..........



در شكم نهنگ اسيري

از غرق شدن نترس

دريا همين جاست:

                      در عمق چشمان تو!

بعضی حرفها بعضی وقت ها

 

 چند کار با تاریخ های متعدد و ... متعدد.................

 

 

۱)

لنگستون هیوز را به راه افتادم

در اعماق آفریقا

سیاه، با واکس چکمه های واشنگتن

سایه ی آسمان خراش وول ورت هم

آفتاب سوخته گی ام را جواب نکرد

آه...داشتم می خواندم ،

می خواندم

با کولی های خارج از جغرافیا ؛

می خواهم به دریا برگردم

می خواهم به دریا برگردم.

لنگستون هیوز را در کنگو

در رود کنگو

بر قایقی نشستم

برای تو باید می نوشتم

دلتنگی های دریا را

با دست های از مچ بریده

چه قدر می توان فریاد کرد؟

 

۲)

هر شب ماه ديوانه­اي

از پنجره مي گذرد.

و ما مثل بچه­هاي روستا؛ بلند مي شويم و

به او دست تكان مي دهيم.

ياد هواپيماهاي عراقي مي افتم؛

به سمت شهر

 از آسمان روستايمان مي گذشتند و

 ما برايشان دست تكان  مي داديم.

  آه! اي خرابي­هاي خرمشهر!

   ما را ببخش

ما چه قدر نفهم بوديم.

 

۳)

ميان چشم­هاي تو و اعتصاب قلبم

بد جور گير كرده­ام

انگار كه چارلي ميان چرخ­هاي عصر جديد

و اگر چشم­هايت بچرخند

آن وقت چه كسي تو را دوست خواهد داشت.

پس از مدتی مرگ

  .

مرگ

تعریفی ساده دارد

میهمانی که چایی نمی خواهد

احترام نمی خواهد

در را که باز می کند

باید پیش پایش دراز کشید و ....

 

 یه چیز دیگه (آدم دروغ گویی هستم گفتم یه چیز ولی دومی رو هم می گما! بگم؟ بگم؟ بگم؟).

در پستوی خانه

گرازی پیر  پنهان است.

وای...

وای...

وای اگر باران ببارد.

 

ابتدا اشاره ای به سال ۱۳۸۳ داشته باشم و چیزی شبیه شعر از آن روزها:

 

شب ها؛

بر روی طنابی از جنس تیر و تیغ

                          راه می روم

                      تا افتادن از صراط را بیاموزم.

 

و بعدش همین دیشب:

۱)

 

مادرم که نیست!

محکم به صندلی چوبی می نشینم و

گریه می کنم.

فقط اوست که این روزها

در آغوشم می کشد.

 

 

۲)

 

به نیمکتی سرد می رسیم.

سالهاست کسی بر آن

عشق را تکیه نداده­است.

گرد و غبار هم گرفته.

پایه­هایش،

سطح خط­­ خطی­اش،

تکیه گاه­اش؛

              پوسیده است.

ما هم نمی نشینیم؛

بر عشقی که

              حالا فقط نیم­کتی متروکه است

                                         در مسیر آدم­ها.

­

 

 گفتید روزه و یاد گذشته افتادم و یاد چیزی شبیه شعر که چند سال پیش گفتم:

برای نماز

رو به جنوب می ایستم و

برای روزه به سمت آفریقا

دراز می کشم...

حالا واقعا این طور شده است؟ حالا کمی بیشتر فکر می کنم.چند سال بزرگتر شده ام. قبله ی روزه ام را در همین ایران پیدا کرده ام و هر سمت   که دلم بخواهد دراز می کشم و روزه ام را می گیرم.آفریقا و اتیوپی رو به جهنم ...

 

۱)

در گوشه ی اتاق می نشینم و

آفتاب صورتم را می سوزاند

فکر تو مثل خورشیدی است

در گوشه ی اتاق.

تمام سال در من روز است

تمام سال من آفریقام.

مادرم می گوید:

"دود تمام این بی خوابی ها به چشم خودت می رود

یک روز بلند می شوی ومی بینی

خورشید پشت بهاری ایستاده و

دارد آدم برفی ها را آب می کند

و تو همچنان گوشه ی اتاق

دود در چشم خودت می کنی

حالا بیا و قطب جنوب باش ؛

نصف زندگی ات را با ماه سر کن ".

 

۲) 

وقتی تو نیستی ؛

دراز می کشم و قطار می شوم

دود به راه می اندازم و

در رؤیاهایم پیچ می خورم

سفر زیبایی است

اما می دانی:

روی پاکت سیگار نوشته اند:

"سیگار برای سلامتی ...."

 

 

ابتذال

۱)

مثل مترسکی که خسته از کلاغ و

سنگهای مزرعه

آرزوی برف می کند.

 خسته ام از دوست داشتنت.

«منو ببخش عزیز!»

 

۲)

مرداد دست های تو را

می گیرم و

آدم برفی ها توی دلم راه می روند

چشم هایم سیاهی

عینک دودی ات را بردار خانم

شاید تو هم به درد من دچار شده ای .

 

۳)

بیا در این شهر ناپدید شویم

من پیراهنم را درمی آورم و...

تو کودکت را بغل می کنی

 دست زنم را می گیرم و

بعد تو...

کسی مارا نخواهد شناخت.

 

۴)

مدادم را بر می دارم

می نویسم "جنگل"

سر و صدای پرنده ها

تو را از خواب بیدار می کند

بلند شو!

بلند شو!

جنگل فقط پرنده نیست.

 

۵)

قاصدک

 به انتها رسیده ام.

سهم من باد است

در ارتفاع پرواز سنجاقک ها.

 

۶)

درخت مهربان

در کنار لانه ی پرستو

شاخه ای برای کلاغ

سبز می کند.

 

در نشریات الکترونیکی و سایت ها:

وزنا

کتاب شعر

ماندگار  ...

 

 

 

دو کار در پر کاری های 26 خرداد تا 6 تیر

 

...

دست هایم از باد سنگین

به شاخ و برگ تو می خورد

ریشه هایت اگر در آب باشد

دست هایم را خواهی گرفت.

۱)

 

روزها را روی دیوار کشیده ام

مثل جنگل افرا؛ صاف،در امتداد هم

فکر می کنم تا بیایی ؛

جایی برای زندگی نمانده باشد

باید به فکر آشیانه ای روی درخت ها باشیم.

 

 

 

۲)

آخرین نفس ام را می بینی؟

شبیه آخرین توست

بلند و محکم و کشیده

راست راست آخرین نفس ام را می کشم

هوا جریان صورتی رنگی است در رگ های ام

خودم را با سوراخی ازن تقسیم می کنم

وحشت ام از بطالت در صندلی های سینما ست

از تخمه های شکسته روی ریل های قطار

روی صندلی پاهای ام کوچکی اتاق را قدم می زنم

اتاق دنیای بزرگی است شبیه زمین

چایی را بر می دارم؛بدون تو  تلخ شده

سیگار را می گذارم؛ بدون تو تلخ شده

روبه روی سینمای معنا گرای دست های ام می نشینم

تخمه های دل ام را می شکنم

سکانس آخر فیلم؛

گوش تا گوش سینما

مرا فکر می کنند...

 

 

پس از حضور صمیمانه و شاعرانه تان در این صفحه شما را به صفحه ای دیگر با عنوان 303 دعوت می کنیم...بازدید از این صفحه شاید شایسته ی حالا و هوای این روزهای مان باشد.

ما منتظر حضور شما هستیم.

 

 

10  کار کوتاه

 

 

۱...

گل سبز می شود

 سرخ می شود

 بنفش می شود

اما تو

همچنان در انتظار بهاری...

 ککککککک

۲...پیانو (3)

پیانو خاموش است

شومینه خاکستر

من ،سردم است

چه کسی تو را روشن خواهد کرد؟

تتتتتتت

۳...

دريا سراسر من بود

و تو چون قايقي به گل نشسته

لنگر انداخته بودي

در اسكله ي قلبم

تتتتتتتتت

۴...

پيراهن سفيدم را مي خواهم

مي خواهم با درخت ها

در عزاي بهار

همخواب شوم.

تتتتتتتت

 ۵...

پرنده باش،پرنده

درخت مي شوم ،درخت

فصلي براي تو،

فصلي براي برف

ننننننننن

 ۶...

برف  بارید و

آدم برفی کوچکمان 

بزرگ و

بزرگتر  شد

... دیگر من و تو ندیدیمش.

 اااااااا

۷...

قطاری از دلم رد می شود

تنها مسافرش تویی که...

آب از آب تکان نمی خورد.

ااااااااا

۸...

جای موهایت

درخت اگر می روئید

حالا هزار پرنده ی عاشق

از سفر به جنوب باز می ماند.

اسفند ۱۳۸۳

مممممممممم

۹...

دست در دست

تفنگ در دست

زمین زیر پای چپ

سینه ی تو ،زیر پای راست

اعتراف کن مرا طنابی برای دار ببافند.

ممممممممم

۱۰...

غمگين ترین ترانه است

بهار دست هاي تو

آدم برفي هاي زمستان دلم را

آب مي كند.

 

 

 

 

روز هشتم

 

  هوا خاموش است

  درها بسته

  اتاق جمعه ای خسته را می ماند

  که تازه آبستن شده است

  "من" درمقابل آئینه

  به جمعه های رفته اش می اندیشد

  به خواب دیده اش

  رؤیاهای  نرسیده اش

  به همین مفت ترین چیز:

                            سیگار زردی که لب اش را سرخ خواهد کرد.

  "من" درمقابل رؤیای تو نشسته است

     آیه های زمینی را نزول می کند.

    هلیا! دخترک آن سوی دیوارها

    چایی بدون تو در ته استکان طعم دیگری دارد

     پیاده رو خالی از

            صدای پایی که دریچه ی قلبم را گشاد می کند

                                                           طعم دیگری

    اصلاً جمعه ها بدون تو شبیه روز هشتم است

    روزی که نماز ندارد

    نفس ندارد

    و هیچ پیامبری آتشی را نخواهد کشت

     بتی را نخواهد شکست.

 

    روز هشتم هوا خاموش است

    دیوارها بی درو پیکر

 

    روز هشتم با آرامش تمام 

    در معبد کوچکم

    تو را پرستش خواهم کرد.

 

دی ماه ۱۳۸۷


شعرهای دیگری در سایت پیاده رو...لطفاً اینجا را کلیک کنید.

 

 

                                                  با احترام به لورکا و تمام شاعران پنج عصر

 


پنج عصر من

پنج عصر من هیچ ارتباطی به پنج عصر لورکا نداشت

چرا که من در ساعت پنج در کنار تو بودم.                                              ۱۷/۱۰/۱۳۸۷


 

در ساعت پنج عصر در كنارتو بودم

   آبشار سبز نياگارا

   از قهوه ي چشم هاي تو مي ريخت

   سايه ي الوند كه روي من و تو مي افتاد،

   پنج عصر را مي گفت. 

   در ساعت پنج عصر پشت نيلوفرهاي بلند بوديم

   برف هاي اورست داشت در تو آب مي شد

   و... مانند آلاسكا داشتي يخ مي زدي !

   درساعت پنج گلادياتوري خسته

   تو را در آغوش كشيدم

   تمام عقربه ها خواب رفتند

   نسيم اردي بهشتي خواب،

   لوت چشم هاي تو را درهم نورديد.

 

   پنج عصر بود

   كارگرها به خانه برمي گشتند

   با دستمال هاي خالي نان و

   پيشاني شرمگين عرق

   پنج بود، ساعت  پنج عصر

   زنگ مدرسه ها بوي سنجد را

   در رگ هاي اردي بهشت نمناك تلاوت مي كرد

   تمام درخت ها چاقو خوردند

   درتمامي ثانيه ها غباري از لحظات محزون

   هيجان زمين را رصد مي كرد

   مردي در مترو آزادي براي خرده نان فردايش

   داشت گيتار شكسته اي را

                                       كوك مي كرد

   زني جوراب هاي فردا را وصله مي زد

   رنگ زرد روزنامه هاي عصر

   صورت مردي را... سرخ مي كرد.

 

   ساعت از پنج گذشت،   

   نياگارا فرو ريخت،

     اورست يخ زد.

 

1) مازوخیست و 2) ...

          امروز " اين تراما " با دو كاربه روز شد وهمين طور با کاری در نشريه ي  آدم برفی ها              و  چشم به راه غزلهاي سليماني شماست.


                       گرچه حافظ همه جا گفت: اسارت دارد                   تارموي تو به اين شهر شرافت دارد

                  جنگل چشم تو مي سوخت؛ اگر مي دانست              اين پسر بچه به چشم تو ارادت دارد

"مهدي علي بلندي"

 

      ۱ )

     انگشتهايم را

     بااشتهاي تمام مي خورم

     مثل يك ماهي كه فلس هايش را.

     به انتهاي كلماتم فكر مي زنم.

     آغا محمدخان ام ؛ چشم هايم را

     گسلي هستم؛

     زير ارگ "سعيدِ نورالهي"

     به شدّت جنگل چشم هايت را

     "فوجي ياما " مي شوم.

     دردرياچه ي يخ مي اندازم

      گرمي تُند استوايم را .

      باز بايد فرياد مي كردم؟

      توي گوشم ضجه هاي ناله ي يك پير زن را

      در غباركلبه اي درپشت كوهستان زاگرس.

      رود مي شوم؛ همين حالا

      به خودم مي پيچم؛ تمام شن ها را

     به دريا مي زنم ؛

     خودم را،

     هرچه دارم ماهي و قايق و قايق ران.

     يك دست موي قلم در دستم،

     يك دست تيغ آرامش در دستم،

     چهار پايه را از طناب خالي خواهم كرد

     های!

          های!

              "ونگوگ"

                      هاي !

                           هاي...!

 

    ۲ )

           چمدانم بسته است

                چشمهایم

                   باز

                    می چرخند

                 دور میدان ها

             من پر از شهرستانم ؛

      مثل اتوبوسی در مسیر آزادی.

 

 


...

مثل هرشب قبل از خواب

قرص هاي اعتقادم را

با ليواني سرد

روي تنهائي زمين

 دراز كشيدم

با بالشي پر از خواب هاي طلائي

لالائي زمين مادري نداشت

"  آآآآآآآآآآآ

 سسسسسسسسسس

    ماااااااااااااااااااااااااااااااان " را

هجي كردم

پنجره اي داشت رو به اتاق

وپلكي صورتي با مژه هاي بنفش

 در شهردورتر جغرافيا

داشت بام به بام برف مي باريد

روشني روي كاج ها نقل مي بست

مرد قايق ران ابر موج هايش را برداشت

داشت برف پارو مي كرد

در آينه ي شكسته از موهايش

گنجشك ها مي گفتند: «كو؟» «كو؟» «كو؟» «كو؟»

درخت...كو؟

شاخه...كو؟

زمين...كو؟

دانه...كو؟

 


 

همزمان با بروز شدنم در "اين تراما" باكاري در نشريه ي ماندگار http://www.mandegar.info/1388/Farvardin/Poem1-88.asp

و دو كارديگر (البته جدید)درنشريه ي نيمكت :  http://www.neemkat.com

منتظر نقد و نظرات دوستان عزيز هستم.

 

 

بی خوابی های بهمن 87

همين پياده رو امير آباد

همين امير آباد

كارگري كه نان صبحش را

                ازسايه مي گيردو

                  عرق جبينش را

                               ازدريا

وقتي هواخوب است؛ سايه است

وقتي برف مي بارد؛ سردم

وقتي باران؛ نمناك

مي خواهم در اين هواي يخ زده

پس واژه هاي پرنده

                        پرواز كنم

مي خواهم به دريا برگردم

اگر چه فصل كوچ به پايان رسيده

اگر چه هوا ديگر باراني نيست

برف نمي بارد

 

تورا دوباره در پياده رو ديدم

وخودم را - كه داشتم پشت پنجره

تلخ ترين سيگار تنهائي ام را

دود مي كردم-

از ياد بردم

وآيا دوباره اين همان جهان كوچك واژه هاي گرفته ي من است كه از بغض ويلني سوخته آتش مي گيرد

وآن هيچ كسي كه درپياده رو داشت با تو قدم مي زد:من آيا نبودم؟

يادت كه هست؟

"دست به ديوار كشيديم

وگفتم بين ماهميشه ديواري بايد باشد"

وچه قدر به حرفمان گوش دادند

وبرف سنگيني باريد

حالا هوا صاف است

نور سايه هاي درختهاي بلند

                به زمين افتاده؛مي خزد

واين نيمكت خالي ايستگاه اتوبوس دنياي اميرآباد....

 

کوه در اورست متولد می شود

نیل درمصر

ومن درکنار تو،

چه تمدن باشکوهی!

 


 

http://www.mandegar.info/1388/Farvardin/Poem1-88.asp

 

های!های!نازی

همیشه گفته ای که می آیم!

ومن برایت لحظه ها را شمرده ام

کی؟

مگر ازانقلاب تا آزادی چه قدر راه است؟

                              

برای هیچ کس

عشق:

تصویری از دلتنگیهاست

وچشمان سیاه تو

         قلممویی شکسته.

بی نشانی ها

سلام!

چشمتان،چشمتان خشخاش می کارد؟

گوشتان،گوشتان خمپاره می چیند؟

گرمی لبهایتان رقص می گیرد روی لیوان های سرد؟

ذکر این روزهای شما

                          باران است؟

وابر در کوچه ی غمگینتان

                          دوره گردی می کند؟

آروزی هوای شرجیتان

                     چند درجه؟

برف هایی که پارو نکردید

                     چند بام؟

سایه ی برجی بر میدان آزادی شما

                                            افتاده ؟

وبزرگترین مسیر فتحتان

                              چند کیلومتر؟

قطاری از ذهن شما با پنجره های پر از چشم

                              هر روز با بار هاوائی رد می شود؟

  ومردی با گلایلی حتی

                             بوسه هایتان را می دزدد؟

.

.

.

تمام بی ادبی های این جهان را

به گردوخاک دیوار کوتاهتان

                    ببخشید خانم

این مرد این نامه را برای خودش نوشت

شما دچار بی نشانی شده اید

وهیچ وقت نامه ای زنگ شما را

نخواهد زد..........

دوشنبه...

سه شنبه...

میان این همه روز

    چرا جمعه نه!؟

می شود جمعه هم تمام طبل های جهان را

با چشم های تو نواخت

ترانه ای گرم از کنده ی لب های تو

تمام جهنم را می سوزاند

وعشق مرگ کبوتری غمگین است

با پنجه های خونین کودک همسایه

.

.

.

 راحت بگذار تمام سکوت را

بگذار که جهان

همیشه از من و تو راضی باشد

وآن کبوتر تنها

هیچ وقت درعزلت آسمان نمیرد

.

.

.

دست هایت

دست هایت

این آخرین بهشت ممکن من است

          می خواهم قایقی باشم و

                   دریای تو را بشکافم.

کبوتر پروازی خسته ای بود

                          قلبم

      وداشت با تن خونین

     برای قفس می تپید...

نزدیکترین آسمان به زمین ما

      همین آسمان پرنده هاست....