کلیله و دمنه

دوستان نظرات خودتان را در مورد کتاب کلیله و دمنه بگید لطفا:

دوستانی که این کتاب را مطالعه کردن نظرات خود را ازکتاب با دیگران در میان بگذارند

و البته دوستانی هم که این کتاب را مطالعه نکردن تصورات خودشان را بیان کنند با توجه به این که هیچ باسوادی در ایران نیست مگر این که حداقل یک داستان از این کتاب را خوانده باشه

مجتبی مینوی درباره این کتاب می‌گوید: کتاب کلیله و دمنه از جمله آن مجموعه‌های دانش و حکمت است که مردمان خردمند قدیم گردآوردند و «بهرگونه زبان» نوشتند و از برای فرزندان خویش به میراث گذاشتند و در اعصار و قرون متمادی گرامی می‌داشتند، می‌خواندند و از آن حکمت عملی و آداب زندگی و زبان می‌آموختند.

ابن المقفع در مقدمه‌اش چهار هدف «کليله و دمنه» را بر می‌شمارد:

 (۱) مشغول کردن جوانان از طريق قصه‌های حيوانات؛

 (۲) خوش کردنِ دلِ اميران از طريق تصويرگری‌های غنی قصه‌ها؛

 (۳) تشويق شاهان و مردم عادی همه‌ جا به اين‌که خود نسخه‌ای از کتاب را تهيه کنند تا از طريق آن به نگارگران و نسخه‌نويسان سودی برسد؛

 (۴) مشغول کردن فلاسفه به حکمت‌های قصه‌ها. 


ژان کریستف اثر رومن رولان( قسمت پنجم)

ژان کریستف نویسنده رومن رولان ترجمه م.ا.به آذین  چاپ نهم انتشارات نیل سال 1377

"- ولی دایی جان نمیتوان دیگر سرود درست کرد، سرودهای تازه؟

- چه میخواهند بکنند! برای هر چیزی سرود هست: برای وقتی که غمگین هستی و برای موقعی که خوش حالی؛ برای وقتی که خسته ای و به خانواده ات که از آن دور مانده ای فکر میکنی؛ یا برای مواقعی که خودت را پست می شماری، چون گناه کرده ای و مثل کرم خاکی رذل و پلید بوده ای! برای آن وقت که میل داری اشک بریزی، چون مردم با تو خوب نبوده اند؛ و برای آن موقع که دلت شاد است ،زیرا هوا خوش است و تو آسمان خدا- خدای همیشه مهربان را می بینی که انگار به تو می خندد- برای هر چیزی سرودی هست ، هر چیز. در این صورت من چرا سرود بسازم." صفحه115-114

این دغدغه هنری در هر زمینه و زمان است.پندی که اگر مورد توجه نسل ها قرار میگرفت چه درختان که قطع نمیشد و چه کاغذها که بیهوده سیاه نمیشد!

"کریستف با لحنی اشک آلود فریاد زد:-آخر، برای چه میگویی زشت است؟

گوتفرید با نگاه صادقانه خود او را نگریست :- ... احمقانه است ،معنایی ندارد... ها همین است .وقتی که این را می نوشتی چیزی نداشتی بگوئی. چرا تو این را نوشتی؟

کریستف با لحن ترحم انگیزگفت: - نمی دانم می خواستم قطعهء قشنگی بنویسم.

-همین است ! نوشتی، برای این که چیزی نوشته باشی. نوشتی، برای اینکه موسیقی دان بزرگی باشی، برای این که ترا تحسین بکنند. مغرور بودی، دروغ گفتی: تنبیه شدی... همین است ! در موسیقی هر کس که مغرور بود و دروغ گفت تنبیه می شود. موسیقی باید فروتن و صمیمی باشد، و گرنه ،چه چیزی هست ؟ گناه و کفر به درگاه خدا- خدایی که سرود زیبا را به ما بخشیده است که چیزهای درست و صادقانه بگوئیم." صفحه 118

پدر بزرگ کریستف در دوران نوجوانی او و در مقابل چشمان بهت زده اش فوت میکند :

"مرگ پدر بزرگ همواره اندیشه اش را به خود مشغول می دارد .گرچه مدتهاست که می داند مرگ چیست و بدان می اندیشد و از آن هواسناک است ، ولی تا کنون هرگز آن را به چشم ندیده بود؛ و کسی که مرگ را برای نخستین بار میبیند درمی یابد که نه از مرگ چیزی می دانست و نه از زندگی . یکباره پایه های همه چیز سست میگردد؛ دیگر عقل هم به هیچ کار نمی آید. تو پنداشتی که از زندگی تجربه ها آموخته بودی؛ ولی می بینی که هیچ نمی دانستی، که هیچ نمی دیدی، درون حجابی از پندار و فریب می زیستی که هوش تو فرابافته بود و با آن چهره واقعیت را از دیدگانت پوشیده می داشت. میان تصور درد و موجودی که خون از زخمش می رود و درد میکشد هیچ ارتباطی نیست .میان اندیشه مرگ و تشنجات تن و جانی که دست و پا می زند و می میرد هیچ تناسبی نیست . پیش خیرگی شوم واقعیت در برابر این موجودات بی نوا ساخته از خاک و خون که همه تلاش بی هوده شان برای ثابت نگه داشتن زندگی است که ساعت به ساعت در کار پوسیدن است ،سراسر گفتار آدمی و خرد آدمی جز بازی عروسک های خودکار و بی جان چیزی نیست."152

ژان کریستف اثر رومن رولان( قسمت چهارم)

ژان کریستف نویسنده رومن رولان ترجمه م.ا.به آذین  چاپ نهم انتشارات نیل سال 1377

از وقفه ای که ایجاد شده خودم از همه با خبر ترهستم.همین طور که شما دوستان در بیخبری بودید من این کتاب را می خواندم (و البته میخوانم). اعتراف میکنم که تلاشم برای نوشتن خلاصه ای از این داستان به جایی نرسید برای همین دست به دامن توانایی دوستان دیگر در اینترنت شدم،که خلاصه داستان ها را به خوبی ارائه می کردند وقتی دیدم که این دوستان هم نوشته اند که این اثر را نمی شود خلاصه کرد، از ناامیدی که در ناتوانی خودم دیده بودم بیرون آمدم؛ اعتراف میکنم یکی از کارهای احمقانه این است که کسی خلاصه این کتاب را تعریف کنه و یا بنویسدشما را از خواندن خط به خط آن بی نیاز کند،دوستان اهل کتاب می دانند من از چی حرف می زنم .این پاراگراف را بر تنبلی و یا کوتاهی من تعبیر نکنید. قرار نیست این توجیهی باشد برای اینکه من کار  روی این کتاب را که یکی از قوی ترین رمانهای قرن بیستم است اینجا رها کنم .بسیاری از جملات زیبا و پر معنایی که تا به امروز به صورت تک جمله از رومن رولان خوانده و یا شنیده اید از این کتاب انتخاب شده اند تنها کافیی است کمی با دقت این کتاب را ورق بزنید، حتی اگر قصد خواندن ندارید .

و اما من خلاصه خیلی مختصری از کتاب تا این جایی که خودم خواندم در این قسمت قرار میدهم.البته از سایت پرشین بوک :

" جلد اول: سپيده دم دوران كودكي ژان كريستف كه در يكي از شهرهاي كوچك و قديمي كرانه رودخانه راين مي گذرد. ژان كريستف در خانواده اي كه همه اهل موسيقي و هنر بودند متولد مي شود. پدربزرگش ژان ميشل نخستين معلم او در موسيقي است. مادرش لوئيزا زني ساده و دوست داشتني است. ژان در 12 سالگي پدرش را از دست مي دهد و مجبور به كار كردن مي گردد. از همان اوان درد تلخ فقر و رنج را مي چشد. 

جلد دوم: بامداد دنباله زندگي ژان گريستف در دوره نوجواني در شهر زادگاهش. نخستين دوستش اوتو، نخستين عشقش مينا، باز دردها و رنج ها....
 

جلد سوم: نوجوان ژان كريستف در دربار دوك شهر، نوازنده مخصوص مي شود و با «سابين» بيوه جوان كه زندگي غم انگيزي دارد، آشنا مي شود. چندي بعد سابين مي ميرد.
 

جلد چهارم: طغيان آهنگ هاي ژان كريستف انقلابي و برخلاف سنت كهنه شهرش است، به اين دليل با مخالفت شديد روبه رو مي شود. در اين زمان كريستف به خاطر دفاع از دختري دهاتي، سربازي را مي كشد و مجبور به فرار مي شود و به پاريس مي رود. "

 هنوز جلد چهارم را به پایان نرسانده ام .عامل انگیزشی مطالعه این کتاب زندگی هیجان انگیز و پرحادثه یک شخصیت نیست که وابسته به اتفاقات هیجان انگیز بیرونی باشد بیشتر یک حرکت و جریان است که در درون  کریستف در مراحل مختلف زندگی اش جریان داره برای همین برقراری ارتباط و اشتیاق خواندن برای عزیزانی که کتاب را برای هیجان های سرگرم کننده مطالعه می کنند ساده نخواهد بود هر چند ارزش تلاش را دارد .

"... یکی از اشکال عشق جاوید آدمی است به خویشتن .انسان وقتی که خود را برای نیل به آرزوها و ارضای غرور خویش بیش از حد ناتوان می بیند ،اگر کودک باشد آن همه را به پدر و مادر،و اگر مردی باشد که در نبرد زندگی شکست خورده است به نوبه خود آن را به فرزندان خویش انتقال می دهد...و در این گذشت غرور آمیز به سود آنها ،خودخواهی و مهربانی با نیرو و شیرینی مست کننده ای به هم می آمیزد."صفحه 69

"هیچ دلش نمیخواست به جای کودکانی باشد که خدا به گفته مادرش، برای پاداش در میان خواب برمیگرفت و نزد خود می خواند....برعکس هنگام خواب ،در لرز و ترس بود که مبادا خدا با او همچو شوخی کند.چه قدر می بایست وحشت انگیز باشد که انسان ناگهان از بستر گرم جدا شودو از فضای خالی کشان کشان بگذرد و در برابر خدا حضور یابد..."صفحه 81

"... در صوت ها و نواها ،حتی اگر احمقی آنها را به کار گیرد، چنان نیروی زندگی ای نهفته است که قادر است توفانی در یک قلب ساده برانگیزد.

شاید هم رویاهایی که ابلهان در شنونده تلقین میکنند آزادتر و اسرار آمیز تر از آنی باشد که یک اندیشه توانا که به زور انسان را به دنبال خود می کشد در شخص بر می انگیزد؛ زیرا حرکت بی هدف و گفت و گوهای توخالی مزاحم روح در مسیر تفکرات خود نیست..."صفحه 88

تنفس:گورستان

بعضی از دوستان عقیده دارند این که من فقط از کتاب می نویسم وبلاگم را کسل کننده می کنه راستش می فهمم چی میگن همون طور که وبلاگهایی که از زندگی روزانه دیگران هست من رو کسل کننده میکنه این پست را برای تنوع اینجا میذارم.

"باد ملایم پاییزی در فضای باز و تقریبا همواره گورستان با تند و کند کردن حرکاتش با برگهای باقی مانده از سرمای چند روز اخیر بازی میکرد.برای مراسم تشییع حاج آقا زود رسیده بودم ساعت نه و نیم بود با دوستانی که در منزل بودن تماس گرفتم ولی آنجا هم خبری نبود.معلوم بود که حالا حالا ها باید منتظر باشم ولی چه کسی در گورستان احساس غربت میکند؟! اینجا به قدر تمام مهمانی های شبانه قوم و خویش داشتم. حتی قسمت های بکر و بیل نخورده اش برام  غریب نبود. گویی دارم توی خانه خودم قدم میزنم .اینجا آشناست؛حداقل برای منی که در ده سالگی فهمیدم وقتی خدا اراده به کاری بکنه به دلبند شده  بنده اش کاری نداره.

 سرم را پایین انداختم بعد از بیست سال هنوز این داغ تازه تازه است .سرم که پایین باشه بهتره چشمم باز میشه . نه به اسمها اینجا تنها عمر مهمه، عمرهای سپری شده است که روی سنگ محکم حک میشه .تاریخ ثبت شده بر سنگ های قبر را کنار تاریخ شناسنامه ام می گذارم .یکی دو برابر من سن دارد، اون یکی نصف منم عمر نکرده ،این یکی درست هم سن و سال عزیز منست .اینجا هزاران عزیز خوابیدن مثل عزیز من .بغض میکنم و به یاد میارم که من کسی را خلق نکردم که حقی داشته باشم .

صدای گوشی موبایلم سکوت زیبای قبرستان را آشفته میکنه .دوستم خبر میدهد که از خانه حرکت کردند .با حساب فاصله منزل حاج آقا تا گورستان می دانم هنوز خیلی وقت هست آرام آرام از میان عمر های کرده و ناکرده عزیزان مردم به سمت غسال خانه می روم .

حاج آقا را به یاد میارم چند سال پیش وقتی از حج برگشت .صورت رنگ پریده خسته و بشاش و آرام . می دانم الانم هم با احرام به خواب رفته .دلم ناگهان برایش تنگ شد.تا مقبره همراهیش میکنم تا وقتی توی قبر قرار میگیره انجا می ایستم ولی نمی مانم که کاملا به خاک سپرده بشود.من شکی ندارم از ده سالگی می دانم که خاک به خوبی این وظیفه را انجام میدهد."

ژان کریستف رومن رولان( قسمت سوم)

ژان کریستف نویسنده رومن رولان ترجمه م.ا.به آذین  چاپ نهم انتشارات نیل سال 1377

سپیده دم صبح را از پیش می راند و صبح از مقابل او میگریخت ، و از دور من لرزش تن دریا را دیدم " دانته برزخ -سرود یکم

                                                                                                                 

قسمت دوم از بخش اول سپیده دم در این بخش ما با خانواده موسیقدان کریستف و ریشه های این استعداد در کودکی ژان کریستف  آشنا می شویم .در مقدمه این کتاب رومن رولان اشاره ای به بتهوون می کند این که مایل است شخصیت او برخی از شرایط زندگی بتهوون را داشته باشد مثل زندگی در کنار رودخانه رن.و همین استعداد درونی ژان کریستف در موسیقی.

ژان میشل پدر بزرگ ژان کریستف پس از ازدواج با دختر رهبر ارکستر سلطنتی جای او را میگیرد ولی در هفتاد سالگی با این که دارای بنیه ای قوی و نیرومند است به علت اخلاق بد خود این شغل را از دست میدهد .برای بیکار نماندن شروع به تعمیر آلات موسیقی می کند و البته به خیال خود آهنگهایی می سازد که به خاطر نداشتن توانایی و استعداد در این زمینه بیشتر تقلید از کار دیگران بوده است.

" ژرژساند می گوید :«نابغه های بدبختی هستند که از قوه بیان محرومند،و چنان که ژوفرواسنت هیلر،یکی از اعضای خانواده ی بزرگ مشاهیر گنگ یا الکن می گفت،افکار ناشناخته خود را به گور می برند.»

ژان میشل هم از همین خانواده ها بود .هم در گفتار و هم در موسیقی از ادای مقصود عاجز بود؛ولی همیشه تصور دیگری از خود داشت :چقدر دلش می خواست حرف بزند ،بنویسد ،آهنگ سازی بزرگ، خطیبی شیوا سخن باشد!و این درد نهانی او بود .از آن با کسی سخن نمیگفت،حتی در دل خود نیز به آن اعتراف نمی کرد ،می کوشید بدان نیندیشد؛ اما ، بی آن که خود بداند ،بدان فکر میکرد و دلش خون میریخت.

بیچاره پیرمرد !در هیچ کاری موفق نمی شد به تمامی خودش باشد.چه بسا نطفه ی چیزهای زیبا و نیرومند که در او بود ؛اما به حد رشد نمی رسید. ایمانی ژرف و دل انگیز به مقام بلند هنرو ارزش اخلاقی داشت ؛اما بیش تر اوقات آن را به صورتی قلنبه و خنده آور بیان می کرد. دلش از غروری بزرگ منشانه آکنده بود؛ ولی در زندگی ارادتی تقریبا چاکرانه به صاحبان مقام نشان میداد. سخت آرزو داشت آزاد باشد ؛ اما ،در واقع ،اطاعت محض بود. مدعی بود که قضاوتش به عقل متکی است ،ولی پای بند همه نوع خرافات بود.دلباخته ی کارهای قهرمانی بود ، شجاعتی واقعی داشت ؛و با اینهمه آن قدر ترسو و خجول بود!- طبیعتی بود که در نیمه راه باز می ایستاد."صفحات 56-55

خصوصیات ژان میشل در این کتاب به نظر آشناست گویی از این دست مردان را همیشه میبینم و مشناسم .به نظرم رومن رولان در میان شخصیت های داستانش به نوعی تیپ های مختلف در جامعه را معرفی و موشکافی کرده است از رفتار ظاهری با تفکرات و احساسات درونی .

ژان میشل همه آروز و جاه طلبی خود را به پسرش منتقل ساخته بود ؛و ملکیور(پدر ژان کریستف) در ابتدا نشان می داد که بدان صورت واقعیت خواهد داد.او از کودکی استعدادفراوانی در موسیقی داشت...

بی شک ملکیور برای بیان آنچه به فکرش می رسید دچار زحمت نمیشد .ولی بدبختی آن بود که او هیچ فکر نداشت؛ و حتی در غم آن هم نبود. حد اعلی دارای روحیه یک هنرپیشه متوسط بود ،که مواظب زیر و بم صدای خویشند ، بی آن که توجهی به حالت و معنای کلمات داشته باشند ، و همین قدر با نگرانی خود خواهانه ای مراقب تاثیری هستند که روی تماشاگران می گذارند." صفحه 56

و البته ملکیور بعد از ازدواج عجیب خود به مشروب پناه برده بود .و نه تنها امید روزهای روشن را که  ژان میشل می دید بر باد داد بلکه فضاحت رفتار او اوضاع را برای ژان میشل سخت تر هم کرد.

"او (ملکیور) مرد بدی نبود ،بلکه نه خوب و نه بد بود، و این شاید بدتر از بد باشد.مردی بود ضعیف نفس و بی جربزه و فاقد نیروی روحی،که با اینهمه خود را پدری خوب و فرزندی خوب و شوهری خوب و مردی خوب میدانست ؛و شاید اگر برای خوب بودن کافی باشد که انسان دارای عطوفتی بی بند و بار باشد که به آسانی دلسوزی نماید ،یا دارای آن محبت حیوانی باشد که بر آثر آن شخص خانواده خود را همچون جزئی از تن خویش دوست می دارد، در این صورت ادعای او درست بود. حتی ممکن نبود بتوان گفت که او زیاده خود پرست است ؛ زیرا برای همین هم به اندازه کافی شخصیت نداشت. اصلا هیچ چیز نبود. و چه چیز وحشتناکی اند این گونه کسان که در زندگی هیچ چیز نیستند!"صفحه 57

با این حساب کریستف شش ساله اکنون صاحب دو برادر است که بخاطر بی مسئولیتی ملکیور و کار مادر خارج از خانه مسئولیت نگهداری او بر عهده ژان کریستف بود وهر چند تلاش میکرد که با جدیت از عهده مسئولیت خود برآید مدام با سرزنش در ناتوانی از نگهداری برادران خود مواجه می شد.

"- پسرک بیچاره ام ،خیلی با عرضه نیستی .

کریستف از شرمساری می مرد و سخت دلگیر میشد."صفحه 59

در همین سن سال بود که کریستف با نخستین بحران زندگی اش به طرزی آزار دهنده روبرو می شود.او به منزل یکی از بزرگانی که مادرش در انجا کار میکند می رود تا با فرزندان آنها بازی کند با وجود این که همبازی هایش او را مورد آزار و توهین قرار می دهند در مقابل با سکوت و حتی تنبیه از طرف مادرش مواجه میشود.

"برای نخستین بار دریافت که در میان مردم برخی فرمان می دهند و برخی فرمان می برند ،پی برد که پدر و مادر خود او از جمله افراد دسته اول نیستند سراسر وجودش به مخالفت برخاست" صفحه 59

"...و خاصه آنچه او چون زخم سوزناکی حس می کرد، بی آنکه درست بتواند تمیز دهد: آن زبونی پدر و مادری که آن قدر بدان ها می نازید ، در مقابل این مردم بد سرشت شایان تحقیر... این خواری و زبونی ، که او برای نخستین بار به طرز مبهمی بر آن آگاهی می یافت، به نظرش نفرت انگیز می نمود. بنیاد همه چیز در او متزلزل شده بود:تحسینش نسبت به پدر و مادر،آن احترام مذهبی که نسبت به آن دو حس میکرد،اعتماد وی به زندگی ،نیاز طبیعی او ندان که دیگران را دوست بدارد و محبوب دیگران باشد ایمان معنوی او که بی دلیل اما مطلق بود.این یک ویرانی کامل بود. زور ، زور او را بی پرده ،او را خرد کرده بود"صفحه65-64

ژان کریستف (رومن رولان)-قسمت دوم

ژان کریستف نویسنده رومن رولان ترجمه م.ا.به آذین  چاپ نهم انتشارات نیل سال 1377

"سپیده دم پیش از آفتاب هنگامی که روح تو در خواب بود..." دانته برزخ سرود نهم

قسمت اول از بخش سپیده دم در حدود بیست صفحه نوزادی و بخشی از کودکی ژان کریستف کوچک است. این توصیف ها چنان دقیق و سرشار از احساس است که گویی رومن رولان نوزادی خود را با تمام احساس های کودکانه توصیف میکند .حتی دلدرد ساده ژان میشل تازه به دنیا آمده از نگاه رومن رولان دور نمانده است.

"بچه بیدار میشود و میگرید.نگاه آشفته اش به هرسو میدود.آه ! چه دلهره ای ! هجوم تاریکی ،فروغ بی آزرم چراغ، اوهام بی سرو بن مغزی که تازه از میان تیرگی ها سر بر آورده است ، سایه ی بی پایانی که احساسات شدید و دردها و اشباح مانند جهش کور کننده ی نور از درون آن بیرون می جهد :این صورتهای گنده که روی او خم می شوند، این نگاه ها که در او فرو می روند و گویی سوراخش می کنند، این همه چیزها که از فهم آن عاجز است!... نیروی فریاد کشیدن ندارد، وحشت میخکوبش می کند، چشم و دهانش باز می ماند، از انتهای حنجره نفس میکشد. سربزرگ و بادکرده اش را شکلک های ترحم انگیز و خنده آوری پرچین می سازد؛ پوست چهره و دست هایش تیره و کبود است و جا به جا لکه های زرد رنگ بر آن دیده می شود...."صفحات 29 و 30

"بچه در کنار مادرش در تخت خواب ، دوباره تکان می خورد. درد ناشناسی از اعماق وجودش بر می خاست .... درد به تدریج ،و با اطمینان به نیروی خویش فزونی می یافت. او نمی دانست این چه چیزی است و تا کجا پیش خواهد رفت. به نظر او بسیار عظیم می نمود و انگار هرگز نمی بایست پایان پذیرد .... از شدت درد کاسته می شد ، ولی کودک به گریه ادامه می داد. زیرا درد همچنان نزدیک خویش ، در درون خویش ، حس میکرد. مردی که احساس درد میکند، از آن رو که می داند منشاء کجاست ، می تواند از رنج خویش بکاهد؛ یعنی در اندیشه ی خویش آن را در حصه ای از تن خود، که ممکن است بهبود یابد و یا در صورت لزوم بریده و کنده شود، محصور می کند. او حدود درد را مشخص می دارد و آن را از خود جدا میسازد .اما کودک این امکان فریبنده را در اختیار ندارد. نخستین برخورد او با درد در نظرش بی پایان می نماید .آن را در درون خویش جایگیر و در قلب خود مستقر و بر تن خویش فرمانروا می بیند. و در واقع نیز همین است: درد، تا چیزی از وجود او نخورد، از او دور نخواهد شد."صفحه 36

پدر بزرگ ژان کریستف پیر مردی است که در لاابالی گری های پسر خود حامی خانواده اوست.او بعد از سرزنش کردن ژشتی ژان کریستف می گوید "هیچ چیز زیباتر از یک انسان شرافتمند نیست" صفحه 30

"ژان میشل(پدر بزرگ ژان کریستف) با صدای خفه ای ،که گاه از خشم رسا می شد .... - چه گناهی کردم که پسرم همچو می خواره ای باشد؟ واقعا لازم بود که در زندگی آن همه زحمت به خودم روا بدارم ،از همه چیز خودم را محروم کنم ... ولی تو، تو آخر عرضه  نداری مانعش بشوی؟ چون هر چه باشد ، این کار تو است. اگر تو او را در خانه پایبند میکردی!... لوئیزا بلند تر می گریست."صفحه 31

در داستان زناشویی لوئیزا (مادر کریستف ) و ملکیور(پدر ژان کریستف ) می خوانیم که او بر خلاف انتظار همه با دختری که نه زیبا بود و نه دارای ثروت بود ازدواج میکند .در همین بیست صفحه اول رومن رولان با مهارت نویسندگی خود یک تصویر کلی از خانواده ای که قرار است ژان کریستف در آن بزرگ شود می دهد. خانواده ای با یک مادر تحقیر شده و پدری میخواره و خودخواه.

"...یک آدم بصیر به قدر دو نفر ارزش دارد... اینان به خود می بالند که فریب چیزی را نمیخورند و کشتی خود را بی تزلزل به سوی مقصد معین پیش می برند .ولی خود را نمی شناسند و در نقشه های خویش خود را به حساب نمی آورند. در یکی از لحظات بیخودی که در طبیعت ایشان است ،سکان کشتی را از دست می نهند .و گویی نیرنگی شیطانی در کار است که کارها همین که به خود وا گذاشته شوند عمدا کج بروند. کشتی همین که در حرکت خود آزاد ماند ، راست به سوی صخره شتافت؛ و ملکیور، این مرد حیله ساز، یک کلفت مطبخی را به زنی گرفت.و آن روز که برابر سراسر زندگی با وی عقد زناشویی می بست ،البته نه مست بود و نه احمق؛ نه هم این کار او معلول شور سرکش عشق بود- نه به هیچ وجه .ولی شاید در ما نیرویی به جز عقل و قلب ما و حتی به جز حواس ماست-نیروهایی اسرار آمیز که در لحظاتی که آن دیگران به خواب می روند و میدان را خالی می گذارند فرمان وجود ما را به دست میگیرند. و شاید ملکیور در آن شامگاه که در ساحل رودخانه نزد دختر رفت و در میان نیزار کنار او نشست،در اعماق مردمک رنگ پریده  ای که به شرمندگی در او می نگریست به این نیروهای نا شناخته برخورد، وبی آن که خود بداند چه می کندپیمان زناشوئی با او بست" صفحه 34

ژان کریستف (رومن رولان)-قسمت اول

ژان کریستف “نویسنده “رومن رولان” ترجمه” م.ا.به آذین”  چاپ نهم انتشارات نیل سال 1377

این کتاب رمانی قطور مفصل در چهار مجلد است  که باید سر فرصت و با حوصله خواند ولذت ببرد برای همین هم تصمیم گرفتم این کتاب را فصل فصل در وبلاگ قرار بدهم و ازش حرف بزنم هر چند این کار احتمال خطا را بیشتر میکند ولی امیدوارم با همراهی دوستان خصوصا عزیزانی که قبلا این کتاب را  خواندن این موضوع مسئله ای نشود.

کتابی که من دارم با یک دیباچه شروع میشود. من خواندن این دیباچه را توصیه میکنم .این رمان به سبک رمان های کلاسیک با توصیف های فراوان و هیجان اندک نوشته شده است.و البته بسیار احساسی و بیشتر براساس احساس و نگاه ژان کریستف به زندگی است که در داستان جریان دارد. برای همین خصوصا برای آغاز مطالعه شما نیاز به یک انگیزه قوی خواهید داشت که این دیباچه می تواند آن را در اختیار شما قرار دهد.این دیباچه به زبان و قلم رومن رولان است.

"اندیشه ژان کریستف بیش از بیشت سال از عمر مرا در برمی گیرد.نخستین فکر آن در بهار 1890 در رم بود.آخرین کلمات آن در ژوئن 1912 نوشته شد..."صفحه 9

"کریستف برای من به مثابه زندگی دیگری بود که از چشم دیگران پنهان بودو من در آن با ژرف ترین هسته  ذات خویش در تماس بودم"صفحه 10

من توی نت زیاد دنبال مطلب در مورد این کتاب گشتم ولی چیزی بهتر از همین دیباچه 12 صفحه ای پیدا نکردم.

"ژرف ترین چیزی که در اندیشه نهفته است به هیچ روی آن نیست که به صدای بلند بیان شود :تنها همان نگاه ژان کریستف برای هزاران دوست نادیده ای که در سراسر جهان پراکنده اند کافی شد تا آن برادری اندوه باری را که سر منشاء این اثر بود ،و آن نومیدی باروری که چنین رودخانه نیروی قهرمانی از آن بیرون جسته است احساس کنند."صفحات 11و10

"من این کتاب فنا ناپذیر را به آنچه فنا پذیر است هدیه می کنم .کتابی که ندای آن می خواهد چنین بگوید:برادران به هم نزدیک شویم ،آنچه را که از هم جدامان میکند فراموش کنیم،جز در اندیشه بیچارگی مشترک که همه در آن یکسانیم نباشیم ! دشمنی در کار نیست ،بدخواهی در میان نیست ،هر چه هستند همه بی چاره اند؛و تنها سعادت با دوام آن است که یکدیگر را درک کنیم و سپس دوست بداریم :-درک و دوستی- این تنها برق روشنی است که در شب هستی ما می تابد.... (مرشاخ اوت 1901)صفحه 11

"می خواستم همه را ،به ندای قهرمانی که رهبرشان میگردید، گرد او جمع کنم .وبرای آن که چنین رهبری وجود داشته باشد ،می بایست خود آنرا بیافرینم. من از این رهبر دو شرط اساسی می خواستم:

1-چشمانی آزاد و روشن و راست بین، مانند چشمان آن پروردگار طبیعت، آن سرخ پوستانی که ولتر و نویسندگان دایره المعارف به پاریس می آوردند تا به کمک دید ساده و طبیعی شان جنبه های مسخره و جنایات اجتماع زمان خود را هجو کنند .من چنین رصد خانه ای ، - به دو چشم راست وبی پروا- نیاز داشتم تا بتوانم اروپای امروز را ببینم و قضاوت کنم .

2- دیدن وقضاوت کردن تنها نقطه عظیمت است.پس از آن، نوبت عمل می رسد.آنچه می اندیشی، آنچه هستی، باید جرات آنرا داشته باشی. جرات کن و بگو! جرات کن و دست به کار شو! یک  ساده دل قرن هیجدهم برای ریشخند می تواند کافی باشد برای نبرد سهمناک امروز بیش از اندازه لاغر و ناتوان است. امروز قهرمان لازم است .قهرمان باش! "صفحه 15

"من این عنوان(قهرمان) را به کسانی که از راه اندیشه یا زور پیروز گشته اند نمیدهم .بلکه کسانی را قهرمان می نامم که قلب بزرگی داشته اند ولی این کلمه را وسعت دهیم ! "قلب" تنها بخش حساسیت نیست .من آن قلمرو پهناور زندگی درونی را به این نام می خوانم ؛قهرمانی که چنین قلمروئی در اختیار دارد و بر چنین نیروهای عناصر متکی است، قادر است که مقابل جهانی دشمن پایداری کند." صفحه 16