دانشگاه
امیدوارم این دفعه نوشته هام پاک نشن دیگه . این روزام همش تکراری شدن دانشگاه هم فعلا هفته اولشو خودم به خودم مرخضی دادم که مثلا یه کم خونه تکونی کنم ولی اصلا حسش نیس باز دلم هوای خونمونو کرده چقد کم انرژی میشم وقتی بهش فکر میکنم چند روز پیش یه سر رفتیم گیلان خیلی هوا توپ بود خیلی هم بهمون خوش گذشت واقعا روحیم عوض شد ولی الان که برگشتم دوباره انرژیم تحلیل رفته . نمیدونم چه کار کنم مادرشوشو هم که باز حالش خوب شده اخه یه مدت مریض بود و همش شوهری من میبردش دکتر حالا که دیگه بهمون احتیاج نداره باز بدجنسیاش شروع شده و اصلا سراغ منو هم نمیگیره هر وقتم کار داره زنگ میزنه اداره شوهری اونجا باهاش حرف بزنه تحویل پروژه هامونم به سلامتی تموم شد . اخرین تحویل پروژم خیلی اذیتم کرد یه عده از بچه خاله زنکام که همش ایستاده بودن زیراب یکی از بچه ها رو میزدن اصلا اون روز یه سردرد وحشتناک گرفتم تا آخرشبم خوب نشد فکر کردن به حرفاشون داشت دیوونم میکرد . شاید من خیلی حساسم ولی نمیدونم واقعا چطور میشد حساسیتمو کم کنم به نظرم ادمای نفهم تو زندگیشون کمتر زجر میکشن و بیشتر خوش میگذرونن کاش منم اینطوری بودم
آنچه در ذهنم میگذره
اگه یه روز یکی از فامیلاتون بعد مدتها زنگ بزنه میخوام بیام خونت ازیه شهر دیگه و نه زیاد حالتو بپرسه نه هیچی ولی شما از شدت خوشحالی ذوق کنین بعد یه شام مفصل براش اماده کنین طرف بیاد بخوره حتی تو جمع کردن سفره هم کمکتون نکنه و خونه شما رو با قوم شوهرش عوضی گرفته باشه بعدشم روز بعدشم روز بعد این طرف به ظاهر دکتر از تموم امکانات رفاهی خونتون استفاده کنه و خونتونو با کارواش واسه شستن ماشین ۱۴۰ میلیونیش اشتباه بگیره بعدشم بفهمین طرف هدفش فقط خوابیدن خونه شما بوده عوض اینکه پول هتل بده . بعد وقتی واسه درس کردن یه دندونتون پیش این ادم میرین تا اخرین قرون پولشم ازتون میگیره و رحم نمیکنه واقعا دلتون به درد نمیاد ؟ با این ادما واقعا باید چکار کرد؟
میخوام بدونم اگه تو فامیل شوهرتون یکی باشه همیشه موقع سختی ها و ناراحتی هاش و مریضی هاش پیش شماست و شما باید جورشو بکشین و لی موقع خوشی ها و سلامتیش پیش جاری جونتونه نظرتون چیه؟
واقعا اینا همش برام سوال شده ادم همیشه که نمیتونه رابطشو با کسی قطع کنه که حالیش بشه این کاراش میخوام بدونم شماها چکار میکنین این مواقع؟
اوضاع شهر ما خیلی بده
نازی برمیگردد
داشتم نگا میکردم دیدم فقط ۲۰ روز طاقت آوردم از همتون دور باشم دلم واقعا برای همتون که با دل و جون نوشته های بی سر وته این حقیرو میخونید خیلی تنگیده بودم اومدم بگم من ناب ترین و مهربونترین و تاپ ترین دوستای قرن و تو وبلاگم دارم اصلا فکر نمیکردم نبودم برای خیلی هاتون تا این اندازه مهم باشه اومدم بگم همتون یه دونه این به خدا خوشحال که تو دنیای مجازی دوستای به این گلی دارم راستش اصلا دیگه حوصله برگشت به وبمو نداشتم یه مدت روحیم خوب نبود امتحانم که خیلی داشتم فقط تنها چیزی که منو دوباره برگردوند اصرار شما مهربونا بود خودم دیگه خسته شدم بس که یه مدت وبلاگم غصه دار شده بود و همش درد دلامو مینوشتم یکی میگفت چه فایده داره اونی که دوستته ناراحت میشه اونم که دشمنته بیشتر خوشحال ولی خوب دل خوشی من همین وبلاگه دیگه اگه ننویسم خالی نمیشم .
ادامه مطلبم هر کی خواست بخونه بگه بهش رمز بدم

خداحافظ دوستای گلم
چرا آدما دوست واقعی کم دارن؟
یک خبر تکان دهنده
غیبت صغری
سالی که نکوست از بهارش پیداس

بهم نخندین امتحانمون یه جورایی مثل رسم فنی بود منم کلم مثل این پسره خالیه خالی شده بود
