اللهم الرزقنی...

دور است
سرزمین آغوشت
و من
مسافر بی توشه این مسیر کهکشانی ام
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده...

خرابم
ویرانــــ ِ ، ویران !
آخر امدادی ، عنایتی
سوختم...
خرابم
خمار ِ ، خمار !
حسرت و شرم می کُشدم
و
رنج ایامی که بی تو می گذرد
بیا و شبی در میان شعر و سکوت و مغازله
در آغوشم بگیر!
«خرابمـ»

پی نوشت:
هنوز چشم به راهم
و
بیم از آن دارم
که
این عهد به پایان نرسد
و
شایسته نباشم
آغوشت را...
چشمانم سفید شد به راه
باز آ...

مجنون که باشی
فرقی نمی کند برایت؛
در بند باشی ، یا رها
که:
در کمند
«لیلایی»
و عجب:
فتادن مرد است در کمند غزال!
مجنون که باشی :
در نظر یار زیبا جلوه می کنی
و این شرط اول عاشقی است
((جنون))
بی خبرم
از تو!
چه عاشقی!!!
از چه سرزنش کنم کوفیان بی وفا را
((که از قافله ی عشق جا ماندند))
که من خود
از حضورت بی نصیبم
با آن درس بزرگ که عاشورا عطایم کرد...

بیــــــــــــــــــــا...
قول می دهیم کنارت بمانیم
قول می دهیم یادمان نرود ما دعوتت کرده ایم
قول می دهیم به رویت اسلحه نکشیم
کودک شیرخواره ات را نکشیم
خانواده ات را به اسارت نبریم
قول می دهیم
کنارت بمانیم
وفا دار باشیم
فقط
بیـــــــــا

دیگر چه قولی می دهیم؟؟؟ بنویسید لطفا...
مسافر
سفرت به خیر!
چندگاهی است
گاه و بی گاه دلتنگت می شوم
نگفتی
در این بی سر و سامانی
حزن سهمگین نبودنت را
چگونه تاب آورم؟!

وقتی نباشی
این من ِ
حیران
و سرگردان
با
هزار هزار درد صعب العلاج
پریشان و شکسته و مغبون
خزیده به کنجی
تا زمان حیات سر آید
و
از این بی هویتی محض
از این بی تو بودن برهم!!!
باز آ
که برای پایان این غربت
تو باید باشی...
تو
رفتی؟؟؟
قرار شکیبایی بود در این راه پر مخاطره!!!
رفیق نیمه راه بودن نا صواب است رفیق راه!
پی نوشت:
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی...
گاهی دلم می خواهد به روزگار بی دغدغه ی کودکی ام باز گردم ، دستانم را به دست زبر بابا دهم و ازگرمای تابستان به درخت گردوی سالخورده باغمان پناه برم ، به روزگاری که صفا داشت روزها و شب هایمان با همان نان خالی و چای ایرانی ... و خانه ی کلنگی مان که همسایه ی مسجد بود و من مکبرش و شب عاشورا در حیاط آن مسجد چشمان بسوزد و بمالمش که خوابم نبرد و به ای واویلای سحرگاه عاشورا برسم!
گاهی دلم اشک فراوان می خواهد ، گوشه ای دنج تا بغض نهفته ام را برملا کنم برایش ، چقدر بزرگ شدن بد است این روزها ، خیلی بد!

سر به سر دلتنگی است این زندگی... سینه ام سنگینی می کند شوق پرواز دارم، شوق رقصی مستانه زیر شمشیر ! بی تابم ، بی تاب، بی تاب.
مولا ... خوب می فهمم اکنون که چرا جدت با آن همه شیعه ی شمشیر بسته می گفت اگر به عدد آن بزها یار داشتم برمی خاستم...
مولا چه کسی گفته حسین(ع) تنها بود؟ نه ، او اصلا تنها نبود ، هفتاد و دو عاشق گردش را گرفته بودند ،پروانه هایی که طریقتشان سوختن بود ، تنها مادر تو بود... مادرت ... مادری که وقت پیکار تامل نکرد طفل در رحمش را و اصحاب پدرش را ، تنها مادر صف شکنت بود... تو هم تنهایی مثل مادرت... هزار بهانه داریم ما برای نیامدنت که یکی تمنا نداریم امدنت را. تنهای تنهای تنها... این روزها کجای این دنیا سر در چاه غربت کرده ای؟ نمی گویم بیا ، لاف است و گزاف... آن ذوق و اشتیاق که در عابس بود در ما نیست ...
باری اگر از احوالات ما جویا باشید ملالی نیست ، تکه نانی هست به لطف دعایتان که می خوریم و دلخوشیم ، گاهی هم به روضه می رویم آخر زیادی اش قساوت می آورد!!!!!!!! عروسی هایمان به راه است و دل مشغولی هایی داریم که حضرت ابلیس فرموده ... خلوت انسی و ذکری و دستوری تا خود را بسازیم برای بهشت !!! چندان کاری به کارتان نداریم و مهم است مگر تنهایی شما که خدا را دارید ما هم زندگی خود را ... خرقه پوشان و مدعیانی که این روزها فقط از مهربانی و عطوفت دم می زنیم ... جدتان حسین که مهربان نبود اگر اندکی دل رحمی می کرد شش ماه اش در خون نمی شد ، این ها همه خشونت است ، همه دنیا جلوات خداست ... حال شمر باشد و خولی و مغیره و... ما کاری به کارشان نداریم... تکه نانی هست ، می خوریم و خدا را شکر می کنیم. نیایی بهتر است آقا ... نیایی بهتر است ، ما سجاده مان را ترک نمی کنیم و محرمی اگر شد سفره ای پهن می کنیم و بازار تباکی هم به راه است...
آقا راستی اینجا دین جدیدی ظهور کرده... پیامبرش نمی دانم کیست اما هر چه هست فقط مهربانی است و بوس و کتار وآغوش... حالا دارد باورمان می شود که حسین(ع) هم اگر با یزید کنار می آمد بد نبود... دارد باورمان می شود این همه کشتار بیهوده بود... آقا نیا ، نیایی بهتر است ... نه که عافیت طلب باشیم ،نه ، ولی خب کار داریم ، همسر و فرزند و دوست و کار و زندگی که همه اش عبادت است و جهاد و این جهاد هم خب فریضه است دیگر... زهیر هم اشتباه کرد تجارتش را فرو گذارد!!!!
آقا همین که حواسمان هست پیراهن مشکی و علم و کتل داریم کافی است دیگر... اتصالمان هم که به دل است در این دین جدید و دوگانه ای برای مقام قرب و وصل کافی است... گاهی هم اگر نمازمان قضا شد و دستمان به نامحرمی رسید خب چه ایرادی دارد مگر ؟!!! مهم دل است که با خداست...
آقا نیایی بهتر است ، اینجا از حر و مسلم و حبیب خبری نیست اما تا دلتان بخواهد کوفی پشت سر کوفی صف کشیده اند به انتظار با العجل هایشان...
پی نوشت:
آنچه گذشت درد دلی بود که البته به هیچ وجه عمومیت ندارد اما ابتلا داریم به آن و در حال انتشار است این مرض مسری...

می خواستم تا در تو پیوندم
با تو باشم
می خواستم همه از شوق بگویم برایت
و
بگویمت این سال ها
بی تو
چه ها رفت بر روزگارم !
وقتی تو نباشی اینگونه است احوال مشتاق:
زار و نحیف و اوفتاده در کنجی به خواری!
و
نگاهت
که شیرینی اش
تا رستاخیز در کام جانم جاری است...
خورشید تابان من ، آرام جانم ، ای هستی
ای
ماه
در من طلوع کن
روشنم کن به دیدارت...

« دلمـــ »
دل من
چه بی صبرانه و پر اضطراب
بر این راه بی انتها نشسته!

پی نوشت:
« دلمـــ »
دل من
می لرزد
از این هیاهوی پوچ
که
بر روزگارمان می رود!
درد جانکاهی است
نبودنت!
و
این من
چشم به راهی که نگاهم
به دور دست ها سفید شده است...

به لطف خدا عازم زیارت هستم
احتمالا دسترسی به نت نداشته باشم
به شرط حیات ، ان شاالله شنبه خدمت می رسم!
دعام کنید.

چقدر بی کسم این روز ها
مثل قحطی زده های سومالی ، آوارگان فلسطینی ...!
هر چه استغاثه می کنم ثمری ندارد و کسی فهم نمی کند این داغ جگر سوز را ...
چقدر تنهایم این روزها ، سجاده ام دیگر عطرآگین نیست
زندگی ام بوی پشمینه پوش های قرن شش هجری را به خود گرفته ، پر از سالوس و ریا...
چقدر سرگردانم این روزها
سردرگم میان دهلیز های هزار توی تاریخ تمدن بشری ، از هبوط تا امروز
شده ام مثل پیشگوهای معابد آکد ، فقط سیاهی و نحوست و خیانت در طالع آدمیان می بینم...
چقدر بی حضورت سخت می گذرد روز های بی تابی و التهاب... راست می گفت: تو باید باشی...
و چقدر گله دارم این روزها
از همه - از روزگار
از خودم و حتی از تو...
ومن هر روز دوباره تکرار می شوم در کثرتی که سراسر عذاب است و شده ام مرثیه خوان مصائبی
که
یک حضور ِ پر سخاوت آن را به سرور مبدل خواهد کرد !
نگارا ، دیگر از بیا خسته شده ام ، از این پس می گویم نیا ، نیا ، نیا که من هنوز هم منم ...
پی نوشت:
چمدانم را بسته ام ، باران هم که می بارد ، جاده هم که بی انتهاست ، فقط...