست...
شادابی و طراوت
حس خوب زندگی
نوید رسیدن بهار است
و تو شادان و خندان
چشم در چشم بهاری
که خود آفریده ای
و بهار با لبخند گاه به گاهش
جان را به تنت خواهد ریخت
سال و نو و خبر بهاری شدنت
تبریکی دو چندان می طلبد
رسیدن عید و به بار نشستنت
مبارک
صدای گامت
گویا بهارست
چیزی شبیه سال نو
می آیی
و نو می شود تمام خاطرها...
غبار دهه ها دوری
با دستمال دیدار
تکانیده شد...
جانان من
خانه ام نه
جانم گلستان شد
وقتی منت گذاشتی
و سر زدی ...
شیرین است
از عسل شیرین تر
خاطره هایی که از
گذر زمان گیس می کشند
و پاییز پلی است از تو به من
و یاد آور خاطرات برگریز
و من ناگزیر از
دوری توام...
عسلم
با بردن نامت
شیرین می شود
دهانم و من
مسحور این حلاوت
چند ده ساله ام
دلم اینجاست
در کافی شاپ مجازی
این چند لحظه کوتاه
قهوه ای ترک مهمان من باش
فرصتی برای با هم بودن
که با نوازش نگاهت
دوباره احساس کنم
در کنارت بودن را
مرمت کن؛
مرا از نو...
و دوباره مرا
ساکن آتشکده چشمانت کن
من امیدوارم
به انعکاس عکس خود
در قاب چشمانت
مرا دوباره به دیدار
مرمت کن
سرد، یخبندان
و ترک خورده ام
مثل زمین .
می دانم ؛
زمین هم همچو من
یخ می زند
وقتی تابش نور عشق
بر تمام قامتش
زاویه دار باشد...
به پای آخرین قاب
از عکست
فندکی میزنم و
سیگار نه !!
که دنیایی را
به آتش می کشم
جانا
چه خوش درخشیده ای
در سپیدترین لباس زندگیت...
برای فرو ریختنم
همین برگهای پاییز
کفایت خواهند کرد
یاد تو که افزون شود...
آوار زمستان
برقامت من
خواهد نشست
گام برمیداری
و پاییز
زیر گامهایت به رقص می آید
نظاره گرم ؛
پاییز،
برگریزان،
خودکشی برگها زیر پایت
و رقص موهایت در باد
مسخ شده ام
از عطر گردنت
که با فاصله ات
کمتر و
کمتر و
کمتر...