بعضیا...
بعضیها را باید شــنید ،
بعضیها را فقط باید دیــد ،
بعضیها را میتوان خــرید !
.
.
.
بعضیها را باید فــروخت …
بعضیها را باید نــدید ،
بعضیها را باید فــهمید …
بعضیها را باید شــنید ،
بعضیها را فقط باید دیــد ،
بعضیها را میتوان خــرید !
.
.
.
بعضیها را باید فــروخت …
بعضیها را باید نــدید ،
بعضیها را باید فــهمید …
خـــيلي از آدم هـــايـــي که دوســـت دارن با شـــما باشنــــــد ؛
از روي عـــلاقـــه به شـــمـــا نيـــســـت ،
صـــرفاً به خـــاطـــر اين که چشـــم ندارند شـــما را با کـــسِ ديگـــري ببـــينـــند !
آن زمـــانـــي که مطـــمــــــئن شــــــدند تـــنـــها هســـتيـــد
تنــــــهـــا يـــتان مي گـــذارنــــــد ... !!.
دنبال کسي ميگردم که ؛
توي بهار که زنگ بزنم بدون هيچ دليل ،
بگم: مياي بريم زير اين رگبار و هواي خوش قدم بزنيم؟
در جوابم فقط بگه: نيم ساعت ديگه کجا باشم...
...توي تابستون که زنگ بزنم بدون هيچ دليل ،
بگم: مياي بريم خيابون تا هر جا شد قدم بزنيم؟
در جوابم فقط بگه: ناهار اونجايي که من ميگم...
توي پاييز زنگ بزنم بدون هيچ دليل ،
بگم: مياي صداي ناله ي برگاي ناکجااباد رو در بياريم خش خش صدا بدن؟
در جوابم فقط بگه: دوربينتم بيار...
توي زمستون زنگ بزنم بدون هيچ دليل ،
بگم: چناراي سر به فلک کشیده منتظرن با يه عالمه برف، بعد با ترديد بپرسم: مياي که؟
در جوابم بدون مکث بگه : يه جفت دستکش ميارم فقط . يه لنگه من يه لنگه تو...
سر اينکه دستاي گره شدمون توي جيب کي باشه، بعدا تصميم ميگيريم...
چرا روشن نمی شود ؟
نه شبم . . .
نه سیگارم . . .
و نه تکلیفم . . .
این منم
حوای همیشه ی تو،آدم
همانکه اولین گناهت را
سیب خوردنت را می گویم
به پای من نوشتی و نوشتند
عشق همیشه ی من، آدم
تو را اشرف مخلوقات می خوانند
و من از پهلوی چپ تو ساخته شده ام
من هم اشرف مخلوقاتم
اما ...
ضعیفه می خوانندم و ناقص العقل
عشق همیشه ی من، آدم
آفریده شدم تا مایه ی آرامش تو باشم
همسر و همراه تو باشم
اما علت العلل گناهانت شده ام!
اگر سیب خوردی،
اگر آلوده ی شهوت شدی،
اگر...
باشد، گناهش گردن من
تو آدم باش
من چشم روی خواسته هایم می بندم
تو آدم باش
من بیشتر و بیشتر لباس می پوشم
و می پوشانم خود را
چادر به سر می کنم
پوشیه می زنم
در خانه حبس می کنم این حوای گناه را!
تو فقط آدم باش!
من محو می شوم از دنیا
تو فقط آدم باش!
می توانی؟!
عادت کرده ام به نبودنت
با خیالت زندگی می کنم
شیرین نیست اما...
بهتر از هیچ است
با تو می خوابم
با تو بیدار می شوم
عادت کرده ام به زندگی با کلام:
"این نیز بگذرد!"
دنبال بهانه ام
برای خوابیدن تا ابد
باز هم بدون تو
اما با خیالت
بهانه می گیرد دلم
وقتی کنار پنجره می نشینم
رو به گریه ی ابر
و
خیال قدم زدن با تو
پشت بخار پنجره جان می گیرد...
نعمت روی زمین قسمت پررویان است
خون دل می خورد آن کس که حیایی دارد!
با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست
با آسمان
بگو!
روح شاملو شاد!
سرم را به در می کوبم
دلم را به دیوار
به در و دیوار می کوبم خودم را
نه عاقلانه می خواهم زندگی را
نه عاشقانه!
می خواهم فکر و دلم خالی شوند!
می خواهم نادانی پیشه کنم
مثل همه ی آنهایی که...
پ . ن : از حیوان ناطق بودن فقط حیوانی اش به ما رسیده!
من و اشک همزادیم
در یک روز و ساعت و ثانیه،
برای خاطر هم زاده شده ایم!
من برای ریختن اشک
و اشک برای در چشم من بودن
تنهائیمان بی معناست
لحظه ای اگر جدا شویم از هم،
دنیا تمام می شود!!!
کنار آب
پای درخت همیشه ی تکرار
آنجا که صدای قار قار کلاغ ها
جیک جیک گنجشکها را می شکند
سرم را برای بوسه ی تقدیر
پایین می اندازم
من، بعد از این،
بدون تو،
بدون عشق،
مبارز نیستم؛
بنده ی تقدیرم!
قرار ما فصل انگور
شراب که شدم بیا
من جان می آورم
تو جام!
جز تو در خلوت این ذهن صدا پیدا نیست
گر تو خاموش شوی می میرم!
تو چه آسوده ز من دل کندی
چه خیال عبثی، برگردی!؟
دل من خون شود اندر این عشق
تو محال است دگر دل بندی!
شب و روزم همه خون جگر است
تو ولی خوش به خیال دگری، می خندی
چشم بستم که بیای شاید
چه شود گر به دلم پیوندی؟
درخیالم همه یادت پیداست
تو ز من یاد کنی هر چندی؟!
من به پیمان وفای تو اسیر
تو به عشق دگری سربندی
پیش چشمت به تماشا ماندم
کاش یکدم نگهم می کردی
در قفس عشق تو زندانم کرد
تو به یادش قفسم وا کردی
می نشینم کنار قاب پنجره
روبرویم دریاست
پشت سرم کویر
نگاهم به جنگل سمت راستم
و کوه های سمت چپمه
خانه ی من مرکز تمام زیبایی هاست
وقتی تو نگاهت سمت منه!
چه زیبا می نگریم پروردگارم!
روزهای انتظار و شبهای بی قراریم را
روی چوب خطی
به حسابت گذاشته ام
چوب خطتت پر شده
حسابت را زین پس
روی دلم علامت می زنم
وای از آن روزی که حسابت
روی دلم پر شود!
پ . ن : نترس، دلم خیلی وقته گنجایششو زیاد کرده.
لیلی ترینم
مجنونم آرزوست!![]()