شبانه

گفتی بخواب اما ببین من شب ندارم

گفتی بخوان اما به صورت لب ندارم


قلبم درون سینه در حال غریبی ست

داغم ولی باور کن امشب تب ندارم...


شعر از خودم... تقدیم به افسانه ی فردا...

عمو آغو!

سالها پیش زیاد به وبلاگ عمو آغو (طنزشگاه آغو) سر می زدم و ایشون هم اینجا زیاد می اومدن


الان در شبکه آموزش عمو آغو کنار سه نفر دیگه توی مسابقه شعر طنز قند پهلو نشسته و من برای اولین بار قیافه ایشون رو دیدم

از همینجا بهشون سلام میکنم و براشون آرزوی سلامتی دارم.

آن مرد در برف رفت

مهم نیس که نه زبونی داشت برای گفتن نه گوشی برای شنیدن

مهم نیس که نه شغلی داشت و نه سرمایه دار بود

مهم اینه که اسمش پدر بود و همین سایه ش مهم بود و بس...

هر جور که بود، هر چی که بود یه مرد بود کنارخانواده

هیچ وقت یادم نمیره

با ایما و اشاره با نوه جدیدش حرف میزد

با ایما و اشاره محبتش رو ابراز میکرد

منو که می دید کلی باهام حرف می زد

چند روز پیش که کلیدشو گم کرده بود چقدر سعی کرد بهم بفهمونه که واقعا یادش نیس کجا جا گذاشته بودش...

دوست عزیزم، لاله ی داغدار من

رفتن پدرت رو

و یتیم شدنت رو

تسلیت میگم...

بوی ماندگار!

اگه این عطرا رو یه جوری با استفاده از خواص عنبر نسارا درست میکردن تا قیامت یه پیس میزدی بوش می موند!

والا یک هفتس واسه میکروب کشی هوای منزل استفاده ش کردیم هنو همه جا بوش میاد.


اسپری خوشبو کننده هم میزنم تازه بوی اونم میکشه!

فک کنم تا خودمونم نکشته ول نمیکنه. انقد قویه!

باز هم 20 آذر

و باز هم پاییز

و باز هم آذر

و باز هم 20 آذر

و من بازم بدنیا اومدم

یک سال دیگه قارقار کردم

از این شاخه به اون شاخه پریدم

لونه مو تمیز کردم

کلی پریدم اینور اونور

کلی اتفاقای خوب و یه اتفاق خیلی بد

خدایا ازت ممنونم

تولد کلاغکی ِ من بر خودم مبارک!

لواااااشک بهداشتیییی

در حال قدم زدن توی خیابون آمادگاه بودیم که یه دختربچه با فرم مدرسه اومد چسبید بهم و گفت لواشک بخررر. لواشک خوشمزززززه

قیافش خلی ناز بود. با مغنعه صورتی تپلی چندتا کم مک کوچولو هم روی لپش بود

منتها در همون ابتدا انقد دوس داشتنی نمی نمود. مثل بقیه بچه ها با دست یواش کنارش زدم و گفتم لواشک نمیخوام

دوباره پرید تو دلم و همینجوری که چسبیده بود بهم سرشو بالا گرفت و گفت لواشکک خوشمزه ترشششش 

اصلا قیافش رو نگا میکردم با طرز حرف زدنش که انقد کش دار و با نمک حرف میزد و بازاریابی می کرد دوس داشتنی شد

منم لبخند اومد رو لبم گفتم لواشک نمیخوریم ممنون

باز چسبید و همونجور نگام کرد و گفت بهدااااشتییییه بهداااشتی خوشمزززززه

خلاصه از ما انکار از ایشون اصرار

دوس داشتم بغلش کنم و ببوسمش .خیلی ناز بود. بیشتر از این خیلی با نمک و شیرین بود. خیلی خوشگل حرف می زد.

توی دلم گفتم حیف این بچه. خیلیا در حسرت داشتن بچه می سوزند و این بچه رو پدر مادرش گذاشتن برای فروش لواشک

آقا کلاغی بهم گفت دیگه خندیدییی. و بعد گفت حالا چنده لواشک؟

دخترک گفت دو تومنننن.

بعد با انگشتش رو لباس من نوشت: 0 0 0 2

و دوباره نوشت 0 0 0 2

و خندید و ذوق کرد

بعد ما لوشک خریدیم

و بعد من لپش رو کشیدم چند بار

و بعد ازش خداحافظی کردیم و رفتیم

چقد خوشمزه بود دخترک

حرفی از ته جیگر

جا داره همینجا از:

استاد راهنمای فعالم!

استاد داور با شعورم!

مدیرگروه با فکرم!

دانشگاه دوست داشتنی دوره کارشناسیم!

و کلیه کسانی که دست به دست هم دادن تا من از شر این درس لعنتی خلاص نشم ابراز انزجار کنم.

درس خوندن، وقتی که چند سال بینش وقفه بوده و وقتی میری دانشگاه جوجه استادان حاکمند و هیچ بویی از فضای دانشگاهی قدیم حس نمیشه  اشتباهی ست بس بزرگ.

نکنید این اشتباه رو دوستان من. نکنیییییید!

برگ من

چه هوایی بود

جون میداد برای قدم زدن. توی اونهمه برگ خیس که مث فرش تو پیاده رو پهن بود

تا خونه پیاده اومدم. تو راه نزدیک ورودی خیابون از میون اونهمه برگ خوشگل یه برگ خوشگل تر از همه دیدم

بزرگ

نارنجی 

منتها یگم گل و لای روش بود و کثیف شده بود. 

تا یه جایی آوردمش اما نشد دیگه.

گذاشتمش تو سوراخ یه درخت

کاش تا وقتی برم برش دارم کسی ورش نداشته باشه

یا باد جابجاش نکنه


* همون موقع میاوردمش هم طوری نمیشدااا :(

روزهای رفته

برای خیلیا عجیب بود که روزای ملاقات اینهمه دختر و پسر و مرد و زن بیان ملاقات یه پیرزن مریض احوال

وقتی از وخامت حالش همه گریه میکردیم پرستارا و هم اتاقی ها تعجب میکردن

وقتی حالش بدتر شد و توی خونه ش جمع می شدیم. شب و روز، صبح و ظهر...

وقتی عمه صدیقه که خیلی ها رو در حال مرگ دیده بود گفت داره میره...

فک نمیکنم هیچ مادربزرگی اینهمه آدم برای بدرقه دورش بوده باشن

فک نمیکنم هیچ مادربزرگی با اینهمه اشک و ناله راهی شده باشه

مادربزرگ من مادربزرگ همه فامیل بود. حتی مادربزرگ همسایه ها

مادربزرگم وقتی رفت تازه همه فهمیدیدم کی بود

مادربزرگم نازنین بود. در نهایت سادگی و قناعت زندگی کرد

هیچ وقت گله نمیکرد از زندگی

هیچ وقت نمیگفت ندارم

هیچ سالی نبود که عیدی ما رو نده

هیچ کدوممون بدون کادوی اون عروس دوماد نشدیم

هیچ وقت کلمه ای بد به ما نگفت

از لحظه رفتن به سفر تا برگشتن دعاگوی ما بود

به ما همسرداری، احترام، بزرگواری، گدشت، خیرخواهی یاد می داد

به ما خونه داری و نظم و ترتیب و پاکیزگی یاد می داد

خونه ش جایی بود که ما رو دور هم جمع میکرد

...

مادربزرگم خیلی بیشتر از یه مادربزرگ بود...

و حالا به هر چیزی چنگ میزنم تا تسکینم بده

اما هیچ کدومش کمکم نمیکنه

خاموش

و مادربزرگ رفت...

چشم باز میکنی

وارد اتاق میشم و همه لبخند میزنن

حال همه خوبه

مادربزرگ یواش یواش داره حرف میزنه

میرم جلو

- سلام ننجون. قربونت برم خوبی؟

- این حرفا رو نزن ننه

بعد میگه بیا جلو

انگار میخواد چیزی تو گوشم بگه

سرمو میبرم جلو میگم جونم؟

با همون صدای آروم از ته دلش میگه: موهاتو بده تو روسریت ننه!

یعنی ننجون من عاشقتم که تو 28 ساله داری به من هر دفعه این موضوع رو میگی خسته هم نمیشی :)

گرچه میدونی نرود میخ آهنین در سنگ :))

خوشحالم که خوبی

لباتو جمع میکنی میفهمم باید پیشونیمو بچسبونم به لبات. قربونت برم که منو میبوسی. دوستت دارم. خوب بمون. بهتر هم شو.

خدایا شکرت

برای مادربزرگ

چقد سخته که بشینم اینجا و بنویسم. حتی فک کردن بهش سخته

اینکه تو روی تخت خوابیده باشی.

اونقدر لاغر شدی که میتونم ناهمواری استخون هاتو براحتی از روی پوستت ببینم

جای سرم ها و سوزن ها هر کدوم یه دایره بنفش به یادگار گذاشته روی دستت

من هزار کلمه میگم برات اما تو با من حرفی نمیزنی

تو فقط نگاهم میکنی با چشمایی که توش پر از حرفه

چشمات خیسه

و چشمای من بارونی

چرا مث اونروزا نمیگی گریه نکن؟ چرا نمیگی این روسری رنگ تیره چیه پوشیدی؟ چه معنی داره آدم این رنگا رو بپوشه؟

چرا هیچی نمیگی؟

چرا دستتو میگیرم دستمو فشار نمیدی؟

تو هیچ وقت نمیذاشتی روسریت عقب بره. چرا هیچی نمیگی چند روزه تموم موهای حناییت بیرونه؟

تویی که نیم ساعت قبل اذون آروم نداشتی چی شده که چند روزه نمازتم نمیخونی؟

مامان بزرگ مهربونم چرا پا نمیشی؟ خیلی کارا هس که باید انجام بدی

ببین خاله و دایی منتظر توان. همش میگن با پای خودش میاد. چشمی ندارن تا ببینن که تو خیلی با بلند شدن و راه رفتن فاصله داری

خیلی چیزا هس که باید ببینی. مگه تو نبودی که هر وقت ما رو می دیدی میگفتی باهات قهرم. چرا نمیذاری یه بچه گیرت بیاد؟

نمیخوای تا اومدن بچه های ما صبر کنی؟ نمیخوای برای عید به زور ما رو ببری پای سفره و بگی بخورید. از همش بخورید

پاشو...قربونت برم.قربون نگاهت برم

قربون صورتت که حتی یه چروک هم توش نیست.

مادربزرگ خوبم: برای تو زوده..پاشو...

مادری بزرگ

داشتن یه مادربزرگ مهربون و دلسوز که:

همش برات دعا کنه

میری خونه ش تا یه چیزی نخوری نذاره بری

هر سال عیدی بهت بده

موهای حنایی داشته باشه

هر جور شده نمازشو بخونه و آخرش دستاشو بالا بگیره و زیر لب از خدا خیلی چیزا بخواد

بهش بگی قربونت برم و اون بگه: این حرفو نزن خودم قربونتون برم

هی بهت بگه این لباس تیره چیه پوشیدی؟ رنگ روشن بپوش

میری خونه ش پای سماور بشینه بگه خودم باید براتون چایی بریزم

همیشه یه چیزایی تو اتاق آخری قایم کرده باشه برای وقتی که داری میری تا بیاد یواشکی بهت بده بگه این مال توئه...

و وقتی دورش جمع میشی و بگو بخند راه میندازی ببینی که چقد کیف میکنه از بودن اینهمه نوه و بچه دور و برش

.

.

انقد لذت بخش و قشنگ هست که نتونی تصور کنی این لحظات بی تکرار بشن

براش دعا کنید.

نمیخوام دیگه رو تخت بیمارستان ببینمش

نمیخوام هر چی صداش میکنم نتونه جواب بده

نمیخوام چشمای بسته شو ببینم

نمیخوام ببینم اونقد ضعیف شده که دیگه نمیتونه راه بره

خدایا: خواهش میکنم...

پاییز

پاییز دختریست با چشمانی مهربان،واندامی کشیده،نامش از مهرمیاید،و کینه اش لبخند،پوششی از برگ به تن دارد،رنگارنگ لب هایش انار و کلامی شیرین...


پاییز دختریست که چشمانش بارانها ابر در بردارد و گونه اش سرخ است نرم بوسه های باران...

دخترکی که مُرد...

مردی معتاد که همسرش مدتهاست خونه رو ترک کرده دست دختر بچه ش رو میگیره تا با تریلی برای بردن یه محموله و نیز تفریح به شمال برن. و بعد زنگ میزنه به خواهرش و ازش میخواد که دخترشو همراهشون بفرسته تا دختر خودش تنها نباشه

و اون خانوم هم بچه شو راحت میده دست برادرش تا ببردش سفر و به شوهرش هم نمیگه که میخواد اینکارو بکنه.

چند ساعتی از رفتن اونا نمیگذره که تریلی چپ میشه و دختر اون زن که کنار شیشه نشسته بوده از ماشین به بیرون پرت میشه و یه ماشین دیگه هم زیر میگیردش و ...

حالا پدری مونده با داغ تک فرزندش، مادری که تا آخر عمر از سمت خودش و تمام اطرافیانش سرزنش میشه...


نمیخوام بگم چرا و چرا و چرا ...

جواب این چرا ها دردی رو دوا نمیکنه

فقط میخوام بگم  بیاین مراقب خودمون و تموم عزیزانمون باشیم

امیدوارم هیچ کس داغ عزیز جوونش رو نبینه

سپید

بیست و اندی سال هم دختر خاله بودیم و دختر عمو

همسایه بودیم و خونه یکی

مثل خواهر

و تو دیشب

چقد توی اون لباس زیبا شده بودی

خداحافظی از تو و بغل کردت توی لباس عروس و آرزوی خوشبختی برات منو به گریه انداخت تا دقایقی طولانی

چقد همه زود بزرگ شدیم و یکی یکی لباس سفید رو تن کردیم

- خاله بازی ها و خوردن اون چیزای مزخرفی که بعنوان غذا تو ظرفای پلاستیکی اسباب بازی میریختیم

- تئاترهایی که برای خانواده اجرا میکردیم و موظف بودن بشینن و تا آخرش ببینن

- رقص های هر روزه

- سفرهای دور و نزدیک

- همیشه خونه همدیگه تلپ بودن ها

- نشستن و ساعتها ادای پیرزن های غرغرو و زنهای خاله زنک رو درآوردن

- برف بازیهای زمستون

و خیلی خل بازیا و کنار هم بودنا به اون شکل دیگه تکرار نخواهد شد

فقط خاطراتی فراموش نشدنی باقی می مونن

سپیدی بختت به سپیدی لباست

فرشته ی گریان

از نمایشگاه عکس بیرون اومدیم و در حال قدم زدن بودیم

توی پیاده رو یه جایی رسیدیم به یه ورودی پارکینگ و یکی از تاسف بارترین صحنه های زندگیمو دیدم

لباس سفید با دامن آبی پوشیده بود.نهایتا سه سالش بودو تپل و ناز. چشماش پر اشک بود و داشت چپ و راست از پسر جوونی سیلی میخورد...پسر بعد از اینکه کارش رو با صورت دخترک تموم کرد بهش مدام میگفت هیسسس هیسسس

فک کنم بی هوا جلوی ماشین پریده بود.

صدایی ازش بلند نمی شد فقط لپاشو که از شدت سیلی قرمز شده بود رو باد کرده بود و اشک می ریخت. خیلی بیصدا...

و دخترکی همسن خودش که کنارش بود و انگار خواهرش بود.

و دردناک تر و تنفر انگیز تر از همه اینا زنی که خیلی عادی و بدون هیچ عکس العملی دستشو گرفته بود و خیلی ریلکس اجازه میداد پسر هر چقدر دوس داره سیلی بزنه

اگه این زن مادرش بوده باشه که خاک بر سرش.کاش خدا بجای نقص های باروری در بسیاری از زنها این نقوص رو در این جور زنها و مردها میگذاشت تا فرصتی برای داشتن کیسه بوکس نداشته باشن

اگر هم مادرش نبود باز هم خاک بر سرش چون من ِ غریبه بغض کردم و ه9نوز بعد از روزها این صحنه از ذهنم پاک نمیشه چه برسه اون آشنا که چطور اجازه میداد یک دخترک سه ساله اینطور مورد آزار قرار بگیره...

خدایا من واقعا گاهی نمیتونم باور کنم که تو حواست به همه چی هست...

قاری تازه!

خانومی پشت میزی نشستی و هی کشته میدی
توی زنگ تفریح هم آویزونیم بهت مثل جا کلیدی!!
نه دیگه پا نمیدی توی دلت مارو راه نمیدی
روسری رو میدی عقب تو
ما داغ میکنیم مثل آداپتور!!(این تشبیه در حد فضاش کشته منوا!)
پرت میکنه حواسمون خوشگل کلاسمون
هست ناز و مهربون خوشگل کلاسمون!!

* نمایی از یک کلاس درس دانشگاه از دید گروه TM Bax!! -
کلاً یه دانشگاس و خوشگل کلاسشون فقط !

کوچ

تا حالا چیزی به اسم کوچ کلاغا شنیدید؟

.

.

.

.

.

.

.

.

از این پس خواهید دونست چیه.


دوستای زیادی نداشتم تو این وبلاگ.

بعضی ها اما سالها حرفامو می خوندن و بابت این ازشون ممنونم.

بهتون سر میزنم. اما اینجا  قارقاری نخواهد بود.

کلاغک خاتون دیگه حوصله اینجا رو نداره، چون دیگه کلاغ شیطون و پر سر و صدای این لونه خسته س.خیلی خسته

و حالا وقت کوچ رسیده.

برای همتون موفقیت و سلامتی آرزو میکنم.

شاید یه روزی برگردم. شایدم نه.

من!

خالي‌ از عاطفه و خشم

خالي‌ از خويشي و غربت

گيج و مبهوت بين بودن و نبودن


و ادامه آهنگ...

هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمی کنه

نوشتن از نبودنت بهم کمک نمی کنه

اینکه به خواب من میای، عاشق خنده هات میشم

این که تو لحظه لحظه ها، جون میگیرم فدات میشم

برگشتن روزای خوب، قصه ی بوی پیرهنت

حتی دیگه اومدنت، بهم کمک نمی کنه...

هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمی کنه...


کلاغک می لرزد!

دیشبی اصن خوابم نمی برد. گفتم یکم مطالعه میکنم و بعد میخوابم. حدود ساعت 1 بود که دیدم ادکلن هاروی روی میز آرایش جوری تکون خوردند که صدای برخوردشون به شیشه زیرش اومد!

هی نگا کردم گفتم خدایا من که دست یا پام نخورد به میز!

خلاصه کلی فک کردم که چرا تکون خوردند. خوابیدم و بعد ساعت 2 خواهرزاده گرامی زنگ زد و تا الو گفتم صدای هیاهو می اومد. ترسیدم! گفتم نکنه کسی طوریش شده!

گفت فهمیدی زلزله رو؟ ما الان تو کوچه ایم! شما سالمی؟!

بعدش فهمیدم اون تکون زلزله بوده!!! چه جاااالب! بعد رفتم شبکه خبر رو روشن کردم.

زلزله 4.1 ریشتری اصفهان!

بعد هی بیدار موندم و نگران بودم که نکنه زلزله شدیدتر بشه.

اصن آیا این خونه کا ما توش هستیم مقاومه؟

اگه خونه لرزید باید پاشم کجا پناه بگیرم!

حالا اونا به کنار، حالا بهتره پتو روم باشه و بخوابم یا نباشه؟ اگه نباشه بیشتر صدمه میخورم. اگه پتو باشه شاید ضربه گیر خوبی باشه.

نه اصن بهتره سرمو بین دستام بگیرم و بخوابم.

یا شایدم بهتر باشه برم کنج دیوار بخوابم که امنه.

بعد ارزیابی کردم اگه دیوار خراب بشه تخت به احتمال زیاد میفته تو حیاط طبقه پایین!

بعد گفتم بذار موبایل رو بذارم زیر بالش و بخوابم که اگه زیر آوار موندیم زنگ بزنم بگم ما رو بیاین در بیارن!!

خلاصه با این افکار خوابم برد!

حالا البته زلزله 4.1 ریشتری این حرفا رو نداره اما خب زلزله زلزله س. مهم اون استرسی ست که وارد شد به ما و:

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. کمک های نقدی و غیر نقدی رو بفرستید بیاد :دیییییی


یک گوشه خلوت شهر، هنگام صحبت در مورد یک دوست مشترک:

من: از دستش دیگه ناراحت نیستم.

یک دوست: اتفاقا دوس داشتم بگی از دستش ناراحتم.اینجور یعنی هنوز مهربانی و عطوفت دوستانه بین شما هست و اون برات یک دوسته. ولی وقتی اون کار بدی کرده و تو قبلا ناراحت بودی ازش، اما الان نیستی نشونه بدیه. یعنی اون دیگه برات مهم نیس

...


حالا می فهمم چرا مدتیه دیگه از دست بعضی های دیگه ناراحت نیستم................................

من تمنا کردم
که تو با من باشی
و تو گفتی هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت... 


" حمید مصدق "

گاهی در نهایت سر خوشی، دلم برای یک اتفاق تنگ می شود... و تنگ می شود... و تنگ... آنقدر که نفسم بند می آید. چشمانم را می بندم و باز از نو.

کلاس تربیت بدنی:

استاد: خب حالا توپ رو به سمت جلو هل بدید و همزمان گام بردارید

شاگرد اول کلاس: استااااااااااااااااااااد!! این کار خیلی سخته. آخه چجوری. نمیشه اصن.استااااااااااااااااااااااااااااااااااد :(

دقیقا وقتی کارگاه یا یه چیز عملی داریم این دختر همینطوری میکنه و انگار میخواد گریه بیفته.

واقعا یعنی این کارا سخت تره یا حل یه انتگرال سه گانه در 4 دقیقه؟ یا حفظ کردن تموم فرمول های ریاضی مهندسی یا مخابرات؟

اما خدا نکنه بخواد یه برنامه ساده رو روی سیستم نصب کنه. ابروهاش میشه دو تا پرانتز باز و بسته!

کاش اونا که بشدت میخونند! بدونند که خیلی چیزها رو نه فقط باید یاد گرفت و حفظ کرد بلکه باید انجام هم داد. فردا رفتی یه جایی استخدام بشی اونم توی این رشته که همش عملیه تا تئوری، کسی نمی پرسه چقد حفظ کردی می پرسه چی بلدی؟

چقد من این آهنگو دوس دارم

و چقد تمام احساس منو به چالش میکشه

به قول یه عزیزی: یه جاهایی از شعرش برق میزنه!

هستم اگر می روم، گر نروم نیستم!

آماده برای ساختن خاطراتی بس خوش :)

آماده برای پاک کردن تمام چیزایی که ذهن رو آزار میده و جانشین کردن چیزای قشنگ و دوس داشتنی

آماده برای سفرم :)

برای همه شمایی که گهگاه همراه کلاغک بودید و هستید، برای تمام شما دوستای خوب وبلاگی آرزوی سالی رو میکنم که از بس قشنگه تا حالا نداشتید.

امیدم اینه سال نو دردهامون کم بشه، مملکت مون جای لذت بخش تری برای زندگی بشه.

مهربون تر

صادق تر

پاک تر

شاد تر

سرحال تر

آدم تر! بشیم.


خوش باشید و خوشحال.

دنیای جدیدی که باهاش دارم اخت میشم چندان هم ترسناک نیس.

وقتی بقیه بتونن یعنی منم می تونم.

و حالا می فهمم چرا توی این دنیا انقد آدم راحته و طبیعتاً نمیخواد هم ازش بیرون بیاد.

نیاز نیس نگران چیزی باشی.در لحظه زندگی میکنی. نه به پشت سر نگاه میکنی نه نگران فردایی.

نه آهنگی تو رو یاد چیزی میندازه نه صحنه ای تو رو می بره به یه روزایی.

یه دنیای خیلی خیلی آروم و بی تلاطم که توش اصلا مهم نیس دیگران کِی کی بودن.

یه دنیای خودخواهانه: دنیای بی خیالی!

بعد از سالهای بسیار امروز باز این آهنگ ابی به گوشم خورد و چقد به دل نشست!

به تو نفرین دل عاشق، دل زار

تو منو غرق خجالت کردی

من ِ آزاده ی مغرور و ببین

تو چطور بند ِ یه عادت کردی