آب

وقتی نمی دونی چه اتفاقی قرار هست بیفته و آینده نامعلوم هست و انتظار هر چیزی را میکشی طاقت آوردن واقعا سخت هست

اما من عادت کردم به طاقت آوردن. دیگه برام مهم نیست چی میشه. یاد گرفته ام که هر اتفاقی بیفته نهایتش گرد و غبار تموم میشه. فقط باید دوام آورد. ی جایی رسیده که من تصمیم گرفتم خودم را به آب بسپرم ببینم کجا میبره. دیگه به هیچ وجه نمیخوام تقلایی بکنم. دوست دارم ببینم چی میشه. زندگی را راحت بگیرم بهتره. تا ببینم چی میشه. سعی میکنم دوباره بنویسم. حالا دیگه وقت بیشتری دارم برای خودم. خوبه.

آب

وقتی نمی دونی چه اتفاقی قرار هست بیفته و آینده نامعلوم هست و انتظار هر چیزی را میکشی طاقت آوردن واقعا سخت هست

اما من عادت کردم به طاقت آوردن. دیگه برام مهم نیست چی میشه. یاد گرفته ام که هر اتفاقی بیفته نهایتش گرد و غبار تموم میشه. فقط باید دوام آورد. ی جایی رسیده که من تصمیم گرفتم خودم را به آب بسپرم ببینم کجا میبره. دیگه به هیچ وجه نمیخوام تقلایی بکنم. دوست دارم ببینم چی میشه. زندگی را راحت بگیرم بهتره. تا ببینم چی میشه. سعی میکنم دوباره بنویسم. حالا دیگه وقت بیشتری دارم برای خودم. خوبه.

جایی که دیگه کلمات و حروف سنگین میشن. هر چی بگم تکراریه. دوست دارم شعر بخونم. دوست دارم گریه کنم. دوست دارم برم حرم. چقدر آدم بدی شده ام. چکار کنم. خدایا تو میدونی موقعیت هایی قرار گرفتم که بیشتر از این بلد نبودم. تو به بزرگیت ببخش. دلم حرم میخواد. دلم بابا میخواد.خدایا کمکم کن جبران کنم.

چند کلمه برای ماندن

چند وقت هست که روزگار برام تلخ شده. قبلا می دیدم و متوجه میشدم که روزگارو دنیا هر چی می گذره داره سخت تر میشه ولی همیشه ی پشتوانه داشتم که همه امیدم بازگشت به اونجا و اون آدم ها بود. الان فیزیکی سخت نیست ولی سیاهه. به شدت سیاه. دارم افسرده میشم. جای امنی برای خودم نمی بینم. کنترلم روی فکر و رفتارم کم شده. بعضی وقت ها فکر میکنم من اصلا چنین آدمی نبودم که اینجوری برخورد کنم. دلم تنهایی میخواد.

داشتم وبلاگ های بروز شده را می دیدم. تعجب کردم. تعداد زیادی میان اینجا تا فقط حرف دلشون را بزنند. مثل من. احساس میکنم دردمون مشترکه. تو عذاب کشیدن درکشون میکنم.

دوست دارم به همه بگم قدر چیزهایی که دارید را بدونید. مخصوصا پدر و مادر. خانواده. هیچ وقت نمیشه شخصیت آدم ها را تغییر داد. پس اگر در آدمی مشکلی دیدین بدونین که با شما هم همونجور خواهد بود. باور کنید باور کنید که آرامش تنها هدف ازدواج هست. اگر آرامشی در رابطه نیست دیگه اون ارزش نداره.

حالم داره از این رابطه بهم میخوره. ولی از خودم راضی ام. من خیلی تغییر کرده ام. تلاشم کرده ام. راستش امیدی به آینده این زندگی ندارم. برای همین دارم آماده میشم برای روزی که بگم "تمام". از اینکه همه چی را گذاشتم و اومدم اینجا پشیمونم. نباید این کار را می کردم. ارزشش را نداشت. ولی الان اینجام. راستش دارم آماده میشم برای روزی که یکی از پایه های زندگیم کامل بشه و ... . من آدمی نیستم که برای این چیزها سبک سنگین کنم. وقتی به اینجا رسیدم یعنی دیگه امیدی به زندگی ندارم. خودم دارم احساس میکنم که دارم به خط قرمز این رابطه می رسم.

به شدت آسیب دیده ام این چند سال اخیر. بیماری که گرفتم به کنار، همه چیز را گذاشتم و سرمایه گزاری کردم روی چیزی که ارزش نداشت. چقدر آسیب روحی دیده ام. آرامشی ندارم. مطمئنم با این آدم، مرگم ده سال جلوتر خواهد افتاد شایدم افتاده.

دلم میخواد تو ی روستا ی خونه و زندگی معمولی داشته باشم. دوست دارم خودم باشم. آرزوی داشتن خونه بزرگ و ماشین فلان و ... ندارم راستش. شاید به خاطر انرژی به شدت تحلیل رفته ام باشه تو این چند سال. دلم فقط آرامش میخواد. چقدر فحش شنیدم از این آدم و تحمل کردم. مطمئنم قوی تر شده ام. ولی روحم آسیب دیده. دلم آرامش میخواد. بعضی وقت ها میگم دلم راحت شدن از این دنیا را میخواد. وای که چقدر مشکلات ما در برابر خدا کوچیکه. و چقدر ما برای این مشکلات کوچیک اذیت میشیم. مطمئنم ی وقتی میاد که درک میکنم نباید اینقدر به خودم آسیب میزدم با رفتارهاش. بسه. غروب جمعه است. دلم آرامش اون دنیا را میخواد.

مار سمی

بزرگترین ظلم به انسان اینه که جلوی حرف زدنش را بگیری.

اگر جوری رفتار کردیم که طرف مقابل بعد از اینکه نظرش و فکرش را گفت دچار عواقب بد بشه در حقش ظلم کردیم.

و چقدر سنگین و سخت هست تحمل چنین آدم هایی که نشه باهاشون حرف زد.

چقدر دلم ی آدم راحت و حسابی میخواد.

امشب و هر شب به خاطر عواقب حرف زدن عذاب میشم. نمی دونم چه جوری این وضع را دوام بیارم.

ی جایی میخوندم که ما شهودی می فهمیم اطرافمان را و بعد دنبال استدلال برای اثباتش میگردیم. درسته به نظرم. واسه همین خیلی خیلی دلم میخواد یکی باشه فقط گوش کنه. نظرم را گوش کنه. عذابم نده به خاطر دریافت هام که مطمئنم خیلی هاش به حقیقت نزدیک هستن. ولی کو گوش شنوا؟ ی زبون نفهم کج خلق بدرفتار. تا کردن با چنین آدمی مثل نگه داشتن ی مار تو دستت هست. هر لحظه ممکنه نیشت بزنه. هر جایی ممکنه نیشت بزنه. هر موقعیتی ممکنه نیشت بزنه.

گوش شنوا داشته باشیم پیش بقیه. جدل نکنیم با بقیه. بقیه را از حرف زدن منع نکنیم.تحمل کنیم حرف بقیه را. به گند نکشیم زندگی را به کام بقیه. در یک کلام سمی نباشیم

امروز به این فکر کردم که شاید لازم باشه ذهنم را عوض کنم تا کمتر عذاب بکشم. شاید دلیل اینهمه عذاب این باشه که من خیلی زوم شدم رو همه چی. فکر کردم شاید بهتر باشه از بالاتر نگاه کنم. خیلی اتفاق ها افتاده که بعدا پیش خودم گفتم خیلی بهتر می تونستی واکنش نشون بدی. چرا اینقدر خودت را داغون کردی. میخوام یاد بگیرم از بالاتر به اتفاق ها نگاه کنم. سخت خواهد بود برام اولش ولی مطمئنم بهتر میشه. میدونم دارم یاد میگیرم بزرگ منش تر باشم. عاقل تر باشم.

اصلا اینکه میگن انگیزه هر کاری که انجام میدین برای خدا باشه شاید نقطه عطفش همین جاست. واقعا لازم نیست همه چیز را به خودمون بگیریم. ی نوسانی بین خودمون و خدا باید درست کنیم. که بتونیم عاقلانه تر و از بالاتر هم به موضوع نگاه کنیم. رنج کمتری هم خواهیم کشید. میدونم چیز جدیدی که خدا میخواد یادم بده همینه.

۲ مرداد ۱۴۰۲

احساس میکنم حالم داره از این زندگی بهم میخوره. قبلا ی پناهگاه امیدی داشتم که خاطرم جمع بود ازش. الان احساس میکنم هیچی پشت سرم نیست. باز هم تنها روزنه امیدم تو تاریکی زندگیم همین پشتوانه قبلی هست که خیلی چیزی ازش نمونده. دلم میخواد فرار کنم برم همونجا که بهش تعلق دارم. ولی میدونم هیچی دیگه اونجا انتظارم را نمی کشه. احساس میکنم تو تعلیقی قرار گرفتم که داره غرقم میکنه. بدنم داره واکنش نشون میده به این تعلیق. احساس میکنم ضعیف شده ام. باورم نیست که بتونم و قدرتش را داشته باشم که بچه بزرگ کنم. مزخرف ترین برخوردها را تحمل کردم. بزرگترین بی حرمتی ها تو خونه ای که باید امن ترین جای دنیا برام باشه بهم شده. بی منطقی ها را تحمل کردم به این امید که بزرگتر و بهتر بشم. ولی احساس میکنم از همه جام داره میزنه بیرون. من آرامش میخوام. به خدا آدم بدی نیستم. از کسی هم توقعی ندارم. با کمترین ها هم میتونم بسازم. تلاش هم میکنم بهتر باشم ولی...

خدا را دارم به شکل دیگه ای درک میکنم. بعضی وقت ها احساس میکنم از خدا خیلی دور شدم بعضی وقت ها هم واقعی احساس میکنم خدا است که فقط داره کمکم میکنه مواظبت میکنه ازم و منو در بر گرفته. همش فکر میکنم رنج ها و دردهام حتما بار گناهانم را کمتر خواهد کرد.

نمی دونم دارم از خودم دور میشم یا دارم کشف میکنم خودم را. کارهایی میکنم که قبلا تحملش را نداشتم. درست نمی دونستم ولی الان به اجبار انجام دادم. اگر به خودم بود خیلی راحت تر زندگی میکردم. فکر میکنم درد را دارم تو زندگی سهیم میشم. از این حالت بدم میاد. من همیشه زندگیم دو دو تا چهارتا بوده. الان بیشتر سیاست هست که سایه انداخته رو کارهام. کارهایی که قبلا بد میدونستم به خاطر اینکه ی طوری باید بشه الان به هر شکلی شده حتی شده با عذاب وجدان انجام میدم.

من به کسی فحش نمی دم. همین وقت هم فکرش را نمی کردم که تو زندگیم آمیخته با فحش باشه. چرا الان اینجوری شده؟ چرا اینقدر در مورد بقیه و حتی خودم فحش می شنوم حتی در خونه ام؟ بدم میاد از این وضع.

چشمک

هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ چشم چشم دو ابرو ...

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

چشم چشم چشمک...

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار

بگذر و بگذار بگذر و بگذار بگذر و بگذار بگذر و بگذار بگذر و بگذار بگذر و بگذار بگذر و بگذار بگذر و بگذار بگذر و بگذار هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ 

ترس و عشق

سال ها میگذرد. عمر هم میگذرد. بین شب و روز چه تفاوتی است؟ وقتی ثانیه ها وزنی ندارند. 

ترس و عشق 

در هم می آمیزند. و ناپخته را ترس پیروز می شود. و زمان! خاکستر این جنگ چشم زمان را کور میکند. زمان متوقف می شود. چه توقف تلخی... آنجا که ترس حاکم است و سر ها از شرم به زیر افکنده! و دیگر هیچ چیز بازگشتی ندارد. 

سال ها میگذرد. عمر هم میگذرد. بین شب و روز چه تفاوتی است؟ وقتی ثانیه ها وزنی ندارند.

محو

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو.زندگی را در خود منعکس کن . ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن . همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن .
آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است . عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است .عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است .وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد. عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است . عشق به هیچ کس تکیه ندارد 
آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود . البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست. عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق . اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود. اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد 
ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست. نفرت عشق وارونه است ..
در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود .
عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد.عشق اعتماد میکند و ترس شک            می کند .در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود.در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد .
و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها 
ماه و خورشید و ستاره ها و پاره ای از وجود آدمی میشوند .عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی . مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن . غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو .وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار .وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو .اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند . به چیزی برچسب نچسبان 
یاد بگیر سازی را بنوازی .آدم ها را ببین و با آنها در آمیز.هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد.از آدم ها یاد بگیر... نترس .هستی تو را به شیوه های گوناگون حمایت میکند.اعتماد کن 
اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند 
نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند . عشق به خودی خود کامل است.نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست . میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است. دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم .همه دایره ها کامل اند .
اگر کامل نیستند دایره نیستند.کمال ذاتی عشق نیز هست .تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی 
تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی.

#علم و دین# اول علم یا اول دین؟

دکتر هلاکویی: (نقل به مظمون) علم فقط در حیطه جهان مادی صحبت میکند. یعنی هر پدیده ای که قابلیت تکرار داشته باشد و علت آن را از طریق آزمایش بتوان ثابت کرد. برخی معتقدند که در ورای این دنیای مادی دنیای دیگری نیز وجود دارد. روح در این دنیا تعریف می شود و همین روند تا صحبت در مورد خدا ادامه پیدا میکند. چون نمی توان این موضوعات را با دلایل علمی ثابت کرد فلسفه شکل گرفت که به بیان علیت ها می پردازد.

به هر حال باید توجه داشت که ما داریم در دنیای مادی زندگی میکنیم و مسایل دنیای مادی را با علم باید حل و فصل کرد. اصولا فلسفه و متافیزیک در مورد مسائل مادی صحبت نمی کند. یعنی برای زندگی دنیا همه کنش و واکنش ها باید از طریق علمی بررسی شود.

http://www.aparat.com/v/b5jPe

 

دکتر ابراهیمی دینانی:

عقل کل – که همه هستی پرتو، تجلی و ظهور آن است – تنزل کرده و در نبی فرود آمده است؛ در حضرت موسی، حضرت عیسی و در حضرت ختمی مرتبت (ص). ... در هر حال فارابی می گوید وحی، تنزل این عقل یعنی عقل کل است. اما تنزل به چه معناست؟ این تنزل به معنای فرود آمدن است. [عقل] چگونه فرود می آید؟ وقتی عقل فرود می آید، یک فرود جسمانی نیست. ... [وحی به همین ترتیب] پایین می آید تا به باطن حضرت ختمی مرتبت می رسد. توجه کنید که این نزول هم در باطن اتفاق می افتد! یعنی شما چنانچه قوی ترین دستگاه های گیرنده و ماهواره ها را بکار ببرید، نمی توانید این ندا و صدای جبرئیل را ضبط کنید، چون این صدا در هوا [= بیرون از انسان] نیست که بتوان آن را ضبط کرد. ... این ندا در هیچ دستگاه ضبط کننده ای وارد نمی شود، چرا که مصب فرود آن، نفس ناطقه کامله حضرت ختمی مرتبت است. وحی در باطن فرود آمده و این مراحل را طی می کند تا به خیال می رسد. فارابی می گوید وحی به مرحله خیال می رسد. مرحله خیال، یکی از مراتب آگاهی آدمی  است. بنابراین وحی از عقل کل به مرحله خیال پیغمبر می رسد، و من اضافه می کنم (این دیگر سخن فارابی نیست) که در ادامه از خیال هم فرود می آید تا به «حس مشترک» می رسد و از حس مشترک در همین چشم ظاهر فرود می آید! و حضرت ختمی مرتبت، جبرئیل را با همین چشم به صورت «دِحیه کَلبی»  می بیند. دحیه کلبی [برای پیامبر، صورت] جبرئیل بود. یعنی دحیه کلبی صورت جبرئیل و تجسمی از او بود، نه اینکه خودش جبرئیل باشد. جبرئیل [برای پیامبر] به صورت دحیه کلبی – که زیباترین شخص در دوران پیامبر بود – تجسم و تجلی پیدا می کرد، ولی از عقل کل و از مکمن غیب تا اینجا آمده بود. وحی در باطن پیغمبر فرود آمده و همه وجود او را پر کرده بود. یعنی همه وجود پیغمبر از – عقل کل تا حس ظاهرش – پر از وحی است! و اگر همه وجود پیغمبر پر از وحی است، یعنی همه عالم پر از وحی است. هیچ موجودی نیست که خالی از وحی باشد، اما این صدا می آید و [تنها] در گوش حضرت ختمی مرتبت طنین افکن می شود و به صورت جملات – که همان آیات کریمه قرآن باشد – ظاهر شده و بر لسان مبارک ایشان قرائت می گردد. سپس حضرت آنها را می خواند و اشخاص دیگر آن را نوشته و یا حفظ می کنند. ... بنابراین با ترسیمی که بنده از وحی انجام دادم، شما دیگر نباید تقابل عقل و وحی را جدی بدانید. ما تقابلی میان این دو نمی بینیم، به طوری که وحی با عقل قدسی هماهنگ و بلکه صورتی از آن است. وحی، صورت و تجلی عقل کامل است. در صورتی که عقل انسانی با وحی در تقابل قرار گرفت، باید عقل خود را اصلاح کند! توجه کنید که چه عرض می کنم! عقل چنین انسانی گرفتار اقتصادیات، سیاسیات، تجربیات آزمایشگاهی و … شده است. حتی عقل انسان ها گاهی گرفتار شهوات می شود. در این دنیا هزار بیماری بر سر عقل می آید؛ انسان است و هزار گرفتاری این جهانی. انسان هایی که در قید تعلقات گرفتارند، عقلشان «مشوب» است. توجه داشته باشید که حکما هم کلمه مشوب را به کار برده اند؛ عقل مشوب یعنی عقل قاطی.

 

-------آدرس سایت-----

  دانلود فایل صوتی----

برد- برد

در رابطه با دوستان بقای رابطه در زمان اختلاف نظر و مشاجره، در نبردن شماست. اگر مشاجره را بردید رابطه را باخته اید. همیشه باید نتیجه نهایی برد برد باشد. حتی تفاهم در نداشتن تفاهم، نسبت به از دست رفتن رابطه بهتر است. در صورت عدم تفاهم هیچ وقت کسی را مجبور به انجام کاری که شما فکر میکنید درست است نکنید.

این قانون از زندگی فردی تا سطح جامعه صادق است. برای فرهنگ سازی هم هیچ وقت نباید کسی را مجبور به انجام کاری کرد که به عقیده ما صحیح است. چون در صورت اجبار، کل رابطه را از دست خواهیم داد.

گذشته، حال، آینده: فقط یک انتخاب


وابستگی حساس به شرایط اولیه
"لورنتس در پژوهش بر روی مدل ریاضی بسیار ساده‌ای از آب و هوای جو زمین، به معادلهٔ دیفرانسیل غیرقابل

حل رسید. وی برای حل این معادله از روش‌های عددی به کمک رایانه بهره جست. او برای این‌که بتواند

این کار را در روزهای متوالی انجام دهد، نتیجه آخرین خروجی یک روز را به عنوان شرایط اولیه روز بعد وارد

می‌کرد. لورنتس در نهایت مشاهده کرد که نتیجه شبیه‌سازی‌های مختلف با شرایط اولیه یکسان با هم

کاملاً متفاوت است. بررسی خروجی چاپ شده رایانه نشان داده که رویال مک‌بی (Royal McBee)،

رایانه‌ای که لورنتس از آن استفاده می‌کرد، خروجی را تا ۴ رقم اعشار گرد می‌کند. از آنجایی که

محاسبات داخل این رایانه با ۶ رقم اعشار صورت می‌گرفت، از بین رفتن دو رقم آخر باعث چنین تاثیری

شده بود. مقدار تغییرات در عمل گردکردن نزدیک به اثر بال‌زدن یک پروانه‌است. این واقعیت غیرممکن

بودن پیش‌بینی آب و هوا در دراز مدت را نشان می‌دهد.


مشاهدات لورنتس باعث پررنگ شدن مبحث نظریه آشوب شد. عبارت عامیانه «اثر پروانه‌ای» در زبان

تخصصی نظریه آشوب، «وابستگی حساس به شرایط اولیه» ترجمه می‌شود.


به غیر از آب و هوا، در سیستمهای پویای دیگر نیز حساسیت به شرایط اولیه به چشم می‌خورد.

یک مثال ساده، توپی است که در قله کوهی قرار گرفته. این توپ با ضربه بسیار کمی، بسته به اینکه

ضربه از چه جهتی زده شده باشد، می‌تواند به هرکدام از دره‌های اطراف سقوط کند.

لطفا مراقب انتخاب های خود باشیدو باشیم .
مهر ورزی+صداقت + دوست داشتن, حتی اگه کوچک ولی از صمیم دل باشد کم کم تاثیر خود را

خواهند گذاشت و زندگی همه را در بر خواهد گرفت و شاید این حادثه از یک حادثه در گذشته که

حتی ما از ان خرسند نبودیم استارت خورده باشد.

مراقب انتخاب های خود باشیم"


به هر حال گذشته ها چه خوب و چه بد گذشته
خیلی چیزها یاد گرفتیم و خیلی چیزها هم هنوز باید یاد بگیریم
من خودم رو میگم
من فکر میکنم تو زندگی
همه چی را باید به چشم دوست داشتن نگاه کرد، همه کاری را باید به نیت دوست داشتن

انجام داد، همه هدف هامون رو باید بر اساس علاقه و دوست داشتن چید و خلاصه اینکه

دوست داشتن رمز زندگی ماست.

من خوشحالم که گذشته ام منو به این نتیجه رسونده. حالا باید به فکر همین الان باشیم.

زندگی یعنی خدا


زندگی یعنی عشق
عشق یعنی گذشت
گذشت یعنی ایثار
ایثار یعنی محبت
محبت یعنی دوست داشتن
دوست داشتن یعنی جاودانگی
جاودانگی یعنی گذر از زمان و مکان
گذر از زمان و مکان یعنی آرامش
آرامش یعنی سبک شدن
سبک شدن یعنی پرواز
پرواز یعنی اوج
اوج یعنی بینهایت
بینهایت یعنی خدا

ی جای دنج

با یکی از دوستان صحبت از ی جای دنج بودتو منطقه ما سر به بیابون می زارن
خوب تو شمال و جنوب کشور هم حتما سر به دریا می زارن:))
در غیر اینصورت میشه سر به رودخونه، کوه و ... گذاشت:))

یوقتی یادم افتاد که...
میشه سر به چاه گذاشت:((