دلتنگی
هوای جاده دارم ،
جاده ای که به جستجو برای اولین بار جاری بشم تو رگهاش
هوای جاده دارم ،
جاده ای که به جستجو برای اولین بار جاری بشم تو رگهاش

بزن باران ولی خاموشم مکن ،
بزن باران که سالهاست از هر چتری که از تو جدایم کند بیزارم ،
ببار که به جان آمده ام از بی تویی ،
شعله هایم افراشته تر از آنند که قطره های عاصی ات را یارای فرونشاندنشان باشد سوختن ِ جان ام را ،
بزن باران و نمان از دمی باریدن،
که اکنون فرصت ِ آسودن نیست !
این آلودگی را یارای زدودن ات نیست از رخسار ِ خاکستری این دیار اما ...
اما تو نمان باران ،
ببار ،
شاید روزی بهاری دیگرگونه که تا هنوز انتظارش را می کشیم از راه رسید و بی خبر بی تو ماند ،
بی باران نماند خدای ناکرده بهار ِ دیگری که چشم به راه ِ روزی رسیدن اش هستیم ،
بهاری بی خون ،
بهاری بی خاکستر ،
بهاری به رنگ ِ خدا ،
به " رنگ ِ واقعیه خدا "
یا به رنگ ِ
"خدایی واقعی "
--------------------------------------------------------------------------
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
----------------------------------------------------------
هر چند این روزها به همان تلخی که در کام ِماست ،
روز های لبخند و شادی و " جشن و سرور ِ " شماست !

اما جهان ِهستی شاهد است ،
شما همگی روزی جوابگو خواهید بود ،
لاف ِ بهشت و جهنم نیست !
در همین دنیا ،
در برابر ِ همین مردم ،
که چندین و چند لبخند را،
به چه بهایی ناچیز و به خون خاموش کردید و رنگ ِ مرگ بر چهره هاشان ریختید

و خود ماندید و با افتخار بر جسد هاشان خندیدید
و تا هنوز دوران ِ خنده هاتان تمام نخواهد شد ،
که گمان می برید خون بهار را می توان از رخساره ی دیوار زدود ؟!!!

بهاری ساختید خجل از روی هرچه زمستان است!
شرم بادا ، شرم
در زمان ِ جنگ ِ ایران و عراق،
پیرزنی بادام به جبهه می فرستاد و گوشه هر کدام را می کند و مزه می کرد و داخل ظرف بسته بندی نامه ای برای رزمندگان می نوشت که :
" عزیزانم اگر می بینید گوشه این ها کمی پریده بخاطر این بود که نمی خواستم کام شما ناخواسته تلخ گردد.. "
و همین چند روز ِ پیش ،
پیرزنی تکیده قامت و خسته چهره ، وقتی پرسیدم ازش که برای اطلاع از واریز شدن ِ مبلغ ِ ناچیز ِ وام ِ " ضروری " !!! که قراره به قید ِ قرعه !!! بهشون تعلق بگیره ، یه شماره تماس ثابت و یه شماره همراه بهم بده که ثبت کنم جواب داد:
پسرم نمیشه نگم؟
آخه بچه هام بی خبر از من میرن حقوقم رو می گیرند و ..
این وام رو می خوام واسه خودم که به چند تا از زخمام بزنم اش ..
" البته اینها رو به ترکی گفت .. "
با بغضی که تمامی وجودم رو داشت می فشرد شماره همینجا رو وارد کردم و همراه ِ خودم رو ..
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ . ن : بهمن ماه بیا زودی بگذر که اسفند با کلی اتفاق ِ قشنگ قشنگ و نورداشتنی از راه برسه ..

سقف خونم طلای ناب
زیر پاهام حصیر سرد
تو دست من سیب گلاب
اما دلم پره ز درد ..
اگه امروز این ترانه توی ذهنم نمی دوید،
معلوم نبود که کی دوباره سر از اینجا در می آوردم من ..
دلم تنگ شده بود واسه زمزمه کردنش..
-------------------------------------------------
کودک انگشت ِ تعجب به دهان از خدا پرسید :
خدای جونم مگه همینجوری نیست که بابام می گفتش که آدما وقتی می میرن که مثل ِ بابابزرگ دیگه نتونن خودشون تنها تنهایی و بدون ِ اون چوبی که دست می گیرن راه برن و بدون ِ عینکی که می زنن ببینن و ..
یا وقتی که کارای بدی کرده باشن و آقا پلیسا مث ِ تو فيلما با گوله وقت ِ فرار کردنی کشته باشنشون؟
یا ..
کودک داشت می پرسید و می پرسید و می پرسید ..
و خدا ساکت بود ..
و کودک ادامه داد :
پس چرا این بچه هایی که باباییم نمی زاره تو تلوزیون ببینم مرده شدنشونو ،
هی همه اش مردن آخه؟
خدای جونم یعنی ممکنه منم به این زودیا بمیرم؟!!!
و سکوت خداوند همچنان ..
و آنسوتر ..
دختر بچه ای از مادر اینگونه بازخواست می کند ..
چرا خدا نمی گذاره من هم بمیرم مامان؟!!
دلم تنگ شده برای هانیه ..
اگه الان مرده بودم داشتیم با هم لی لی بازی می کردیم ..
------------------------------------------------------------------
دانسته می پرسمت چه می شود کرد؟
و دانسته تر بر سوالم پای می فشارم..
انگار دنبال ِ روزنی می گردم تا نفسی را که ماه هاست فرو برده ام بیرون دهم بلاخره
از قاب ِ سینه ام..
تا کمکم کنی شاید خفه نشوم ..
و تو می گویی " هیچ "
نه،
اشتباه کردم،
می گویی " دعا " ..
جایی کودکان عجیب ترسیده اند..
جایی کودکان خیلی زود دارند باز می گردند سمت ِ فرشته های نگاهبانشان ..
چه فرقی می کند؟
بچه ، بچه است فرقی نمی کند،
نه رنگ و نه نژاد و زبان و نه هیچ ..
به فریاد برس خدا ..
کران کران آتش گرفته دارد می سوزد جای جای زمین ات ..

-------------------------------------------------------------------
امروز جایی خواندم که نقل کرده بود از امام خمینی که از ابن ِ سینا نقل کرده بود که از گاو باید بر حذر بود و دوری جست، چون که شاخ دارد و عقل ندارد .. و در ادامه گفته که از آمریکا هم که زور دارد و عقل ندارد نیز باید دوری جست ..
--------------------------------------
دلم هنوز سفر می خواد،
هنوز سفر می خواد دلم،
شده پای پیاده ..
" بيگانه مگوييد مرا زين كويم
در شهر شما خانه خود مي جويم .. "
---------------------------------------
پانوشت نداریم زور که نیست، اما بعدن نوشت چرا،
بعدن نوشت : حسین ابلیس آهنگ ِ بسیار بسیار جدیدی خوانده اند به نام ِ " حسرت " که از یک جایی بلاخره می توانید بارگزاری یا همان دانلود نموده و به گوش ِ جان نیوش کنید ..
این راهی که می رویم از ترکستان گذشت..
مقصد ِ بعدی کجاست؟
برای تویی که همواره در میان ِ خود و من ،
میان ِ خود و ما،
خود و دوست،
که هرچه داریو داریم از اوست،
در ستیزی..
برای چون تویی نوشتن ساده است،
واژه ها را بیش از این به بازی نمی گیرم،
حرف ها خسته اند و شب به میانه ی خویش نزدیک..
و یادها دارند جان می گیرند در من شب که به نیمه اش نزدیک می شود..
یار ِ روزهای نبرد ِ با تقدیر و شبهای ستیزه با تردیدم..
بسیار یادم داده ای و بسیار فرو نشانده ای گاه ِ سوختنهای بی مهابا آتشم را..
خرمنها رهانده ای از بادهایی که شعله به جان ِ گندم های رسیده ام می زدند..
و امشب تک و تنها..
نه،
که در آستان ِ " دوست "،
جشن گرفته ایم شب ِ میلاد ِ چون تویی را،
یاد مرور می کنیم با هم..

دوست نشسته است آلبوم ِ سالهای دیرین گسترده به پیش ِ رو ..
من روی زمین دستهایم را روی زانوی دوست زیر ِ چانه ام حلقه زده ام و او ورق میزند و من..
من تماشا می کنم..
و گاه چشم می بندم و طعم ِ آشنای تماس ِ نخستین حلقه های زنجیر ِ عزای حسینت را به روی دوشم مزه مزه می کنم..
زنجیر زنجیر ِ تو بود و پیراهن پیراهن ِ تو..
مثل ِ پیرمردها باز دارم قصه ی تکراری زمزمه می کنم، مرا ببخش..
اما هزار بار هم که بگویم بغض می گیردم دست ِ خودم نیست..
آری،
زنجیر زنجیر ِ تو بود و پیراهن نیز پیراهن ِ تو..
پس من چه کاره بودم؟!!!
من تو شده بودم یا تو در من متجلی؟!
نمیدانم..
تازه چه فرقی می کرد؟
در لحظه با خود یگانه ام کردی ،
فرصت تصمیم و تامل را ربودی ازم،
درک ِ حادثه ی آن شب و حال ِ شبهای در پی اش از عهده ی واژه های خسته ی بی خوابم خارج است..
دوست می گویدم خموش..
می گویدم اینجا به بعدش حرف های ناگفتنی ست..
می گوید می دانی..
می گوید می خوانی..
و من و دوست،
امشب یاد مرور می کنیم..
دوست آلبوم ورق می زند و من..
من بغض کرده ام و از پشت ِ پرده ای لرزان به رنگ ِ " دریا " دارم عکس می بینم..
کوه بالا میروم و دره فرو..

دریا زندگی می کنم و با دود شکلهای عزیز می سازم..
از دوست با تو می گویم و ..
دارم یاد گوش می کنم..
یاد ِ اذان زندگی می کنم در سحر ِ زود ِ امام زاده..
ترانه سر می دهم رها..
سفر می روم..
نرسیده از سفر باز می گردم..
جاده می نوشم،
نور می جویم..
و و و ..
امشب ،
شب ِ عجیب عزیزیست..
برادر جان شب ِ میلاد ِ جان ات مبارک..
![]()
پ . ن : جایمان خالی امروز در جشنی که می دانم میزبان ِ یگانه اش تنهایی ات را چنانی پر خواهد کرد که هیچ جایی نخواهد ماند که خالی ما باشد ..

- سلام امیر جاده ها
- سلام..
- امیر جاده ها چرا دیگه راهی جاده نمیشی؟
حواست به خودت هست؟
میدونی چند وقته از آخرین جاده ای که درش پا گذاشتی داره میگذره؟
- آره..از جاده و راهی شدن نگو.. حق با توست.. مدتهاست ، مدتهاست..
- پس چرا نمی نویسی؟
چرا چیزی نمیگی؟
چرا راه نمی افتی..
- من که راهی ام که..
خوابهای هر شبم گواهه..
چن شب پیش اون حجم ِ سبز ِ هوا..
یا همین دیشب،
که راهی سمت ِ حرم امام رضا بودم با دوچرخه،
کوله بارم سبک بود،
امیدم هم همرام بود،
با چه انرژی و شوقی داشتم پدال می زدم..
- آره ،داشتم می دیدم..
حواسم بود بهت،
قلبت خیلی بی تاب بود دیشب!
چی شده بود؟
اینهمه شتاب زده تو تپیدن؟!
اینهمه تعجیل برای رسیدن؟!
- نمیدونم!
یعنی.. یعنی ..
- میدونم میدونم..
نمی خواد چیزی بگی..
مدتیه شب که میشه راهی میشی..
دلت می گیره و بغضت می شه با هر نمیدونم گفتنت..
مدتهاست که با روشن شدن ِ چراغهای نفتیه که راه می افتی..
مدتهاست که برای نورها دنبال بهانه می گردی و هر نوری رو نمی پسندی..
سختگیر شدی اینروزها..
- نه نه نه..
سهل و ساده انگارم، اشتباه نکن..
عاشق ِ شکلهایی ام که نور چراغ ِ نفتی رو سقف و دیوار می سازه و با هر نسیم کوچیکی تو اتاق به رقص درمیاد..
کلی حرف دارم واسه گفتن با تو ..
وقتی ازم می پرسی راحت تر جواب می دم..
چقدر خوبه که تو می دونی که چی ازم بپرسی..
چقدر خوبه که تو خیلی چیزها می دونی..
راستی امشب مسافرم..
دارم می رم زیارت..
- میدونستم،
بهم گفته بودیا، یادت نمیاد؟!
- آره آره، حق با توست..
قول میدی وقتی برگشتم باز باهام حرف بزنی؟
یعنی به حرفم بگیری؟
سوال پیچم کنی؟
- من که همیشه اینجام که،
همیشه هم خواستم باهات حرف بزنم اما تو..
با این حال باشه،تو دوست داری قول می دم،
قول ِ قول..
به شرطی که تو هم ازم بپرسی!
- من هم از تو بپرسم؟!
آره،اونطورا هم نیست که تو فکر می کنی!
من هم همه چیز رو نمیدونم،
ازم بپرس!
- از تو ..
از من از خودم بپرس..
اما چقده خوبه که تو هستی،
بمون برام تا همیشه..
خیلی خوبم وقتی هستی..
- سفرت به سلامت امیر ِ جاده ها..
از خدا می خوام زیارتت قبول باشه..
تو هم بخواه امیر..
از دل و جونت بخواه از خدا ..
- چشم..
اصلن هرچی تو بگی..
کجایی؟
کجا رفتی؟
لااقل بگو چی صدات کنم؟!
تو همینجایی همیشه..
ببخش باز یادم رفته بود..
چه فرقی می کنه چی باشه اسمت..
ممنونم ازت واسه همه چیز..
چقدر سبکبارم حالا..
می دونی که..
قرآن شنیدنم میاد و اذان هنوز داره می خونه تو گوشم..


رزوها از پس هم با شتاب می گذرند و هیچ منتظر ما نمی مانند تا خود را به آنها برسانیم.
ماه ها می آیند سالها نیز می گذرند و تنها یادها بر جای می مانند..
چونان گرد و غبار ِ شسته و ناچیزی که از پس ِ بارانهای سیل آسا و مهیب بر جای می ماند از تل ِ خاکی انبوه..
یادها می مانند و یادها..
و رویاهای روشن از این پس می آغازند و طراوت و تازگی دیدارها را در مرز ِ بیداری و خوابی که نه خواب است باید جست..
جان تازه می شود و تا کجا ها که به پرواز در نمی آید گاه ِ آن رویاهای بیدار..
و تویی که درخت های حیاط ِ پدری را برای ریختن ِ برگهای زرد ِ پاییزی اش می تکاندی،
دیگر کسی نیست که برگهای ریخته را جارو کند،
حیاط پر شده از برگهای زرد ِ انباشته روی هم،
آری ، پاییز نیامده و نرسیده دارد غوغا می کند در حیاط ِ خانه مان..
----------------------------------------------------------------------
برادر ِ کوچکم،
امید ِ دل ِ من،
امید ِ جان ِ من،
امید ِ دل و جانم،
قبول شد دانشگاه و باید آروم آروم راهی اش کنم و برای جدا شدن ازش تمرین کنم،
هر چند دور نیست،
اما..
می گیرد دلم،
خانه خالی می شود باز،
یاد ِ آن صبحی افتادم که بابایی از ساعت ِ ۴و ۵ رفته بود توی صف ِ روزنامه که خبر و نتیجه کنکور من رو بگیره،
سال ۷۶ بود،
۱۱ سال گذشته و حالا..
امید که قبول شد تازه دونستم که بابایی چه حس و حالی داشته اون لحظه.
همیشه از تنها گذاشتن اش و رفتن به دانشگاه احساس ِ بدی بهم دست می داد و دوست داشتم که همیشه کنارش باشم وعصای دست اش و کمک اش..
اما نمی شد،
نمیگذاشت،
می گفت که من بهت افتخار می کنم..
حالا من به امیدم افتخار می کنم،
تنها می شم،
اما..
بلافاصله بغضم رو برداشتم و اومدم سراغ ِ تو..
دارم بزرگ می شم،
دارم به درک ِ خیلی چیزها می رسم،
احساسهایی ناب از جنس ِ بی مثل و مانند ِ " پدر " بودن.
کاش خداوند لیاقت و توانایی اش رو بهم عطا کنه..
-------------------------------------------------------------

ماه رمضان رسید از راه،
گرسنگی کشیدن های تن و و سر ِ افطار به حد ِ انفجار رسیدن ها و ریخت و پاش ها و اسراف ها هم شروع شده،
امروز داشتم به طولانی تر شدن ِ صفهای شیر و سبزی نگاه می کردم.
مردم گویی حریص تر ِ خوردن می شوند در این ماه ِ عزیز،
جان ِ گرسنه و روح ِ تشنه مان که مدام بر تشنگی و گرسنگی اش افزوده می شود چه؟!
قرآنی که بر لب ِ طاقچه چون یازده ماه ِ پیش دارد خاک می خورد چه؟!
به قول ِ یک دوست استارتی به موتور ِ خاک خورده خودمون بزنیم و اگر نشد تقه ای هولی چیزی..
" هرگز به (حقيقت) نيكوكارى نمىرسيد مگر اينكه از آنچه دوست مىداريد،
(در راه خدا) انفاق كنيد؛
و آنچه انفاق مىكنيد، خداوند از آن آگاه است. "
" آیه ۹۲ سوره آل عمران "
به درک ِ لذت ِ نهفته در بخشش برسیم کاش..
----------------------------------------------------------------------------------------------------
شاخه ی نیلوفرانه ام این روزها دارد هی قد می کشد و قد می کشد،
دارد می رود و می پیچد و دردهایم را دارد می برد با خود تا شکوفه دهد در پای جان ِ دوست،
غروب ها با هر اذان بند بند ِ وجودم از هم دریده می شه و باز تا تنیده شدنی دوباره،
تکه تکه ی وجودم بر هزاران جای بی جا پراکنده ست..
شبها تا سحر از راهی دور برسد،
هر تکه ام در گوشه ای فریاد ِ رسیدن سر می دهد و جان به هزاران راه ِ نرفته پای می نهد تا صبح بدمد.
-----------------------------------------------------------------------------------

با دوست یگانه هم که باشی و جز او نباشی باز دلیل نمی شود که خداوند تو را و او را به آزمودن های سخت محک نزند..
امتحان که تمام شد،
سربلند که بیرون که آمدی،
از جوابهای نادرست و نمره های منفی که چیز یاد گرفتی،
اوراق رو به آب و آتش بسپار و خود باز از دوباره راهی شو،
تا آزموده شدنی دوباره،
و شکر یادت نرود،
یادم نرود..
که لایق ِ به امتحان کشیده شدن بوده ایم،
که در زمره ی رها شدگان به حال ِ خود نبوده ایم..
------------------------------------------------------
پ . ن ۱: کی برآید سفر جانا؟
در ضمن باز کن اون اخمهات رو داری می ری،
نیگاه کن تو رو به خدا قیافه اش رو،
لب و لوچه آویزونشو ببین،

بخند بینم،
یه کوچولو...
آهان حالا شد،

پ.ن۲: دلم سفر ِ دریایی می خواد..


--------------------------------------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------------------------------


یادت هست که پرسیده بودی " تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ "
و گفته بودی " چند روزی بیشتر باقی نیست ... "
و اینکه :
و چه کسی میداند در شب های ما چه میگذرد شاخه نبات ..
از پس دیروز و امروز ناگهان فردا رسید شاخه نبات ..
امروز شکوفه های گیلاس را دیدم ...
از میان قاب دوری پرنده ای پر کشید و رفت ..
مادرم در خواب است ..
حریم آبی افسانه ها در امان نیست شاخه نبات ..
ساقی جامی دیگر ..
شوری دیگر شاخه نبات ...
-----------------------------------------------------
به راستی هیچ کسی نمی داند که در شبهای تو چه می گذرد شاخه نبات..
گفتی مادر سفر رفت..
پر کشید،
رها شد..
آری جز این نیست،
و اینجا..
تویی که " حضور " داری،
" پدر " هست،
" برادر " ها در رکاب ِ تو اند،
آنهمه یاد ِ عزیز هست،
یاد هست و یاد هست و یاد..
خواهرم،
عزیز ِ جان ِ برادر،
جان در جانمان نیست جان ِ برادر..
بگذار سکوت کنم..
چه سنت ِ پسندیده ایست سکوت گاه ِ این رفتن های عزیز..
نوای نای برادر،
نوای خسته جانم،
سکوت می کنم و به کاغذهای سپید پناه می برم..
و انگار که هرگز،
از هیچ یک برادر ها،
تسلیتی نخواهی شنید..
که پرواز و رهایی را تسلیت نشاید.
من هم واژه هایم شرمسار حضور در عرصه ی نوشتن از توست..
من هم بار گناهان بی حد و شمارم زیادی سنگینی ام می کند.
من هم خجالت زده ی بودن ِ چون تویی ام مادرم..
عاشقانه دوستت می دارم.
همین.

پ . ن ۱: سالي كه گذشت چنين روزي همينجا.." ديدني است "
پ . ن ۲: از اين تهراني كه بود،حتي وليعصرش هم دوست داشتني نبود..
پ . ن ۳:دورترين و يكي از دوست داشتني ترين فرشته هايت دارد خوب و خوب تر مي شود روز به روز حالش،
تا بي انتهاي نور ات خدايا شكرت..


هست شب يک شب ِ دم کرده و خاک؛
رنگ ِ رخ باخته است.
باد؛ نو باوه ی ابر؛ از بر ِ کوه
سوی من تاخته است.
هست شب ؛همچو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا؛
هم ازين روست که نمی بيند اگر گمشده ای راهش را.
با تنش گرم؛ بيابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هيبت تب!
هست شب.
آری؛
شب.
" نیما "

شب ِ میلاد ِ " تو " ؛
هنگام که آسمان می کاویدم ،
خورشیدی شبانه را پی،
که آسمان ستاره ریز بود و ماه؛
به دریا عشوه می فروخت؛
جان ِ بی تاب ِ بی قرار،
به طاقتی طاق شده؛
خیس ِ خزر ِ پریشان ِ شوره حال ِ عاصی شد به " سماع ".
و زیباترین و دوست داشتنی ترین هدیه ات؛
- و نیز ارزشمندترین و به یادماندنی ترین ِ آنها -
شکستن ِ سکوتی دور از فاصله ای دورتر،
به تک واژه هایی آسمانی و جاری بر زبان ِ فرشته ای ..

و زمین و آسمانی که می دیدم دارند یاد مرور می کنند،
زمین ؛
یاد ِ جشن ِ پای نهادن ِ وجودهایی آسمانی بر خود،
که بی شک از جنس ِ نور بودند ،
و آسمان،
حسرت ِ رنگی که داشت گاه ِ آن میلاد؛
که هرگز انگار دیگر به خود نگرفت آن جلوه را،
که تاب نمی آوردند هر دو از همان آغاز..
که یادها گُر می دهند آتش ِ در افتاده در هیمه ات را..
که یک سال هم گذشت..
که خداوند تمام ِ اتفاق ِ تو را به تماشا نشسته بود آن شب،
که گوش سپرده بود به نجوای آسمانی ات،
که می دیدم که داشت تندتند آسمان می کشید برای سحر شدن از برای چون تویی..

پ . ن۱ :
مولویه شنیده اید؟
نشنیده اید؟!
از من می شنوید گوش کنید.
نه!
گوش نکنید،
خود را به دست ِ " مولویه " بسپارید.
" مرا گویی چه می خواهی دگر تو،
ورای روشنایی؛ من چه دانم؟! "
پ . ن ۲:
چه زیبا ادامه می یافته و تا کجا ها می رفته این راه...
تقصیری نداشتند،
آن روزها خیلی بچه بودیم،
حالیمان نمی شد،
همانقدری هم که یادمان دادند و خواندند برایمان هم خودش زیبا بود،
زیاد هم بود برایمان انگار،
که:
ای نام ِ تو بهترین سرآغاز
بی نام ِ تو نامه کی کنم باز؟
.
.
گر لطف کنی و گر کنی قهر
پیش تو یکی ست نوش یا زهر
.
.
احرام گرفته ام به کویت
لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار
ز احرام شکستنم نگهدار
.
.
از ظلمت ِ خود رهاییم ده
با نور ِ خود آشناییم ده
تا چند مرا ز بیم و امید
پروانه دهی به ماه و خورشید
.
.
روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز
یک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور است
آن سایه که آن چراغ ِ نور است
تا با تو ز سایه نور گردم
چون نور ز سایه دور گردم
" نظامی "
پ . ن ۳:
وقتی ۲۳ تا گوجه سبز ِ نمونه ی با مناسبت داری رو که با هزار مشقّت ِ فراوان چیده و کنار ِ سجاده ی تا شده در ایوانم مرتب تنگ ِ هم چیده بودم رو نامردانه و تو روز ِ روشن به سرقت بردند خیلی ناراحت شدم.
کمی بیشتر از ناراحتی..
اما ساعتی بعد به حکمتی که در این اتفاق نهفته بود پی بردم،
این که گوجه سبزهای درشت تر و برگزیده تر که در دست نیافتنی ترین و بلند ترین نقطه ی درخت که رسیدن به آنها نیز سخت تر است؛ قسمت ِ چیده ی با مناسبت دار شدن بوده اند و نیز سختی و مشقّت ِ بیشتری می طلبیده این کار.
مثل ِ حکایت ِ خرابکاری کردن در وبلاگ ِ شفا و بر هم خوردن ِ قالبش و..

گفته بودم چو بيايي غم ِ دل با تو بگويم..
امسال هم چون سال ِ گذشته موسم ِ آمدنش فرا رسيد.
فصل ِ ديده شدن اش.
و من دوباره ديدم اش،
دوباره خدا نشونم داد،
زيبا بود،
به معناي واقعي "زيبا"،
باز هم نقطه ي شروع و پايانش معلوم نبود.
باز هم "لحظه" كه مي گذشت كامل و كاملتر مي شد،
همون جاي هميشگيش بود،
همون جاي هميشگي.
همون جاي آشنا.
بهم گفت بنويس اش،
بهش گفتم بگذار تا هست زندگي اش كنم،
گفت با ما زندگيش كن، با ما سهيم اش شو،
با مايي كه نميبينیم اش،
از خودم پرسيدم تو دلم،
تا هست زندگي اش كنم؟
مگه موقع هايي كه سر ِ جاش نيست كجاست؟!
مگه وقت هایی ما نميبينيم اش جايي جز تو جاي هميشگي اش قرار داره؟
مگه فقط اين ما نیستیم كه قادر به ديدن اش نيستيم؟!..
يا وقت ِ ديده ي ما شدنش فرا نرسيده هنوز؟!..
مثل ِ امروز ِ من..
کنار ِ پياده روي جلوي شركت ايستاده بودم و محو محصور ِ تماشا بودم،
عصر ِ جمعه ي عجيب دلگيري بود..
روزها بود كه ندانسته داشتم انتظاري چيزي ندانسته تر رو مي كشيدم..
و حالا،
دلم مي خواست جلوي يكي يكي ِ آدمهاي نا اميدي رو كه با چهره هاي عبوث و در هم فرو رفته،
بي تفاوت و سر به زير از جلوم رد مي شدند و تو دلشون غصه هاشون رو مرور مي كردند
– غصه هايي شايد از جنس ِ قسطهاي عقب افتاده يا .. - ،
رو بگيرم و دستشون رو بگيرم تو دستم و با دست ِ ديگه ام و با سوي انگشتم نشونشون بدم سوي جاي هميشگيش رو..
ازشون بخوام و بهشون بگم:
به پاتون مي افتم وايستيد،
التماستون مي كنم سرتون رو بلند كنيد..
نگذاريد قسمتون بدم،
فقط نگاه كنيد..
لحظه اي " درنگ " كنيد..
بخصوص بچه هايي كه همراه ِ پدر يا مادرشون از جلوم رد مي شدند،
بخصوص اون دختر بچه ي 4،5 ساله اي كه دست ِ پدرش رو گرفته بود و عينك به چشم داشت و دامن ِ قرمزي به تن و هي شيرين زبوني مي كرد و هي غر مي زد..
و او..
دلم آتيش گرفت وقتي بهم گفت كه هيچوقت رنگين كمون ِ واقعي ندبده..
اما من،
دومين بار بود كه ميديدمش،
يعني درك اش مي كردم.
بهش گفتم بچه هم بودم رنگين كموناي زيادي ديدم به گمانم،
ازم پرسيد كه از كجا معلوم اون رنگين كموناي دنياي كودكي از رنگين كموناي توي كتاب نقاشي ها و داستانها نبودن؟
يا رنگين كموناي توي كارتون هاي زمان ِ كودكي..
نميدونستم چي جوابش رو بدم،نميدونستم..
اما اين بار،
تمام ِ احساس هايي كه در لحظه درمن جان مي گرفت واقعي بود و جاري..
نه كتاب ِ داستان و نقاشي در كار بود و نه كارتوني..
تنها زيبايي و " اميد " بود كه از قوس ِ زيباي كمان ِ رنگين ِ آسمانها مي تراويد.
تجلي عيني و واقعي از واژه ي " اميد " و " زيبايي " و بس..
راهي كه به مقصدي نمي انجاميد جز " نور "
" كثرتي دلنشين و آسماني از انوار كه در نهايت ِ يگانگي پرتوي از نوري يگانه بيش نيست."
داشتم به اين فكر مي كردم
- وقتي كه قوس ِ زيباش داشت كامل مي شد -
به منظره اي ديگر كه از ديدنش سيري نداشتم..
و بارها و بارها عطش ِ فروكش ناپذير ِ چشم دوختن به آن چشم انداز ِ زيبا تاكيد وسفارشم شده بود و خودم هم به درك و باورش رسيده بودم،
چشم دوختن ِ به اين اتفاق ِ از جنس ِ نور،
"كعبه" را به نظاره نشستن را در برابر ِ ديدگان ِ بيقرار و بي تابم متجلي مي ساخت
و تداعي ام مي كرد.
اي خداي ِ نزديكتر از رگ ِ گردن به من..
تنها از تو " لياقت " و توان ِ شكر ِ داده هاي بي انتهايت را مي طلبم..
چشم ام مي گشايي..
روحم به پرواز در مي آوري..
در لحظه مسافرم مي كني و ميبري و بازم مي آوري..
دستم مي گيري و در لحظه در عرشت به ضيافتم فرا مي خواني..
دم بر نمي آورم..
خود را رها مي كنم.
وقتي " تو" هستي،
وقتي " دوست " هست،
" واژه " هست،
" برادر" هست،
" اميد " هست،
" رنگ " هست،
" آسمان" هست،
" زندگي " هست،
" عشق " هست،
و " ايمان " هست و " تو " هستي و " تو " هستي و " تو " هستي..
مرا به نام فرا خوانده اي وقتي..
چگونه بمانم؟!
چگونه بنالم؟!
چگونه به ناتمام ام رضا دهم؟!
چگونه راضي شوم به اينگونه بودني..
مرا جز عرصه ي عرش ِ كبريايي ات راضي ام نمي كند..
من جز به كمتر از " تو " راضي نمي شود روح ِ عاصي و جان ِ بي قرار و جدا افتاده ام..
مرا راه مي دهي،
مرا راه مي دهي و راه را نشانم مي دهي..
چگونه بمانم؟!
چگونه نيايم؟!
چگونه بودنم را به كمترين هايي كه از آن ِ من نيست و وصله ي ناجور ِ نافرمي بيش نيست بيالايم؟
چگونه شكوه كنم!
كم بياورم!
نا اميد باشم!
خسته باشم!
اينهمه اي كه بخشيده اي و نمي بينم و نميدانم و هنوز به دركش نرسيده ام تا كجا هايم كافيست ومي آوردم و من بي خبر ِ آنم..
مرا ببخش..
هيچ آبي را ياراي فرو نشاندن ِ اين آتشي كه در من نهاده اي نيست كه نيست..
و هيچ ياسي را توان و ياراي در افتادن با اميدي كه در دلم نشانده اي..
و از آدمها زياد بد عهدي ديده ام و تنها تويي كه درتحقق ِ وعده هاي راستين و نوراني ات هيچ خللي وارد نيست و وفاي عهدت بر من عيان است و جان ِ جانم بي قرار ِ لايق ِ وفاي عهد ِ چون تويي بودن و تو را به تمام زندگي كردن..
تا هميشه يي كه هستي هم كه بنويسم پاياني ندارد " حرف " هايم با " تو "
به نام ِ نامي ِ اميد ِ رهايي از تاريكي هايم،
به نام ِ نامي ِ " نور " ات سكوت مي كنم،
و در دل به هزار آواي خاموش مي خوانمت..
اگر خواهي مرا، مي در هوا كن
وگر سيري ز من، رفتم، رها كن
نيم قانع به يك جام و به صد جام
دوساله پيش تو دارم قضا كن
بده مي، گر ننوشم بر سرم ريز
وگر نيكو نگفتم ماجرا كن
مرا چون ني درآوردي به ناله
چو چنگم خوش بساز و بانوا كن
اگر چه مي زني سيليم چون دف
كه: "آوازي خوشي داري، صدا كن!"
چو دف تسليم كردم روي خود را
بزن سيلي و رويم را قفا كن
همي زايد ز دفّ و كف يك آواز
اگر يك نيست از هم-شان جدا كن
حريف آن لبي اي ني شب و روز
يكي بوسه پي ما اقتضا كن
شدي اي ني شكر ز افسون آن لب
ز لب اي نيشكر رو شكر ها كن
نه شكر است اين نواي خوش كه داري
نواي شكّرين داري ادا كن
خموش از ذكر ني مي باش يكتا
كه ني گويد كه يكتا را دو تا كن
" مولوي "
چه بگويم كه غم از دل،
برود چون تو بيايي..
نام حبیب هست و نشان حبیب..
هست..

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کزجان شکیب هست و زجانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که مارا رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
ه.ا " سایه"
-------------------------------------------------

برای ورود از " باب جبرئیل" که تنها هنگام ِسحرگاهان برای مدتی کوتاه باز می شود خیلی تقلا کردم شبی..
خوب یادم هست تنها لحظاتی کوتاه نزدیک ِ سحر در گوشه کناری خوابم برد و چشم از در ِ بسته بر نمیداشتم که شاید چشمانم به در ِ خانه ی چون علی مردي باز شود وقتی که باب جبرئیل گشوده مي شود و از آن در مشرف به مسجدالنبی مي شوم..
و از برخی گوشه کنارها بسیار سخن ها دارم که در دل می گدازدم از درون و توان ِ دم بر آوردنم نیست
که نیست..
یکی کمکم کند..
مثل ِ بین الحرمین را تا سحر زندگی کردن..
یا مثل ِ..
مثل ِ چشم بسته سر از سجده هاي مدام برداشتن و " كعبه " را،
" كعبه " را..

در برابر ديدن و در آستان بودن را،
" هنوز " باور نكردن..
یا " سعی " را با بی قراری تلاش کردن..
اين روزها هر چه عبور از جاده هاي بودنمان سرعت مي گيرد،
"شوق حضور" بيشتر مي گدازدمان وجود..
" دوست " بيشتر و بيشتر معنا مي يابد و " حرمان " ترجماني ديگر مي يابد..
---------------------------------------------------------------------------------
باز هم سفر..

دلم سفر مي خواست..
سفري دير،
اما،
هر چند " زود "،
شُد.
دلم " جاده " مي خواست،
شبانه و پيوسته،
شُد،
هر چند روزانه و كوتاه،
شُد..
اي دلم ديگر چه مي خواهي آخر از جانم بگو تا بشود..
----------------------------------------------------------
حافظ سالهاي سال پيش گفته:
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد،
ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست
اما حالا من،
هنوز هم خراب ِ واژه اي هاي سه حرفي ام..
چون " ياد "
چون " نور "..
چون " درد"،
آن هم " مدام"..
باز هم " درد هاي مدام".

" مگر می شود که درد باشد و مدام نباشد؟! "
انگاري كه پس از سالها دور ٍ هم جمع مي شويم دوباره..
انگار كه باز دردهامان را بر سر ِ سفره اي " يگانه " شريك مي شويم..
انگار كه باز دنيا فرصتي كوتاه بر سر ِ راهمان قرار داده است كه از دست دادنش...
حتي تصورش هم برايم..
حرف را عوض كنيم،
" درد هاي مدام "،
خانه ي جديدي براي " بودن " و " درد " را نه كشيدن،
كه زندگي كردن،
مهياست..
دفتري كه اينگونه آغازيد:
عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم
تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم
با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان
کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا
سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
زندگی با جان ِ جان..
عاشقان در شوق ِ پروازند از این خاکدان،
چون که باشد پای یک عشق ِ خدایی در میان..
--------------------------------------------------
پ . ن ۱:برخي اصوات و برخي ترانه ها آتشم مي زنند.
شوخي ندارند،
آتشم مي زنند..
چون شكايت حجران،
ربناي شجريان،
و..
پ . ن۲:دستم می خواست تا سحر بنویسد امشبي كه در رسيدن است،
گاه ِ غروب است و هنگامه ي اذان،
من مي روم،
دستم ديگر نمي نويسد،
اما،
" دلم مي خواند.."
پ.ن۳:
بدون شرح و همینجوری..



براي آني كه او نيست و گويي كه جز من نيست..:
هنگام كه در رفتن بودي دير رسيدم،عزيمتت زود بود،
نمي شناختمت،
حالا هم نمي شناسمت،
روزي كه بشناسمت،
بي شك در تو ذوب گشته ام،
تمام شده ايم،
هر دو راهي شده ايم آن روز،
روزي كه واژه ها را رها ساخته ايم و روزگار بردگي شان را به سرآورده ايم..
روزي كه نيك مي دانم،
تنها و تنها به آهي و نگاهي و سرشكي سخن ها خواهيم گفت با هم.
- كه مي گوييم و اما هنوز اسير و سرگشته ی واژه یافتنیم و انگاری که هنوز نرسیده ایم -
برای بدرقه ات دنیایی سفارش از جنس و تباري پدرانه در كوله بارم آماده داشتم كه گفته ي تو شود.
اما رفته بودي،
در راه گام نهاده بودي و زمان و جاده ها داشتند مي بردند تو را بي درنگ و با شتاب..
و هنگام كه بازگشتي،
از " نور " بود كه توان و جرات ام نبود نگريستن را در نگاهت يا از حسرت از بر جاي ماندن؟!
هر چند من خود تازه از سفر رسيده بودم و هنوز پلكهايم غبار آلوده ي بي خوابي هاي مدام و دوست داشتني بود كه هنوزش به ياد دارم و كاش تكرارم شوند و تو...
و تو عازمي ديگر باره..
يادت باشد كه من هم با تو ام اينبار..
نه من،
كه همه ي آناني كه در اين زمان اندك با تو يگانه شده اند.
ديدي همسفر شديم؟
ديدي آرزوها در لحظه هست مي شوند؟
ديدي به بازي سرگرم نشده بايد رفت؟
ديدي خدا نزد همان شكسته ترين دل بود؟
ديدي باز قرار است " خدا " را بلاواسطه نفس بكشيم؟
بغضي عزيز باز مي فشاردم گلو برادر،
مرا ببخش و اينبار تو حلالم كن..
تويي كه جز من نيستي و چه زيبا و افسانه گونه از خود رها گشته اي..
تويي كه...
بگذار به واژه نيالايم احساس را..
بگذار آماده شوم..
عزيمت نزديك است..
" در رفتن جان از بدن
گويند هر نوعي سخن،
من خود به چشم خويشتن،
ديدم كه جانم مي رود.."
-----------------------------------------------------------------

از كتابي كه " پيامبر و ديوانه " اش نام است و نگاشته ي پيامبر راستينم است فصلي خوانده بودم
به نام " دهش ".
آن روزها مي پنداشتم كه تمام دانسته امش كه از چه حرف ميزند دز آن فصلي كه تمام از بخشش از جان گفته است و گذشتن از " وجود " در راه آنهايي كه دوستشان مي داريم..
ولي در همين روزهاي نزديك،
دريافتم كه گويي هيچ ندانسته ام از " دهش "
و تازه دريافتم روح جاري در معناي " دهش " را،
فهميدم " عشق " را..
دريافتم " معجزه " را.
آري،
امشب آنقدري شهامت يافته ام كه هم فرياد كشم كه آي آدمها،
فهميده ام " عشق " را،
دريافته ام حضور را،
و هم آرزو كنم كه،
كاش نيماي شاعر بود و زنده بود و ميديد كه هنگام كه كسي فرياد بر مي آورد كه:
" آي آدم ها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد،
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان.."
دريا بي مهابا با تمام وجود آن " يك نفر " را با جان و دل به ساحل مي رساند
و جان دوباره اش مي بخشد..
كاش همه ي انسانها به اين باور مي رسيدند كه هنوز فرشته ها در زمين،
در همين زميني كه هر روز و هر روز و مدام،
به تسخير گامهاي من و تو در مي آيد،
" حضور " دارند و مثل من و تو در گوشه اي سكني گزيده اند.
كاش همگان به درك و باور بخشايشي كه در " دریا " هست،
مي رسيدند.
كاش..
----------------------------------------------------------------

و هر گناهي،
چونان وزنه اي بر بالهاي بي قرارمان،
و هر روزي كه به شب مي رسد،
چونان جامي دل انگيز از شوكراني نسيان آور،
كه از يادهامان ببرد كه پروازهامان رنگي ديگر گرفته اند،
كه دنيا و غصه ي نان آمده است و جاي پريدن هاي بي بهانه مان را گرفته است..
كه حالا پرنده ها نيز لانه هاشان را با تكه تكه چوبهاي قسطي مي سازند،
كه درد دارد روز به روز موهايت را سپيد تر مي كند..
كه شادي هايمان ژرف تر و دردهامان رفته رفته اوج تر مي گيرند..
كه پيش از اين تنها شب حريم پرواز تو بود و حالا..
حالا آسمانهاي همه دنيا به تسخير تو درآمده گويي..
كه پرواز مي كني،
اما بي بال،
ديگرگونه.
پروازي كه ديگر زمين خوردن ندارد.
----------------------------------------------------------------

هر كه مي آيد،
هر كه مي خواند" مان "
و هر كه راه به خلوتمان مي برد و قصدمان را مي كند..
در لحظه آلوده مان مي شود..
آلوده ي بودنمان،
با هم بودنمان،
تقصير از ما نيست..
روزگار عجيب نامردي مي كند نازنين..
وقتي كه هر كدام تكه تكه هامان را با ايمان نزد ديگري براي همه عمر به امانت نهاده ايم..
جز اين از ميهمان انتظار نمي رود..
كه به نويد و وعده اي از نيم تكه اي دل خوش دارد،
كه نمك گير شود..
كه تا هميشه ميهمان بماند،
كه به گوشه اي دلخوش باشد،
حتي اگر حصير باشد..
-----------------------------------------------------------

از اعداد " ۷ " را عاشقانه دوست اش مي دارم و گويي،
" ۷ " يكي از دلخوشي هاي كوچكم شده است.
يا نور،يا نور،يا نور،يا نور،يا نور،يا نور،يا نور..
-------------------------------------------------------------------
پ . ن: در مقام كوچكترين برادر بزرگ براي عزيزان تفنگ بر دوشم..
حتي آني كه بزرگترين برادر كوچك است و تنها به سكوتي و نگاهي آتشين اكتفا مي كند وقتي غم مي فشاردش جان و مي تكدش از درون سينه و مي خراشدش وجود..دريغ از حتي كلمه اي و آهي حتي..
و برای دعوت به بازیه دوستی را اجابت به تاخیر انداختن که در گذشته ها هم بسیار بازیگوشی ها کرده ام و یکی از آن ها " قطار " سوار شدن بود که امروز گویی دیگر رنگی نه از آرزو بر خود دارد و نه بازیگوشی..

1)
دستشان را می گیرم در تاریکی های شب؛
رویاهای خشک فراموش شده ام را،
آنهایی را که هنوز خیسی باران به تنشان رخنه نکرده است
و طراوت قطره راه به روحشان نبرده است.
و زیر آسمان بخشنده ی و ستاره ریز شب با هم قدم میزنیم.
شادمانه صورت کوچکشان را رو به آسمان می گیرند و با چشمان نیمه باز
- از نم نم باران - شوق و ذوق خیس شدنشان را با من شریک می شوند.
دیگر دستان همه شان را رها کرده ام؛
بعضی پیشاپیش من،
برخی از پشت سرم،
شوخ و شنگ و سبکبار می دوند و مرا غرق در لذت ٍ داشتنشان می کنند.
یکی شان اما - که هنوز آلوده ی باران نشده انگار و ترس از خیس شدن رهایش نمی کند -
انگشت مهربونه ی دست سمت شاگردم را
- انگشت بزرگ دست راست،همون که کنار انگشت اجازه...ببخشید اشاره ست -
رها نمی کند و آرام و آهسته کنارم قدم به قدم من راه می آید و از کنارم جدا نمی شود؛
دائم هم سر به بالا دارد و هی می نگرد در من و گاه زیر چشمی هم نیم نگاهی به همزادان رهای خویش می اندازد.
عزیزترینشان هم همین یکی ست و طفلکی ترینشان نیز هم همین است.

امشب می خواهم برای نخستین بار از " دریا " با آنها سخن بگویم.
می خواهم بگذارم پاک که خسته شدند و شلوغ بازی هاشان که تمام شد و بازگشتند کنارم سر حرف را باز کنم.
هرچه باشد زمستان در رفتن است و بهار در راه...
چشم که بر هم بگذارند بهارشان نیز سپری گشته است و تابستانشان فرا رسیده است.
و از این روست حرف فصلها که ناگزیرند به شنا و باید در دریا شنا کردن را تجربه کنند.
باید تمام تابستان را از لذت شنا کردن در دریا بهره مند گردند.

------------------------------------------------------------------------------------------
2)
میگن: خارهای کویر همیشه در سفرند.
میگم: خوش به حالشون.
میگن دائم سوار بر باد،مدام سرزمینهای جدیدی رو تجربه می کنند و اتفاقاتی جدید را درک می کنند.
میگم:خوش به حالشون.

میگن: کویر خیلی جاها داره و این ماییم که که سوادمون قد نمیده به شناختنش.
میگم: من که تا حال کویر ندیدم و خوش به حال اونی که دیده و خوشتر به حال ونی که سوادش رو داره.
میگن: نه نه نه!!! خوش به حال ماه و مهتاب و ستاره، خوش به حال خارها، آخه اونها از رازهای کویر باخبرند.
میگم : خوش به حال صاحبشون...
------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.
پ.ن2:«خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛
اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصيب می مانند.
انديشه ای که جهان را به رنگ و طرحی ديگر می فهمد، "خود" را چشمه نهرهای غيبی و صحرای وزش های غريب می يابد،
تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است...
روحی که "پيام" دارد نه مريد می طلبد، نه عاشق...
آری، نه مريد، نه عاشق.
آشنا!»
" کویر - علی شريعتی "
قصه از کجا شروع شد؟!
آدم ها که حرف داشته باشن،
حرف های آدمها که رنگش خاکستری باشه،
- رنگ خاکستریه دوست داشتنیا!!!
- که یه سالی مد شده بود. -
رنگ خاکستری حرف های آدم ها که با نموریه اطاق قاطی شه،
بوی نموری و رطوبت دوست داشتنی اطاق که به حرف های شریعتی چسبیده به دیوار
و موهای سپید شاملوی توی عکس سیاه و سفید سرایت کرده باشه،
درد که باشه و درمون نباشه،
چایی مونده از 2 شب پیش که باشه و قند نباشه،
راه که باشه واسه رفتن و اما جنسش از جنس جاده که نباشه،
آدم میزنه به خاکی...
------------------------------------------------------------------
قصه از کجا شروع شد؟!
علی رو اولین بار با لباس دژبانی تو میدان انقلاب دیدمش که داشت قدم میزد،
تهران داشت سربازی می کشید و من واسه کاری رفته بودم تهران.
باهاش حتی سلام و علیک هم نداشتم اون روزا،
سیامک رو یادم نمیاد،
شب بود فکر کنم،
واسه همین،
آخه رنگ دوست داشتنیه شیرکاکاکوییش باعث میشه که کمتر به چشم من پیرمرد بیاد شبها...
حمید رو هم که...
با اندازه ی یک پست تمام وکمال داستان داره دیده شدن حمید،
البته مدتها قبل از اونه حمید رو دیده بودم،اما اون شب یه جورایی ظهور کرد اون حمید و برام حمید شد.
ما فقط 4 تا به قول خودمون جوون بودیم خیر سرمون که فکر می کردیم کلی حرف از جنس " درد" داریم که اگه گفته نشه و به دنیا اعلان نشه سکته می کنیم و از این حرفا...
خدا نبخشه و نگذره از این عیسی هکر و موسی هکر که من شخصن سر پل صراط خفتشون خواهم کرد به نوبه خودم ،البته اگر تا اون روز واسه کنترل و کاهش ترافیک زیر گذری،در رویی چیزی احداث نکرده باشن اون طرف ها!!!
این دو تا هکر بی دین و ایمون،میون این همه وبلاگ،زورشون به وبلاگ " دردهای مدام " ما رسید و...
تازه داشتیم آروم آروم دم می گرفتیم و حرف هامون رو می زدیم تو یه وبلاگ و یه جورایی سبک شدن رو جور جالبی تجربه می کردیم...
چقدر در انتظار کامنتی و رهگذری شبها تا دروقت در انتظار می فرسودیم و به قول بچه ها گفتنی چه ذوقی می کردیم...
چه Refreshهایی که نکردیم وقتی واسه اولین بار " کانتر " گذاشته بودیم،
که تازه از 2500 شروع می شد!!!
جوون بودیم،جاهل بودیم،نمیدونستیم...
تا اینکه...
هر کی رفت رد کار خودش و ظرف های خودش رو شست و دیگ های خودش رو سابید...
هر کدوم از ما ها عین اتحاد جماهیر شوروی از هم فرو پاشیده،صاحب یه وبلاگ جداگونه و تازه استقلال یافته شدیم،یه جورایی مشترک المنافع هم بودیم خب...
-------------------------------------------------------------

قصه از کجا شروع شد؟!
ما همه اش داداش بودیم واسه هم،
یعنی واسه دیگرون هم داداش بودیم دیگه،
یعنی چون پسر بودیم، بالطبع برای خواهرهامون داداش محسوب می شدیم،
- میبینید من چقدر باهوش و ذکاوتم؟! -
منظورم اینه که دست کم یکی یه خواهر داشتیم که ما داداشش باشیم،
اما یکی بود که خواهر بود،بی اون که داداش داشته باشه،
نمیدونم چه جوری بگم...
یعنی یه خواهر واقعی بود اما داداش نداشت که در حقش خواهری کنه...
آخه خدا اون رو یه خواهر واقعی آفریده بود،
مثل مادر که انگاری از همون ابتدای خلقت مادر بوده...
اون یه دونه نبود،
یعنی یه نفر نبود...
اصلن نفر نبود...
اما هیچ مثل و مانندی هم نداشت،
یعنی داشتا،
اما...
کی میدونه واحد شمارش " فرشته " های آسمونی چیه؟
دونه؟
مثل دونه های عزیزی از " انار"؟
با اون همه تنگ هم بودن و شباهت؟
وقتی اومد،
" گورومپ " بینمون صدا کرد ،
" نوا " سر و کله اش پیدا شده بود و با اومدنش جمع آشفته و سرشار از داداش ما هم داشتن یه خواهر واقعی و دوست داشتنی رو تجربه کرد،
و هم یه نظم و نظامی به خودش گرفت و ما شدیم " تفنگدار " ها و من هم شدم فرمانده...
خودش هم شد تفنگدار آخری...
و چه خوب شد که به فصل رسیدن خرمالوهای شیرین و دوست داشتنیه حیاط ما رسید.
و به راستی هدیه ای را شبیه بود از سوی صاحب عرش برای پایان دادن به سرگشتگی هامان و قرار شدن از برای بی قراری ها و تاب شدن بی تابی هامان را...
---------------------------------------------------------------

قصه از کجا شروع شد؟!
خیلی عزیزه برام،
هیچ واژه ای جز " جاده " سزاوار به دوش کشیدن تقدسی رو که اینجا برام داره رو، نداره.
شاید خوب نباشه تا این حد وابسته و دلبسته جا و مکان بودن اما...اینجا جاده ای بود که از همون اولش مقصدش ...
بیا با هم مرور کنیم...انگار همین دیروز بود...
شاید حالا حالا ها رسیدنی در کار نباشه اما می ارزه به شنیدن قصه های تک تک شما و هم ساز شدن با دردها و حرف ها و غم ها و شادی هاتان که " زندگی " جز این نیست و خدا به راستی ساده ترین است و از بین حرف هاتان به روشنی روز هویداست..
از همتون به قول یه نفر " از اینجا تا خدا " ممنونم .
سخت نباشیم...
جاده ها هم میتونن تولد داشته باشن،
تولد یه جاده ست.
همین.

-----------------------------------------
قصه از کجا شروع شد؟!
از همین یک سال پیش... نه نه نه!!! کمتر از یک سال..

-----------------------------------------
اما حالا خدا رو شکر می کنم که چه خوب که شاعر نشدم!!!

غُصه هاي پرقِصه
چشمان نگرانت / هنوز هم ، به وسعت غصه هاي عالم
باد كرده اند !
ديگر، صحبت هيچ آرزويي نيست !
فهرست غصه هامان
از كاسه يِ قصه هامان ، سر ريزشده است !
يك قلب لرزان و يك حنجره ي تب دار
طاقت ((اين همه )) شورچشمي ، ندارند؟!
از مغز و استخوان گرفته تا همه چيزمان
اسير شب زنده داريهاي ماست !
شبهايي كه سرشار از بي خوابيِ-
خيابان هاي لختند !
ديري ست ... شادي هامان را
كنار يك جام كهنه اي / جاگذاشته ايم
امروز، انگار چيزي ، در گلوي اطاقمان ، گير كرده است!
آقا ! تو را خدا! اين ايستگاه خالي را-
براي هفت پشتمان ، راحت بگذاريد!
خيلي دلم مي خواهد / شانه هاي كم طاقتم را
به مقصدِ پايان ِ خط ترك كنيد!...
" منصور بنی مجیدی "
----------------------------------------------------------
و اما یاد استاد...

واردکلاس که می شد،زمین تکان می خورد،آنچنان با ایمان و اطمینان گام بر می داشت که چوب های کهنه و آرمیده در کنار هم کف کلاس،به افتخار آمدنش مارش بیداری سر می دادند.از معدود معلمانی بود که با تمام شوخ و شنگی ها و شیطنت های زمان دبیرستان هرگز نخواستیم که کاش امروز نیاید...
درس ادبیات نداد تنها به ما،تک تک ما را " مرد " پرورد و درس زندگی مان آموخت.
می گفت که جز ادبیات و عروض و قافیه که در تخصص اوست،فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ و حتی ابزار شناسی که زمانی گویا به دنبال حرفه و فن در دبیرستان ها تدریس می شده ، درس می داده.
می گفت در ابتدای دهه ی پنجاه حتی گواهینامه ی پایه یک گرفتم که مبادا وقتی که بر اثر انقلاب پاکسازی شدم از وزارت فرهنگ،کار امرار معاشم لنگ نماند و...
و اینکه در اواخر دهه ی پنجاه،با دستهای خالی و به یاری برادر مرحومش،در یکی از دور افتاده ترین روستاهای محروم محل خدمتش دبیرستانی افتتاح کرده بود و شاگردانی پرورده بود که حالا برخی از آنان از سردمداران و اساتید مطرح دانشگاه های منطقه ی خود هستند.
پای پیاده با آن قامت و هیکل ستبرش راهی دور را از آن سر شهر تا مدرسه مان می آمد هر صبح و وقتی می گفتیم که استاد حوصله ای دارید این همه راه را پای پیاده این وقت صبح،به شوخی می گفت:من خودم یه تریلی 18 چرخ هستم و خنده سر می داد.
و امروز از بد روزگار از آن قامت رعنا و هیکل ستبر،تنی نهیف و خسته و رنجور و صورتی به غایت خسته و لبخندی خسته تر بر جای مانده است و اما نگاه آن چشم ها هنوز می سوزد و بر می فروزد هر انسانی را که توان دمی نگریستن در آنها را داشته باشد.
بیماری های جور و واجور و سختی های زمانه جور ناجوری تکیده بود آن مرد را.
پس از سالها و سالها به بهانه ی هجرت یک دوست و هم کلاسی دیرین به اتفاق همسرش از ایران به سوی کشوری غریب،با چند تا از همکلاسی های قدیمی کلاس 12 ریاضی هماهنگ شدیم که به دیدارش برویم.
می گفت که برای یک معلم هیچ سعادت و آرزویی بالاتر از این نیست که از پس گذر سالها، شاگردانش را در اوج موفقیت ببیند.
می گفت امشب دست کم 2 سال عمرم بیشتر شد.
تک تک ما را به نوشتن تشویق می کرد، نوشتن هر آنچه از وادی و قلب و ذهن اندیشه هامان می گذرد.
هیجان زده شده بود ما را که دیده بود و با شتاب از حال و روزگار تک تک ما می پرسید و کار هایمان را جویا می شد و نفسش به شماره افتاده بود و وقتی همسر مهربانش او را از هیجان بر حذر می داشت گفت که خانوم نترس،من اینها رو که دیده ام هیچ چیزم نمی شود تو خاطرت جمع باشد.
برایمان شعر خواند با صدای محزونش،
بغض کرد،
شعر هایی که سالها و سالها در قفسه های فراموش شده ی کتابخانه ی شلوغ پلوغ و مملو از حرف ها و گفته های خاموشش خاک می خورده اند و تازه چهار،پنج سالی می شود که به اصرار اطرافیان کتاب و مجموعه اش کرده و به دست نشرش سپرده و با چه اقبال نیکی هم مواجه گشته.
می گفت سرتاسر نوشته هایم را جستجو کنی،جمله ای از مدح و ثنای آدمها نخواهی یافت...
شعر هایش همیشه رنگ عصیان داشته اند و درک و شعور و درد...
درد انسانها و درد وطن.
رنج می کشید از وضعی که هست.
از اینکه نمی تواند تنها پسرش را با جیب پر راهی شهر غریبش کند برای تحصیل.
رنج فراموش شدن...
عکسهایی که بالای سرش داشت حکایت از روزگار پرشور و سرشار از سازندگیش می کرد.
یک سو دست بر شانه ی احمد شاملو...
سوی دیگر شانه به شانه ی دکتر رضا براهنی...
دیشب شبی فراموش نشدنی برایم بود.
دیداری را که با هدیه دادن یکی یک جلد از کتابهایش که مزین به دست نوشته ای منحصر به فرد از برای هریک از شاگردانش بود و با فشردن تک تک آنها به سینه اش و بدرقه کردنشان با بهترین امید و آرزوها پایان گرفت را هرگز و هرگز و تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد.
شاعری را که "منصور" است نامش و "حلاج" تخلص می کرد را نیز...
تنش به ناز طبیبان نیازمندمباد،
وجود نازکش آزرده گزند مباد.
-----------------------------------------------------------------------
لینک وبلاگ استاد منصور بنی مجیدی:این ابر در گلو مانده

خواهران، برادران!
اكنون شهيدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن را داشتند كه ـ وقتي نميتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بيشرمان مانديم، صدها سال است كه ماندهايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ ميگرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.
در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين مادههايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان ميدهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان ميآموزد كه ميتواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايههاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
ما وارث عزيزترين امانتهايي هستيم كه با جهادها و شهادتها و با ارزشهاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.

ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.
رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمرهمان را عاجزيم!
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
* م. امید*
-------------------------------------------------------------
پ.ن:بعد از مدتها خداوند یکی دیگه از آرزوهام رو برآورده کرد که همانا چیزی نبود جز نوشتن در جمع صمیمی و دوست داشتنی نویسنگان وبلاگ شفا.
شفا جایی مافوق و ماوراء یک وبلاگه که به معنای تمام کلمه " امید " درش جریان داره.
هذیانی از پس بیماری سخت خود را در "وبلاگ شفا" نوشته ام که شاید خواندنش خالی از لطف نباشد.
لینک مطلب:هذیان - وبلاگ شفا

سلام،
توی خیلی از وبلاگها شاید به این مطلب برخورده باشید،
ولی این دلیل نمیشه که من اینجا ننویسمش چون که خیلی دوستش میدارم .
داستان باز داستان جدا افتادن ما آدمها از خداست،
گاه مولانا حدیث جدایی نی می خواندمان از نیستان و گاه...
و این بار...
گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.
ما همه آفتابگردانیم.
اگر افتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی دیگر آفتابگردان نیست.
آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم
که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.
آفتابگردان به من گفت:
<<وقتی دهقان بذر آفتابگردان را را می کارد مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛
اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد.
او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند،
در نور به دنیا می آید و در نور می میرد.
نور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب آفتابگردان می میرد؛
بدون خدا انسان>>
آفتابگردان گفت:
<<روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتاب گردانی نخواهد ماند
و روزی که تو به خدا برسی دیگر تویی نمی ماند.
و گفت من فاصله هایم را با نور پر میکنم؛
تو فاصله ها را چگونه پُر می کنی؟>>

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند.
زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم و بوییدمش؛
بوی خورشید می داد.تب داشت و عاشق بود.
خداحافظی کردم؛داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:
<<نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد...
نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟>>
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...
-------------------------------------------------------
پ.ن:این روزها روزگار به غایت نیکی رو سپری می کنم و برای لحظه لحظه اش شکرگزار خداوند هستم.
و اكنون ابراهيمي،
و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي،
اسماعيل تو كيست؟
چيست؟
مقامت؟آبرويت؟موقعيتت؟شغلت؟پولت؟خانه ات؟باغت؟اتومبيلت؟معشوقت؟خانواده ات؟عملت؟
درجه ات؟هنرت؟روحانيتت؟لباست؟نامت؟نشانت؟جانت؟جوانيت؟زيبايي ات...؟
من چه مي دانم؟
اين را تو خود مي داني و تو خود آن را،او را - هر چه كه هست و هر كه هست - بايد به منا آوري و براي قرباني انتخاب كني.
من فقط مي توانم نشاني ها را به تو بدهم:
آنچه تو را،در راه مسئوليت به ترديد افكند،
آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،
آنچه دلبستگي اش نمي گذارد پيام را بشنوي،
تا حقيقت را اعتراف كني،
آنچه تو را به فرار مي خواند،
آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند،
و عشق به او،
كور و كرت مي كند،
ابراهيمي يي و ضعف ٍ اسماعيلي ات،تو را بازيچه ابليس مي سازد.
در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت،
در زندگي تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش،از بلندي فرود مي آيي،
براي از دست ندادنش،
همه دست آوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي...
او اسماعيل توست،
اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد،
يا يك شيء،
يا يك حالت،
و حتي،
يك " . " ضعف!!!
اما اسماعيل ابراهيم،
پسرش بود!
اسماعيل تو شايد " خودت " باشي،
شايد خانواده ات باشد،
يا...
" حج - علي شريعتي "
مرداد 79 بعد از اينكه پدر هنگامي كه فقط 14 روز بيشتر از بازگشتش از سفر حج نگذشته بود،ناباورانه و عاشقانه و در اوج از ميان ما پر كشيد و رفت،با خودم عهد كردم كه به وصيت او كه چيزي جز قدم نهادن در اين راه نبود هرچه سريعتر عمل كنم و مكاشفه اي مقدس رو از براي درك گوشه اي از آنچه كه پدر تجربه كرده بود و حس و حال غريب و وصف ناپذيري رو به او عطا كرده بود آغاز كردم.
انگار در ابتداي جاده اي بودم كه هيچ از آن نميدانستم ولي عطشي ديوان وار براي كشف و پاي نهادن در ش داشتم.
تمامي تصاوير ذهني و انگاره هايم از چنين سفري از ذهن و روحم پاك شده بود و مدام اين جمله ي پدر كه هر بار از آنجا سوال مي كردم با بغضي عجيب و دوست داشتني تنها به اين پاسخ بسنده مي كرد كه "بايد بروي و ببيني از نزديك و تا فرصت داري بايد حركت كني" در گوش جانم طنين انداز بود تا اينكه...

آن ها که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند ،
خدا را ندیدند
چو معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه ، خطابی هم از آن خانه شنیدند
که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند . . .
--------------------------------------
حج ، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است ، باز می کند.
این دایره بسته ، با یک نیت انقلابی ، باز می شود ، افقی می شود ، راه می افتد ، در یک خط سیر مستقیم ، هجرت به سوی ابدیت. به سوی دیگری ، به سوی او !
هجرت از خانه خویش به خانه خدا ، خانه مردم ! و تو ، هر که هستی ، که ای ؟ انسان بوده ای ، فرزند آدم بوده ای ، اما تاریخ ، زندگی ، نظام ضد انسانی اجتماع ، تو را مسخ کرده است .
و تو ، جاده تاریخ را پیش گرفتی ، به راه افتادی ،کوله بار امانت خدا بر دوشت ، پیمان خدا در دستت ، نام ها که خدا به تو آموخت و در دلت و روح خدا در کالبدِ بودنت و ...
عصر ، تمامی سرمایه ات و تو ، کارت ؟ همه از سرمایه خوردن ! پیشه زندگی ات؟ زیانکاری ، نه زیان در سود ، زیان در سرمایه: خسران! و به عصر سوگند که انسان هر آینه در زیانکاری است.
تو ، تا حال چه کرده ای؟ زندگی کرده ای !
- چه در دست داری؟
- سال ها که از دست داده ام !
و چه شده ای؟ ای بر سیمای خداوند ! ای مسئول امانت او ؟ ای مسجود ملائک او ؟ ای جانشین الله در زمین ! در جهان !
شده ای پول ، شده ای شهوت ، شده ای شکم ، شده ای دروغ ، شده ای درنده ، شده ای پوک ، پوچ ، خالی ! یا نه ، پر از لجن و دگر هیچ !
اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است. ذی حجه است ، ماه حج ، ماه حرمت.
و تو ای لجن ، روح خدا را بجوی ، باز گرد و سراغش را از او بگیر ، از خانه خویش ، آهنگ خانه او کن ، او در خانه اش تو را منتظر است ، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی !
" دكتر علي شريعتي "

اندكي صبر سحر نزديك است!!!
يا،
دل قوي دار سحر نزديك است؟
ميخواستم اينجا از هر سوژه اي كه سر راهم قرار مي گيره هر روز بنويسم...
مثلن از منظره ي بنزين تموم كردن سوناتاي مشكي رنگ كه در كسوت ماشين عروس سر خيابونمون واستاده بود و عروس با يال كوپال عروس خانوميش كنار پياده رو با افتخار نظاره گر مرد آينده اش بود كه با چه قدرت و افتخاري با سرشونه هاي ور اومده ي كتي با دكمه هاي بسته و آستيني بالا داده داره پيت بنزيني رو كه از نيسان پشت سري -مثل ماشين عروسي- به عاريه گرفته شده رو داخل باك تشنه سرازير مي كنه تا به ادامه مراسم برسن و يا اينكه ...
از مراسم تشييع جنازه ي مردي كه افتخار بيش از سي و چند سال مديريت در عرصه ي فرهنگ و آموزش و پرورش شهرمون رو داشت و سالهاي آخر عمرش رو متاسفانه به خاطر اعتياد خانمانسوزش از سوي خانوادش رها شده بود و سر راه هر رهگذري رو مي گرفت و طلب پول مي كرد به قول خودش واسه سير كردن شكمش و خوشم ميومد كه با تمان حال ندارش اون سر و وضع مرتب و كت و شلوار و جليقه و تيريپ پر ادعاي مديرگونه اش و ديسيپلينش رو حفظ مي كرد و اينكه وقتي مردي كه درون قبرش رفته بود تا رهسپار ديار ابديتش كنه گفت كه اگه چهل نفر از حاضرين اين جمع اقرار به اين كنند كه از اون هيچ حق و حقوقي وصول نشده ندارند و راضي اند او در درگاه خداوند بخشيده خواهد شد و من دلم گرفت كه دريغ از چهل نفر در اون صبح سرد و ابري و چاره اي جز زمزمه ي " يا ارحم الراحمين.." زير لب نداشتم...
شايد از اين ها هم بنويسم اما در قالب زنگ تفريح و در حاشيه...
- لابد مي گيد كه ما اگر نخواييم زنگ تفريحاي وبلاگ تو رو بخونيم كدوم فرم رو بايد پر كنيم؟!!! -
دوست دارم حالا كه موسم حج نزديكه از خاطرات سفرم - سفر بابا - و سفر چند سال پيشم با بر و بچه هاي پزشكي دانشگاه ايران بنويسم...
-----------------------------------------
پ.ن۱:بي عذر و بي بهانه و پوزش از همه ي شماهايي كه تمام اين مدت كنارم بوديدو چشم به راهم شايد، سپاسگزار و ممنونم و از همينجا تو اين ديروقت شب روي ماه و خاك و چرك گرفته ي كيبوردهاي همتونو دستمال نمدار مي كشم تا شايد گذشتيد از من كه همش تقصير اكبره و من بي گناهم.
پ.ن۲:به علت دست و پا چلفتي و معطلي و لفت دادن كلي مطلب از اين پست به همت بلاگر بلاگفا پاك گرديد و اين پست از نو نگاشته شد.اما نگاشته شد و خوشم مياد كه خيلي شبيه اولش شد.
روزهاست که کتابی را در جیب کاپشنم با خود حمل می کنم...
چه خوب است که هوا اینقدری سرد شده که بشه کاپشن پوشید و چه خوبتر که کاپشنها هنوز جیبهاشون اونقدری پر نشده که برای یه کتاب قطع جیبی،جا كم نيارن.
شبها با كلمات آن به خواب مي روم و روزها...
حتي لمس جلدش در تاريكي جيب سمت شاگرد،
- همون سمت راست خودتون -
لذتي دارد نيك.
آخه نميدوني پشت جلدش چي نوشته!!!
" ... زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي ترانه است،هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگي چه سبك مي شود و شب چه پر ترانه،آن گاه كه به همه عشق مي ورزيم و اعتماد داريم."
خلايق لابد كه نه حتمن خواهند گفت كه آي فلاني عاشق شده است و واي فلان و بهمان و اينا...
اما نه!!!
اينجانب هم گوشم از اين حرفها پر است و هم ميخواهم اعترافي كنم كه گويا دكتر مربوطه اي كه بند از هفت بند نافم را مي بريده در لحظه عيان كرده است مرض عاشقي را بر خلايق اطاق عمل،
و شهر ما هم كوچك و شايعه بازارش داغ...
بگذريم،
اينها رو گفتم كه نگراني از دل دوستان ستانده شود كه اين حقير گويا حال و روزش به غايت خوش است به شكر ايزد منان و به قول بعضي ها گويا خوشان خوشانش است.
كاش كه اينگونه باشد...
ما كه بخيل نيستيم.
راستي يه خاطره يادم افتاد:
روزي كه بچه بودم موقع برگشتن از مدرسه يه ماشين قديمي ديدم كه به سقفش يه تابوت طناب پيچ شده بود و ۴ تا آدم بزرگ سياه پوش جلوي يه مغازه پاركش كرده بودند،راننده از مغازه بيرون اومد با ۴ تا تخم مرغ تو دستش كه اونارو زير تايرهاي ماشينش قرار داد و بعدش نيشست پشت فرمون و گازش رو گرفت و رفت و تخم مرغ هاي بيچاره...
بعدش كه اومدم و فلسفه ي تخم مرغ شيكوندن رو از مادر پرسيدم،دونستيدم كه براي رفع نظر و چشم خوردن و ايناست...و تا امروز برام سوال باقي مونده كه آيا اون آقاها ميخواستند كه مردشون چشم نخوره؟مثلن مرده تر نشه؟يا اينكه...
نميدونم...اين سوالات بي جواب و مسائل لاينحل دنياي كودكي منم معضلي شده برام...
-----------------------------------
" نامه هاي عاشقانهء يك پيامبر "
كه عبارت است از نامه هاي عاشقانه ي جبران خليل جبران به ماري هسكل كه توسط پائولو كوئليو گردآوري و اقتباس شده.
جايي ازش هست كه انگاري خيلي تاخورده و ساعتها برعكس بازبوده رو فرش و به ناچار وزن ناچيز دست من رو هم تا صبح تحمل مي كرده بروي خودش...وقتي ميخونمش دلم غش و ضعف ميره واسه اينكه كسي بخوندش برام...فكرتون به بيراهه نره...مثلن حميد منظورمه...يا سيامك...
قبل از اينكه برات بخونمش - اي تويي كه ميخواني مرا!!! - يه چيزي بگم؟
حتي اگر بگي نگو من كه مي گم،شايد هم تكراري باشه برات،
" هيچ مي دانستي كه جبران در ده سالگي از صخره اي سقوط مي كند و شانه ي چپش آسيب شديدي مي بيند و خانواده اش براي جا انداختنش او را به صليب مي بندند و تا چهل روز بسته نگه مي دارند و اين حاد ثه ي نمادين كه مصلوب شدن مسيح را به ياد او مي آورد در ذهن او تاثيري عميق بر جاي مي گذارد و براي هميشه در خاطره اش نقش مي بندد؟ "

-------------------------------------------------------------
ماري دلبندم،
شايد سكوتم را درك نمي كني.
اما احساس مي كنم تو نيز خاموش هستي.
اين روزها سكوت من،روزهاي سكوت تو نيز هستند.
بدان،درك كن،كه بدون تو انجام دادن هر كاري برايم ناممكن است و من،
به روح تو در زندگي روزانه ام نيازمندم.
...
پيش از اين،به فرستادن نامه اي براي تو فكر كرده ام،
اما هرگز اين كار را نكردم،
پيش از نوشتن،
بايد صبر كنم تا روحم به جاي خود بر گردد.
زندگي بر خلاف آن كه مكبث مي گويد:
صرفن قصه اي كه توسط يك احمق گفته مي شود،
سرشار از خشم و هياهو،
بي آنكه معنايي بدهد،
نيست،
زندگي انديشه اي طولاني است.
اما،
- نميدانم چرا؟! -
نمي خواهند در اين انديشه با ديگران شريك شوند.
ديگران زندگي را به سويي مي كشند و من به سويي ديگر،
و هيچ كدام ديرزماني اين نبرد ذهني را تحمل نمي كنيم.
ماري،
يكي از چيزهاي بسياري كه بر ما رخ داد،
اين بود كه ما " انديشهء زندگي " را به يك سوي مي كشيديم و از انزواي همراه اين عمل نمي ترسيديم.
اكنون بايد اينجا را ترك كنم و به استقبال خورشيد بروم.

دفتر يادداشتم را بر مي دارم تا براي تو بنويسم،
هنگامي كه چنين مي كنم،
همواره موفق مي شوم به انگاره هايم نظم بخشم...
--------------------------------------------------------
پ.ن: من از خود هيچ ندارم و تو نيز هم.

من هر چه دارم از چون توييست و حريق در گرفته در جان اين كاهي ورق پاره را،
تنها دست توست كه ياراي خاموشي اش است.
و تو...
تمام ماجرا اين است.
همیشه آرزو داشتم که شاعر باشم،
يادم مياد حتي زمان دبيرستان بعد از كلي زور زدن و با واژه ها كشتي گرفتن خزعبلاتي مي نوشتم و با غرولند و طعنه هاي دبير ادبيات - كه همواره از شاعران نامدار مرز و بوم خودمون بود - اون نيمچه استعدادي هم كه داشتم به باد فنا مي رفت و دلم مي گرفت و حالم هم همينطور و تنها رهاوردش اين بود كه شعرواره هام سوزناكتر مي شدند و تصميمم مصمم تر...
ولي هي بزرگ شدم و بزرگ شدم اما شاعر هرگز.
" ناگهان چه زود دير مي شود..."
شنيدن اين مصرع هميشه يادآور روزهاي پر از ياد و سرشار از احساس هاي خوب و ماندگار بوده برايم.
روزهاي سخت و سرشار از احساس هاي خوبي كه اكنون به خاطره ها پيوسته است.
و نیز بهانه ایست برای تازه شدن آرزوی خاک خورده و برآورده نشده ام از لایه های زیرین ذهن و روحم.
روحش شاد و يادش گرامي شاعري كه اينگونه سروده بود و اكنون:
براي او همان ديري كه می گفت،زودش از راه رسيد
و منتظرش هم نماند و بردش به ديرتر هاي زود...
خدايش بيامرزاد قيصر امين پور را.
-----------------------------------
و اما حرف من اين نبود...
از پس روزها و روزها از براي سوگ شاعري نيامده ام اينجا...
از تو و از همه و همه اي كه مدتهاست ميخواند مرا،
مي پرسد مرا،
شورم مي زند دلش،
و و و...
شرمسارم و جز سپاس چيزي ندارم و باز جز شرمندگي...
مدتهاست كه تهي از واژه ام...
روزهاست سعي مي كنم بر خود بقبولانم كه خوش است روزگارم و ملالي نيست...
شبهاست كه به سعي خستگي چشمان مدام از نزديك زل زده ام به رنگ پر رنگ چمن سبز مسابقات فوتبال ليگ دسته سوم جوانان ساحل عاج،خوابم مي برد...
مدتهاست كه هيچ كتابي نيست كه نيمه خوانده رهايش نكرده باشم...
مدتهاست كه كتابها را نيم خوانده رهايشان مي كنم اغلب...
روزهاست كه به تكرار دچار شده ام و بار ها و بار ها بازگو مي كنم ماجراهاي تاريخ مصرف گذشته ام را براي دوستان و آنها مي شنوند و دم بر نمي آورند...
روزهاست كه در آيينه ننگريسته ام...
در آب هم همينطور...
روزهاست كه به خورشد هم زل نزده ام...
بلند بلند ترانه زياد مي خوانم اين روزها اما...
روزهاست كه ترانه ي جديدي از بر نكرده ام...
و اما ديوار:
یادم است اولین باری که به دیوار و اهمیت آن پی بردم،
يا بهتر است بگويم از ديوار بدم آمد،
روزي بود كه با پدر در سفر بودم.
از آنجايي كه همواره از ابتداي سفر با سوالاتي نظير
- بسته به زمان سفر در طول روز يا شب -
پس چرا صبحانه نخورديم؟
پس كي نهار مي خوريم؟
نهار كجا مي خوريم؟
نهار چي قراره بخوريم؟
شام چي...؟ شام كي...؟ شام كجا...؟ و اينا...
بابا رو كلافه مي كردم و تا حصول نتيجه اون هم از نوع مطلوب دست بردار نبودم،
روزي از روزهایي كه براي سفری كاري به رشت رفته بود و طبق معمول من همراه و يار شفيقش بودم اينبار غافلگير شدم و ناگهان سر ظهر خودم رو در برابر چلوكبابي نجاتي در خيابان سعدي يافتم.
بابا امون نداده بود تا اولين سوال رو مطرح كنم اينبار...
واي چقدر حاشيه رفتم و اين حاشيه چقدر به ضرر من تموم شد،
- بچه شكموي بهونه گير -
و چقدر خوب شد براي چلوكبابي نجاتي...
- تبليغ مفت و مجاني -
تكه اي سنگ ديدم در دكور رستوران كه شديدن با شيشه محافظت مي شد...
انگار نه انگار كه سنگ سنگ است و شيشه شيشه...
محفظه ي شيشه اي چنان سنگش را در آغوش گرفته بود كه انگار دوستان و ياران چندين و چند ساله اند...
بگذريم،
سوالات من شروع شد طبق معمول و گرسنگي فراموشم شد.
بابا اون تيكه سنگه چيه؟
سنگ ديوار
كدوم ديوار؟
ديوار برلين
برلين كجاست؟
يه شهر تو آلمان
مگه شهر هم ديوار داره؟
برلين داشت
حالا نداره؟
نه ديگه نداره خرابش كردن
چرا ديوار كشيده بودن كه حالا مجبور شدن خرابش كنن؟
ديواره خيلي مهم بوده؟
اگه مهم بوده پس چرا...؟
بابايي غذات سرد شد...
بگو بابايي...منو كه تهران برده بودي اونجام ديوار داشت؟
نه بابايي نداشت
پس چرا...؟
و پدر هرگز از جواب دادن به سوالات من خسته نمي شد...
بعد ها فهميدم برلين را،
مردمش را،
شرق را،
غرب را،
مال تو،مال من را...
مالكيت را،
حرص را،آز را، طمع را،
مرز را...
پدر برايم شرح داد كه آن تكه سنگ رنگين كه اينچنين با افتخار در ميان محفظه ي امن از شيشه بر بلند ترين و دست نيافتني ترين نقطه از قفسه اي خودنمايي مي كند،روزي قطعه اي بوده از ديواري كه جدا كننده ي انسانهاي يك كشور بوده از هم...
نه نه نه،بدتر از آن يك شهر...
- يعني ممكن است روزي ديواري از ميان مردم يك خانواده عبور كند؟ اهالي يك خانه؟ -
بماند اين كه بزرگتر كه شدم از ديواري به نام چين شنيدم و در تصوراتم، حالا كه ديواري به نام يك شهر و يك كشور را شناخته بودم ديوار جهان را در ذهن مي پروراندم در دنياي كودكي...
بزرگتر كه شدم دانستم كه ديوار جهان هم رويا نبوده...
ديوارها همه جا هستند...
ديوارها عاصي شده اند...
ديوار ها همه جا سرك مي كشند،
مي روند و خراب مي كنند،
جدا مي كنند،
در برابر نور مي ايستند و سايه مي افكنند،
و در نهايت قد مي كشند و قد مي كشند و قد مي كشند...
---------------------------------------------------------------
تنها خوبي ديوار تكيه دادن را لايق بودنش است و بس...
حتي حريم امنيت و قرار بودنش هم دروغي بيش نيست...
تو چنين مي انديشي كه تو را به حق در حريم امنيتش فرا گرفته است و از كجا معلوم آن كس كه در آن سوي ديوار است از گزند تو مصون نمانده است به بركت همين ديوار؟
- تو جدي نگير، روي سخنم با تو نبود -
ديوارها اينبار از ميان خانه مان گذشتند...
ديوار ها كه از راه رسيدند هنوز تابلو" و ان يكاد..." بر ديوار بود و قفسه ي كتابهاي عمو،
مملو از كتاب و انديشه و ياد...
خانه اي كه خشت خشتش را مادر بزرگ مهربانم به ياري پدر بزرگ بر هم نهاده بود.
خانه اي كه حياطش درخت داشت و حوض،
درختان پير ولي بخشاينده و پربركت از گوجه سبز و خرمالو و عناب گرفته تا انار و انجير...
نميدانم بيشتر خاطرات كودكي ام در آنسوي ديوار محبوس ماند و يا سهم اين طرف شد...
يكي بود كه مي گفت :
" خاطرات است كه مي مانند،خانه ها و يادها همه و همه فاني اند."
حق هم داشت،
راست مي گفت.
من و مادر به همراه اميد و ندا،كوله بارمان از يادها بر دوش، اسبابهامان را به خانه اي مي كشيم كه حياط سيماني اش خاك ندارد...چه رسد به چاه، چه رسد به درخت...
خانه اش هم از سنگ بلوك سرد است،پس از ايوان و ستون چوبي هم خبري نيست و از طاقچه نيز همينطور...
واي كه دلم از اينجا تا به قول يكي خود خدا گرفته است اين روزها...
مي گويند دلبستگي به جا و مكان و خاك درست نيست،
اشتباه است...
ولي من مي گويم:
" اين عين اصالت است."

دخترک: مادر بزرگ میخوام موقع رد شدن از خیابون ادای نابینا ها رو دربیارم.
مادربزرگ:خطرناكه عزيز دلم،ممكنه ماشين ها موقع رد شدن...
- دوست دارم مادربزرگ،خب شما هواي منو داشته باشيد ديگه...
من چشمام رو مي بندم و نگاه نمي كنم ولي تنگ شما حركت مي كنم كه اتفاقي نيفته.
- باشه اما به يك شرط:
"به من اعتماد كني و قول بدي تحت هيچ شرايطي و به هبچ قيمتي چشمات زو باز نكني
و با چشمان كاملن بسته گذر كني در كنار من."
- باشه،چشم،قول ميدم.
و عبور آغازيد دخترك مادر بزرگ را تنگ چسبيده...
هنوز چند قدمي پيش نرفته بودند كه مادر بزرگ ديد دخترك زير چشمي مراقب اطرافش است...
- تو مگه بهم قول نداده بودي؟ مگه بهم اطمينان نداري؟
- چرا...ببخشيد...ديگه تكرار نميشه...ببين بستم چشمامو...ببخشيد.
و گامها تند تر مي شدند و هياهوي ماشينها بيشتر و چشمان نيم بسته ي دخترك باز تر...
از خدا مي خواهيم كه كمكمان كند،
از او ميخواهيم كه سررشتهء امورمان را خود در دست گيرد.
ياري مي طلبيم از او و در سخت ترين تنگناها مشكل ترين امور را به او تفويض مي كنيم اما...

گاهي خدا بودن او را فراموش مي كنيم و نمي گذاريم كه كارها آنگونه كه بايد و
شايسته ي خداوندي اوست سر و سامان داده شود و پيش برود.
دائم سرك مي كشيم و فضولي مي كنيم در پيشرفت كارهايي كه به او سپرده ايم.
اين بدان معني نيست كه دست از تلاش و حركت و تكاپو برداريم،
نه!!!
هر گز اين چنين نيست،
ولي بي اعتمادي نسبت به چون خدايي هرگز پسنديده و شايسته نخواهد بود.
------------------------------------------------------------------------------------
دخترك به سلامت به آنسوي خيابان رسيد در جوار مادربزرگ ولي با چشماني نيمه باز،
و يا شايد هم باز تر از هميشه...
كاش مي گذشت و هرگز چشم نمي گشود در عبور.
حكايت ما آدم ها نيز چنين است.
خدا هواي ما را تمام دارد،
ما چقدر به او اعتماد داريم؟

--------------------------------------------------------------
پ.ن:دل کندن از خانه سخت است،
دل تنگي بزرگيست...
خواهمش گفت،
همین روزها.
هنوز وقتش فرا نرسيده است گويا.
حرفهايم نيمه مانده بود درون بغضي داغ،
بغضي فرونخورده و نشكفته در گلو كه يخ بايدش فشردن تا سرد شود و يا يخ آب شود...
مثل بعضي ها كه دچارند به درد نانوشتن...
يا بعضي ديگر به نانوشته هاشان را فرياد زدن...
و يا...
اصلن بعضي ها هم بهتر است نانوشته هاشان را هرچند هم كه نوشتند،
بازخواني نكنند - زنده و پخش مستقيم- دست كم،
و بغض داغ آدم را در لحظه،
بي يخ و بي بهانه،
اشكش نكنند.