تشکر
فدای همه ی شما
این جمعه چهل روزه که پدرم فوت کرده
روزهای دلتنگی برام خیلی سخت شده
..............
در چشم های تو پیداست
از آواز چلچله ها ترسیده
چه کنم؟
چهار زانو نشسته روی پیشانی دلم
برف ها
چه بی اندازه پیر شده ای ؟!
پدر
چه بی اندازه!.
( آشتیانی چایی )
این روزها
آنقدر از هم دور شده ایم که دیگر
حتی برای سرگرمی هم
شیطان مرا وسوسه نمی کند.
آیه های قرآن را از یگانه چشمانت
انگار زبور داود است آن صدای بی همتا
پیچیده میان دشت آوای خوش الحانت
تا چند پریشان است موسی به میان طور
برقی بده از چشمت از زلف پریشانت
هارون به اسیری رفت فرعون به دام افتاد
آزاد کند یوسف آن غنچه ی خندانت
از مسجد از معراج من بی خبرم لیکن
بردار کمان را سوخت این عاشق حیرانت
هجده شب و هجده روز باریده دو چشمانم
آرام کن این کشتی از برزخ طوفانت
بت میشکنم شاید در آتشم اندازند
بنگر به فنا دادست سئدای گلستانت.
هزار هزار نسیم
نمی وزی به درونم
کجا گلایه بریم.
با صد هزار بوسه ی داغم بغل میکنم تو را
از جام تلخ تر از زهر روزگار گذر اگر بکنی
با یک سبد ترانه ی شیرین عسل میکنم تو را
سیگار به لب و وارفته
دارم کفشهایم را میفروشم
شاید یکبار دیگر هم
خرج تریاک نگاهت را جور کنم.
پیکر سرخ خیابان را
قطره ها می شستند
پای سر سبز ترین بید محل
شاید این بی ثمر مجنون دل
با اناری دلخون
دل سر سخت ترین مردم این برزن را
طاق کند .
بر دوش غفلت میرود تا نا کجا آباد
ولیکن هیچ کس در سر ندارد
پرسشی از آن که در تابوت خوابیدست
فقط انگشت ها را میگزند و آخ می گویند
و گاهی هم دهان نزدیک گوش می آرند
وبعد از اندکی نجوای آهسته
بهم شک میکنند این گوش
آیا از برادر بوده یا دشمن
تمام حرفها از وحشت دیوار میماند
به دلهاشان
مبادا موشها بر بالش دیوار بگذارند سر هاشان
سرم شلوغه ببخشید
چه عاشقانه تمام روز
پنجره تا انتهای کوچه را
جای من میدید
در انتظار قاصدک هایم بود
که نسیم را به خانه دعوت میداد
و کودکانه دلش
با گذر های قاصدک از کنار پنجره
بی انکه حرفی بزنند پر میشد
روزها از بالای پنجره
آرام و بی تفاوت رد شد
و تو بی توجه به دلتنگی های پنجره
از کنار قاصدک های من
عبور میکردی
برجگر چشمه
جوشش، سکوت
خروش رود
کارون، سپید رود
انعطاف سنگ
یاد خواهم گرفت
از چشمه جنگ را
با قلاب قلم ، کرمهای بهانه را به آب می زنم
قلم این روز ها تکان نمی خورد
کرمها مغز مرا با خنده می خورند
ماهیان نگاه می کنند و هیچ حرفی نمیزنند.
تمام روزهای کودکی ام را رنگ تازه زد
و گالشهای کهنه ات
تمام عمر مرا رنگ خود خواهی
من هنوز داغدار گالشهای کهنه ی تو ام
مرا به خاطر کفشهای تازه ام ببخش
مادرم.
که به دستهای پر ترک پدرم التماس میکند
واز چشمهای او بی خبر است.
از شکافهای زمین که سرشار از خبری تکراریست
و یک انبار پر از غصه ی گندم،
سوغاتی ابرهایی که فقط میگذرند.
پدرم هنوز به چشمهایش تکیه کرده است.
و من که از میان شکافهای زمین با تو حرف میزنم
با توام باران
به تکیه گاه بارانی پدرم باران کن.
بعد از عبور تو
پاهایم بی رمق شدند
دستانم گره بهم
لبهایم ترک زدند
از بس که حرفی نمیزنند
سال هاست که رفته ای و من
سال هاست که این گونه زنده ام
با شانه های خم
با غصه بیش و کم
از درد های خود
از داغ های کهنه ام
بیش حرفی نمیزنم
تنها، همین، هنوز
من این گونه زنده ام
من فعلا سربازم و به این خاطر نمیتونم زود به زود سر بزنم از همه دوستانم عذر میخوهم.
و تو همان ستار ای
که زیرکانه کودکت را
به نذر دیدن سپیده ای نشانه میزدی
و من چه احمقانه
زیر پای خود
از کنار ضرب این مثال
بی خیال می گذشته ام
یکی به میخ ، یکی به نعل
دانه های گندمند
زیر خشم سنگ آسیاب
خرد میشوند.
غصه های آسبان پیر
و ترس از عقیم ماندن زمین
هجوم آب را کسی بیفکند از آسیاب.
حرفهای مادری ات را تکرار کن
تا زندگی را خوب حفظ بمانی
صاحبانت به رسم خودشان تو را پابرهنه خواهند برد
و کفشهای گلدار قرمزت
در صندوقچه ی پدری منتظر می مانند
تا پاهای تاول زده ات
گلدار پابرهنگی نباشند
که دوباره باید بر کوه رویم
و این بار آن سوی دجله را تیر زنیم
تا در جشن پیشواز تو
آتش بازی دماوند دیدنی تر باشد
چهار قدم این طرف تر
همین حوالی
پشت ابرهای آسمان شب
ماه حامله میشود
با یادی از سیاوش ها
و مادرانه تر از مریم
مسیح را سقط می کند
وتنها او میداند خالی شدن روح من یعنی چه
که هر از چند گاهی برای من گریه می کند
یاد کودک سر زا از دست رفته اش می افتد
وقتی نگاه به تنهایی من می دوزد
و تقلای روح مرا می فهمد
که می خواهم دوباره تو را حامله باشم
بعد از آنکه خودت را به زور زاییدی
و من مستاصل از این تقلا
با دردی شبیه ابتر بودن
هنوز مثل مادرم
گریه می کنم.
در لانه ی انگشتان سرخ و سرد یک پسرک
آماده ی پرواز است
جوجه های کودکی ات را به پرواز در بیاور
ای پرنده ی مادر
و تا سپیدی رویایت در میان دستان تو آب نشده است
به شیشه ی پنجره ی یک پیرمرد اخمو بکوب
وبا خنده زود از آنجا دور شو.
یک عمر تلخی که با قهوه مانده است
یک نیم فنجان قهوه را سر کشیده ای
یک نیم فنجان مانده یعنی که رفته ای
یک نیم فنجان قهوه یک عمر انتظار
یک نیم فنجان قهوه یک حس بی قرار
یک نیم فنجان مانده
این یک تناقض است
ماندن یا نماندش با من همیشه هست.
دل تنگی ام این شد که می خوانید.
در پس تیرگی یک شب آرام و بلند
که بلندای شب از چشم به راهی من است
پنجره گوش به زنگ قدمدت خوابیده ست
خواب و خمیازه ی در، خبر از دیر شدن می آرد
کو چه دلواپس تنهایی من
از سپیدار بلندش می خواست
تا سری سر سرکی از پس دیوار کشد
شاید از تو خبری باز آید
ناودان می خواند
شعر استقبال است
اشکهای کوچه قاه قاهان در راه
منگ و شل،مستانه
همهشان سوی تو هستند روان
تو اگر خواب شوی پشت کوهی در شرق
پنجره از غم تو کور شود
چه کسی پاک کند از کف کوچه ی تنگ
اشک خوشحالی بی حاصل این بام بلند
سایه از مهر تو دارد قد این دار بلند
بارها گفته ام این گفته و باز
که توام خورشیدی
که توام خورشیدی
مثل یک فاصله از جنس زمان
که نه پر می شود و نه از یاد
و به سختی فراموشی جدول ضرب است
و به آسانی کوبیدن آب
واژه ها منتظرند از پی هم
و همه میدانند
ضرب دو در دو فقط چهار شود
و تو خود می دانی
خارج از طاقت صدها واژه ست
وصف این مثنوی فاصله ها
جای این کودک ناقص بنشین
پر کن این فاصله را
پر کن این فاصله را.
ابتدای همین کوچه
ابتدای همین پاییز
می فروشد
تمام اسباب بازی هایش را
دو چرخه ی نداشته اش را
آرزویی که به گور خواهد رفت
منتظر نگاه یک رهگذر
ساعت ها نشسته است
شاید کسی سوار رویایش شود
سوار دوچرخه اش
تند از روی برگهای به پرواز در آمده
تا انتهای همین کوچه
تا انتهای همین پاییز
آرزویی که به گور خواهد رفت
تا زمستان راهی نیست .....
دستی به روی سرش میکشی کنون؟
حالا که کهنه لباس هست این عروسکت
گاهی نگاه به طاقچه بیفکن به ناز
حالا که پا ندارد این عروسک، کوک می شود
این مرده با نگاه زنده می شود چه سود؟
حالا که مردگی در نگاه تو برق میزند
برقی که کور می کند دیدگان ماتش را
برقی که زود آمده دیر هم نمی رود
بیچاره این عروسک خسته چه می کند
با خاطرات آوار گشته بر سرش
لا لایی هر شبت چه شیرین بود
جز لا لایی لبت که شیرین تر از شبها بود
از قصه های آیندمان حرفی نزن. سکوت
این یادگاری دندان توست روی لب هایم
زخمی به روی زخم دلم ای وای این چه مرهم است
نفسم بند آید
فکرم از کار بیفتد
مثل ساعت که مرا می کوبد
گو ش و چشمم خاموش
حرف در عمق گلو گیر کند
و سرم محکم و تند بخورد بر در و دیوار اتاق
شاید این فکر مزخرف برود از جانم
مغزم از حادثه ای مجروح است
با لبخند کنایه آمیزی که داد میزد
دیدی که باختی
بر طاقچه ی ذهن خط خطی ام
خط نخورده است
روز ها گذشته اند گرچه
من باز شبی در میان شب های پس از حادثه
در دفتر خاطرات آن روز ها
التماس را مرور می کردم
و گیج میان تناقض چشمانم
دنبال تکلیف دندان خراب می گشتم
در را نبسته منتظر آسمان می مانم
حال و هوای بد تری دارم امروز هم
چشمم از نور آفتاب می سوزد
روی پوستم گرمی خورشید راه می رود
خیس می شود پیراهنم و زود بخار می شود
شاید که وعده ی فصل داغ نزدیک است
من به وقت موعد میرسم بی شک
منتظر هیزم و آهن داغ تو هم می مانم
لیک شک دارم که بیایی سر وقت