ژان کریستف “نویسنده “رومن رولان” ترجمه” م.ا.به آذین” چاپ نهم انتشارات نیل سال 1377
سپیده دم صبح را از پیش می راند و صبح از مقابل او میگریخت
، و از دور من لرزش تن دریا را دیدم " دانته برزخ -سرود یکم

قسمت دوم از بخش اول سپیده دم در این بخش ما با
خانواده موسیقدان کریستف و ریشه های این استعداد در کودکی ژان کریستف آشنا می شویم .در مقدمه این کتاب رومن رولان
اشاره ای به بتهوون می کند این که مایل است شخصیت او برخی از شرایط زندگی بتهوون
را داشته باشد مثل زندگی در کنار رودخانه رن.و همین استعداد درونی ژان کریستف در
موسیقی.
ژان میشل پدر بزرگ ژان کریستف پس از ازدواج با دختر رهبر
ارکستر سلطنتی جای او را میگیرد ولی در هفتاد سالگی با این که دارای بنیه ای قوی و
نیرومند است به علت اخلاق بد خود این شغل را از دست میدهد .برای بیکار نماندن شروع
به تعمیر آلات موسیقی می کند و البته به خیال خود آهنگهایی می سازد که به خاطر
نداشتن توانایی و استعداد در این زمینه بیشتر تقلید از کار دیگران بوده است.
" ژرژساند می گوید :«نابغه های بدبختی هستند که از قوه
بیان محرومند،و چنان که ژوفرواسنت هیلر،یکی از اعضای خانواده ی بزرگ مشاهیر گنگ یا
الکن می گفت،افکار ناشناخته خود را به گور می برند.»
ژان میشل هم از همین خانواده ها بود .هم در گفتار و هم در
موسیقی از ادای مقصود عاجز بود؛ولی همیشه تصور دیگری از خود داشت :چقدر دلش می
خواست حرف بزند ،بنویسد ،آهنگ سازی بزرگ، خطیبی شیوا سخن باشد!و این درد نهانی او
بود .از آن با کسی سخن نمیگفت،حتی در دل خود نیز به آن اعتراف نمی کرد ،می کوشید
بدان نیندیشد؛ اما ، بی آن که خود بداند ،بدان فکر میکرد و دلش خون میریخت.
بیچاره پیرمرد !در هیچ کاری موفق نمی شد به تمامی خودش
باشد.چه بسا نطفه ی چیزهای زیبا و نیرومند که در او بود ؛اما به حد رشد نمی رسید. ایمانی ژرف و دل انگیز به مقام بلند هنرو ارزش اخلاقی داشت
؛اما بیش تر اوقات آن را به صورتی قلنبه و خنده آور بیان می کرد. دلش از غروری
بزرگ منشانه آکنده بود؛ ولی در زندگی ارادتی تقریبا چاکرانه به صاحبان مقام نشان
میداد. سخت آرزو داشت آزاد باشد ؛ اما ،در واقع ،اطاعت محض بود. مدعی بود که
قضاوتش به عقل متکی است ،ولی پای بند همه نوع خرافات بود.دلباخته ی کارهای قهرمانی
بود ، شجاعتی واقعی داشت ؛و با اینهمه آن قدر ترسو و خجول بود!- طبیعتی بود که در
نیمه راه باز می ایستاد."صفحات 56-55
خصوصیات ژان میشل در این کتاب به نظر آشناست گویی از این
دست مردان را همیشه میبینم و مشناسم .به نظرم رومن رولان در میان شخصیت های
داستانش به نوعی تیپ های مختلف در جامعه را معرفی و موشکافی کرده است از رفتار
ظاهری با تفکرات و احساسات درونی .
ژان میشل همه آروز و جاه طلبی خود را به پسرش منتقل ساخته
بود ؛و ملکیور(پدر ژان کریستف) در ابتدا نشان می داد که بدان صورت واقعیت خواهد
داد.او از کودکی استعدادفراوانی در موسیقی داشت...
بی شک ملکیور برای بیان آنچه به فکرش می رسید دچار
زحمت نمیشد .ولی بدبختی آن بود که او هیچ فکر نداشت؛ و حتی در غم آن هم نبود. حد اعلی دارای روحیه یک هنرپیشه متوسط بود ،که مواظب زیر و
بم صدای خویشند ، بی آن که توجهی به حالت و معنای کلمات داشته باشند ، و همین قدر
با نگرانی خود خواهانه ای مراقب تاثیری هستند که روی تماشاگران می گذارند."
صفحه 56
و البته ملکیور بعد از ازدواج عجیب خود به مشروب پناه برده
بود .و نه تنها امید روزهای روشن را که ژان میشل می دید بر باد داد بلکه فضاحت رفتار او
اوضاع را برای ژان میشل سخت تر هم کرد.
"او (ملکیور) مرد بدی نبود ،بلکه نه خوب و نه بد بود،
و این شاید بدتر از بد باشد.مردی بود ضعیف نفس و بی جربزه و فاقد نیروی روحی،که با
اینهمه خود را پدری خوب و فرزندی خوب و شوهری خوب و مردی خوب میدانست ؛و شاید اگر
برای خوب بودن کافی باشد که انسان دارای عطوفتی بی بند و بار باشد که به آسانی
دلسوزی نماید ،یا دارای آن محبت حیوانی باشد که بر آثر آن شخص خانواده خود را
همچون جزئی از تن خویش دوست می دارد، در این صورت ادعای او درست بود. حتی ممکن
نبود بتوان گفت که او زیاده خود پرست است ؛ زیرا برای همین هم به اندازه کافی
شخصیت نداشت. اصلا هیچ چیز نبود. و چه چیز وحشتناکی اند این گونه کسان که در
زندگی هیچ چیز نیستند!"صفحه 57
با این حساب کریستف شش ساله اکنون صاحب دو برادر است که
بخاطر بی مسئولیتی ملکیور و کار مادر خارج از خانه مسئولیت نگهداری او بر عهده ژان
کریستف بود وهر چند تلاش میکرد که با جدیت از عهده مسئولیت خود برآید مدام با
سرزنش در ناتوانی از نگهداری برادران خود مواجه می شد.
"- پسرک بیچاره ام ،خیلی با عرضه نیستی .
کریستف از شرمساری می مرد و سخت دلگیر میشد."صفحه 59
در همین سن سال بود که کریستف با نخستین بحران زندگی اش به
طرزی آزار دهنده روبرو می شود.او به منزل یکی از بزرگانی که مادرش در انجا کار
میکند می رود تا با فرزندان آنها بازی کند با وجود این که همبازی هایش او را مورد
آزار و توهین قرار می دهند در مقابل با سکوت و حتی تنبیه از طرف مادرش مواجه
میشود.
"برای نخستین بار دریافت که در میان مردم برخی
فرمان می دهند و برخی فرمان می برند ،پی برد که پدر و مادر خود او از جمله افراد
دسته اول نیستند سراسر وجودش به مخالفت برخاست" صفحه 59
"...و خاصه آنچه او چون زخم سوزناکی حس می کرد، بی
آنکه درست بتواند تمیز دهد: آن زبونی پدر و مادری که آن قدر بدان ها می نازید ،
در مقابل این مردم بد سرشت شایان تحقیر... این خواری و زبونی ، که او برای نخستین
بار به طرز مبهمی بر آن آگاهی می یافت، به نظرش نفرت انگیز می نمود. بنیاد همه
چیز در او متزلزل شده بود:تحسینش نسبت به پدر و مادر،آن احترام مذهبی که نسبت
به آن دو حس میکرد،اعتماد وی به زندگی ،نیاز طبیعی او ندان که دیگران را دوست
بدارد و محبوب دیگران باشد ایمان معنوی او که بی دلیل اما مطلق بود.این یک ویرانی
کامل بود. زور ، زور او را بی پرده ،او را خرد کرده بود"صفحه65-64