خبر پشت خبر بد بودُ بدتر ....

به قول روزبه بمانی : روزای خوبی پشت این روزایِ من نیست .... به صورت رگباری داره می باره از همه طرف و هیچ کدومشون هم خوب نیست. همیشه خیلی زودتر از چیزی که فکرشُ میکنی دیر میشه. بغض ....

از کسی اعتقادمون گم نیست ... نسل ما قهرمان مردم نیست
نونمون بی تنور آجر شد ... نسل ما نسل بوی گندم نیست

هی نوشتیم و هی نفهمیدیم ... قهرمان رمان ما کی بود
قهرمان رمان نسلی که ... بهترین مردش عنکبوتی بود

ما رو از بچگی سیاه کردن ... دستمون رو به روی هم بالاست
نسل ما با یه دایره زنگی ... سرِ چهارراه پیِ یه ماندلاست

فقط این نسله که تو هر دورَش ... پیرهن راه راه مد می شه
نسل قبلی کلاهشو برداشت ... دوره ی ما کلاه مد می شه

آدما مومیایی ان انگار ... دوره ی ما شبیه فرعون بود
با یه حرکت تماممون ماتیم ... نسل ما نسل بی ناپلئون بود

ما تو بادِ گذشته خوابیدیم ... نسل ما قِبلَشو نمی دونه
سر به سمت خلیج می ذاره ... پشت کوروش نماز می خونه

دیگه فرقی نداره کی بودیم ... مایِ دیروز عمریه مُردیم
واسه دنیا چه ارزشی داره ... ما یه روزی ملخ نمی خوردیم

نسل ما انتقام می گیره ... از خودش ، از نژادش ، از ریشه
ما تمام یه فصلو جنگیدیم ... نسل ما زود منقرض می شه


(روزبه بمانی)

وای از آذر....


پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاق جمشید. پاییز یهو می‌آد، توو یه روز، مثّ بهار و بقیه. صپّ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. مام مث عوام‌الناس ، مث سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ عقیده داریم پاییز دلگیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم : «سر مرگی مهمون نمی‌خوای دلمون گرفته...؟ » می‌گه : «بابا کجاش دلگیره؟ نگا نارنگیا رو. نگا نارنجیا رو. به زبان حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو رو ببین » می‌گم: جمشید ، نارنجی چیه؟ مهر... آبان... وای از آذر.... چه‌جوری بگذرونیم امسالو؟ تولد جمشید آبان‌ه خوب معلومه خوشش می آد، راه میره میگه دنیا یعنی محاسن پاییز . میگم خوب مثلن چهار تا مثال بزن از این محاسن ، میگه دلبر لباس قشنگارو از تو گنجه در میاره پایین کمی لخت ، بالا کت و کلفت ،‌آدم حض میکنه میگم اولن چشمت‌و در میارما دومن این که نصفش معایبه ، حیف‌ ه تابستون نبود که همش لخت ؟ یه چای میریزه میزاره جلومون میگه : حالا دلبر هیچی. شبا رو چی میگی ؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی ؟ پاییز همش شب‌ه دیگه ، نصفه روز غروب‌ه. میگم : آقا ما دو ساعت شب بسمونه ، زیادم هس ، میخوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی میزاریم اون گوشه ، تاریک روشن میشینیم ستاره میشیم میریم تا سحر چه زاید باز. میگه : چایی از دهن افتاد. جمشید اگه پاییز اینقده که تو میگی خوبه ،‌چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه ؟ همه به این زردیو نارنجی نگا می کنن حالشون جا میاد ، چرا ما بلد نیستیم ؟ چرا همه رفته بودناشونو میزارن واسه پاییز ؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده ؟ جمشید یه سیبیل نازک داره ، سفید شده ، خیلی سال‌ه اینجاس ، همه ی پاییزای آسایشگارو دیده ،‌ میگه این درخت بزرگ‌ه نا نداره وگرنه بت میگفتم پاتشاه فصلا ینی چی . میگم جمشید یادته هشت ده سال پیشها این زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بناگوش در رفته‌هه رو میگم واسه خودش هیبتی داشت قدیما خوب با هم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز که مدیریت قدیمی درو با لقد شکست رفت تو دید دست هم رو گرفتند تیکه و پاره رفتن که رفتن... پاییز نبود؟ یه قلپ چای میخوره میگه : آره یادمه . جمشید اون یارو که ته راهرو میشست سرش رو میکرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتها بود دیگه؟ بهش می‌گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یک کار آبرومند! یک کلمه هم حرف نمی‌زد. هی فقط یواش می‌گفت همینه آبرو لاغر بود اصلا نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما یادته در حیاط رو زدند رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی‌حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود... پاییز بود بابا جمشید پا میشه میره کنار پنجره فکر میکنه ما حالیمون نیس هر سال همین‌ه کارش. میگم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره میشه ؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن مام مرخص شیم بریم پی کارمون اون یکی رو یادته رشید بود دستاشو تکون میداد؟ با عینک و سر فرفری وسط راهرو می‌گفت «لبت کجاست که خاک چشم به‌راه است» یه بارم خیال کردیم داره واسه دلبر میخونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم چی شد اون؟ عشق سقف نونوایی بود هر چی از مدیریت پرسیدیم ،‌ جواب سربالا داد. پاییز نبود؟ همین وقتها بودا جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت آخر هم ورداشتند یک ورق کاغذ چسبوندند پشت شیشه که خودسر شده اشتباه شده باس ببخشین آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟ جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار تکیه داده خیره به رو به رو ، عین هر سال ، میشینم کنار دستش پای دیوار. میگه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفارو. دو تا پر نارنجی میزاریم کف دستمون ، دراز می کنیم جلوش ، بیا تو هم بزن ،‌یارو غریبه‌ه میگه : چیه ؟ با کی کار داری؟ میگم : جمشید خودتو لوس نکن ، نارنجی رو بزن بلن شو بریم تو حیاط . میگه : جمشید کیه دیوونه ؟ بده بینم اون داروی نظافت‌و خودتم برو پی کارت. نشسته ، تکیه به دیوار ، میگم : اگه نیای تنها میرما . تولد جمشید آبان‌ه . عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم : ببخشین ، چرا اسم جمشیدو تو این کاغذتون ننوشتین ؟ گفت : جمشید کدوم بود ؟ گفتیم : همون که تولدش آبان‌ه. حالام آبان‌ه دیگه ، پ چرا نیس ؟ اینم پاییز. جمشید میگه : یه چای دیگه بریزم ؟ میگم : چای نمیخوام ، بیا بشین پاییز خیلی یادت‌و میکنم. از پنجره ی اتاق میبینمش ، وسط حیاط ، زردا و نارنجیا رو با پا هم میزنه ، میخنده ، میخونه : پاتشاه فصلا پاییز ....

لجنزار سرد عمیق



نمی دونم ، شاید باید کاری کنم ، شایدم نباید کاری کنم. ولی انگار کارها بدون دخالت من هم داره انجام میشه. وقتی میشینی رو صندلی سینما و خیره میشی به پرده ای که روش یه سری حس جاری میشه ، وقتی میتونی انقدر تو صندلیت فرو بری که هیچ کسی نتونه ببینتت ، وقتی میتونی انقدر با خودت تو اون تاریکی تنها باشی ....
من هنوز یاد نگرفتم که دلم تنگ نشه .... امان از زمستون و آخرای دی ماه و اولای بهمن ماهش ....

بی دلیل


به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند
کیفِ کوچکت باشد
باز شده در جویِ آب
یا وقتی که
گرفته بودی پیشانی‌ات را
 لبخند می‌زدی...
آخرینش می‌تواند
اولین بوسه‌ی مان باشد
در آسانسور دانشگاه
یا همین تخمه شکستنِ یواشکی
تویِ سینما.
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند دست‌هایت باشد
رویِ صورتِ من
تا خدا و ابلیس
اشک‌هایم را نبینند!
یا روزی که
در میدانِ ولی‌عصر
زمزمه کردی در گوشم:
قرار نیست هیچ‌کس بیاید...
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند
سرفه نکردنت باشد رویِ سیگارهایِ من
می‌تواند
ناشیانه آشپزی کردنت باشد
ناشیانه عشق بازی کردنت
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند
لنگه کفشِ خونی‌ات باشد
رویِ پیاده رو
وقتی تن‌ات را
رویِ دست می‌بردند.
می‌تواند حسرتِ گیسوانت باشد
برایِ بوسیدنِ آفتاب
وقتی با روسری خاکت کردند!


حامد ابراهیم پور

ای خــــــــــدای بزرگ

ای خدای بزرگ
که توی آشپزخانه هم هستی
وروی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفا کمی آن طرف تر!

باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
وهمین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه کمک نمی خواهم!
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب...
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
وتو هنوز خشمگین نبودی
ومن آرامبخش نمی خوردم
درست بعدِ طعمِ توت فرنگي بود وخواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
وحتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
وبه دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفا پایت را بردار
می خواهم تی بکشم



ناهید عرجونی



تا آخرِ عمر

درگیرِ من خواهی بود
و تظــــــــــــــــاهر می کنی
که نیستی
مـــــقــــایــــســـــه ، تو را
از پا در خواهد آورد
من
می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب نخواهی شد

(افشین یداللهی)

دلت که بگیــــرد ....

  "با خودت قهر می کنی و نمی خواهی جوابِ خودت را بدهی. رویِ تخت که ولو می شوی  فکر می کنی که بدنِ پر از خاطره ات را باید یکجوری ثابت کنی تا شاید همه ی حالاتت در آن انقدر تکان نخورند و تو شــــــاید بهتر شوی. فایده ای ندارد ....
دلت می خواهد خوابت ببرد ، یک خوابِ عمیقِ طولانی. که وقتی بلند شدی دیگر ندانی که چند وقت است که گذشته است و دیگر مثل همه ی شبهای دیگر استرس کابوس های عریانت را نداشته باشی و فقط بدانی که در خوابت همه چیز خوب خواهد شد. دستت را به بالایِ تخت می گیزی و کش می آیی ولی فایده ای ندارد ، حالت بد است و نمی خواهی با این مساله کنار بیایی ...."

 

نوشته ی بالا یه قسمت بود از متنِ یه داستانِ کوتاه (نمیدونم اسمشُ میشه گذاشت داستان کوتاه ، یا دلنوشته یا چی یا هر چی) به اسمِ "دلت که بگیرد" که پارسال نوشتم – اگه اشتباه نکنم- ، پاییزِ 91 
متنِ کاملش رُ میتونید از لینکِ زیر دانلود کنید ، 2 صفحه اس ، زیاد وقتتونُ نمیگیره
 

 

لینک دانلود  "دلت که بگیرد"


هیچ کاری نمیکنه تقدیر

یه روزی فلسفه عوض می شه . . ..

فیلم فیلم فیلم

دیگه انگار باید فیلم دیدنُ هم کم کنم ، اذیت می کنه ....

داری گول می زنی خودتُ

نشون میدی که آرومی
که روزگارت می گذره
ولی تا اسمِ من می آد
پلکِ چپت هی می پَره

می خوای که ثابت بکنی
اصلاً دلت تنگ نمی شه
دیگه سرِ رنگِ موهات
با شوهرت جنگ نمی شه

هر کی میپرسه : "چطوری؟"
میگی : "همه چی عالیه"
بالایِ تختِ خوابتون
جایِ یه قابی خالیه

(منُ تو رو یه صخره ایم
پاهامونم تو آب باشه
سرت رو بازویِ منه)
این عکس باید تو قاب باشه

اما به جاش تو قابِ عکس
توییُ یه مردِ غریب
دارید میخندید رو به هم
زندگی ، عشق ، نفرت ، فریب

آروم بخوابید پیشِ هم
شوهــــرته ، عاشــقی
چاق شدی اما ... نه ، آهان
قراره بـچه دار بشی

حاضری هر کاری کنی
تا از تو قلبِ تو درآم
حالِ تو هم دیدن داره
وقتی دلت تنگ شه برام

زندگی تون رو به راهه
فراموشی ، پیشرفت ، غرور
خواستی بیای سر بزنی
قطعه ی 17 م تویِ گور

به بچتون دیکته می گی
اسمم نگاتُ می بَره
یــــهو میپرسه که مامان :
"چــرا تو پلکـــت می پَره؟"


(جواد بیات)

وقتِ صید

عوض شدن فقط مخصوصِ

کرم های ابریشم نیست

گاهی

خرس های قطبی هم

به همسرانشان دروغ می گویند

زمانی که

عاشقِ چشمانِ ماهی ای می شوند

وقتِ صید

یک حالِ بدِ خوب

شاید بتوان گفت هنوزم که هنوز است
این مساله ی پیچشِ مویِ تو بسوز است

من با تو بُدم ، بی تو نشستم همه جا را
از عمقِ نگاهت به تنم فاصله ها را

یک یک بگسستم که برآرم نفسی از
غمهایِ پر از بغضِ تب ناز کسی از

از موهبت لمس تو تا آن طرفِ هیچ
هی دست به دورِ بدنت ، دست و هی پیچ

می رفتیُ فکر قدمت مالِ کسی بود
می رفتیُ تنها شدنم حالِ کسی بود

حالِ دلِ یک بچه که در مدرسه ای دور
املاش شده واژه ی تقدیر ، ولی زور

حالِ دلِ یک مردمکِ پیر که با لنز
حالِ دلِ پیکانِ پر از عشقِ به یک بنز

حالِ نشدن ، نیست ، نبود ... هست ولی اوست
حالِ اثر انگشت به رویِ لبی از پوست

حالِ دلِ یک بغض که هیچش نشکسته
چند منطقِ بی حوصله از چشمِ تو خسته

ترسِ پرش از همهمه تا آنطرفِ جوب
یک حالِ بدِ خوب ، یک حالِ بدِ خوب

خدا کند که ...

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد
 
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد
 
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

(زنده یاد نجمه زارع)

شدی دکتر ...


شدی دکتر که بمانیُ نمانی پیشم
یک قشون مارِ حرامی که قلم هم نیشم –

زدنُ خوردمُ آرام لبم را بستم
خواستم داد کنم تا که بدانی هستم

هستمُ در وسطِ آینه اَت جایم بود
یک 2 جفت پایِ طبیعی که ز خون پایم بود

شدی دکتر که بدانم بشود "نیست" نوشت
که نوشتم دلِ من حکم شده ، خشت به خشت

عکس انداختیُ خاطره ها روشن بود
شدی دکتر که بمانی نه بَرَندَت (/نَبَرَندَت) در دود

می نوشتی که چرا خِشتَکِ او دوخته است ؟
که تو وُ جدَّتُ جدِّ پدرت سوخته است

شدی دکتر که به ما قرص... نه ، راه یاد دهی
شدی دکتر ولی نه اینکه سرت باد دهی

یادِ الفاظِ تو و یادِ شبِ خاموشت
یادِ فریادِ تو در هدفونِ بی سیم گوشَت

یادِ اشکت وسطِ سینه ی لُختِ کاغذ
یادِ پاره شدنِ ضبطِ صدایِ ما از

ثبتِ انگشتِ تو بر مردِ نرفته ، برگشت
ثبتِ یک مقبره ی خسته ی شاهین در رشت

شدی دکتر که تنی سرد نشانم بدهی
درد بودم که تو هم درد نشانم بدهی

بغض بودم به لَشِ مُرده ی گربه به حیاط
زیرِ عکست زده بودم که "به دوربینِ بیات"

ختمِ انعام که با ســـ کـــ س تمامش کردند
شعر خواندی اگر فحش حسابش کردند
 
شدی دکتر که شبم را به سحر وصل کنی
که غمِ فرضیه و مساله را اصل کنی

شدی دکتر که جِــرَم داده شوی بی سایه
من که در شرق ولی با کــَــرَ جَت همسایه

شدی دکتر و من از خود به درون نالیدم
بعدِ تو با کــَـسُ و ناکــَــس ، همه جور خوابیدم

شدی دکتر که من از خواب پریدن باشد
همه ی دغدغه ام خوردنُ ریدن باشد

شدی دکتر که همه هرگزِ من گفت کدام ؟
که مرا زخم زنی ، زخم کنی ، زخم ، مدام

شدی دکتر که حلیمِ تبِ من هَـــم بزنی
که من از تو و تو از هستِ دکارت دم بزنی

یک پرنده کوچولو با شَــبَــحی از کابوس

و کامنتت که سه تا نقطه و تنها یک بوس


------------------------------

برایِ دکتر سید مهدی موسوی و تمامِ روزهایِ بدش

هستـــــــــی ...

هستی مرا از نیستهاش بودن به رفتن کرد
با یک دِگرگونیِ ساده رختِ غم تن کرد

ما آمدیم تا بشنویم یک صوتِ بد بو را
آواز هایِ خسته ی گنجشکِ ترسو را

از آسمان تا به زمین رنگش به جز من بود
پیغمبری که ظاهراً نیمَش فقط زن بود

شب گردشی از فرطِ وحشت با تبی غمگین
یک ضامنِ از قبل مانده در تنی از مین

شوقِ نباشدهایِ بودن ، بستنِ چَشمت
تف های دیوار از گسل بر چهره ی خشمت

نسلِ مرا از عمقِ ریشَت قی بکن در خود
راهِ اتوبانِ کمال را طی بکن در خود

با فلسفه ، با مدرکت ، با دکمه ی آخر
می شد به من ثابت کنی که قاطرم یا خر

انگشت هایت در سرم امضایِ بستن بود
اَنگِ تو بر دیگر شدنهام جبرِ "مستن" بود

بیرون شدم از آسمان ، از تو ، خدا ، دیوار
پس لرزه هایِ پشتِ هم با گریه در سیگار

هستی ، مرا رفته به این افکارِ تو / خالی
دارد تصوّر می کند که ماست را مالی

انگار باید تو ، فقط تو ، در تو من ، پس تو
دردِ مرا سازم شده : سُل سی لا لا می دو

خنثی شدی در چادرت در فکرِ بعد از ناف
صادر بکن همسایه ات را با تخلّص "داف"

آوازهای خسته ی گنجشکها غم بود
آرامشِ مرفین هایِ دستهات کم بود

معدَم تو را از فکرِ من مشغولِ خوردن کرد
هستت مرا از بودنش رفتن به مُردن کرد


(از یادداشتهایِ .....)




*****************

فایلِ صوتیِ این کار :

http://s3.picofile.com/file/7519422361/Hasti_Sh_er_Sedaye_Javad_Bayat.wav.html