عین صبر(خانم دهقان)

دردهای من ، به زنجیرم کنید

 از جوانی خسته ام ، پیرم کنید

 با دروغ مرگ عشقم پیش او

 از گذشتِ زندگی سیرم کنید

 از نیستانم جدا افتاده ام

 بشنوید آواز و تفسیرم کنید

 کفر می بارد ز کیش قلبِ من

 با دو قطره اشک ، تطهیرم کنید

 چوب بی عشقی گـَـزیده گـُرده ام

 با دو آیه عشق تکفیرم کنید

 دام عشقش بسته پاهای دلم

 نا رسیده مرگ ، تدبیرم کنید

 نان نااهلان نخورده قلب من

 جرم˚را ناکرده ، تقصیرم کنید

 چون وزیر قرمطی تا پای دار

 بی گناهِ کرده زنجیرم کنید

 لعل گشتم در مقام صبر خویش

 عینِ صبرم، عشق تعبیرم کنی

ای دل....

دل سیر شد از غصهٔ گردون خوردن

وز دست ستم سیلی هر دون خوردن

تا چند چو نای هر نفس ناله زدن

تا کی چو پیاله دمبدم خون خوردن

دومادها(طنز)

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً...

شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از
دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

...

پهنه به سایه فرو بود

زمان پر پر می شد

از باغ دیرین عطری به چشم تو می نشست

کنار مکان بودیم شبنم سپیده همی بارید

کاسه فضا شکست در سایه

باران گریستم و از چشمه غم برآمدم

آلایش روانم رفته بود جهان دیگر شده بود

در شادی لرزیدم و آن سو را به درودی لرزاندم

لبخند درسایه روان بود آتش سایه ها در من گرفت : گرداب شدم

فرجامی خوش بود اندیشه نبود

خورشید را ریشه کن دیدم

و دروگر نور را در تبی شیرین با لبی

فرو بسته ستودم


باید با طلا نوشتش...

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نئی غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور

خیام نیشابوری

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت

یا حسین...

دانید من کیم که به من تیغ می کشید
حبل المتین لنگر ارض و سما منم

بر دردهای نا شده درمان این جهان
درمان من و دوا من ودارالشفا منم

محرم به پشت پرده اسرار سرمدم
بر رازهای سر به مهر فلک آشنا منم

داد اختیار کن فیکون حق به دست من
بر حق یگانه مدعی براین ادعا منم

جامی که لب فقط زده اندش بلا کشان
لا جرعه نوش کرده الی الانتها منم

من را ز تیغ وخنجروتیروسنان چه باک
دردی کش دمادم جام بلا منم

انجیلم و زبور ومصحف و تورات جملگی
قرآن ناطقم کتب انبیا منم

من کشتی نجات غریقان امتم
براهدناالصراط الی الله ضیا منم

من حج اکبرم که بود کعبه کوی من
مشعر منا و مروه وسعی وصفا منم

آب ار چه بسته اید به من کوفیان ز کین
سر چشمه دارچشمه آب بقا منم

با این همه اگرنشناسید من کیم
گویم ایان که شافع روز جزا منم

عالم به یمن مقدم آل عبا به پاست
خاتم درون حلقه آل عبا منم

من پاره های قلب رسول مطهرم
زهراست مادرم پسر مرتضی منم

گر دین حق شوداحیا به خون من
آماجگاه تک تک شمشیرها منم

بنیان گذار مکتب سرخ شهادتم
با خون خود نموده کاخ ستم را فنا منم

اومدم...

ای کاش برات من براتی بودی

کر مفلسیم خط نجاتی بودی

بالله که آنچنان برایت می‌بود

گر از طرف تو التفاتی بودی

...

علم است برهنه شاخ و تحصیل، بر است

تن، خانهٔ عنکبوت و دل، بال و پر است

زهر است دهان علم و دستت شکر است

هر پشه که او چشید، او شیر نر است

...

یکچند، در این مدرسه‌ها گردیدم

از اهل کمال، نکته‌ها پرسیدم

یک مسله‌ای که بوی عشق آید از آن

در عمر خود، از مدرسی نشنیدم

...

ای زاهد خود نمای سجاده به دوش

دیگر پی نام و ننگ، بیهوده مکوش

ستاری او چو گشت در عالم فاش

پنهان چه خوری باده؟ برو فاش بنوش

...

شیرین سخنی که از لبش جان می‌ریخت

کفرش ز سر زلف پریشان می‌ریخت

گر شیخ به کفر زلف او پی بردی

خاک سیهی بر سر ایمان می‌ریخت


بازم...

یا رب مکن از لطف پریشان ما را

هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج بغیر خود مگردان ما را

...

از کشت عمل بس است یک خوشه مرا

در روی زمین بس است یک گوشه مرا

تا چند چو کاه گرد خرمن گردیم

چون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا

****

شاعر این رباعی رو شما بگید تو نظرات.

از عطار

صد دریا نوش کرده اندر عجبیم

تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم

از خشک لبی همیشه دریا طلبیم

ما دریاییم خشک لب زین سببیم

****

زان روز که ما به زندگانی مُردیم

گوی طلب از هزار عالم بُردیم

راهی که در او هزار هشیار بسوخت

در مستی خویش و بیخودی بسپُردیم

...

سياست در برابرصداقت ديگران خيانت وصداقت در برابر سياست ديگران حماقت.

************

عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف می كنند كه سر می روند اما كافی است كمی صبر كنی بعد می بینی كه از نصف لیوان هم كمترند.

دکتر علی شریعتی

...

در اصل چو مقبول ونه مهمل بودم

نه بوالعجب احوال و نه احول بودم

در فرع به صد هزار بند افتادم

آخر برسم بر آنچه اوّل بودم

...

جانا! نظری در دل درویشم کن

یا چارهٔ جان چاره اندیشم کن

این میدانم که خاک میباید شد

گر خاک کنی خاک ره خویشم کن

اولین مطلب پاییزی از صائب تبریزی...

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن

در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن

از نسیمی دفتر ایام برهم می‌خورد

از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت

ایمنی خواهی، ز اوج اعتبار اندیشه کن

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام

چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن

وی خون می‌آید از آزار دلهای دو نیم

رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

گوشه‌گیری درد سر بسیار دارد در کمین

در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه کن

پشه با شب زنده‌داری خون مردم می‌خورد

زینهار از زاهد شب زنده‌دار اندیشه کن

...

اکسیر حیات جاودانم بفرست

کام دل و آرزوی جانم بفرست

آن مایع که سرمایهٔ عیش و طرب است

آنم بفرست و در زمانم بفرست