ادامه مطلب کلید میخواد
نبرد
خوشبختی همین نزدیکیست
رزا خوشحاله
امروز خوشبختی رو بیشتر از قبل احساس کردم.
من دارم ب خواسته هام میرسم.دارم موفق میشم...چون تلاش میکنم
خوشبختی درست همین لحظه است ...همیم الان ک لبخندی روی لبام نقش بسته .لذت میبرم از لحظه هام.
ممنونم خدا
اتاقک قدیمی میسازمت
دلم تنگه اون روزها شد
حرفها دارم
حتما بخونید

آيا ميدانيد وقتي در حال حمل قرآن هستيد شيطان دچار درد شديد در سر ميشود
وباز كردن قرآن شيطان را تجزيه ميكند
وبا خواندن قرآن به حالت غش فرو ميرود
و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش ميشود
و آيا ميدانيد زماني كه ميخواهيد دوباره اين پيام را به ديگران منتقل كنيد
شيطان سعي خواهد كرد شما را منصرف سازد
فريب شيطان را نخور . . .
پس حق داريد اين پست رو كپي كنيد و توي وب هاتون بزاريد
Y Y
Yهــنـــوز هــــمــ از تـمــــــــامـــ
كــــارهــــاي دنيـــــــاY
Yدل بـســـــتـن بـهـ دلــت
بـیـــشتـــر بــهـ دلـــمــ میــــچـــســـبـــدY
Y Y
آغـــــــــــــوش
گاهی نیاز داری به یه آغـــــــــــــوش بی منت
که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد
که وقتی تو اوج تنهایی هستی
با چشماش بهت بگه
هسـتم تا آخرش!!!
رُز گُـــــــلِ سُـــــــــــرخ
از گل و لبخند خبری نیست اما من هستم و همچنان سعی می کنم که بنویسم ...
بنویسم تا شاید مرهمی باشد برای دلتنگی هایم ...
مجالی باشد که گهگاهی هر چند تلخ ، لبخندی بزنم ...
تمرینی باشد برای بودن .
خدا را چه دیده ای ...
شاید باز هم خواب گل رز سرخ را ببینم ...
و از ته دل بخندم .
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا



آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده
ای حَرمَت ملجأ در ماندگان دور مران از در و ، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم اِذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع گرمی جان سوز به آهم بده
لشگرشیطان به کمین من است بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من با نظری ، یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطا بخش همه عالمی جمله ی حاجات مرا هم بده




""בوستבاشتن""
بآرها و بآرها حرفهآیت رآ בر ذهـטּ פֿـود تکرار کردم...
تآ بتوانم بــﮧ اَنـבازه ے کوچکتریـטּ آטּ ها
פֿـوب بوבטּ را، مهرباטּ بوבטּ را و دوست בاشتـטּ را...
از تو بیاموزم اما...
کوچکتریـטּ انها از مـטּ بزرگتر بوב..
و مـטּ ناتواטּ تریـטּم בر برابر تو و بزرگی واژهــﮧ هایت...
پس بــﮧ انـבازه ی פֿـودم میگم:
"בوستت دارم"
کوچک است اما قلبــﮧ مـטּ مـבتهاست که با آטּ زیستــﮧ است....
تولدتــــــــــــــــــــــــمبارکـــــــــــــعشقم

عشــــ
ـــقم تولدت مبارک.




خداوندا از اینکه در این روز همسرم را آفریدی سپاسگذارم.



جــایی بایـــد باشــــد
غـــیــــــر از ایــــن کــنـج تـنـــهایــی!
تـــــا آدمـــــ گـــــاهـــــی آنـــجــا جـــانــ بدهــــد!
مـــثـــلا آغــــــوش تو!!
جـــــان مــی دهـــد بـــــرای جــــــان دادن

مـَــردِ
مَــטּ ،
اَز آ טּ دَستـــِﮧ مَعدود
مَردآنے
اَستـــ ،
کـِﮧ وقتے نمـ ـےِ بینیـ ـےِ اَشــ اِنگآر چـــیز بُزُرگـ ـےِ کـَمــ دآرے ...
چــیزے قـَدِ تَمـــآمـِــ نَــهآیـَتـِــدوسـتــ دآشتَــــטּ ،
کـِﮧ بـآ کـَسے تـِکرآر نِمیــشَوَد ...
عشــــــــــــــــــق مــــن عاشــــــــــــــــقتم

قـــــــلمــــمـ را بـــــــــــدهـــید؛
شعـــــریــــــــــــــــ بهــ ذهنــم رسیــــده استـــــــــــــ؛
بـایـــــــــــــد زودتـر بنـــویســـمــــــ؛
..............(تــــــــــــــــــــــو)!...............همــــــینـــــ خوبـــــــــ استــــ،همیــــــــــنـــــ!
اینـــ خــــودشـــ یکــــــــ دیـــــوانـــــ غزلـــــ استـــــــــ.............

چند وقتے است
کہ 
فکر مے کنم
کہ 
نکند تو خود منے
اصلآ چہ تفاوتے دارد ؟؟
من ؟
تــ
ـو؟
ما ؟
همه ے این ها
فقط ضمیرند
براے صدا کردن
حتے 
نامت هم آن چیزے نیست
کہ 
من در تو می بینم .
بزرگتر از آنے
کہ
در یک اسم جا شوے
مے خواهم اפساسم را بنویسم : دوستت دارم
باز هم تکرارے شد
و همان
دوستت دارم ساده
تو اما دست کم نگیر
دوستت دارم

سیـــ و ســــــومیــــنـــــــ بهــــــــــار زنــــــدگـــــــــیت مـــــــــبارکـــــ عـشـــقـــمـــ![]()
یک داستان تکان دهنده واقعی
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اولیه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ میگفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانشآموز همین کلاس بود. همیشه لباسهاى کثیف به تن داشت،
با بچههاى دیگر نمیجوشید و به درسش هم نمیرسید. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مییافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سالهاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پیببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام میدهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمانناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»

معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نمیدهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش میبرد.»
خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هدیهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را میدادید.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچهها پرداخت و البته توجه ویژهاى نیز به تدى میکرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق میکرد او هم سریعتر پاسخ میداد. به سرعت او یکى از با هوشترین بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشتهام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشتهام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصیل میشود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامهاى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایاننامه کمى طولانیتر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و میخواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته میشود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگینها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که میتوانم تغییر کنم از شما متشکرم.»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه میکنى. این تو بودى که به من آموختى که میتوانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.»
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.
همین امروز گرمابخش قلب یکنفر شوید … وجود فرشتهها را باور داشته باشید، و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
رازهــای موفــقیـت


اگر خرافاتی نباشید، توصیه های خوب و قدرتمندی لابه لای این خط ها وجود دارد. این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت شما فرستاده شده است و تا بحال 10 بار در سرتاسر جهان فرستاده شده است . 
✖20) وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
♥♥♥
مر د من...
کاش میتونستی حس کنی چه احساس قشنگیه
دلبری کردن فقط برای
تـــــــــــ
ــــــــــــو!!
امـــدم ای شاه پناهم بده
ســــلام سمـــیرا جـــووون ایـن پـــسـت رو بــرای تو گذاشـــتم، تـو هــــــم خـــیـلی بیشـــتر از مــن دلــــت هـــــــــوای حـــــــرمو کـــرده...ایــن عکـــــــسا رو بـــرات از تــــوی سـی دی خاطــــــراتم کپـــی کــــردم.تقدیــــــم به تــــو:





آمـــــــــدمـ ای شـاه پناهـــــــــمـ بده خــــــطـ امانی ز گناهـــــمـ بده
ای حـــرمـــتــ ملــجا در مانـــدگانـ دور مــــــران از در و ،راهـــــمـ بده
لایــــق وصــــل تــو کــه مــن نیــستـــم اذن بـــــهـ یــک لحـــظــه نـــگاهـــمـ بده
..........
عشـــق پاک
زیبــــاترین تصویـری کـه در زندگانیم دیـدم نگاه عاشقانه و معصومانه تـــو بود![]()
زیبـــاترین سخنی که شنیــدم سکوت دوست داشتنی تـــو بود![]()
زیبـــاترین احساساتـــم گفتن دوست داشتن تـــو بود![]()
زیبــــاترین لحظه زندگیم لحظه با تـــو بودن بود![]()
زیبــــاترین تنهاییم گریــه برای تـــو بود![]()
دوستت دارم امید زندگی من
عزیزم دوستت دارم
دوستت دارم ای تك رویای زندگی من
دوستت دارم ای تنها عشق من تو تك چراغ زندگی منی
با من بمان تو آن تك واژه زندگی من
دوستت دارم ای تنها عشق من تو تك كلید خوشبختی منی
با من بمان تو آن تك یار دوران تنهایی من هستی....
دوستت دارم ای تنها عشق من تو تك امید زندگی منی
با من بمان تو آن تك آوای زندگی من هستی
دوستت دارم ای تنها عشق من تو تك دوست شبهای منی
دوستت دارم ، ای تك رویای زندگی من
