مردانگی
مردانگیت را لای پاهایت جستجو نکن !
مردانگیت را در جنس نگاهت....
لای انگشتانت....
در نوع بیانت ...
آنجا که صداقت را دفن کردی جستجو کن....
وگرنه همگی به تماشای یابوها مینشستیم که چقدر مردانگی دارند ...
مردانگیت را لای پاهایت جستجو نکن !
مردانگیت را در جنس نگاهت....
لای انگشتانت....
در نوع بیانت ...
آنجا که صداقت را دفن کردی جستجو کن....
وگرنه همگی به تماشای یابوها مینشستیم که چقدر مردانگی دارند ...
اجازه خدا ؟؟؟
میشه ورقمو بدم ؟؟ میدونم وقت امتحان تموم نشده !!!
ولی من بدجور خسته شدم !!!

سکوت کن و بگذار بغض هایت سر بسته بمانند !!!
گاهی اوقات سبک نشوی ، سنگین تری !!!
من زنم وبه همان اندازه از هوا سهم میبرم
که ریه های یک مرد سهم میبرد ...
در د اور است که من آزاد نباشم
تا او به گناه نیفتد ، فرم بدنم بیشتر از
افکارم به چشم هایش می آیند ...
تاسف بار است که باید لباسهایم را
به میزان ایمان او تنظیم کنم ...
( سیمین دانشور )
* به یه جای زندگی که رسیدی،
میفهمی اونی که زود میرنجه،
زود میره، زود هم برمیگرده....
اما اونی که دیر میرنجه،
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده...
* گویند اسكندر قبل از مرگ وصیّت كرد:
هنگام دفنم دست راست مرا بیرون از خاك بگذارید،
پرسیدند چرا ؟
گفت : میخواهم تمام دنیا بدانند كه
اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالی از دنیا رفت
* جملاتی ماندگار از سهراب:
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

........................................................................................................
.................................................................................................
در این شهر صدای پای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند !
مردمی که صادقانه دروغ می گویند
خالصانه به تو خیانت می کنند
در این شهر هر چه تنها تر باشی
پیروزتری ...!!!
.................................................................................................
شیشه ای میشکند....یک نفر میپرسد!!؟
که چرا شیشه شکست؟؟؟
آن یکی میگوید:شاید این رفع بلاست...
دل من سخت شکست.
هیچ کس هیچ نگفت....غصه ام را نشنید..
از خودم میپرسم....
ارزش قلب من از شیشه یک پنجره هم کمتر بود؟؟؟
.............................................................................................................
وقتی عمق یک ارتباط رو نمیتونی تخمین بزنی
شیرجه زدن…
اصلا کار عاقلانهای نیست!
.........................................................................................................
به دورترين افکار زنی که
درد بی کسی رابه مسلخ کوچه پس کوچههای شهر برده
زنی که هر شب
به پابوس کابوسهای مردانه ميرود
و سحر گاه
لحافش را پر می کند از هق هق تنهايی بی مرزش
ای روزگار لعنتی
با دختران غريب خود چه ميکنی!!!
قلمم دیووانه شد , کاغذ آتش گرفت , خودم اشک ریختم
سلام مادرم
شنيدم خواهرم عـاشق شده
شنيدم شبها به رويا هم آغوش عشقش شده
مادرم بگو بدانم , مردش عاشق هست , مادرم ، مَردش مَرد هست؟
مادرم اين روزها گرگها نقاب مردی زده اند , گرگها مردانگی را به سخره گرفته اند
مادرم از کودکی به دخترت آموختی بکارتِ تنش ناموس این جماعت است!
مادرم بگو بدانم , هيچ گفتی بکارتِ دلش قيمت چند است؟
مادرم ميترسم
ميترسم از نازکی بکارتِ دلش و درندگی اين قوم مردنما
مادرم به خواهرم بگو
بکارتِ دلش جلوه زن بودن اوست
یک نقطه…یک لبخند…یک عطرآشنا…
یک نگاه…یک صدا…یک یاد…از درون داغونت میکند...
هرقدرهم که محکم باشی..!
...............................................................
دختران بی تقصیرند!!
این روز ها..
ادم نمی میبنند ....
تا برایش حوا شوند....