امشب وقت خوبی ست...

زمان در بهترین شکل خود در گردش است و عقربه ها در درست ترین ترکیب ممکن قرار دارند...

کمتر اینطور قاطع میتوان درست بودن زمان را تشخیص داد.

این واژه به سختی در دهان می چرخد ؛ « اکنون »

تو بار سنگینی روی دوش من نبودی ...

اما من تمام سنگینی این هیکل نا موزونم را انداخته بودم روی تنه ات... تمــــــــــــامش را . نگو نه ، که باور نمیکنم.

تو هزاران سال خواهی زیست ... 

تا زمانی که صفر ها و یک ها زنده اند... و اعداد و ریاضی در غوغای بزرگتر شدن.

و من گاه گاهی به رسم دلتنگی سرکی خواهم کشید و میوه  آمد و شدت را خواهم چید...

همه چیز درست و تمیز اتفاق می افتد...

مثل استکان شیشه ای تمیزی که آب رویش میلغزد... مثل بازی نور پشت پنجرهء  صبح های جمعه...

مثل بازی « قَندَک» ها با پدران خسته شان... با قلبم با روحم بازی میکردی و من سیراب بودنت میشدم...

حتی اینروزهای آخر که تصمیم گرفتم بروم... اینروزها دوباره عاشقت شده بودم...

اما قاموس پرنده باز را که میشناسی ؟ پر می دهد ... و تنها مردمان ساده لوحند که باور میکنند او انتظار بازگشتن پرنده اش را دارد...

دلت را شکستم... اما تو مرحم قلبم بودی ... هنوز هم هستی ...

مرا ببخش که پیش از آنکه در پایت بمیرم ... رفتم...

تو آنقدر سنگین و متین بودی که قلبت طاقت اینهمه سبکسری مرا نیاورد...

اما سنگینیت وقار وجودم بود  و نه باری بر دوشم...

دروغ بزرگ و مضحکیست اگر بگویم دوستت ندارم. مضحک به معنای اصل واژه اش !

من عاشقت هستم... همیشه بوده ام.

آری ، آری گاهی زیر نگاه شفافت خورد شدم ، گاهی له شدم ، گاهی تو را نشناختم و بازیهایت را تاب نیاوردم... اما من نه بریدم ، نه گسستم...

حاجی را دیده ای ؟

میرود... میرود که بماند...

و من رفتنی ام... چون اهل ماندنم.

بر من عتاب مکن که وا نهادمت ؛ که نی ، تو در منی مدام  و این تویی. . . نه من .

بیست و یکم آذر ماه یکهزارو سیصدو هشتادو نه خورشیدی


این دفتر دیگر کلام تازه ای نخواهد داشت...




+ نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۹/۲۱ساعت 0:0  توسط حمید 


اي روح  مسكين  من
كه در كمند اين جسم  گناه آلود اسير آمده اي
و سپاهيان طغيان گر نفس، تو را در بند كشيده اند!
 
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري
و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
 
حيف است چنان خراجي هنگفت
بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
 
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني
كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث موران خواهد افزود؟
 
اگر پايان قصه ي تن چنين است،
اي روح من،
تو بر زيان تن زيست كن؛
بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج درون تو بيفزايد.
 
اين ساعات  گذران را
كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش
و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك  خويش در آور،
 
از درون سير و برخوردار شو،
و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
 
و بدين سان مرگ آدمي خوار را خوراك خود ساز؛
كه چون مرگ را در كام فرو بري،
ديگر هراس نيست و بيم فنا نخواهد بود.

ویلیام شکسپیر

ترجمه: حسين الهي قمشه اي - كيميا 3


*  ببخش تو را اسیر خویش کرده ام ...


+ نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۲۳ساعت 19:32  توسط حمید 


هان! ای شیخ !

حکما نداشتن جواب به کثرت کلافه ات می کند !

قدر بدان ، که خود ، جواب کُشنده است ...



* یادگاری هایتان را بنویسید ، این درخت عمرش را کرده ...


+ نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۱۵ساعت 19:56  توسط حمید 


از آنســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی آبها...

از آنجا که برایم نور میپاشی روی عقربه ها...

از آنجا برایم وقت بیاور... عمر بیاور تا بسوزم همه را در آتش دلتنگیت...


* دلم دیدن یک تئاتر می خواهد ... یک تئاتر سراسر دیالوگ...

  چیزیکه با چشمهای بسته هم بشود خوب دیدش...

   خوابم می آید !

   هنوز .


*  البته از صدقه سری رفقا !!! خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی تئاتر میبینیم ! 


*  سکوت مضحکی حاکم است ، داروغهء خالی بند !




+ نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۱۵ساعت 16:10  توسط حمید 


دوستی برایم چیزی ایمیل کرده بود...

برایم نوشته بود :

و ما فکر میکنیم که به سختی کار میکنیم...

خصوصی نبود. شماهم ببینید...


*  بسته بودن کامنتها دلیل دارد. ایمیل بزنید همچنان...( آخر چقدر هم کامنت داشتیم خیر سرمان )



+ نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۸/۱۳ساعت 15:1  توسط حمید