شعر هائی برای . . .
لب زاینده رود یک شاعر
واژه ی آب را محک میزد
آنطرف تر کنار دستش باد
به لب واژه ناخونک می زد
یک رباعی سرود و گفت که ...نه
مصرع آخرش رها شده است
ارتباط کلامی اش خوب است
حیف مضمون که نخ نما شده است
پس به اطراف خود نگاهی کرد
خیره به رفت و آمد پل شد
واژه ها میگذشت از نظرش
ناگهان غرق در تغزل شد
مردی آمد کنار آب نشست رود خود را به پیچ و تاب انداخت
موجها آمدند پابوسش وقتی از چهره اش نقاب انداخت
دستها را به زیر آب گرفت عکس ماهش درون آب افتاد
رود این عکس را برای خودش تا ابد ثبت کرد و قاب انداخت
دستها را گرفت رو در رو لب خود را کمی جلو آورد
نرم در گوش عکس چیزی گفت بعد آن را به روی آب انداخت
ماه در آب شد هزاران ماه لب خشکش ترک ترک تر شد
وقت تنگ است زود باید رفت و نگاهی به آفتاب انداخت
مشک را زد به آب لب تا لب موج با احترام سر خم کرد
گفت الله اکبر و بر خاست در دل رود انقلاب انداخت
نخلها قد کشیده اند همه به قد و قامتش نگاه کنند
ازدحام میان نخلستان نخلها را به اضطراب انداخت
ظهر بود و عطش فراوان بود زخمها تشنه ی بدن بودند
مشک ساقی دهان تیری را که عطشناک بود آب انداخت
دستها بر زمین و مشک زمین بدن عشق بر زمین افتاد
یک نفر روی خاک طف انگار مشک سر ریزی از گلاب انداخت
لب زاینده رود بود هنوز
محو در واژه ها و در اوصاف
شاعر خسته را به خود آورد
گریه ی کودکی در آن اطراف
شاعر از جای خود بلند شد و
در غروبی غریب راه افتاد
رودخانه دوباره سرخم کرد
تا نگاهش به قرص ماه افتاد
---------------------------------------------
بر نیزه زلف شعر رها شد ، نیامدی
پای جنون به معرکه وا شد ، نیامدی
در خیمه گاه کاغذ آتش گرفته ای
تک تک حروف شعله نما شد ، نیامدی
برگشت مشک جوهر آبی به روی میز
پشت غزل دوباره دوتا شد ، نیامدی
در قتلگاه دفتر در خون شناورم
سرهای بیت هام جدا شد ، نیامدی
افتاده پاره پاره تن دفترم به خاک
این دشت واژه کرببلا شد ، نیامدی
شاعر نوشت با قلم سر شکسته اش
مضمون اسیر قافیه ها شد نیامدی
---------------------------------------------------------
برای سوختن دل شراره لازم نیست
به روی نی سر هجده ستاره لازم نیست
تمام شهر گذر داده اند قافله را
به کوچه های یهودی دوباره لازم نیست
میان هلهله مردی به دیگری میگفت
برای سنگ زدن استخاره لازم نیست
رباب ، جای علی خواب میرود دستت
اشاره سمت سر شیرخواره لازم نیست
حواس من به تمام یتیمها جمع است
به ابروان شکسته اشاره لازم نیست
در آتش عطشت لب ترک ترک شده است
و خیزران به لب پاره پاره لازم نیست
کشید معجر و ماه از فراز نی می دید
چگونه شرح دهم استعاره لازم نیست؟
---------------------------------------------------
بیت بیت غزل از داغ غمش ریخت به هم
شعر من نوحه شد و محتمشمش ریخت به هم
راه می رفت و پدر محو تماشایش بود
آه از آن لحظه که با هر قدمش ریخت به هم
من علی ابن حسین ابن علی ام مردم
دشمن از دیدن تیغ دو دمش ریخت به هم
دست پرورد علمدار عجب جنگی کرد
تا زمین خورد ، عمو دید علمش ریخت به هم
دم آخر که نفسهاش شمارش می شد
از دم تیغ کسی بازدمش ریخت به هم
((یا)) جدا ((عین)) جدا ((لام)) جدا افتاده
خواست شاعر بنویسد . . . قلمش ریخت به هم
دفتر شعر بیارید هجا جمع کنید







ساقی توئی و باده توئی و سبو توئی