
شاید سلام آخر
یه مدتی بود که اصلا به بلاگفا نیومده بودم
یه روزی با ذوق و شوق این وبلاگ رو درست کردم
الان دیگه ازش خسته شدم
شاید دیگه اصلا نیومدم شایدم برگشتم...
در هر صورت خوبی و بدی دیدین حلال کنین
اگه اومدنی شدم که خبرتون می کنم اگرم که نیومدنی شدم...
یه سوال داشتم از همتون به نظرتون من پسرم یا دختر ؟ چند سالمه؟
چه جوریم؟ این وبلاگ چه عیب هایی داره؟ تخته اش کنم یا نه؟
فقط لطفا رک بگید اگه می خواید اسمتون رو ننویسید
ولی راحت حرفتون رو بزنید
منتظرتونم
یاعلی
ای کاش که عبرت بگیریم:
بومیان آمازون روش جالبی برای شکارمیمون دارند بدین
صورت که نارگیل
را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند
یک طناب را ازآن عبور دهند و یک طرف
کمی درشت تر در حدی که دست
یک میمون به زور از آن رد شود.
از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد
طناب
را به تنه درخت می بندند تا اینطوری میمون نتواند نارگیل را با
خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و
چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.
میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست
که این جور صدا می دهد، می آیند ودستشان را می کنند توی نارگیل و
سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت
بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند
و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی
حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند.
آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی
صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی جمع می کند و توی قفس می اندازد.
این
میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند:
اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای
کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال
جیغ و ویغ اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان
گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند
باز همین میمون ها گیرمی افتند و جیغ و ویغشان در می آید. این داستان
قرن هاست که در جریان است!
اما فکرنکنید
که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این
دام ها می افتند،اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.
اگر خوب فکر کنیم، آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست
که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟
آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه،
چندین و چند باردر هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟
آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا
شب جیغ و ویغ می کنیم
و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛
در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم و برویم خوش و شاد
روی درخت ها، بی دغدغه این جور چیزها، تاب بازیمان را بکنیم.
آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان که
خودشان را اسیر کرده اند
را نمی شنویم؟
آیا...؟
شعر جدید حسنی نگو بلا بگو!!!




حسنی نگو جوون بگو علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ نگاه می کرد به بشقاب
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی
؟ نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی
؟!
نه نمی دم نه نمی دم
گل پری جون با زانتیا ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به
مهمونی
گلی خانوم
نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی
؟! نه که نمی دم
چرا نمی دی
؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی
؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار
خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و
پریچه
با ناز اومد تو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون
بالا نگاه می کرد تو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی
حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه
میزه حسابی فرز وتیزه
اما تو چی
؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
نازی اومد از
استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی
جوونم
میای بریم کافی شاپ؟
نه
جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر
خوب
اما تو چی
؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
حسنی یهو مثه
جت رسید به یک کافی نت
ان شد ورفت تو چت
روم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی
؟ چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای
مجازی علافی کرد وبازی
خوشحال
وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟ آره می
خوام آره میخوام
چاهارتا شرعا بگیرم
؟ آره
می خوام آره میخوام
حسنی اومد موهاشو یه
خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و تو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد
شد
زی ذی شد و دوماد شد
موسم عید است بهار می آید درختان زمردانی سبز را زینت بخش شاخه های عریان خود کرده اند
نوعروس سپیدپوش زمین پای به خانه ی بخت خویش نهاده.
زمین درانقلاب است. گویی شورشی بر پاست.غوغای هرساله ی
بهار
پیشاپیش سال نو همگی مبارک........امیدوارم سال خوبی داشته باشین.
شعری در وصف خدا
پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش
دكمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خطاست
هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند
كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند
شعر قشنگینه وقت کردید بقیه اش رو در ادامه مطلب بخونید.
چهار درس زندگی که باید از میمون، موش، قورباغه و سگ ها یاد گرفت !!!
میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین
صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که
از مار ها نمی
ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش
این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس
سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.
نتیجه : ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری
در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای
ترسناک محکم بسته
شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.








قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند:
چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از
آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را
در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در
آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.
نتیجه : ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل
نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه
می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود
کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز
پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.
موش های شناگری که غرق شدند:
این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت
مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک
این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها
تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند،
بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و
غرق شدند.
نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با
حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و
کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود
اینکه توان انجام آن را داریم.
سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند:
تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی
خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن
جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره
یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن
دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود. روی نصف گروه اول سگ ها همین
آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن
آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل
سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و
آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشاردهند.
نتیجه: هیچ کس با ناامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار
شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان
زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم
است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است
کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!
ساکنان ساحل بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنوند...
چه تلخ است قصه عادت!!!

باز این جه شورش است/که در خلق عالم است
باز هم آمد باهمه ی تلخی ها سختی ها
تلخی تکرار ,تکراری همیشگی ,تکراری سخت و تکراری تلخ .کاروان در راه است کاروان عشق , کاروان یار .
کاروان هرسال همین موقع راه می افتد کاروان هیچ موقع به مقصد نمی رسد کاراوان در راه مانده کاروان را بردند کاروان نرفت کاروان ماند . کاروان همیشگی در راه است در راه کربلا در راه کوفه...
ز لیلایی شنیدم یاعلی گفت به مجنونی رسیدم یا علی گفت
مگراین وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای رابازمی کرد به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت
چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند چوبرمی خواست آدم یاعلی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر زجایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یاعلی گفت
تولد زمین ...
زمین عزیز تولدت مبارک !
امروز روز دحو الارض روزی که زمین به وجود اومد. بالاخره هر چیزی یه تولدی داره امروز هم تولد زمین بود. زمین امروز به دنیا اومد چندین سال پیش یه همچین روزی زمین از زیر کعبه آفریده شد.
اگه یه سفر به مکه رفته باشین می بینین که کاشی کاری های کف مسجد الحرام به خوبی این واقعیت رو نشون میدن دقیقا نمی دونم که امروز زمین چند ساله شده شاید 3000 ساله . شاید 4000 ساله. شاید هم بیشتر. ولی فکر نمی کنم خیلی دیگه از عمرش باقی مونده باشه شاید 200 سال شاید 100 سال شاید هم کمتر ...












