قاصدک...
عطر یاد تو خیس می شوند و زمزمه های دلتنگی ام به گوش کوچه پس کوچه های دلم می رسد .نمی دانم
مسافر کدامین راه بوده ای که دیر کرده ای .
به یاد توام ،حتی اگر قرار باشد هر شب دلتنگیهایم را با خود زمزمه کنم و شبی دیگر از فرط تنهایی به دنبال
بهانه ای بگردم تا برای تو بنویسم .من از مقصدها پی به مقصودها دویدم تا شاید اشکهایم را به اسارت گیرم
اما نشد
دیوارهای شهر بیرحم شده اند .دریا ،های های لحظه هایم را بر طوفان نمی فروشد!باید قایقی برسد .تا مرا
پیش تو بیاورد وای که چقدر دلتنگتم
راستی عمو جان:
دلتنگ که میشوم قاصدکی به سویت میفرستم شاید قاصدکهای دلتنگی ام هرگز به دستت نرسیده اند که تو
چنین از دوری ام صبوری .اما من آنقدر قاصدک به سویت روانه خواهم کرد که روزی در دلتنگیهایم غرق شوی و
نیز یادی از من بکنی ای مهربان .
نمی دانم چرا هر از چندی دلم بهانه ی تو را می گیرد .ازدحام این همه فاصله ها
قلب خسته ام را به درد می اورد و مرا از پلکان دنیا سرازیر می کند . دو
رنگی آدم ها قلبم را به بی رنگی کشانده است .می خواهم به دنیای دیگری بروم
،آنجا که آسمانش همواره آبی است و همه عشق بارانند ... کاش ان شب که در
خواب به دنبال امده بودی می امدم ...
راستی عمو:امروز شهر حال هوای دیگر داشت مثل ان روز که تو را برای وداع اورده بودن
امروز دوباره پنجره قلبم را غبار تنهایی فرا گرفته و به هر سو که باز می شودآسمان ابریست و من قربانی
لحظاتم.لحظاتی که سوت و کورند چشمهایم را می بندم تا تو را در قاب
دیدگانم برای همیشه نگه دارم .من تو
را هر روز صبح در آیینه چشمهایم شستشو می دهم و با تو به دنیا سلام
می کنم .کاش می دانستی تمام
زندگی ام پیشکش نگاه توست دوستت دارم قهرمان شهر من امشب مهیمان داری شهیدمدافع سیرت نیا...
عروج...
تو هستی .. خدا هست .. شب هست
و آسمانی پر از ابر..
همه چیزمحیاست برای رفتن ..
آماده ی پروازم ..
چشمانم را میبندم ..
به کجا رسیدیم ؟
دل آسمان ...
اینجا تاریک است
اما تو هستی و خدا
آرامم ..
اما آرامش پس از طوفان..
هرلحظه بیم فروپاشیدن این سکوت را دارم..
آنجا کسی برای ما دست تکان میدهد..
آه ...
چقدر آرزو داشتم ریش هایش را پس از سفید شدن ببینم ..
آنجا را نگاه کن ..
دارد برایمان دست تکان می دهد ...
چشم هایم را باز میکنم باز هم زنده ام
تولدم
ای کاش هیچ وقت ارزوی بزرگ شدن نمیکردم تا ترو امروز از دست بدهم...
تابستان دیگر تابستان نیست ..
پس فردا تولد من نیست ...
می خواهم گم شوم در تقویم .. میخواهم قدم بزنم در زمستان ..
فقط زمستان ...
می خواهم اشک هایم یخ بزند ...
و بخندم به دنیا !
خنده !
خنده ای که آخر همه ی وجودم را به آتش می کشاند ..
شب سردی بود و من چشم به راه تو
به شوق دیدنت همه ی راه را دویده بودم !
اشک شوق بر چشمانم جاری بود و من هیچ کس را جز تو نمیدیدم !
با گل های مریمی که دوست داشتی
به پیشوازت آمدم !
همه ی آن گل ها را شاخه به شاخه به یاد تو چیده بودم ..
به پیشوازت آمدم ..
قبل از سپیده صبح من آنجا به عشق تو ..
ایستاده بودم !
تو آمدی .. اما انگار مرا نمی دیدی ..
به سویت آمدم اما رویت را از من برگرداندی ..
انگار خیلی های دیگر جز من آن جا بودند ..
همه ی آن شاخه های مریم را ..
به عشق تو به پسر بچه ای دادم که به چشم هایم خیره شده بود !
گویی آن پسربچه همه چیز ..
حتی بغض و سکوتم را از چشمانم می خواند !
دلتنگتم عمویم..
از تو سنگی برایم ماند مزین به نام تو
با رنگ سرد حسرت جای خالی ات را بر ذره ذره کالبد ثانیه های بی جانم نقاشی کردم .
چندین بارنامت را با سکوت ِ عمیق لبهایم فریاد کردم.
عمو... عمو...عمو...! کاش در غریبی این روزها ..ریسمان آسمان را نمی گرفتی
چه وسعتی دارد این فاصله های کبود !
چه سراب شوریده ای نهفته در هر لحظه از عبور !
چه بی تعبیر حسرت نگاهم در امتداد جاده ی انتظار می دود بی آنکه نشانی از تو بیابد !
چه ساده کرور کرور به یغما میرود هستی ام !
چه غمگينانه رها می شوم دردستان تنهایی !
چه سوگوارانه لحظات ملتهب تب دار در پی سقوطند !
چه شکسته و خاموش در انزوای خویشم !
چه سخت تمام خویش را در حصار دلتنگی گم کرده ام !
.
.
کجایی عمویم..... سخت دلتنگتم....... ..
کاش میدانستی بعضی از حرف ها را مثل درد باید کشیــــــــــــــــــــــــــــــــد
پير ميشوم وقتي ميگويم "عمو" و جوابي نميشنوم
اين روزها پيرم پير و خسته
چون بيشتراز هرروزي صدايت كردم و تو سكوت كردي
نه ميتوانم نفس بكشم نه ميتوانم راه بروم نه ميتوانم دستانم را حتي تكان دهم
بي جان بي هوش بي روح مثل تكه اي پوست و گوشت و استخوان بي جان گوشه اتاق افتاده ام
اين روزها هركس مرا ميبيند از چشمان غمگينم ميگويد
توهم چشمان دختركت را ميبيني؟
ميبيني كه چقدر سرد و بي روح است
روح يخ زده اش را ميبيني كه نميتواند به هيچكس اعتماد كند حتي....
خيلي خسته ام عمویم
تشنه ي حرف زدنم يك عالمه حرف تلنبار شده در دلم
اما نميخواهم آنها را به كسي جز تو بگويم
دلم لك زده براي كنار تو نشستن و با تو چاي خوردن و با تو حرف زدن
واي اگر بودي.............
راستي عمو جان تو چرا نيستي؟!چرا حتي در خوابهايم نيستي
من و تو اينقدر غريبه شده ايم

ديگر هيچ چيز
مطلقا هیچ چیز و هيچ كس مهم نيست
آن چه مهم بود
لا به لاي اين روزها جا ماند
و پس از آن
ديگر هيچ مانده و هيچ…
نگران نباش
حال دلم خوب است !!!
نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مداومش، به وقت ِ خواستن ِ تو...
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته
انگارهرچقدر بيشتر دلتنگ میشوم...
دورتر ميشوی...
برگرد ب خوابهایم
قول ميدهم آرامتر شوم
بگذریم ....
می سپارمت
به
خدایی که
نداده
پست گرفت...
دل نوشته:چای مینوشیدم...یکباره دلتنگش شدم...بغض کردم واشک در چشمانم حلقه زد....همه با تعجب نگاهم کردند!!!لبخند تلخی زدم و گفتم چقدر داغ بود...
عکست را نگاه میکنم...
آخ که این عکس...
پیر نمیشود...
اما...
پیرم خواهد کرد...
جوان ز حادثی پیر میشود گاهی...
واژه واژه را کنار هم میچینم، اما واژه ها هم کم آورده اند . باید جمله ها رسول باشند اما نمی دانم چرا جمله ها سکوت کرده اند ؟! صفحه ام سیاه شد از جمله های ساکت پر واژه ، دفترم سنگین شد از صفحه های سیاه...!
نمی توانم بنگارمت!
همه چیز برای نگاشتنت کم آورده است، جز دل! باید دلم را قلم کنم ، مسافر چشمانم را مرکب، و بر جان بنگارمت.
باز این واژه ها ابر ابهام شده اند و باران تردید را روانه ام ساخته اند و من میان این تردید سردرگمم!
میان دستان پر از حرارت وعشق تو و آن سنگ سرد و خاموش ...
من چگونه جمع کنم بین این دو روایت را؟؟؟
و بسوزم از عشقش. و رها شوم از هجوم غربت این سنگ خاموش
تو در کدامین سوی امروز ایستاده ای ؟؟؟ مگر نرفته ای؟؟؟ پس چرا هجوم نامت امروز دارد مرا می کشد؟؟؟ پس چرا گل های آن گل فروشی مرا می خوانند؟؟؟ می خواهند دسته شوند در دستان من و آرام بگیرند روی مزارت... در آن غربت غریبانه ات...
گل ها را می آورم ، شمع را هم بخاطر می سپارم تا این سکوت یخی مرا نشکند!
تو چه می کنی؟ چگونه پاسخ می گویی تمنای دلم را؟
من تا کی باید در انتظار لحظه ای نگاه تو بشکنم؟ نگاهت را هم دریغ می کنی؟
مگر نگفته اند که اهل بهشت بخشنده اند؟ پس چرا نگاهت را به من نمی بخشی تا نور چشمان کم سوی غبار گرفته ی زمانه باشد؟
عمو حسین
می دانی این قلم را چه می راند؟ درد! دردی که هر سال ، امروز، سنگین تر می شود !
من شایدهروزبه تو نزدیک تر شوم اما این درد چنان بر پشتم سنگینی می کند که اگر روزی نزدت بیایم شاید تو دیگر نام و نشانم را ندانی! مرا از یاد برده ای ....عمو...
من خسته از انتظار نگاهش! و او چه بی تفاوت از کنارم عبور می کند! بی آنکه صدای قدم هایش را بشنوم. بی آنکه مرا بخواند...،می رود. نمی دانم آیا دلش با سنگ هم خانه شده؟؟؟
کدام سوی امروز اقامه ی سکوت کرده ای و نگاهت را روانه ی کدام آستان ساخته ای؟
چرا پاسخ نمی گویی درد دلم را، همان دردی که زبانه می کشد ،و از میان بغض های به گلو نشسته ام عبور می کند و طنینش بر جان عالم می نشیند؟
.
.
بیا بنگر این گلهای آرمیده به روی مزارت را، چه دلبری می کنند!
و چگونه در آستان تو به خاک غلطیده اند...مانند من که سر بر خاک ساییده ام و زندگانیم را آورده ام تا یوسف نگاهت را بخرم...
برایت یاس آورده ام ، همان گل آرزوهایت....
همان که با اقتدا به نامش «من» را از «یاسمن» وجودت گرفتی و یاس شدی و کبود...
در آن هجوم آتش و خون ...
و سوختی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شکوه نوشت:
نمی دانم اگر این قلم را رها کنم تا کجا تاب نوشتن دارد؟!
اما این دل دگر تاب ندارد...
..................................................................................
ین روزها دلم اصرار دارد
فریاد بزند
اما...
من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!
این روزها من...
خدای سوکت شده ام


چای مینوشیدم...