گمشده
ازوقتی ک دیگه رعنای قلبت نبودم
لابه لای اون آدمارعناتوگم کردی
آره رعناتوگم کردی همون وقتی ک دستشوتواون ازدحام ول کردی تابزرگ بشه
دیگه هیچوقت نمیتونی اونوبیداکنی
هیچوقت
ازوقتی ک دیگه رعنای قلبت نبودم
لابه لای اون آدمارعناتوگم کردی
آره رعناتوگم کردی همون وقتی ک دستشوتواون ازدحام ول کردی تابزرگ بشه
دیگه هیچوقت نمیتونی اونوبیداکنی
هیچوقت
خداگفت:زمین سردش است.چه کسی می تواندزمین راگرم کند؟
لیلی گفت:من
خداشعله ای به اوداد.لیلی شعله راتوی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.خدالبخندزد.لیلی هم.
خداگفت:شعله راخرج کن.زمینم رابه آتش بکش.
لیلی خودش رابه آتش کشید.خداسوختنش راتماشامی کرد.
لیلی گرمیگرفت.خداحظ می کرد.
لیلی میترسید.میترسیدآتش اش تمام شود.
لیلی چیزی ازخداخواست.خدااجابت کرد.
مجنون سررسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خداگرم شد.
خداگفت:اگرلیلی نبود.زمین من همیشه سردش بود.
خدایا یاریم کن:
اگرروزی چیزی را شکستم.دل نباشد
توراقسم به اطلس های غمگین بامن بمان
تورابه دلگیری تمام باران ها قسم
کمی به نگاههایم بیندیش
راه کعبه ی قلب توتاکی ب روی چشمهای من بسته خواهدماند؟
ای تمام زمزمه ها زنده ب یادنفست
بیاوببین چگونه باسیل اشکهایم
ازتوعذرخواهی می کنم....
چ بالطافت مثل گلبرگ های گل سرخ چ نازوپرنوازش چونسیم بادصبا
چ آرام وسبک مثل آب جوی روان چ محکم وباصلابت مثلکوه دماوند
چ دیرآمدی وچ زودرفتی.
چ زیبادردل من جاگرفتی وچ سخت بریدی ورفتی
چ گرم گرفتی بااحساساتم
چ سردشدی باخاطراتم
چ شاعرانه آغازکردیم وچ خصمانه به پایان رساندیم
چ حکایتهاداشتیم چ ندامتهاکشیدیم
چ رنجی بردیم ازعشق
چ سودی شدحاصل ما چ رازی داشت این عشق
آن طلوع بی افول
ک تاتورفتی دنیارفت
آبی آسمان رفت
زردی خورشیدرفت
ودنیا
غروب کرد
زندگی می کنند
می میرندومی روند...
امافاجعه ی زندگی توزمانی آغازمی شودکه
آدمی می رود
امانمی میرد...
می ماندونبودنش دربودن توچنان ته نشین میشود
که تومی میری
درحالیکه زنده ای!
وقتی تونیستی
هیچکس دلم راگرم نمی کند!
قهرمیکنم تادستم رامحکمتربگیری
وبلندتربگویی بمان........
ن اینکه شانه بالابیندازی وبگویی:
هرطورراحتی!!!!!!!!
ازهمان آبهایی که می پردتوی گلو
وسالهاسرفه می کنیم!!!!