تفکرغلط
غلط است این تفکر که بپنداریم زندگی می گذرد،
بپذیریم عزیز،زندگی می ماند "من و تو می گذریم
غلط است این تفکر که بپنداریم زندگی می گذرد،
بپذیریم عزیز،زندگی می ماند "من و تو می گذریم
.
امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام
آنچه خریدنی است بی شک ٬ لایق تو نیست.
نمی دانم با کدام جمله “دوستت دارم” را برایت انشا کنم
اما کاملتر از این چیزی ندارم
دوستت دارم ، تولدت مبارک
.

وان دم که بی توباشم یک لحظه هست سالی
سختـــــــــي ها نـمـــــــــک زندگــــــــــی اســـــت
اماچـــــــــــــــــــراکســـــي نفهمــــــــــــید
نمــــــــــــک برایـــــــــــ مــــن کـــــه خــــــاطراتـــــم زخمــــــــــــ اســــت
شــــــــــــــــور نیســـــــــــت
مــــــــــــزه درد مـــــــــــــيدهــــد ......
هــــــیـــــچ وقـــــــت نگــــــو رسیــــدم ســــــر خــــــــــــــط
اگرهـــــــم احســـــاس کـــــردی رســــــــــیدی ته خــــــــط
یادتـــــــــــــــ بـــــــــیار کــــه معـــــــــــــــلم کـــــلاس اولــــــتــــــــــــ
گـــــفــــــتــــــــ نـــــــــــــــــقطــــــــــــــــــه ســـــــــــــــــرخـــــــــــــــط
چه لحظه های سبک مهربان ولطیفی
گویی درزیرباران نرم فرشتگان نشسته ام
می باردومی باردوهرلحظه بیش ترنیرومیگیرد!
هرقطره اش فرشته ای است که ازاسمان برسرم فرودمی اید...
چه می دانم؟
خداست که دارد یک ریز غزل می سراید
غزل های عاشقانه ی مهربان وپرازنوازش..
هرقطره ی این باران
کلمه ای ازان سرودهاست........
همیشه ازخوبـــــــــی هـــــای ادمـــــــــــا بــــــــــــــــرای خودت یــــــــه دیـــــــــــــــــواربـــــــــــساز
پس هــــــــــــروقـــــــــــت حقـــــــــــت بدی کــــــــــــردن فــــــــقط یــــــــــــــــه اجر
بــــــــــــرداربـــــــــــــی انصـــــــــــــافیـــــــــــه اگــــــــــــــــربخــــــــــوای
هـــــــــمــــــــــــــــه دیـــــــــــــــــوارخــــــــــــــراب کنی!!!!
اگرکمترازچیزی که هستن نگاهشان کنی
انها راشکسته ای
واگربیشترازان حســــــــــــابشان کنی
انهاتــــــــــورامیــــــــشکنند
بیـــــــــن ایـن ادمهــــــــــای ادم
فقط بایــدعاقلانـــــــــــــــه زندگـــــــــی کرد
نه عاشقانــــــــــــــــــــه..........
وقتی که اعتماد من از ریسمان عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
چراغ های قلب مرا تکه تکه کردند
وقتی که چشمهای کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگرچیزی نبود،
هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم که باید دیوانه باشم
باید باید باید عاشق نبود
مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست
که او را در دفترم به سنجاقی مصلوب کردم
پیرمردی صبح زودازخانه اش خارج میشوددرراه با یک ماشین تصادف کردواسیب دید
عابرانی که ردمیشدندبه سرعت اورابه اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدازخمهای
پیرمردراپانسمان کردندسپس به اوگفتند:بایدازشماعکسبرداری بشودتاجایی ازبدنت
اسیب وشکستگی ندیده باشد
پیرمردغمگین شدگفت عجله دارم ونیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران ازاودلیل عجله اش راپرسیدند.زنم درخانه سالمندان است هرصبح
انجامیروم صبحانه رابااومیخورم.نمیخواهم دیرشود.
پرستاری به او گفت:خودمان به او خبرمیدهیم پیرمردبااندوه گفت :خیلی متاسفم
اوالزایمردارد.چیزی رامتوجه نخواهد شدحتی مراهم نمیشناسدك
پرستارباحیرت گفت:وقتی که نمیداندشماچه کسی هستیدچراهرروز به صرف
صبحانه پیش اومیروید؟
پیرمردباصدایی گرفته به ارامی گفت:
امامن که میدانم اوچه کسی است..
حقیقت ساده لوح پذیرفت وگول خورد.ان دوباهم به کنار ساحل رفتند
وقتی به ساحل رسیدندحقیقت لباسهایش رادراورد.دروغ حیله گر
لباسهای او راپوشیدورفت ازان روزهمیشه حقیقت عریان وزشت
است.اما دروغ درلباس خقیقت باظاهری اراسته نمایان میشود....
مثل اسمانی که امشب میبارد
واینک باران
برلبه ی پنجره ی احساسم مینشیند
وچشمانم رانوازش میدهند
تاشایدازلحظه های دلتنگی گذرکنم
به تــــــــمام سرگیج های بعد ازبوسیدنــــــــت
اگــــــــرمست شدن ازالکل لبان تـــــوگــــــناه
کــــــــبیره اســـــت
پیـــــــــک هایم راهرثانیه بــــــه سلامتــــــی تو
بالا مـــــــیبرم
هـــــرچنددرطبـــقه هفتــــــم می شوم
صورت مهــــــربانت راجلـــوبیاور
میخواهم دوباره مســــت شوم

خداپرسید:پس میخواهی بامن گفتگو کنی؟
جواب دادم اگر وقت دارید
خداجواب داد وقت من بی نهایت هست
درذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟
پاسخ دادم :کودکیشان
اینکه انهاازکودکیشان خسته میشوندعجله دارند که بزرگ شوندوبعددوباره پس از مدتی ارزو میکنند که کودک باشند
اینکه انها سلامتی خود راازدست میدهندتاپول بدست بیاورندوبعدپولشان راازدست میدهندتادوباره سلامتی خودرابدست بیاورنذ
اینکه بااظطراب به اینذه مینگرندوحال رافراموش میکنندوبنابراین نه درحال زندگی میکنندونه دراینده
اینکه انها به گونه ایزندگی میکنندکه گویی هرگز نمیمیرندوبه گونه ای میمرند که گویی هرگززندگی نکردند
دستهای خدا دستانم راگرفت برای مدتی سکوت کردیم
ومن دوباره ازش پرسیدم:به عنوان یک پدرمیخواهی کدام درسهای زندگی رافرزندانت بیاموزند؟
خداگفت بیاموزندکه انهانمیتوانندکسی راوادارکنندکه عاشقشان باشدتنهاکاری که انها میتوانند بکننداین است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزندکه درست نیست خودشان رابادیگران مقایسه کنندبیاموزندکه فقط چندثانیهطول میکشدتازخمهای عمیفی درفلب انان که دوستشان دارندایجادکننداما سالها طول میکشد ان زخم راالتیام بخشیم
بیاموزندثروتمندکسی نیست که بیشترینهاراداردکسی است که به کمترینهانیازدارد.بیاموزند که ادمهایی هستندکه انهارادوست دارندفقط نمیدانندکه چگونه احساساتشان رانشان دهند
بیاموزندکه 2نفرمیتوانندباهم به یک نقطه نگاه کنندوان رامتفاوت ببخشید
بیاموزنندکه کافی نیست فقط انها دیگران راببخشندبلکه بایدخودرانیزببخشید
بازمن دیوانه ام.مستم
بازمیخوام امشب مست
شم
بازگویی درجهان دیگری
خواهم بود امشب
بازمیلرزد.دلم .دستم
صبرکن بعد امدن مست
شو
چون لحظه دیدار نزدیک
است .پس شاد باش
وتوچه ظالمانه
اینده ی دروغین ات را
به خوردامروزم دادی!!
چطورتونستی؟
همه ارزوهام و خراب کردی
همه زندگیم برباد رفت
خداااااااااااااا
تو به فریادم برس

در سال
یک ماه است که خدا بیشتر از همیشه دنبال دوست می گردد
آیا تو دوست او نیستی ؟
آرزومند آمرزش گناهان و براورده شدن حاجات روزه داران
رمضان مبارک
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود
مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود
مراقب رفتارت باش که عادت میشود
مراقب عادتت باش که شخصیتت میشودمراقب شخصیتت باش که سرنوشت میشود

روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت: عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟
استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه میبینی؟
مرد گفت: آدمهایی كه میآیند و میروند و گدای كوری كه در خیابان صدقه میگیرد.
سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه میبینی؟
مرد گفت: فقط خودم را میبینم.
استادم گفت: اكنون دیگران را نمیتوانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شدهاند، اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمیبینی.
خوب فكر كن!
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را میبیند و به آنها احساس محبت میكند، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده میشود، تنها خودش را میبیند.
اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه رادوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .
این حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
این حال منه بی توست
دلداه ترازفرهاد
شوریده ترازمجنون
حسرت به دلی درباد
بی وقفه ترین عاشق
موندم که توپیداشی
بی توهمه چی تلخه
بایدکه توهم باشی
بگوبازمیگردی
هنوزتنهم نزار

نمیدانم این چه نیرویی ست
که مرا به سوی تومی کشاند
هروقت که تنهایی ها به سراغم می اید
یادتوست که مراازان جدا میکند
یادتوست که مرا شادنگه میدارد بایادتوست که من زنده ام
یادتوبه من
امیدمیدهد.مونس شب های بیقراری ام
دوستت دارم

بره مثل قصها .
وفتی که دلتنگ شدم هرکجاهستی پیشت بیام عزیزم
درکنار جاده زیبایی ایستاده ام
هوای دلنشین هوای پرموج جاده
وای همش باید انتظار بکشی واسه این جاده
انتظار انتظار انتظار
به خودت که میایی
میبینی به جز تو کسی نیست که از پشت سر
بغلت کندونه دستی که شانهایت رابگیرد
نه صدایی که قشنگترین صدای جاده رابشنود
ونه کسی که بخواد باهم زیر درخت توت بشینیم
واین یعنی دلتنگی جاده
خودم دلتنگم براي همه ي آنهايي كه به آرزوهايشان نمي رسند
دلتنگم براي آنهايي كه فقط يك اتفاق بي تقصير كوچكشان مي كند ودلتنگم براي همه ي آنهايي كه دوستشان دارم و
نمي توانم با آنها باشم براي شما دلتنگم كه دلتنگي مرا قسمت
كرده ايد.بياييد براي همه نسل انسان كه در درياي غم واندوه
هستند به هر دليل، همه با هم دلتنگ شويم..........تا
دلتنگي بعد.......... |
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها!
گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم و باختن ها و صدای شکستن را!
نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگم!
اگرمیخندم به اجباراست
واگرنه ماکجاو دنیا کجا.....