تـــــک پـــــســــر
از دهکده تقدیر خویش سخن میگویم 
لینک های مفید
این پست، ثابت، چون دوسش دارم، و میخوام همه بخوننش، تاریخ نوشتن پست :آذر 94
_________
چندیست که از دانشگاه دور مانده ام، قرار است 1سال در خانه باشم که انگار زود میرود و چیزی نمانده جز 5ماهی؛ تنها، به دور از دوستان و استقلالی که برای 4سال داشتم دوباره همان پسرکی شده ام که شب و روزهایش را در خانه میگذراند و اوایل مهر بود که بعد از 4-5سال باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی بازی های راه مدرسه، بویی که تو 4سالی که دانشگا بودم نمی آمد، با اینکه مهر می آمد و میرفت راستی همین چند روز پیش برف بارید، امروز هم، انگار فقط جایی که دوران کودکی را گذرانده ای و کودکی کرده ای، همانجا باید دنبال کودکی و حس و بوهای زندگی گشت، حتی بوی برف، اما اینبار میخواهم بروم و سرم را مثل کبک... 
چندیست آدم ها دارند یکرنگ میشوند، احتیاجی نیست بگردید دنبال این آدمهایی که میخواهم راجبشان حرف بزنم، همه جا هستند، اگر یک سری بچرخانی. جماعتی که روز به روز عده شان دارد زیاد میشود عین یک کلونی بدخیم
جماعتی که جهل و ندانستن و عدم آگاهی شده مایه مباهاتشان، جماعتی که تعصبشان شده مایه مباهاتشان [به شخصه معتقدم تعصب به هرچیزی باعث جهل میشود، حالا هرچه میخواهد باشد، زبان، کشور، نژاد، دین،...] این جماعت بسیارند، کتاب نمیخوانند، روزنامه و مجله به خانه نمی برند، فیلم یا نگاه نمی کنند یا جز برای سرگرمی، از اسم مستند وحشت دارند، البته مستند حیات وحش را دوستدارند شدیداً (جایش است بگویم چندشب پیش برای اهل خانه یک مستند از نوع "علمی" [Into The World With Stephen Hawking ] گذاشتم که در محفل گرم خانواده بنشینیم و بحث کنیم، بعداز 10دقیقه که سرم را برگرداندم دیدم فقط 2نفر مانده اند که آن هم طوری در کمتراز 10دقیقه در خواب ناز فرو رفته بودند انگار اهل ماکسیمیلیانوس کنارم خوابیده اند و من هم قطمیر [سگ نگهبانشان]  ) این جماعت در اینستاگرامشان فقط جک و فان و خاله زنک بازی میبینی، تمام برنامه های رسمی و غیررسمی پیامرسانی را در گوشیشان(که حکم مغزشان را دارد و هرچه دارند ازآن و در آن است) دارند و تمام کانال های فان را فالو هستند و میشناسم که روزی 7ساعتی را در این پیج ها هستند؛ البته این جماعت علاقه شدیدی به بحث های فلسفی دارند و تمام پیجهای فلسفی را هم فالو هستند و چـُنان به بحث های فلسفی می نشینند و نوک جمع را می بندند که اگر ارسطو و افلاطون هم بودند نوکشان را میچیدند گردنم را شرط میبندم که در زندگیشان حتی رنگ جلد 1کتاب فلسفی را هم ندیده اند و چنان با یقین وجود خدا را (با دلایل فلسفی) رد و تأیید میکنند که خدا خودش هم به شک می افتد در وجود خویش
این جماعت زیادند، آنقدر که اگر همین الآن وارد یک سایت فناوری موبایل شوید می بینید که چنان از سیستم عامل های گوشی میگویند که انگار دکترای IT را در MIT گرفته اند! چنان اندروید را به خاک میمالند که مثلا چون Open Source است امنیت ندارد!!!! و یا ویندوزفون و IOS را و یا چنان از برندهای گوشی مثل اپل و سامسونگ با تعصب طرفداری میکنند که انگار 5دانگ این شرکتها به اسم پدرشان است!!! 
این جماعت زیر پستهای تک و توک افرادی هم که مطلب مینویسند می آیند و کامنت میگذارند "چه خوشگل نوشتی" ، "دوسشدارم" ، "منم از این متنا میخوام" ... و "دریافت عمیقشون" رو ابراز میکنند
این جماعت تمایل شدیدی دارند به زندگی سرخوشانه و زندگی در تعریف آنها لذت است از هرچیز واهی و بس
پس چه نیازی به آگاهی؟! فقط نکته تاسف آور ، تفاخر آنهاست به جهلشان... به صراحت از این جهل می گویند و از بی فایده بودن "آگاهی" جماعتی كه برایشان مهم نیست كه از هیچ چیز خبر ندارند. اما برایشان مهم است كه مارک لباس فلانی چیه؟! 

پ.ن1: باید رفت و سر را زیر برف کرد و هیچ چیز ندید و خفه شد! ولی انگار باید تا برف بعدی منتظر بمانم، همه برفهای امروز آب شده اند!
پ.ن2: نکته بسیار جالب اینه که این نوشته من هم از نظر خواننده های از "همون جماعت" به حتم "چرت نوشت"ی بیش نیست. چون خدا تو این دنیا فقط یک چیز رو به عدالت بین آدما تقسیم کرده، و اونم اینه که هرکسی فکر میکنه حرف خودش درسته، مثل خود ِ من...

موضوعات مرتبط: برای زندگی
[ سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴ ] [ 12:10 AM ] [ افشین ]
کاش نمی‌‌شناختمت
آنوقت با تو بودن چه آسان بود
آنوقت هر چیزی رسمیتِ خودش را داشت
حتی سلام ها
حتی نگاه ها
مثلِ دو غریبه
یک احوال پرسی‌ مودبانه
تعارف یک صندلی خالی‌
بی‌ هیچ تکلفی
کنارِ هم می‌‌نشستیم
بی‌ هیچ حرفی‌
قهوه هامان را می‌‌خوردیم
و اگر از روی حواس پرتی
پر از حسرتِ نوازشِ دست‌های تو
یا غرق رویای بوسه‌های تو می‌‌شدم
جای نگرانی نبود
همین که نگاهم می‌‌کردی
سرم را به کتابی‌
درختی
پرنده ای
آگهی روزنامه ای
بند می‌‌کردم
و تو فی‌البداهه از صرافتِ آزار من می‌‌افتادی

«نيكى_فيروزكوهى»

[ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۶ ] [ 12:44 AM ] [ افشین ]

راستش الان پنج دقیقه ست همینجوری صفحه رو باز کردم و نمیدونم باید چی بنویسم، ولی دلم میخواد بنویسم.
مثل قدیما، بنویسم به امید اینکه حداقل یکی بیاد و بخونه. یادمه یه بار بچه بودم خونه مادربزرگم بودم و عمه م رو دیدم و به اینکه اون آدم بزرگ بود حسودیم میشد و همش آرزو داشتم که منم زود بزرگ شم، بزرگ شدم، خیلی زود، خیلی جاها وفق مرادم نبود و خیلی جاها هم بود که مراد موافق بود...

به قول یکی از دوستام:

"مثلا بگم چقد فریاد نزده دارم که خفم کرده دنبال یه جای خلوت میگردم اینارو تو اینستا نمیشه نوشت همیشه از چیزای قشنگ مینویسم اینستا تا دنیا فاز مثبتش بیشتر باشه و بر این اساس هم همیشه بد قضاوت شدم"

همیشه سعی میکنم اتفاقی، صدایی، آهنگی، کارتونی، جایی، بویی چیزی پیدا کنم که منو ببره به روزای خوب کودکی.

وقتی بزرگ میشی فقط یه اتفاق میتونه برات قشنگ باشه، اونم اینه کسی و داشته باشی که همیشه برتگردونه به اون روزا، که همش بهت حس خوب بده، که نزاره ناراحت بشی، که از هیچی ناراحت نشه، مثل دوستای بچگی که از هیچی ناراحت نمیشدیم، حتی دعوا میکردیم، مثل عادل پسر همسایمون که سرشو با سنگ شکوندم و بازم باهم دوست بودیم، مثل مسلم دوست همیشگی دوران کودکیم که اون فوتبال میرفت و من ژیمناستیک و خونمون چسبیده بود به هم، من روزای فرد باشگاه میرفتم و مسلم روزای زوج، باشگاهمون بعد مدرسه بود، هر روز که من باشگاه میرفتم اون کیف مدرسم رو با خودش میاورد خونه و روزایی هم که اون باشگاه داشت من کیف اونو میاوردم خونه، یه بار مسلم کیف منو نیاورد و من مجبور شدم خودم کیفمو بیارم خونه و باشگام دیر شد، شب که برگشتم دیدم یه نامه تو حیاطمونه، برداشتم خودنم، مسلم بود، معذرت خواهی کرده بود، منم رفتم در خونشون و همون شب کلی بازی کردیم.

وقتی هم بزرگ میشی باید یه همچین کسی تو زندگیت باشه، که بی منت کیف مدرست رو برگردونه خونه تا تو زودتر به کارات برسی، یکی باشه که از هیچی ناراحت نشه، تا همیشه باهم بخندید، کسی که وقتی باهاش شوخی میکنی بدونه که شوخیه و از ته دل بخنده، و اونم یه شوخی بکنه و همینجوری با صدای بلند بخندیم، انقدر که دلت درد بگیره، مثل روزای کارشناسی که شبا تو خونه علی حرف میزد و منو سجاد از خنده دل درد میگرفتیم...

بزرگ شدن بد نیست، فقط باید آدما عوض نشن، این روزا رو برای خودشون بزرگ نکنن، این روزا همون روزاس، بزرگ میشیم، مشغله ها زیاد میشن، ولی فراموش نکنیم ما همون بچه هاییم که از کوچیک ترین اتفاق از ته دل میخندیدیم، واسه هم وقت داشته باشیم، همو بخندونیم، از هیچی ناراحت نشیم، کسی که دوسمون داره با حرفاش نمیخاد مارو ناراحت کنه، این برداشت ماست که اینو بهمون تلقین میکنه.

نمیدونم چی دارم مینویسم، فقط خواستم بنویسم، دلم واسه نوشتن تنگ شده بود بعد مدتها، میام اینجا مینویسم و نوشته های قبلیمو میخونم تا یکم از اون آدمای سنگ دل دور شم و بدونم کی بودم، بد نیست بعضی وقتا یادمون بیاد کی بودیم و از کجا اومدیم، قول میدم هیچوقت نزارم مثل این آدمایی که الان دورم هستن بشم،
البته آدمای خوب هم زیاد دورم هستن، آدمایی که خوشحالم که دارمشون، که برات وقت میزارن، که عین دوستای بچگی از چیزی ناراحت نمیشن و همش میخوان که بهت کمک کنن، حتی با کوچک ترین کاری که از دستشون برمیاد، امیدوارم منم یکی مثل همین آدما بشم.

زندگی زشت و زیبا بودنش بستگی به نگاه خودمون داره، این حرف و شاید وقتی بچه بودم و میشنیدم نمیدونستم یعنی چی، ولی الان کاملا میدونم یعنی چی، اینم یکی از خوبیای بزرگ شدن

روزاتونو خوب بسازید

[ یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۶ ] [ 2:4 PM ] [ افشین ]

بعضی روزا تو زندگیت هستن که باید بهشون گفت "یه روز لعنتی"

روزایی که از همون اولش بد شروع میشه، از خواب دیدنت، تا پا شدنت از خواب، تا غذا خوردنت، تا دیدن ناعدالتی ها و حقت رو خوردن ها و بدتر اینکه میدونی که نمیتونی حقت رو بگیری و بدترش اینکه حالت از خودت بهم میخوره، و یکی از اون روزا امروز بود، 14 بهمن 1395 ، تهران، ساعت 19:19 .

این حرفارو اصلا نیمشه تو فیسبوک و اینستاگرام و توییتر نوشت، چون کسایی میخونن که نباید بخونن.

چه خوبه که هنوز وبلاگ دارم، شبیه دفتر خاطرات میمونه واسم.

[ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۵ ] [ 7:19 PM ] [ افشین ]


بچه که بودم فکر میکردم من با همه فرق میکنم و همه چی باید برای من آماده باشه! بچه بودم دیگه!! و این حس تا 18سالگی باهام بود. که بعدش فهمیدم نه، هییییییییچ فرقی ندارم و تا تلاش نباشه هیچ همینطوری با فکر کردن اینکه من فرق دارم بدست نمیاد...
بعضی وقتا به پشت سر خودم نگاه میکنم. میبینم چقدر یه زندگی معمولی داشتم. همیشه واسه چیزایی که میخاستم زحمت کشیدم ولی همیشه هم اینجوری نبود که به اون چیزی ک میخاستم برسم، مثل همه آدما! اما امسال با اینکه بــــــــــــدتریـــــــن عید نوروز زندگیمو داشتم ولی اتفاقای خوب زیادی تا الان برام افتاده. و آخریش همین امروز، قبولی ژنتیک انسانی(پزشکی) دانشگاه تربیت مدرس تهران. و مهمتراز این اینکه نرگس هم که دانشگاه تهران قبول شده، دیگه استرس اینو نداره که نکنه من بخاطر تنبلیم تهران نیارم :)) و برای این اتفاق خوب خدای خودمونو شکر میکنم. همون خدایی که تو بدترین لحظه ها و بدترین اتفاقای این مدت باهامون بود و بهترین نتیجه ممکن و ک میخاستیم و برامون رقم زد.
امیدوارم کم کم به همه لحظه های خوبی که میخایم برسیم و همین آرزو رو برای تک تک دوستای خوبمون هم دارم.
لحظه هاتون شاد و خوش باشید.

[ شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۵ ] [ 7:46 PM ] [ افشین ]

همیشه به هرچی خواستم بصورت نصفه و نیمه و ناقص رسیدم
اما این دفه عزمم و جزم کردم که 1 سال سخت و تلخ و مزخرف رو تو خونه بگذرونم، و گذروندم، خیلی سخت بود، نه بخاطر خوندن درس، نه اتفاقا امسال خیلی هم کمتر از پارسال خوندم، فقط با توصیه افراد خوبی که تو زندگیم هستن تونستم درست بخونم. امسال سال مزخرفی بود، از هرلحاظ که بشه فکرشو کرد، مزخرف ترین و چرت ترین سال زندگیم بود، اتفاقای بدی ک توش افتادن، دوری هایی که داشتیم، لحظه هایی که میگفتم ای کاش زمان از رو این لحظه ها میپرید، اما با وجود یه همدم همه چی قشنگ میشه، با وجود تو خانوم نرگس ظفری همه چی با اینکه سخت بود گذشت، هرطوری بود گذشت، موندن یه سری خاطره ، خیلی وقتا وسطش بریدیم، ولی پا شدیم؛ خیلی وقتا همه چیو تموم شده دیدیم ولی ادامه دادیم، برای امروز، خیلی روزا بود که حتی نخندیدیم و گذشتن، ولی امروز خندیدم، با وجود همه اتفاقای بدی که برام افتادن، با وجود همه اتفاقای عجیبی که برام افتادن، با وجود اومدن مهمون اونم ساعت 7صبح ِ روزی که کنکور داری!!! با وجود اون مراقبی که هیچوقت تا زندم نمیبخشمش که نزاشت اون 2 سوال و بزنم، با وجود سازمان سنجش پزشکی که امسال هر بلایی که درتوانش بود سرمون آورد که اگه خدایی هست نباید ازشون بگذره، با وجود اینکه اول رتبم 700 اومد و مرده شدم و زنده شدم و بعد با یه ماست مالی و درصدای دروغین دادن، رتبم شد 36 ژنتیک پزشکی. با وجود همه اینا خوشحالم، با وجود اینکه دوباره کارمو ناقص انجام دادم، مثل همیشه، ولی خوشحالم. چون تو اینبار کاملش کردی، تو رتبه 1 شدی، و این بهترین کادویی بود که بعد اون همه سختی دنیا بهم داد. ممنون که بودی و هستی با اینکه دوریم! ممنونم
به امید روزای بهتری که منتظرن...
راستی از خونواده عزیزتر از جانم هم تشکر میکنم که همه بدخلقی هاای امسالمو تحمل کردن وبیرونم نکردن از خونه 

پ.ن: اینجا باید از 2نفر تشکر کنم. 1) خانم دکتر نسا آلبوغبیش، کسی که زندگی تحصیلیمو مدیون ایشونم، کسی که بزرگی و بمن یاد داد، کسی که به یه دانشجوی ترم 1 بی سواد بی تجربه اجازه خطا داد، اجازه داد یاد بگیره که اشتبا کنه تا یاد بگیره، و منو فرستادن اولین کنگره علمی با هزینه و مقاله خودشون. و بعد از اون هم چندین و چند کنگره و سمینار و کنفرانسی که اگه ایشون نبودن من هیچوقت وارد این مسیر نمیشدم. نمیدونم کجایید و چه میکنید، اما همیشه آرزوی بهترین هارو دارم براتون. 2) خانم دکتر لیلا یوسفیان ، کسی که باوجود اینکه حتی منو نمیشناسن طوری منو راهنمایی میکردن که جلوی این همه تواضعشون با این بزرگیشون بنده خجالت میکشیدم، کسی که دلسوزانه هرچه میدونستن به من گفتن، الگوی من ایشونن در زندگی، امیدوارم روزی ب جایی برسم که بتونم مثل ایشون باشم و راهشونو ادامه بدم و امیدوارم این لیاقت رو داشته باشم.

پ.ن تر: دوستی که میدونم روزای خوبی داری، اول اینکه بدون زندگی همینه. روزای بد داره، و رزوای خوب، سعی کن بهیچ وج بخاطر چیزای الکی لحظه هایی که میشه با لبخند بگذرن رو تلخ نکنی، شاید فردایی وجود نداشته باشه. زندگی ارزشش خیلی بیشتر از ایناس که بخای حتی 1 لحظه شو با ناراحتی بگذرونی چه برسه به روزها و هفته ها! میدونم عاقل تر از این حرفایی. راستی اون نصیحت هاتم همشون درست بودن و گوش میکنم. بهترینهارو برات آرزو میکنم، امیدوارم همیشه کنار خونواده محترمت شاد باشی و خندان، ممنون که بفکرم بودی. زندگیت پر از موفقیت و خوشحالی کنار کسایی که دوستشون داری.

[ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ ] [ 1:28 PM ] [ افشین ]

خب به لطف زندگی کردن در ایران بلاخره بعداز 2ماه و 25روز که از اکران The martian گذشت تونستم نسخه اصلیشو ببینم فیلم اقتباس شده از کتابی به همین اسم ِ که تو سال 2014 خوب فروش رفت، رمان "مریخی" رو "اندی ویــِر" نوشته که برای نوشتنش سالها وقت گذاشته، درواقع اول کتابای علمی فضایی و سفر به فضا رو مطالعه میکرد بعد داستان رو مینوشت، و هربار که قسمتی از داتسنا رو مینوشت میومد تو وبلاگش میزاشت و خواننده های خاص خودشو داشت که میومدن راجبش نظر میدادن و داستان رو اینجوری تونست کامل کنه. فیلم حدود 2ساعت و نیم ِ ، فیلمی آمریکایی در ژانر ماجراجویی-درام-علمی-تخیلی از کارگردان پیر هالیوود "ریدلی اسکات".

داستان فیلم از این قرار که یه گروه برای یه مأموریت به مریخ میرن (مثلا در دهه 2030 که پیش بینی شده ناسا بتونه انسان رو به مریخ بفرسته) ، و در همون ابتدای فیلم یه طوفان میاد که یکی از اعضا یه حادثه ای براش پیش میاد و خدمه سفینه که فکر میکنن اون مرده، مجبور میشن بدون اون مریخو ترک کنن! ولی از شانس خوبش نمرده، ولی باید با محدودیت غذا و اکسیژن و آبی که برای یک مأموریت 31روزه تدارک دیده شده تا رسیدن اولین گروه نجات(درصورت باخبر شدن از زنده بودنش) که حدود 4 سال طول میکشه، توی مریخ زنده بمونه بقیشو نمیگم که مزه فیلم نره

نقش اول فیلم رو "مت دیمون" در نقش "مارک واتنی" بازی میکنه، مت دیمونی که همیشه تو همه فیلمهایی که بازی کرده درحاشیه بوده تو این فیلم باید تقریبا 70% فیلم رو بصورت مونودیالوگ پیش ببره. دیمون فیلم رو خیلی خیلی خوب بازی میکنه، بازیش واقعا فوقلعادس، محشر ِ ، ولی بنظر شخصی من اگه اسکات، بجای مت دیمون، "متیو مک کانهی" رو میاورد خیلی خـیــــتلی خـــیــــــلی بهتر میشد (شاید بخاطر علاقه شدیدم به شخصیت مک کانهی هست، نمیدونم...). بهرحال متیو تو فیلم Interstellar نقش اول فیلم رو داشت و عــــــــــــــالی بود. البته مت دیمون هم جزو بازیگرای اینتراستلار بود، کلا اسکات بازیگرای اصلیشو از اینتراستلار گرفته، هم مت دیمون هم "جسیکا چستین" در نقش "فرمانده لویس".

فیلم و میخوام با اینتراستلار "کریستوفر نولان" مقایشه کنم. راجب اینکه فیلم تا چه حد به واقعیت نزدیک هست و براساس واقعیت های علمی ساخته شده مشخصا “مریخی”. چون ریدلی اسکات برای مشاوره از “جیم گرین” کمک میگرفت که خودش از دانشمندای ناساست و بیشتر به قضیه علمی فیلم نگا میکنه. ولی مثلا در اینتراستلار نولان از “کیپ تورن” مشاوره میگرفت که یک فیزیکدان نظری بود و قطعا به خلق کردن علاقه بیشتر و توانایی بیستری داشت، هرچند تو اینتراستلار چون به روایت کشیدن یک سفر بین ستاره ای و گذشتن از سیاهچاله و دیدن افق رویداد بود قضیه کاملا فرق میکرد، ولی اینجا سفر به سیاره ای در همسایگی زمین ِ تو همین منظومه شمسی و روایت حال یه فضانورد ِ دورافتاده ست، ولی در اینتراستلار شما بیشتر با قوانین فیزیکی که هنوز کشف نشدن سروکار دارید و یک سفر بین ستاره ای که هنوز خیلی کم ازش میدونیم.

ولی the martian به معنای واقعی تو قسمت احساسی فیلم گند  زد البته باید اعتراف کنم از فیلم مزخرف Gravity خیلی احساسات رو بهتر تونست نشون بده، ولی به هـــــــیـــــــــــــــــچ وج نتونست به اندازه اینتراستلار احساسات رو منتقل کنه، البته در بعضی از جاهاش چرا ، تونست، ولی کم داشت، اینجا شاید اگه متیو مک کانهی بود برگه برمیگشت و مریخی هم میتونست مثل اینتراستلار واقعا عالی بشه.

البته مریخی هم از نظر علمی چندان کامل هم نبود، که این ذات هر فیلم ِ تخیلی ِ که برای جذابیت مجبورید از علم بزنید، مثلا تو ابتدای فیلم میبینید که طوفان شدیدی میاد و فاجعه آفرین میشه، ولی درواقع بدلیل جو بسیار رقیق مریخ این طوفانا فقط میتونن گرد و خاک کنن، همین! همچنین به دمای بسیار سرد هم چندان توجه نشده.

درکل فیلم خوبی بود، و از اینکه چندساعتی از وقتمو به پاش گذاشتم به هیچوج پشیمون نیستم(حسی که بعداز دیدن Gravity نزدیک بود بالا بیارم).

100%یکی از نامزدهای اسکار 2016 هست و 100% مت دیمون هم نامزد بهترین بازیگر که اگه بشه حقش ِ .

و پیام اصلی که من از فیلم تونستم بگیرم این بود که هیچوقت ناامید نشید، همیشه از فرصتی که دارید استفاده کنید، از "هیچ"ترین امکانات استفاده کنید، برای هرکاری هیچوقت دیر نیست، حتی اگه همه چی از بین بره، بازم شروع کنید،

و درکل جمله ای زیباتراز این جمله برای پیام این فیلم پیدا نکردم:

 "ضرورت، خالق خلاقیت"


برچسب‌ها: the martian, مریخی, متیو مک کانهی, مت دیمون
[ جمعه ۴ دی ۱۳۹۴ ] [ 4:37 PM ] [ افشین ]

جالبه برام که آدما بعضی وقتا با اینکه میدونن مقصرن ولی یه چیزایی میگن و میرن تا طرف و مقصر بدونن و وجدان خودشونو راحت!
 بعد جالبتر اینکه کم کم خودشونم باور میکنن حرفشون درست بوده! و برای همیشه فکر میکنن بهشون ظلم شده!!!

[ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴ ] [ 8:50 PM ] [ افشین ]

یه زمانی فکر میکردم با آدمای دیگه فرق دارم، همزادپنداری شدیدی با دانشمندای بزرگی مثل انیشتین داشتم!
اما خیـــــــــــلــی زود فهمیدم که دقیقا یکی ام مثل همه آدمای دیگه
خیلی زود معنای واقعی بی تفاوتی رو فهمیدم،
طولی نکشید معنی عشق رو هم فهمیدم

عشقی که مهربون بود، عشقی که زندگی بود، عشقی که انگیزه بود، عشقی که خاطره بود، عشقی که بارون بود، عشقی که قدم زدن زیربارون و برف بود، عشقی که فاصله رو بی معنی کرد، عشقی که تنهایی بود، عشقی که لذت بود، عشقی که همه چی بود

بعضی وقتا فهمیدن بعضی چیزا لزومتی نداره، واقعا نداره! وقتی میفهمیش همه چیزایی که ساخته بودی تو یه چشم به هم زدن نیست میشه! نابود میشه! جلو چشات تار میشه! انگار دنیا رو سرت خراب شده!
نه محبتی، نه زندگی، نه انگیزه ای...
فقط تو میمونی و ساعت 11 یه شب پاییزی با نم نم بارونی که تازه داره شرو میشه! انگار آسمونم عمق فاجعه رو فهمیده!
فهمیده دوباره روزای پاییزی رو باید با هندزفری و Memories of Autumn فریبرز لاچینی، زیر بارون قدم بزنم نه با دستای تو!

خوب که فکر میکنم یادم میاد قبلنا زیاد میشنیدم دنیا پستی و بلندی داره! اینروزا کمتر شنیدم، شاید چون تو روزای بلندش بودم! شاید روزای بلندیم تموم شده و قرار دوباره برم تو اون پستی ها!!!

یه شب، یک ساعت، یک لحظه چقدر میتونه شوم باشه و چقدر میتونه بـَـــــــــدّ باشه!

بعضی وقتا کـــَــــر و کور بشیم و هیچی نشنویم و نبینیم خیلی بهتر از شنیدنه و فهمیدنه!

خدایا قبول، دنیات روزای خوب و بد داره، پستی و بلندی داره...
قبول این دنیا این چیزایی که من میگم نیست، قبول خیلیا الان دارن واسه زنده موندنشون زجه میزنن، قبول قبول قبول قبول،  همه چی قبول خدایا
ولی به بزرگی خودت قسم که یه زمانی به بودنت شک داشتمو الان بودنتو از نفس کشیدنم بیشتر باور دارم، نمیتونم!
نه که نتونم،
ولی تونستن با زندگی کردن فرق داره...

پ.ن: این بامداد 9/8/93 از سخت ترین شبهای زندگیم ِ تا الان! 22سال و 7ماه و 24روزم ِ !!!!!!!!!!!!!

[ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۳ ] [ 4:37 AM ] [ افشین ]

معمولا هرچندوقت یکبار میرفتم تو سایت سرویس خبری ژنتیک و بیوتکنولوژی ایران و اخبار جدید رشته مو نگاه میکردم. تقریبا پارسال بود، نزدیکای بهمن ماه، یه روزی رفتم دیدم راجب مسابقه داستان نویسی علمی-تخیلی ژنتیک و بیوتکنولوژی تو سیزدهمین کنگره ژنتیک ایران نوشته و خوندم و نفرات برتر دوره قبل رو نوشته بود. کنجکاو شدم، داستان ها رو گرفتم و خوندم. خیلی دوسداشتم که منم داستان بدم ولی نمیدونستم چجوری! تا اینکه دکتر کسری اصفهانی لطف کردن و راهنماییم کردن. مهلت ارسال تا آخر اسفند بود که من با هر بدبختی بود تو حدود 10 روز بعد از پایان ترم 5 نشستم و یه داستان رو نوشتم. البته ایده ش تقریبا از شیما بود و نرگس هم واسش یه نقاشی کشید و درکل منم داستان رو براساس اون موضوعی که اون مدت ذهنمو شدیدا مشغول کرده بود نوشتم.
هیچ امیدی نداشتم که داستانم مقام بیاره چون خیلیا بودن که دوره های دیگه هم شرکت کرده بودن. تا اینکه بعد 2ماه ایمیل دعوت نامه برام اومد! تاریخ جشنواره 3-5خرداد بود که دقیقا با امتحانام یکی بود و بخاطر همین نرفتم تا اینکه بشینم درس بخونم!!! البته مسئاه پولش هم برام مهم بود، ریسک بود که برم اونجا چون میترسیدم کلی هزینه کنم و برم اونجا و داستانم مقام نیاره و حداقل 2-3روز وقتمم گرفته بشه! بخاطر همین نرفتم!
امروز که برگشتم خونه رفتم تو سایت جشنواره و دیدم که ... بله
در رده سنی بزرگسال:
آقای افشین بهرامی، دانشجوی کارشناسی با داستان بیوتکنولوژی ناجی طبیعت تقدیر شدند!!
منم بجای خوشحالی کلی عصابم خــُــرد شد که چرا نرفتم!
الان به دبیرخانه جشنواره ایمیل زدم ببینم جایزم محفوض هستکه برم بگیرمش یا نه!
ولی واقعا یکی از بهترین فرصت های زندگیم رو از دست دادم!!!
پ.ن: تو دانشگاه هم شدم پژوهشگر برتر تندیسم تو اتاق مدیر گروه بود که دزدیدنش!
همیشه کلی تلاش میکنم و به نتیجه هم میرسم و موفق میشم ولی به جایزه نمیرسم یا اینکه میرسم و بعدش به فنا می پیوندد!!! ولی من که تسلیم نمیشم. پارسال اسم کسی رو تو سایت دیدم که داستانش اول شده بود. خواستم که اسم من هم باشه و امسال اسم من اونجا هست. به هرچیز دیگه هم بخوام تلاشمو میکنم که برسم و خدا هم کمکم میکنه.

[ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳ ] [ 11:18 AM ] [ افشین ]
امروز 27فروردین ِ!

تولد من 14فروردین!

22 ساله شدم ولی همون آدمم، همون افشین، همون خودِ من!

تا همین امسال هم فکر میکردم آدم متفاوتی هستم! حس میکردم با بقیه فرق دارم! ولی امسال فهمیدم که هیچ فرقی ندارم! حداقل با اکثریت مردم هیچ فرقی ندارم! یکی مثل همیـــــــــن آدمایی که هر رزو تو مسیر خونه تا دانشگاه میبینم، همه اون آدمایی که تو پارک خونمون هستن، همه اونایی که سوار ماشینن و دارن زندگی اون روزشونو تکرار میکنن، اونایی که تو خونه ان و هنوز خوابن، اونایی که مریضن و بیمارستانن، اونایی که شادن، اونایی که یه مشکل کوچیک یا بزرگ دارن و فکر میکنن دنیا به آخر رسیده! حتی اون آدمایِ تو قبرستونی که هر هفته برمیگردم شهرمون و بین راه از کنارش رد میشم! منم یکی مثل همه اینام!

قبول این حقیقت واسم خیلی سخت بود!

فقط با اونایی فرق دارم که روزاشون مثل شباشون تارِ
اونایی که شب و روز تو رنج و بدبختی دارن میمیرن! اونایی که مثل حیوون باهاشون رفتار میشه! با اونا فقط فرق دارم! البته از این لحاظ که من حداقل الآن نشستم تو خونه و آهنگ گذاشتم و دارم گوش میدم و فقط واسه چند دقیقه جوگیر شدم و حس گرفتم و به فکر این آدما افتادم فرق دارم، از لحاظ اینکه من الان مثلا آزادم و راحتم! ولی منم مدتیه بخاطر این فکرا زندگی خودمو مثل اونا کردم! خیلی دوسدارم کمک کنم همچین کسایی رو ولی نمیتونم! هیچ کاری نمیتونم بکنم!

22سال زندگی بی ارزش! 22سال خوردن و خوابیدن!

همیشه فکر میکردم به این سن برسم واسه آدما یه کاری کردم! ولی...

بهرحال به کجا میرم خودمم نمیدونم! الکی ذهن و فکر خودمو مشغول میکنم! واقعا زندگیم داره کجا میره نمیدونم!

ولی با این همه الآن تو 22سالگیم حس میکنم حداقل واسه بعضیا ارزش دارم! شایدم همین ارزشم براشون دردسر باشه! چون مجبورن خیلی از وقتشونو بزارن واسه من و از کارای دیگشون بزنن!

ولی همین زندگیه! همین که میدونم واسه یکی ارزش دارم و وقتشو واسه من میزاره باعث شده تا حالا هم امید به زندگیمو حفظ کنم، همین یه نفر باعث شده برم دنبال آرزوهام، که زندگی کنم.

الآن تو این 5دقیقه گذشته از بامداد روز 28فروردین که دقیقا 22سال و 14روزمِ از خدا میخوام کمکم کنه اگه لیاقتشو دارم بتونم یه کاری کنم واسه آدمایی که هیچ آسایشی تو زندگیشون ندارن یکم آسایش ببرم!

خدایا من به هیچ دین و کتابی ایمان ندارم، به هیچ آدمی ایمان ندارم، ولی میدونم که هستی، میدونم اون بالا یا این پایین یا هرجا که هستی، هستی، پس من تلاشمو میکنم

خدایا منو تو این 22سالگیم آدم کن

بهم بفهمون فقط به فکر خودم باشم!

بهم بفهمون حداقل فقط بفکر خونوادم باشم

حداقل بفهمون بهم که فقط بفکر خودمو کسی باشم که دوسم داره

خدایا آدمم کن

پ.ن: ممنون که تو 22سالگیم هستی

[ پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ] [ 12:33 AM ] [ افشین ]
یک سال دیگه گذشت، سال 1392، سالی پر از اتفاقای خـــــــوب و بد واسم

پراز روزای خـــــــــوب و بد، پر از پستی و بلندی،

وقتش رسیده که یه نگاهی بخودم بندازم و ببینم تو این سال چیکارا کردم!

تو این سال روزایی داشتم که احساس سرفرازی و افتخار میکردم، روزاییم داشتم که احساس ضعف کردم.

تو این سال معنی خیلی از چیزارو فهمیدم، خیلی چیزارو از دست دادم و خـیــــلـی از چیزارو هم بدست آوردم.

مثل هرسال از زندگیم تجربیاتی بدست آوردم هرچند شاید به قیمت ازدست دادن خیلی از چیزای مهم ولی واسم با ارزشن و از داشتن همچین تجربیاتی خیلی خیلی خوشحالم.

خیلی از اطرافیانمو شناختم، این شناخت هم برام شیرین بود هم در مورد بعضیا خیلی دردآور!

تو سالی که گذشت خیلی چزارو درمورد خودم فهمیدم، فهمیدم چقـــــــدر خودمو بخاطر خودم بستم! و شاید بیشتر از هرسالی اشتباهامو دیدم و قبولشون کردم و خودمو تغییر دادم!

مهمترین تغییری که تو خودم ایجاد کردم اینه که بعد از آزمایش کــــــــــاملی که دادم فهمیدم که ... واویلا!!! و این بود که دیگر تصمیم گرفتم نمک نخورم! و بعداز گذشت 1ماه فهمیدم که تشخیص اشتباه بوده و هیچ مشکلی ندارم! ولی بهرحال دیگه تصمیم گرفتم نمک نخورم! و اعتراف میکنم بعداز 22سال تازه مزه غذاهارو فهمیدم، تازه فهمیدم ماکارونی که دوسداشتم چـــــــــقدر بدمزه س!

سالی که گذشت شاید سالی بود که خودمو شناختم، شایدم نه! البته نه، مطمعنم که نه!!!

درهرصورت چیزاییم بودن که برام مثل همیشه بودن، چیزایی مثل بارون، مثل برف، مثل گذشت، بخشیدن، مهربونی، تلاش و اینکه مثل همیشه واسه هرکس هرکاری که تونستم انجام بدم، هرکاری که بدونم میتونم واسه یکی انجام بدم و طرف حتی یه ذره خوشحال میشه و واسش ارزش داره واسش انجام میدم، هرکسی که باشه، ولی نه هرکسی! امسال فهمیدم هرکس رو نمیشه بخشید، فهمیدم بعضیا لیاقت مهربونی که هیچی لیاقت بودنم رو هم ندارن! حتی لیاقت دوستی رو ندارن!

تو سالی که گذشت این آخرا یه چیزی خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود! آدمایی که هرلحظه جونشون کف مشتشونه، کسایی که عزیزاشونو جلو چشماشون میکشن، کسایی که هیچ آرزویی ندارن و تنها فکر و آرزشون اینه که یـــک لحظه دیگه زنده بمونن! کسایی که واسه یه تکه نان، یه قطره آب دارن جون میدن! بعد خودمونو که میبینم بخاطر چه چیزایی ازهم ناراحت میشیم! اصلا حس جالبی نیست! امیدوارم هیچکدومتون به این حس نرسید! ولی نه امیدوارم برسید تا... نمیدونم اصلا نه نرسید!

افرادی رو دیدم که از بس مشکل ندارن مشکلشون شده اینکه ماشینشونو، گوشیشونو ... تازه خریدن ولی حــیــــــف که مدل جدیدش اومده!

شاید مزخرف ترین دردی که دیدم بعضیا دارن ازش رنج میبرن!!! کسایی هستن که میبینم بخاطر شکست عشقی انقد خودشونو الکی داغون میکنن هرکی ندونه انگار فردا زندگیش تموم میشه!

آره اینام درد ِ واسه مایی که دردی نداریم اینا دردِ، ولی این دردای ما کنار اونی که داره از گرسنگی میمیره هیچه باور کن هیچه، شکست عشقی تو کنار اون بچه ای که دارن جلو چشماش پدر و مادرشو میکشن هیچه! بزرگ بودن بینی و زشت بودنت که واسه خودت بزرگ ترین مشکلش میدونی کنار اونی که جلو زن و بچش سرشو میندازه پایین هیچه! نداشتن پول واسه خریدن کفش کنار اونی که پول نداره نو شبش و بخره هیچه! همه مشکلای ما کنار اون بچه ای که شب عید باید تو کوچه ها و خیابونا بگرده و خوشی بقیه رو ببینه هیچه!

مطمعن باش کسی که این متن رو میخونه و میگه این حرفا چرت و پرته و مشکل من بیشتر از این حرفاس و تو چی میفهمی از دردای من بدون انقد تو رفاه و آسایشی که میتونی بیای تو اینترنت و حداقل چند دقیقه ای بشینی و این متنو بخونی!

من نیومدم این دنیا که متعلق به خونوادم باشم، نیومدم این دنیا که واسه خودم برم خوش گذرونی، نیومدیم این دنیا که از بی مشکلی و از اینکه خوشی زده زیردلمون بشینیم و مشکل واسه خودمون درست کنیم و همش بشینیم یه گوشه و گریه کنیم!

وقتی میام این دنیا مسئولم، به همه چی، به خودم، به تو، به زمینی که روش وایسادم، به اونی که داره میمیره، به اونی که داره خوش میگذرونه، به طبیعت، به آدما، من نمیخوام بعد چند سال دیگه برم ازدواج کنم و انقد (مثلا) سر خودمو شلوغ کنم که همه چی یادم بره، که برم سر یه کار روزمره و یه لقمه نون و یه زندگی شاهانه واسه زن و بچم بسازم! به بیشتر از یه زن و چندتا بچه مسئولم، من به یه جامعه مسئولم، به یه جامعه از آدمایی که بــــــــــــخــدا آدمن، بقرآن آرزو دارن، به اون بچه ای که باید بچگی کنه و نقاشی بکشه ولی هرشب خواب تفنگ و موشک و ترس میبینه! من..

بسته دیگه، میدونم که حرفام بی ارزشن، میدونم که هرکی بخوندش فقط میخوندش! اگه یکم به حرفام فکر کنی ممنونت میشم

پ.ن: یه اتقاق خوب هم که تو خونوادمون افتاد این بود که امسال بعداز چندین سال این اولین سالی بود که همه اعضای خونوادمون لحظه سال تحویل کنار هم بودیم! خیلی لحظه قشنگی بود.

سال 1393 همتون مبارک

ایشالا سالی باشه پر از لحظه ای خوب و قشنگ برای هممون

[ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۳ ] [ 2:6 AM ] [ افشین ]
9ساله که زمستون برام یادآور لحظه های بدی ِ

ولی تو این زمستون لحظه های قشنگی داشتم

هرچند باید اینم بگم که...

یک حرف، یک زمستان آدم را گرم نگه می دارد...
و گاهی هم
یک حرف، یک عمر آدم را سرد میکند!!

[ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۲ ] [ 3:59 AM ] [ افشین ]
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بزار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریم میگیره...


پ.ن: خدایا...


برچسب‌ها: درد
[ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲ ] [ 1:3 AM ] [ افشین ]

همیشه بخند
با صدای بلند
دوسدارم وقتی چشامو میبندم خنده های قشنگت جلو چشام بیاد،
دوسدارم وقتی همه جا ساکت ِ و لحظه هام سکوت ِ صدای خنده هات تو گوشم بپیچه،
دوسدارم هر لحظه زندگیم، هرجا که میرم بوی تو هوامو پر کنه،
پس همیشه بخند، همـــــیـــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

پ.ن: سرمای این پاییز بدون خنده هات منو میسوزونه

[ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۲ ] [ 1:49 AM ] [ افشین ]
بعضی آدما، بعضی بوها، جاها، صداها، فیلم ، کارتون، آهنگ ... هستن که وقتی واسه یه مدت طولانی ازش دوریم و برامون پیش نیماد و بعد یه مدت طولانی باهاش مواجهه میشیم، یه حس دلتنگی خاص که نمیدونیم شیرین ِ یا تلخ برامون پیش میاد! به این میگیم "حس نوستالژی"

مثلا من بدون استثنا هرجایی بوی میخک و حس میکنم یه حس خیلی خوشایند و البته تلخ منو یاد مادربزرگم میندازه! چون از این طبیب محلی ها بود و با گیاهایی که باهم میرفتیم کوه جمع میکردیم واسه هر درد بی درمونی یه مرهم درست میکرد! خودشم همیشه به لباساش میخک وصل میکرد میگفت واسه درد خوبه واسه همین من هروقت بوی میخک رو حس کنم یادِ مادربزرگم میفتم.

یا خیلی از آهنگا و بوها که هرکدومش واسم یه خاطره تلخ و نمیدونم شایدم خوشایند واسم داره

مثلا یادمه پاییز 85-86 بود برای اولین بار آهنگ "نگو دیره - امید عامری" و "اگه یه روز بری سفر - فرامرز اصلانی" رو زیر بارون شنیدم، الان هروقت این 2تا آهنگ رو میشنوم دقیقا به همون حال و هوا برمیگردم!

یا مثلا آهنگ فیلم "سام و نرگس - حامی" که با شنیدنش اون حس دلتنگی و بغض اون فیلم منو میبره به همون روزا که واسه اولین بار اون فیلمو دیدم، خیلی از آهنگای دیگه...

از بین خواننده ها من بیشتر با آهنگ های رضا یزدانی حس نوستالژیک میگرفتم که جدیدا آهنگ "نوستالژی" رو خونده و همین خودش باعث شد که من بیشتر این حسم قوی بشه...

پ.ن: اگه حس نوستالژیک دیگه ام یادم بیاد مینویسم، مخصوصا از کارتون ها که فراوان از این حس دارم!


برچسب‌ها: نوستالژی
[ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۲ ] [ 1:53 PM ] [ افشین ]
سال 2037 جایزه نوبل پزشکی رو من میگیرم


حس "خود خـــُـــل بینی"

[ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲ ] [ 2:27 PM ] [ افشین ]

زندگی این روزای من...

خیلی کارا هست که همشون تا آخراش رفته و خیلی کارای دیگه همه چی واسه شروعش جور ِ ولی نمیدونم چرا هیچکدومش کامل یا شروع نمیشه!!!

تا الان منتظر بودم، ولی از همین چند شاعت پیش خودم دست به کار شدم، هرچند میدونم خیلی سخته همشو باهم جور کردن و این همه هماهنگی!!

پ.ن: اجبار در زندگی واسه اینکه از یکنواختی درای!

[ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ ] [ 11:19 AM ] [ افشین ]
دارم میام پیشت جاده چه همواره
هوا چقدر بوی عطر تو رو داره

جاده چه همواره هوا چقدر صافه
شب داره موهای سیاشو می بافه

فقط تو میفهمی امشب چه خوشحالم
از این خوشی لبریز رویایی حالم

امشب تو هم مثله خودم چه بی تابی
از شوق این دیدار اصلا نمی خوابی

از اینور جاده تا اونور جاده
میام آخه چشمات وعده بهم داده

میام که باز دستات رفیق دستام شه
دوباره تو عمق نگاه تو جا شه
واسه دانلود این آهنگ اینجا کلیک کنید
پ.ن: حس خـــــــــــــــــــــوشــــــــــــــــــحــــــــــــالــــــــــــــــــــــــــــی فراوان


موضوعات مرتبط: برای زندگی
[ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۲ ] [ 11:13 PM ] [ افشین ]
بعضی وقتا میشینم ساعتا به آسموون نگا میکنم

به سیاهیش

به سکوتش

آرامشش

تنهاییش

به ستاره ها

به ماه

بعضی وقتام ستاره های دنباله داری که رد میشن، تا میام خوب نگاشون کنم زیر لباس مشکی آسمون شب خودشونو قایم میکنن! انگار واسم ناز میکنن، دوباره که میرم تو خودم و غرق آسمون و ستاره ها میشم، یکی دیگه میاد! بازم...
دیگه انقد نمیان ک خوابم میبره...

"چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم، شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان، لالم! " ناصر عبدالهی

"از کسی نمیپرسند چه هنگتم میتواند خدانگهدار بگوید، از عادات انسانیش نمیپرسند، از خویشتن نمیپرسند، زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی درآید، تاب آرد، بپذیرد؛ وداع را، درد مرگ را، فروریختن را، تا دیگر بار بتواند که برخیزد..." مارگوت بیکل با صدای شاملو


اینا معمولا آخرین جمله هایی ِ که میشنوم و بعدش خوابم میبره...

پ.ن2: اگه قبلا بود میگفتم!

[ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۲ ] [ 1:48 AM ] [ افشین ]

...

   هَمیـن!

پ.ن: سکوت!

[ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲ ] [ 1:23 AM ] [ افشین ]
میخوام بگم

میخوام بنویسم

ولی نمیدونم از چی

نمیدونم از کی

نمیدونم چجوری...

میخوام یکم تنها باشم ولی نمیتونم!!

خیلی وقته گونه هام خیس نشدن...

دلم واس سر خردن اشکام روی گونه هام تنگ شده

چه حس قشنگی بود که موقع خواب هندزفری میزاشتم و "هوای گریه" شجریان و میزاشتم و صدبار گوشش میدادم و اشکام تو گوشم میرفت و هندزفری رو خیس میکردن

دلم واسه همه اون لحظه ها تنگ شده

ولی مدتی ِ انگار دلم سنگ شده...

نمیدونم..! شایدم بــُــزرگ شدم و مـَـــــــرد شدم که دیگه گریم نمیگیره!!
آره؟!؟!؟!!!!!

هیچوقت باورم نمیشد انقد زود بزرگ شم

چقد زود وقت بچه بازی تموم شد، مگه نه؟!

از آینده میترسم، میترسم نتونم به آینده برسم!!!

پ.ن: خونوادم با همسایمون رفته بودن بیرون واسه شام، فک نمیکردم به این زودی برگردن، یکم رفتم بیرون قدم زدم، همینکه برگشتم که آهنگ بزارم و بزنم زیر آواز و یکم حس بگیرم شاید یکم گریم بگیره که آروم شم یهو برگشتن و ضدحال زدن!

[ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ ] [ 9:56 PM ] [ افشین ]

زیبای من...

میخواهم هستیـَم را بدهم تا برای یک لحظه هم اگر باشد، با گذر از این فاصله ها به تو برسم و چشمانت را عشق بورزم، که چه زیبا میتوانم دوست داشتن را از چشمانت نه، از لمس دستانت حس کنم و به تو این حس را بدهم تا بدانی هر لحظه زندگیم را بیادت هستم،


مهربانم...

کاش میتوانستم دوست داشتنم را در جعبه ای زیبا کادو کنم و آن را به تو هدیه دهم تا هر روز با دیدنش به یاد می آوردی دوست داشتنم را،

گل من...

در باغچه خانه یک گلدان گل نرگس کاشته ام، تا همیشه عطر تنت، عطر وجودت خانه ام را پر کند و بودنت را هرلحظه کنارم حس کنم.....

[ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۲ ] [ 4:35 PM ] [ افشین ]
جای همگی خالی هفته قبل قرار گذاشتیم و بهترین و صمیمی ترین دوستا باهم رفتیم پالنگان...

پالنگان یکی از روستاهای کامیاران ِ که واقعا از لحاظ طبیعت و گردشگری و تفریحی فوق العادس

ولی اتفاقای جالبی افتاد...

اولیش اینکه پسرا شب خابگاه ما بودن و من و نوید مجبور بودیم بخاطر اینکه آبرومون نره خابگاه رو تمیز کنیم! و شبش ما پسرا سبزی پاک میکردیم و میوه هارو شستیم دخترا هم که زنگ زدیم فهمیدیم دارن آهنگ گوش میدن و خوش میگذرونن

خلاصه تا صب نخوابیدیم و بعدشم که صب را افتادیم(البته شب را افتادیم) واس ساعت ۷ رسیدیم باغ ما که سر راهمون بود و اونجا پیاده شدیم و صبونه رو خوردیم! منم با امید رفتیم از باغ بالا واس بقیه چاقاله و آلوچه آوردیم و انقد ترش بود که اکثرا نمیخوردن و آخرشم همش موند واس خودمون

بعدش تو ماشین بچه ها همش میخوندن و هرکس یه آهنگ میخوند...منم بعنوان شاگرد راننده رفتم صندلی جلو کنار آقای راننده نشستم و هرچند دقیقه یه بار که شیشه بخار میکرد شیشه رو به دستمالی که داشت پاک میکردم

خلاصه رسیدیم کامیاران و میترا و عرفان هم به ما ملحق شدن و تو ماشین عرفان دایره شو برداشت آهنگ میزد و ماهم میخوندیم البته بیشتر بندری خوندیم و حشمت و مهدی و آرمان هم وسط ماشین پاشدن میرقصیدن

بعد که رسیدیم پالنگان اونجا هم واسه گرم کردن ناهار به کلی رو انداختیم تا یه خانواده لطف کردو غذامونو گرم کرد و منم که جا واسم نمونده بود رو سفره بشینم با آرمان و مهدی رفتیم پایین کنار رودخونه ناهار و خوردیم و بالا سرمون آلوچه بود که میکندیمو میخوردیم و کلی کیف کردیم...

بعد ناهار هم عرفان و میترا سه تار و دایره زدن و کلی آهنگ خوندیم، که واس من اونجا یکی از بهترین لحظاتم بود و وقتی آهنگ "عاشقم من" و مخصوصا "مرا ببوس" رو عرفان زد و منم خونم خیلی دلم گرفت...ولی سینا باهم خوند یکم تن صدامو گرفت و چون صداش زیر تر بود من ریتم خودمو از دست دادم و دیگه اون حسمو از دست دادم و دیگه کلا همه باهم خوندیم و بازم خوش گذشت...آخرشم منو سینا باهم "تو ای پری کجایی" رو خوندیم البته عرفان دیگه ساز نمیزد ما بدون ساز میخوندیم و خیلیم خوب خوندیم ولی عصاب همه خوردشده بود

بعدشم که بچه ها رفتن پایین تو آب شنا کردن ولی من نرفتم و بعدش که رفتیم پایین دیدم که دایره عفان گم شده و منو حشمت دوباره مسیر یک ساعتی رو دویدیم تا دایره رو پیدا کنیم و از کوه دوباره بالا رفتیم ولی پیدا نشد و منم با عصاب خورد و خستگی شدید برگشتم دیدم بچه ها دارن بازی میکنن و سوار ماشین شدیم و منم همون اول نشستم و نرگس بهم هندزفری داد و آهنگای خیلی قشنگی رو گذاشت و منم تقریبا خوابم برد ولی بچه ها بازی "جرأت - حقیقت" بازی میکردن و معین بنده خدا رو مجبور کرده بودن از ماشین پیاده شه و ۲دقیقه دنبال ماشین بدوه و آرمان گوش منو تو خواب گاز گرفت و نرگس و مجبور کردن آهنگ بخونه و مهدی اسم دوس دخترشو لو داد و خانم ساعدپناه یه سیلی زده بود تو گوش آرمان و مهدی سر معین و تو ماشین شست و معین کفششو ۱دقیقه گذاشته بود جلو دهن محمد و مهدی موی سر نوید و کنده بود و نرگس یسشکویت و خورد کرده بود رو سر مهدی و خانم اشرافی رو مجبور کرده بودن رادیاتور ماشین و بلیسه!!! و آرمان تو ترمینال رفته بود باد لاستیک یه اتوبوس دیگه رو خالی کنه و خانم دلاوری رفته بود کلاه یه پسر و از رو سرش برداشته بود  و خانم اشرافی رفته بود تو یه اتوبوس دیگه و با همشون سلام کرده بود و اومده بود پایین و ... همه اینا وقتی اتفاق افتاده بود که من از شدت خستگی و عصاب خوردی خابیده بودم و همش آهنگ گوش میدادم.

بعدشم شام رو رو گردنه مروارید خوردیم و اتیش روشن کردیم و بعدشم برگشتیم و تو ماشین بازم بچه ها تا رسیدیم سنندج مشاعره میکردن و آهنگ میخوندن...

واقعا روز خوبی بود هرچند اتفاقاتی افتاد که...

بهرحال

خیلی چیزا تو این سفر واسه من معلوم شد که اگه نمیرفتم شاید هیچوقت نمیدونستم

درکل خوب بود...

پ.ن: همین الان شیما خواهرم بهم زنگ زد و جواب قبولی ارشدش رو بهم داد، رتبش ۵۲ شده
خیلی خیلی خوشـــــــــــحــــــــــــــــــــــالـــــم...
چون واقعا زحمت کشید و حقش رتبه زیر ۱۰ بود ولی اینم عالی ِ...
ایشالا قبولی ارشد خودم
اینروزا تقریبا همه چی داره خوب یش میره با اینکه خیلی سخت داره یش میره، ولی عادت کردم که زندگی همینه...آره واقعا همینه

[ یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 1:10 PM ] [ افشین ]

امسال هم جشنواره حرکت برگزار شد و واقعا بچه ها همشون خیلی کمک کردن و از همشون ممنونم

امسال نسبت به پارسال خیلی خوشتر گذشت چون هم دبیر انجمن بودم هم اینکه همه بچه ها از دوستای نزدیک خودم بودن، طراحی غرفه هم بصورت یک سلول بود که ۲تا کانال پروتئینی داشت یکیش ورودی بود و یکیشم خروجی، وسطشم بصورت غشا سلول درآورده بودیم که با توپ و روبان فسفولیپید و زنجیره های هیدروکربنی رو ساخته بودیم و واقعا جالب شده بود، ولی درکل این شد که آخرش روز سه شنبه تو اختتامیه انجمن بیوتکنولوژی بعنوان انجمن برتر در زمینه پژوهش تو کل دانشگاه های دولتی و آزاد و غیرانتفاعی استان کردستان انتخاب شد رفتم رو سن و تندیس طلایی رو از دست خانم دکتر علی اکبری گرفتم و واقعا نمیدونستم چجوری خوشحالیمو نشون بدم و اون لحظه که اسممو خوندن واقعا یکی از بهترین لحظات زندگیم بود!!! اصلا باورم نمیشد حالا قرار ِ اگه خدا بخواد آبان ماه برم دانشگاه شهید بهشتی تهران که بعنوان پژوهشگر برتر دانشگاه های کردستان اونجا تو مرحله کشوری با کل دانشگاه های ایران رقابت کنم که امیدوارم اونجا هم اول بشم و بتونم اسم بیوتکنولوژی دانشگاه کردستان رو تو کل ایران سربلند کنم.

پ.ن۱: امتحانای این ترم رو فقط امیدوارم خدا خودش کمکم کنه!

پ.ن۲: اینروزا هم اتفاقای خیلی خیلی بد واسم میفته، هم اتفاقای خــیـــلـــــــــی خوب! فک کنم زندگی همین باشه!

پ.ن۳: اینروزا دوستای خوب و دوستای بد واسم خیلی خوب داره مشخص میشه...

[ پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 9:40 PM ] [ افشین ]
اگه خدا واقعا یه چیزیو میده چرا میخاد پسش بگیره؟!

اگه بخشندس پس چرا در مقابل این بخشندگیش 100برابرش گیرندگیش بیشتره؟!؟!؟!؟!

پ.ن: دارم از خستگی میمیرم ولی خابم نمیبره


موضوعات مرتبط: برای زندگی
[ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 12:53 AM ] [ افشین ]
حرف ها دارم راجع ب ِ چند موضوع که بسیار دیده ام توجه نمیکنند به آنها...

جز بنده کسی مخاطب نیست...

اندک شعوری اگــــــــــر باشد، اشتباه انجام میدهم وقتی کاری را، طبق شعورم و جرأت که اگـــر باشد، لازم است یک معذرت خواهی و همین بس که گفته شود "من بودم"

حوصله اینجور حرف زدن رو ندارم...

خواهشا خـــــواهــــــشـــــــا تو مصرف و ریختن!! آب صرفه جویی کنید، وقتی میخوای آب بخوری آب و باز نزار تا سرد بشه همونجوری که هست بخور مگه چیه؟! میخایی تشنگیت بره، میدونی تو دنیا هر روز چند نفر از تشنگی میمیرن؟! ندیدی عکسا و فیلمای آدمایی که برای یه قطره آب جون میدن؟!

بقیش یادم رفت...

پ.ن: امروز اصلا روز خوبی نبود، ۲شب پیش که یکی از مزخرف ترین شب های زندگیم بود نصف یکی از دندونام خودبخودشکست، دیروز رفتم دندون پزشکی عصبشو کشید وگفت پرکردنش میمونه واسه هفته بعد منم گفتم خب تا اونموقع درد که نمیکنه؟! گف نه دارو گذاشتم تو انسمان درد نمیکنه بهچوج! دیروز تا شب یکم درد داشت ولی امروز از وقتی بیدار شدم تا الان دردی میکشم که تو زندگیم نکشیدم! حتی نمیتونم حرف بزنم چون زبونم میخوره به دندونم درد میگیره!
الان ۴شنبه س! خدا تا سه شنبه هفته بعد و رحم کنه و امیدوارم زنده بمونم تا اونموقع!

الانم ساعت ۴ شد و کلاس دارم، اونم کلاس بیوشیمی! استادش با اینکه خیلی با سوادِ ولی اصلا نحوه تدریس خوبی نداره! مطمعنم خوابم میبره!
من رفتم بخابم شمام عصرتون بخیر...

[ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ ] [ 3:57 PM ] [ افشین ]

۲۱سال پیش در این روز چشمان من این دنیا را دید و با گریه وارد شدم، نمیدانم اما گویند اهالی خانه از اینکه خداوند من را به جمعشان اضافه کرده بود در پوست خود نمیگنجیدند و خوشحال بودند بسی!!
بعضی وقتا میشینم میگم خب اگه من به دنیا نمیومدم این دنیا نابود میشد؟! اصلا چرا بدنیا اومدم؟! اما بعدش میبینم همه همینجورن، ما فقط بدنیا میایم که زندگی کنیم، که دنبال علاقه هامون بریم، که دوست داشته باشیم، که ببینیم بعد ِ ۲۱سال که از زندگیم گذشت به کجا رسیدم؟! که ببینم الان نسبت به ۱۴ فروردین پارسال چقد فاصله دارم؟ تا کجا اومدم؟! بالاترین لذت زندگی اینه که نمیدونیم چقد فرصت داریم، شاید یه روز دیگه، ۲ماه دیگه، ۱۰ سال دیگه ...، همینه که باعث میشه از لحظه لحظه های زندگیمون استفاده کنیم تا به چیزایی که میخواییم برسیم، واقعا زندگی قشنگه، قبلا تو دوران کودکی خیلی اهل هیجان و ریسک بودم، تا اینکه یهو بعد یه اتفاق روال زندگیم واسه چندسالی تقریبا عادی شده بود، ولی باز الان حدود یکی دوسال میشه دوباره شدم همون آدمی که همش دنبال هیجانم، مخصوصا این سال۹۲، که تا الان واسم سال خیــــــــــلــی خوبی بوده و امیدوارم تا آخرش همینجور خوب باشه.

من همینکه میببینم طرز تفکرم، نحوه نگاهم به زندگی، طرز برخوردم با مشکلات و خیلی چیزای دیگه نسبت به پارسال فرق کرده همین واسم کافیه،همینکه تونستم چندتا دوست خوب پیدا کنم و تونستم دل بعضیارو با کارای خیلی کوچیکی شاد کنم، همینکه میبینم بعضیا هستن که واسه خوشحال کردن من بعضی وقتا کارایی میکنن، همه اینا واسه من یعنی خوشبختی.

ما داریم تو این دنیا زندگی میکنیم، این دنیا پره از مشکلات بزرگ و کوچیک، نمیشه انتظار داشت هیچ مشکلی واسمون پیش نیاد، اصلا زندگی همینه، من فقط سعی کردم یاد بگیرم که همه چی درست میشه، یا برای بعضی چیزا میشه گفت تموم میشه، بلاخره یا خوب یا بد، باید سعی کنیم که خوب تموم شه ولی اگه نشد درصورتی که تلاشمو کرده باشم اونموقع دیگه جای غصه ای نیست که ای کاش تلاشمو میکردم که اینجوری نمیشد.
من الان ۲۱سال از اون عمری که قرار زندگی کنم کم شده، تو این ۲۱سال مطمعنا فرصتایی رو از دست دادم و روزای خوب و بدی هم داشتم، ولی تا اونجا که شده سعی کردم روزای عادیم کم باشه، یعنی روزای کسل کننده و همینجوری بشینم وقت بگذره! همین امروز چون دیروز وحشتناک خسته شده بودم ساعت ۱۲ از خاب بیدار شدم، بعد دیدم حوصله هیچیو ندارم و از ته دل دلم میخواست که بارون بیاد و برم بیرون قدم بزنم، خیلی جالب بود ۲ساعت پیش بارون شرو کرد منم رفتم بیرون کلی تنهایی قدم زدم، همین نزاشت که امروز ِ من خیلی عادی بگذره، و زندگی همینه، همین لذت های کوچیک ِ که زندگی رو زیبا میکنه، همین بوی قشنگ بارون ِ که زندگی و قشنگ میکنه.

امسال نسبت به پارسال جای خیلیا تو زندگیم خالیه، جای بعضیا خیلی زود پر میشه و جای بعضیا تا آخرین روزی که زنده هستم واسم پر نمیشه.
بهترین چیزی که تو این یک سال گذشته از زندگی یاد گرفتم این بود که سطح انتظارمو از همه بیارم پایین و همین باعث شده که من تو این یکسال گذشته از تعداد خیلی کمی از اطرافیانم ناراحت شم.

دوستای خوبی تو یکسال گذشته پیدا کردم که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم، مثلا اینو از یکیشون یاد گرفتم که وقتی از یه چیزی یه اتفاقی میترسم ازش فرار نکنم، باید انقد باهاش رو در رو بشم تا اون مشکله اون ترسه انقد کوچیک شه که از بین بره.

البته تو این ۱سالی که بزرگتر شدم از بی ادبان هم خیلی چیزا یاد گرفتم که چون شاید خودشون مطلب رو بخونن و ناراحت شن نمیگم!

پ.ن: تولدم رو معمولا همه یادشون میره! بجز دوستایی که تو اینترنت باهام هستن و فیسبوک بهشون خبر داده که تولدم ِ! هرچند تو فیسبوک هم خیلیا با اینکه میدونستن ولی به هزاران دلیل بازم تبریک نگفتن!
دوستای خیلی خوبی هم دارم که هیچکدومشون تبریک نگفتن! حتی دوستایی که من خودم واسشون جشن تولد گرفتم تولدم یادشون رفته! البته به هیج وجه ازشون ناراحت نیستم و این حتی یه ذره تو دوستیمون تاثیر منفی نمیزاره، همینکه دوستایی رو دارم چه تو اینترنت چه دوستای همکلاسی یا آشنا و فامیل که بهم تبریک گفتن و تعدادشونم به ۲۰نفر نمیرسه همینا واسه من اندازه یک دنیا ارزش داره! و به هیچ وجه از کسی گله ندارم، چون شاید مقصر خودمم که هیچوقت جشن نمیگیرم! بهرحال اونایی که تبریک گفتن چه تو نت(وبلاگ، فیسبوک،ایمیل) چه حضوری(خونوادم و دوستای نزدیکترازخودم به خودم!) چه با SMS و زنگ زدن از همتون ممنونم و از اینکه حتی واسه چند لحظه واسه تبریک گفتن تولد من وقت گذاشتید واقعا ممنونم، بعضی دوستام هستن که هیچ سالی یادشون نرفته تبریک گفتن اونا بدونن که خیلی واسم عزیزن.

[ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ ] [ 7:51 PM ] [ افشین ]
همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری
ولی تا حرف من می شه یه لحظه تو خودت میری
همین خوبه ...

واقعا بعضی وقتا همین خیلی خیلی خوبه

[ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۲ ] [ 7:17 PM ] [ افشین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر...
لینک های مفید
امکانات وب