تفکرغلط



غلط است این تفکر که بپنداریم زندگی می گذرد،

 

بپذیریم عزیز،زندگی می ماند "من و تو می گذریم






تـــــــــــــــــولددوســــــتم

 

.

امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام

آنچه خریدنی است بی شک ٬ لایق تو نیست.

نمی دانم با کدام جمله “دوستت دارم” را برایت انشا کنم

اما کاملتر از این چیزی ندارم

دوستت دارم ، تولدت مبارک

.




http://upload7.ir/images/11673057398939454669.jpg


بی توهرگز

ان دم که باتوباشم یکسال هست روزی

                                     وان دم که بی توباشم یک لحظه هست سالی                

نمــــــــــــــک زندگــــــــــی

میگفـــــــــــتـــند:

سختـــــــــي ها نـمـــــــــک زندگــــــــــی اســـــت

اماچـــــــــــــــــــراکســـــي نفهمــــــــــــید

نمــــــــــــک برایـــــــــــ مــــن کـــــه خــــــاطراتـــــم زخمــــــــــــ اســــت

شــــــــــــــــور نیســـــــــــت 

مــــــــــــزه درد مـــــــــــــيدهــــد ......


نقطـــــــــــــــــــــه زنــــــــــــــــــــــــــدگـــــــــــــــي *

                              هــــــیـــــچ وقـــــــت نگــــــو رسیــــدم ســــــر خــــــــــــــط

                      اگرهـــــــم احســـــاس کـــــردی رســــــــــیدی ته خــــــــط

             یادتـــــــــــــــ بـــــــــیار کــــه معـــــــــــــــلم کـــــلاس اولــــــتــــــــــــ 

                   گـــــفــــــتــــــــ   نـــــــــــــــــقطــــــــــــــــــه  ســـــــــــــــــرخـــــــــــــــط        


        


شب زیر باران

چه شبی است

چه لحظه های سبک مهربان ولطیفی

گویی درزیرباران نرم فرشتگان نشسته ام

می باردومی باردوهرلحظه بیش ترنیرومیگیرد!

هرقطره اش فرشته ای است که ازاسمان برسرم فرودمی اید...

چه می دانم؟

خداست که دارد یک ریز غزل می سراید

غزل های عاشقانه ی مهربان وپرازنوازش..

هرقطره ی این باران

کلمه ای ازان سرودهاست........



دیوار بخشش

همیشه ازخوبـــــــــی هـــــای ادمـــــــــــا بــــــــــــــــرای خودت یــــــــه دیـــــــــــــــــواربـــــــــــساز

        پس هــــــــــــروقـــــــــــت حقـــــــــــت بدی کــــــــــــردن فــــــــقط یــــــــــــــــه اجر

           بــــــــــــرداربـــــــــــــی انصـــــــــــــافیـــــــــــه اگــــــــــــــــربخــــــــــوای

                  هـــــــــمــــــــــــــــه دیـــــــــــــــــوارخــــــــــــــراب کنی!!!!





عاقلانه نه عاشقانه

ادمها فقط ادم هستند

     اگرکمترازچیزی که هستن نگاهشان کنی

انها راشکسته ای

واگربیشترازان حســــــــــــابشان کنی

انهاتــــــــــورامیــــــــشکنند

     بیـــــــــن ایـن ادمهــــــــــای ادم

فقط بایــدعاقلانـــــــــــــــه زندگـــــــــی کرد

       نه عاشقانــــــــــــــــــــه..........

 


غمگین

می گویند : شاد بنویس ...

     نوشته هایت درد دارند!

         و من یاد ِ مردی می افتم ،

              که با کمانچه اش ،

                  گوشه ی خیابان شاد میزد...

                       اما با چشمهای ِ خیس ... !!

اسمان ریسمان

وقتی که اعتماد من از ریسمان عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

چراغ های قلب مرا تکه تکه کردند

وقتی که چشمهای کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگرچیزی نبود،

هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم که باید دیوانه باشم

باید باید باید عاشق نبود

مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست

 که او را در دفترم به سنجاقی مصلوب کردم

عشق پیرمرد


پیرمردی صبح زودازخانه اش خارج میشوددرراه با یک ماشین تصادف کردواسیب دید

عابرانی که ردمیشدندبه سرعت اورابه اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدازخمهای 

پیرمردراپانسمان کردندسپس به اوگفتند:بایدازشماعکسبرداری بشودتاجایی ازبدنت 

اسیب وشکستگی ندیده باشد

پیرمردغمگین شدگفت عجله دارم ونیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران ازاودلیل عجله اش راپرسیدند.زنم درخانه سالمندان است هرصبح

انجامیروم صبحانه رابااومیخورم.نمیخواهم دیرشود.

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبرمیدهیم پیرمردبااندوه گفت :خیلی متاسفم 

اوالزایمردارد.چیزی رامتوجه نخواهد شدحتی مراهم نمیشناسدك

پرستارباحیرت گفت:وقتی که نمیداندشماچه کسی هستیدچراهرروز به صرف 

صبحانه پیش اومیروید؟

پیرمردباصدایی گرفته به ارامی گفت:

امامن که میدانم اوچه کسی است..

سرنوشت حقیقت

روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری باهم به دریا برویم وشنا کنیم

حقیقت ساده لوح پذیرفت وگول خورد.ان دوباهم به کنار ساحل رفتند

وقتی به ساحل رسیدندحقیقت لباسهایش رادراورد.دروغ حیله گر

لباسهای او راپوشیدورفت ازان روزهمیشه حقیقت عریان وزشت

است.اما دروغ درلباس خقیقت باظاهری اراسته نمایان میشود....



وازهای بارانی

نمیدانم چراامشب کلمه هایم خیس شده اند

مثل اسمانی که امشب میبارد

واینک باران

برلبه ی پنجره ی احساسم مینشیند

وچشمانم رانوازش میدهند

تاشایدازلحظه های دلتنگی گذرکنم

شب تنهایی

به تــــــــمام سرگیج های بعد ازبوسیدنــــــــت

اگــــــــرمست شدن ازالکل لبان تـــــوگــــــناه 

کــــــــبیره اســـــت

پیـــــــــک هایم راهرثانیه بــــــه سلامتــــــی تو

بالا مـــــــیبرم

هـــــرچنددرطبـــقه هفتــــــم می شوم

صورت مهــــــربانت راجلـــوبیاور

میخواهم دوباره مســــت شوم

ارتباط باخدا

دررویاهایم دیدم که باخداگقتگومیکنم.

خداپرسید:پس میخواهی بامن گفتگو کنی؟

جواب دادم اگر وقت دارید

خداجواب داد وقت من بی نهایت هست

درذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟

پاسخ دادم :کودکیشان 

اینکه انهاازکودکیشان خسته میشوندعجله دارند که بزرگ شوندوبعددوباره پس از مدتی ارزو میکنند که کودک باشند

اینکه انها سلامتی خود راازدست میدهندتاپول بدست بیاورندوبعدپولشان راازدست میدهندتادوباره سلامتی خودرابدست بیاورنذ

اینکه بااظطراب به اینذه مینگرندوحال رافراموش میکنندوبنابراین نه درحال زندگی میکنندونه دراینده

اینکه انها به گونه ایزندگی میکنندکه گویی هرگز نمیمیرندوبه گونه ای میمرند که گویی هرگززندگی نکردند

دستهای خدا دستانم راگرفت برای مدتی سکوت کردیم

ومن دوباره ازش پرسیدم:به عنوان یک پدرمیخواهی کدام درسهای زندگی رافرزندانت بیاموزند؟

خداگفت بیاموزندکه انهانمیتوانندکسی راوادارکنندکه عاشقشان باشدتنهاکاری که انها میتوانند بکننداین است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند

بیاموزندکه درست نیست خودشان رابادیگران مقایسه کنندبیاموزندکه فقط چندثانیهطول میکشدتازخمهای عمیفی درفلب انان که دوستشان دارندایجادکننداما سالها طول میکشد ان زخم راالتیام بخشیم

بیاموزندثروتمندکسی نیست که بیشترینهاراداردکسی است که به کمترینهانیازدارد.بیاموزند که ادمهایی هستندکه انهارادوست دارندفقط نمیدانندکه چگونه احساساتشان رانشان دهند

بیاموزندکه 2نفرمیتوانندباهم به یک نقطه نگاه کنندوان رامتفاوت ببخشید

بیاموزنندکه کافی نیست فقط انها دیگران راببخشندبلکه بایدخودرانیزببخشید 

لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیک است

بازمن دیوانه ام.مستم

بازمیخوام امشب مست

شم

بازگویی درجهان دیگری

خواهم بود امشب

بازمیلرزد.دلم .دستم

صبرکن بعد امدن مست

شو

چون لحظه دیدار نزدیک 

است .پس شاد باش

دروغ

اینده ام رافدای امروزتوکردم

وتوچه ظالمانه

اینده ی دروغین ات را

به خوردامروزم دادی!!

چطورتونستی؟

همه ارزوهام و خراب کردی

همه زندگیم برباد رفت

خداااااااااااااا

تو به فریادم برس

رمضان

در سال

یک ماه است که خدا بیشتر از همیشه دنبال دوست می گردد

آیا تو دوست او نیستی ؟

آرزومند آمرزش گناهان و براورده شدن حاجات روزه داران

رمضان مبارک

مواظب باش

بزرگی بهم گفت

مراقب افکارت باش که گفتارت میشود

مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود

مراقب رفتارت باش که عادت میشود

مراقب عادتت باش که شخصیتت میشودمراقب شخصیتت باش که سرنوشت میشود


باران

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬

روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت: عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟


استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می‌بینی؟

مرد گفت: آدم‌هایی كه می‌آیند و می‌روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد.

سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه می‌بینی؟


مرد گفت: فقط خودم را می‌بینم.

استادم گفت: اكنون دیگران را نمی‌توانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده‌اند، اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی‌بینی.


خوب فكر كن!


وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند.


اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و  همه رادوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .



این حال من بی توست

بغض غزلی بی لب

افتاده ترین خورشید

این حال منه بی توست

دلداه ترازفرهاد

شوریده ترازمجنون

حسرت به دلی درباد

بی وقفه ترین عاشق

موندم که توپیداشی

بی توهمه چی تلخه

بایدکه توهم باشی

بگوبازمیگردی

هنوزتنهم نزار

مونس شبهای من

چشمانم رامیبندم وتورادرکنارخودمیبینم

نمیدانم این چه نیرویی ست

که مرا به سوی تومی کشاند

هروقت که تنهایی ها به سراغم می اید

یادتوست که مراازان جدا میکند

یادتوست که مرا شادنگه میدارد بایادتوست که من زنده ام

یادتوبه من

امیدمیدهد.مونس شب های بیقراری ام

دوستت دارم

پرواز

کاش میشد ادم بایه چتر هرجاکه دلش خواست

بره مثل قصها .

وفتی که دلتنگ شدم هرکجاهستی پیشت بیام عزیزم

پسررشتیه

يه پسر رشتي پيش باباش رفت و گفت ميخواهم ازدواج كنم .
پدر خوشحال شد وپرسيد نام دختر چيست. گفت نامش سارا است و در محله ما زندگي مي كندپدر ناراحت شد وگفت من متاسفم ولي تو نمي  تواني با اين دختر ازدواج كني چون او خواهر توست  خواهش مي كنم از اين موضوع چيزي به مادرت نگو پسر جوان نام چند دختر ديگر را اورد  و جوابي مشابه دريافت كرد با ناراحتي نزد مادر خود رفت و گفت: مادر من نمي خواهم ازدواج كنم اما نام  
هر دختري را كه مي اورم پدر مي گويد او خواهر توست و نبايد به تو بگويم . مادرش لبخندي زد و گفت : نگران نباش پسرم با هر دختري مي خواهي ازدواج كن چون تو پسر او نيستي!!!!!!!!
 

معنی کردن جاده

میخواهم برایت جاده رامعنی کنم

درکنار جاده زیبایی ایستاده ام

هوای دلنشین هوای پرموج جاده

وای همش باید انتظار بکشی واسه این جاده

انتظار انتظار انتظار

به خودت که میایی 

میبینی به جز تو کسی نیست که از پشت سر

بغلت کندونه دستی که شانهایت رابگیرد

نه صدایی که قشنگترین صدای جاده رابشنود

ونه کسی که بخواد باهم زیر درخت توت بشینیم

واین یعنی دلتنگی جاده


 

خودم دلتنگم براي همه ي آنهايي كه به آرزوهايشان نمي رسند

 

دلتنگم براي آنهايي كه فقط يك اتفاق بي تقصير كوچكشان

 

مي كند ودلتنگم براي همه ي آنهايي كه دوستشان دارم و

 

 نمي توانم با آنها باشم براي شما دلتنگم كه دلتنگي مرا قسمت

 

 كرده ايد.بياييد براي همه نسل انسان كه در درياي غم واندوه

 

 هستند به هر دليل، همه  با هم  دلتنگ شويم..........تا

 

دلتنگي بعد..........

حتما تا آخر بخونین....

دختر و پسري با سرعت 120 کيلومتر در ساعت سوار بر موتور ... 
_ دختر: آرومتر من مي ترسم! 
_ پسر: نه خوش مي گذره! 
_ دختر: نه نمي گذره ، خواهش مي کنم ، خيلي وحشتناکه!! 
_ پسر: پس بگو دوسم داري! 
_ دختر: باشه ، باشه ، دوستت دارم! ، حالا خواهش مي کنم آرومتر! 
_ پسر: حالا محکم بغلم کن 
( دختر بغلش مي کنه ) 
_ پسر: مي توني کلاه ايمني منو برداري و بذاري سرت؟! اذيتم ميکنه! 
تيتر قسمت حوادث روزنامه هاي روز بعد: 
موتوري با دو سرنشين با سرعت 120 کيلومتر در ساعت به ساختماني در خيابان مهر برخورد کرد! 
اين موتور دو سرنشين داشت که تنها يکي از آنها نجات پيدا کرد. از گفته تنها نجات يافته اين حادثه چنين به نظر مي رسد که: پسري که سوار موتور بوده متوجه مي شود ترمز موتور بريده اما نخواسته دختر بفهمد ، در عوض خواسته که يک بار ديگر بشنود که دوست دخترش دوستش دارد : « براي آخرين بار! » 





تاريخ نشان داده که پسرها براي نشان دادن علاقه خود به دختر خانمها حتي از جان نيز مي گذرند ولي تجربه ثابت کرده که دخترها نه تنها قدرت لازم را جهت درک اين علاقه و دوست داشتن ندارند بلکه همچون تعويض لباس به تغيير گزينه هاي انتخابي خود مي پردازند. در واقع در دنياي عشق و دوستي تنها اين دختران هستند که تاجر واقعي مي باشند.ختم کلام اينکه براي قضاوت در ميزان علاقمندي يک دختر به يک پسر گذشت زمان بهترين قاضي و راهنماست .يادمان باشد که در دنياي عشق و دوست داشتن هميشه بازنده اصلي پسرها هستند چه به خواسته خود برسند و چه نرسند!!

گاه دلتنگ میشوم;

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها!

گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم و باختن ها و صدای شکستن را!

نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگم!

خنده

اگرمیخندم به اجباراست

واگرنه ماکجاو دنیا کجا.....