در انتظار روشنیدگی

🔸 پیش از بالابردن دیوارهای ساختمان باید در جهت عکس آن، فرو رفت در زمین.
🔸 پیش از یک پرش بلند باید در جهت عکس، دورخیز کرد.
🔸 برای پرتاب تیر باید در خلاف جهت آن، زه را کشید به عقب.

🔹 سخن گفتن هم آن‌قدرها بی‌قاعده نیست. پیش از گفتن هم باید عقب نشست، سکوت را آموخت، در خود فرو رفت، باید بسیار شنید.

🔺 پیش از آنکه کسی اندیشۀ ژرفی را تجربه کرده باشد، چگونه خواهد توانست منشأ سخنی -سخن والایی- باشد؟

🔸 بلندمرتبه‌سازی ساختمان نسبت مستقیم با میزان رفتن به عمق دارد،
🔸 پرشِ بلندتر نیازمند دورخیز بیشتر است،
🔸 تیر دورپرتاب ضرورتاً کشش زه بیشتری لازم دارد،
🔸 حد تعالیِ سخن انسان هم وابستگی تام به مرتبۀ ژرف‌اندیشیِ او دارد.


🔹 فضای مجازی اگرچه به آدم توهّم مطالعه و دانستن و رسیدن به تحلیل را القا می‌کند، اما این فضای مبتنی بر تقطیع و ریزه‌خوانی و تکه‌دانی، محیطی برای رسیدن به خلوت نیست، جایی برای عمیق شدن نیست. این زمین جایی برای ریشه دواندن ندارد، گیاه روییده از این بستر میوۀ شیرینی نمی‌دهد.
🔹 با مدام گشتن در کانالها و صفحات مجازی، آدم تبدیل می‌شود به موجودی پریشان، نامتمرکز، برگی در دست باد، گنجشکِ هر لحظه بر شاخه‌ای.

☘️ مسیر منتهی به سکون، خلوت و تفکرِ عمیق از میان «کتاب» می‌گذرد. این، کلماتِ لمیده در بستر کتاب‌ها هستند که بندبه‌بند آدم را می‌برند به سوی روشن شدن. و اگرچه کتاب تنها مسیر برای رسیدن به این مقصد متعالی نیست، اما یکی از روشن‌ترین، امن و آرام‌ترین و در دسترس‌ترین آنهاست.
نیست؟

از جوجه تا غول و بالعکس!

◽️تغذیه‌ش نکن!

🔹پرندهٔ مادر با منقارِ پر از حشرات به لانه می‌رسد و ناگهان دهان جوجه‌ها غوغاکنان باز می‌شود و از مادر خواهان غذا می‌شوند. این صحنه را شاید بارها در مستندهای حیات وحش دیده باشیم. و دیده باشیم که به هر کدام از این جوجه‌ها که در تناوب منظمی غذا برسد قوی می‌شود و در دفعات بعدی با قدرت و غوغا و طلب‌کاریِ بیشتری برای غذا دهان باز می‌کند. برخی نیز که از غذای رسیده به آشیانه محروم می‌مانند به‌تدریج ضعیف می‌شوند و می‌میرند.

🔸بی‌شمار صفت و استعدادی که در وجود ماست -فارغ از خوب یا بد بودنش- در حکم جوجه‌هایی هستند که همگی درون ما زیست می‌کنند و با دهان‌های باز طالب غذایند! در طول سال‌های عمرمان، برخی را تغذیه کرده‌ایم و قوی شده‌اند و برخی نیز از بی‌غذایی به ضعف و شاید به احتضار و مرگ رسیده‌اند. کمال نسبیِ هر موجودیتی در گرو تغذیۀ مناسب اوست؛ تغذیه‌ای از جنس همان موجودیت.

🔹اگر بدن قند لازم داشته باشد چیزی جز قند این کمبود را جبران نمی‌کند. این نوع تغذیه نیاز به توضیح ندارد و حرف من هم دربارهٔ غذاهای حسی و جسمانی نیست بلکه موجودیت‌هایی غیرمادی مد نظرم است که اغلب فکر نمی‌کنیم آنها هم از همین راه، از راه غذادادن به آنها، رشد می‌کنند و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند، تا جایی که اگر در صفتی یا استعدادی روحانی به کمال نسبی رسیده باشیم، نسبت به آن روند نیز نگاه تغذیه‌ای نداشته‌ایم و نداریم.

🔸موجودیتی مثل خشم را در نظر بگیرید. زمانی که من در موقعیت خشم‌آور قرار می‌گیرم و به شکلی هیجانی تحریک عصبی می‌شوم، با خَلق واکنشی عصبی و برآمده از خشم، در واقع دارم به دهانِ بازِ «جوجهٔ غضب»م غذا می‌ریزم. این تغذیه که «از جنس خود خشم» است موجب پرورش این استعداد -هرچند در مسیر نادرست- می‌شود.

🔹به‌تدریج و با تکرار واکنش‌های غضبناکِ بی‌قاعده و هیجانی -یعنی با تکرار تغذیهٔ خشم-، زمینهٔ رشد جوجۀ خشم را در خودم فراهم می‌کنم و طبق قانون همهٔ عوالم، طبیعیِ هر موجودیتی که در شرایط مناسب رشد قرار می‌گیرد این است که بزرگ و بالغ شود. پس از مدتی این جنبه از وجود من که از جوجگی و ضعف به رشد و کمالی نسبی رسیده، با طلبکاری بیشتری از من غذا می‌خواهد و کم‌کم تبدیل به یکی از ویژگی‌های شخصیت من می‌شود. بعد از آن وقتی نام من پیش شما برده می‌شود تصویر یک انسان عصبانی در ذهن شما نقش خواهد بست.

🔺خلاصۀ روند: تغذیۀ جوجۀ خشم با کنش و واکنش‌های خشمناک و تبدیل کردنش به غولِ خشم.

🔻آدم مهربان چطور؟ آدم شاکر، بخشنده، ترسو، حسود و چشم‌چران چطور؟

🔸همه همین‌طور. روند تبدیل جوجه به غول، جز با تغذیۀ آن از طریق واکنش‌های من امکان‌پذیر نخواهد بود و من خودم هستم که به ترتیب هر کدام از این جوجه‌ها را با غذای مهربانی، شکرگزاری، بخشندگی، ترس، حسادت و چشم‌چرانی ذره‌ذره تغذیه می‌کنم، می‌پرورانم و تبدیلشان می‌کنم به بخش جدایی‌ناپذیر شخصیتم.

🔹این غول‌ها را موجوداتی ذهنی و انتزاعی نبینیم، بلکه اگرچه این صفات و استعدادها شکل جسمانی و مادی برای دیده شدن ندارند (اگرچه اثر و نتیجه دارند و می‌توان از این طریق به وجودشان پی برد)، اما همگیِ این غول‌های مثبت یا منفی حقیقتی باطنی و ملکوتی دارند، و در آنجا که با عبور از تن، با «من» ملاقات می‌کنیم حضور آنها را در خویش به مشاهده می‌بینیم.

🔸این نحوهٔ تئوریزه کردن برای من به شکل جالبی کاربردی بوده است. به این صورت که نسبت به دو سه غولی از غول‌هایم که به اشتباه -خواسته یا ناخواسته- پرورانده و به کمال نسبی رسانده بودمشان، در لحظۀ آن واکنشِ هیجانی -که حکم غذای آن غول را داشته- با خودم تکرار کرده‌ام که «تغذیه‌ش نکن!» و سعی کرده‌ام آگاهانه غذای او را در اختیارش قرار ندهم تا هم جلوی بزرگ‌تر شدنش را بگیرم و هم به‌تدریج بتوانم ضعیفش کنم. و طبق قانون همهٔ عوالم، طبیعیِ هر موجودیتی که در شرایط نامطلوب رشد قرار می‌گیرد این است که به‌تدریج به سمت لاغری و ضعف میل کند و در کنترل صاحبش درآید.

🔹البته این را بگویم که این نوع نگاهِ تغذیه‌ای در بارۀ مراتب و قوای وجود پیشینه‌دار است؛ مثل تغذیۀ خیال با تخیل، وهم با توهم، عقل با تعقل و ... . با اینحال دربارۀ صفات و استعدادهای انسانی-اخلاقی جایی ندیدم صحبت به اینجا بکشد به جز یک نویسندۀ خارجی به نام آلن کار که کتابی دربارۀ ترک سیگار نوشته و نگاهش به موضوع از همین جنس بود.

🔸این بحث را بسیار می‌توان شرح و بسط داد اما بیشتر دوست دارم در این باره از نظر شما هم آگاه بشوم. دوست داشتید برایم بنویسید.

اللّهم لیّن قلبی لولیّ أمرک!

🔹 کسی که می‌خواهد از خورشیدِ پشت ابر مستقیماً بهرمند شود، یا باید ابرها را برطرف کند و یا اینکه خودش را به بالاتر از ابرها برساند؛ پایین آوردن خورشید محال است!

🔸 هر چه آقای مداح پشت میکروفون بلندتر فریاد بزند و مردم را هم به تهییج وادارد که صداشان را تا کجا برسانند که «خدایا مهدی را برسان»، بی‌فایده است. و نه‌تنها بی‌فایده است که آثار سوء نیز بر آن مترتب است.

🔹 من به‌عنوان یک فرد، باید به این «فهم عقلی» و به این «باور قلبی» برسم که دنیا اگرچه هست اما همه‌چیز نیست. نه‌تنها همه‌چیز نیست که در نسبت با آن‌چه از چشم من نهان است آن‌قدر ناچیز است که گویی نیست!

🔸 من باید به این «فهم عقلی» و به این «باور قلبی» برسم که «تن» اگرچه هست اما همه‌چیز نیست. نه‌تنها همه‌چیز نیست بلکه در نسبت با عالمِ پنهانِ «من» آن‌قدر ناچیز است که گویی نیست!

🔹 من باید به این «فهم عقلی» و به این «باور قلبی» برسم که بیش از دنیا هستم، پیش از دنیا و برای بیش از دنیا آفریده شده‌ام، ظرفیت زیست در عالم ابدیت در من هست و وجود این ظرفیت یعنی امکان رسیدن به آن هم وجود دارد.

◀️ پس از رسیدن به این فهم و باور است که بخواهم یا نه، این ضرورت در من شکل می‌گیرد که در عبور از آنچه دیدنی‌ست، در عبور از عالَم ظاهر به سوی عالم پنهان درون، به سوی عالم غیب، به سوی پس از دنیا، نیازمند هدایتم و آنگاه عاجزانه -و نه با فریاد- از خدا طلب راهنما و امام خواهم کرد.

🔹 من اگر به‌عنوان یک فرد، توانستم آن فهم و باور را در خودم نهادینه کنم و قول و فعل و خُلقم را بر مبنای آن به وحدت برسانم، شاید توانستم آن‌قدر ارتفاع رتبی بگیرم که ابرهای وجودم و دنیایم و زندگی و معیشتم نتوانند مانع دیدار خورشیدم شوند و به «ظهور فردی» برسم.

🔸 پیش از رسیدن به آن فهم و باور، این فریادهای «عجِّل و برسان» به اجابت نخواهد رسید. چون اساساً این الفاظ به معنی تنزل امام و درخواست برای پایین آمدن خورشید است.
🔺 و پایین آمدن خورشید مُحال است.

📝 من پای این حرفها را امضا نمی‌کنم!

چاره‌ای برای روزهای دلتنگی

🔹‌چیزی نیاورده‌ام (چیزی نداشتم که بیاورم) که به عوض آن چیز دیگری بگیرم، که این کار معامله است و تجارت؛ بلکه دستانِ خالی‌ام را به گدایی دراز کرده‌ام. گدا چیزی برای عرضه ندارد، آمده است از دستان کریم چیزی بگیرد؛ با این امید که کریم برای بخشش به میزان کرامت خود می‌نگرد نه به لئامت و کوچکیِ گدا.

🔸از روزی که با قصد تو پا به عراق گذاشتم، مردمانش از ریز و درشت، زن و مرد، و دارا و ندار، همچون کسی که عضوی از خانواده‌شان را بعد از مدت‌ها دیده باشند از من و از بسیارانِ چون من استقبال کردند. این، نه به‌خاطر وجود پیش‌آشناییِ بین ما، بلکه به دلیل سایهٔ نام بلند شما بود که بر تمام ما افتاده بود.

🔹نمی‌گفتند خوش آمدید ای ایرانی، ای عراقی، ای پاکستانی، ای افغانستانی، ای هندی، ای سنگالی، ای ترکیه‌ای، ای آلمانی، ای استرالیایی، ای روس و ای هر کجاییِ این دنیا، بلکه همه را با نام تو فرامی‌خواندند به سفره‌هاشان: «هلا بیکم یا زوار الحسین»؛ خوش‌آمدید ای زائران حسین.

🔸این مردم به احترام نام تو، بی مزد و منت، و بی توقعِ تشکر حتی، و حتی‌تر با التماس و خواهش ما را به خانه‌هایشان بردند و نشاندند و نوشاندند، اطعام و اکرام کردند که مبادا زائر حسین در این راه آزاری ببیند و رنجی متحمل شود.

🔹شب آخری‌‌ست که اینجایم. فقط چند ساعت فرصت دارم تا جایی که می‌توانم نگاه کنم و عطر و رنگ و هوا و حال حوالیِ تو را بریزم توی دلم. باید در خاطرم بماند، باید برای روزهای دلتنگی‌ام چاره‌ای بیندیشم.

🔺نام تو را اگر جهان بشنود چاره‌ای ندارد جز گرفتار شدن، آنگاه گلستان شدن.

📝 یادداشتی از اربعین ١۴٠١

که بود او؟

که بود او که نگاهش هوای باران داشت
که بود او که ندایش صدای ایمان داشت؟

که بود او که میان حضور «آن»هایش
سرودی از «ابدیت» همیشه جریان داشت؟

که بود او که جهان را به سوی جان می‌خواند
که بود او که جهانِ همیشه‌اش جان داشت؟

که بود او که چنان آیه‌های محکمِ حق
بشارت و انذار و دلیل و برهان داشت؟

که بود او که «که بود او»ی دردمند مرا
به یک ملاحت لبخند خویش درمان داشت؟

چگونه خلق جهان بو نبرد بر حُسنش
زمانه گوهر او را چگونه پنهان داشت؟

بزرگ بود برای جهانِ کوچکِ ما
بزرگ بود و جهان فرد فرد زندان داشت

چه ناشناخته بود او میان مردم خویش
ولی به مردم خود اعتقاد و ایمان داشت

به چشم روشن خود قله را عیان می‌دید
چه آرزوی رفیعی برای ایران داشت

کجاست شیخ که می‌گشت با چراغ به شهر؟
کجاست او که شبی آرزوی انسان داشت؟'

در او بجوید اگر همچنان ملولِ دد است
هر آنچه را که نمی‌یافت او فراوان داشت

همین‌که شیشۀ عطرش شکست، افشا شد
که حسن یوسفی‌اش آرزوی کنعان داشت

به اقتدای حسین شهید در خون خفت
شبیه او نه عزا بلکه عید قربان داشت!

اگرچه نقطهٔ پایان او شهادت بود
کجا حکایت سرخ شهید پایان داشت؟

': دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست «مولوی»

دربارۀ ابدیت

🔺«اَبَدیَّت» یعنی تا کجا و چقدر زمان؟

🔹آیا #ابدیت با کم بودن زمان محدود می‌شود؟ و یا با بیشتر شدن زمانِ #زیستن، گسترش می‌یابد؟ آیا اگر زمان را تا بی‌نهایت کش بدهم به مفهوم ابدیت نزدیک شده‌ام؟

🔸#زمان مقوله‌ایست تعریف شده برای ماده که تحرک و #دگرگونی دارد و اساساً تکاملش مبتنی بر همین #حرکت و تغییر است. مثل تنِ من که از #چهل و اندی سال پیش تا کجا و کی که زنده باشم هر لحظه به حالتی و رنگی بوده‌است و خواهد بود.

🔹#تن است که از #خاک برمی‌آید و در کشیدگیِ خط زمان به فرتوتیِ ارذل العمر که رسید بر باد می‌شود. ابدیت اما برای «من» است نه «تن». «من» که می‌تواند در پیرانه‌سرِ تن، #عشق جوانی به سرش بیفتد میانه‌ای با خط زمان و نابودی ندارد.

🔺و فکر می‌کنم اشتباه همین‌جاست! همین‌جا که من بخواهم «ابدیت» را با «تن» و با «زمان» بسنجم و تعریف کنم.

🔸اصولاً ابدیت ارتباطی با زمان، که می‌گذرد و قبل و بعد را بر اساس آن تعریف می‌کنیم، ندارد.
ابدیت متنافر است با «خط زمان» و هر اندازه که با #خط_زمان غریبه است با «اکنون» هم‌خانواده است.

- گیر افتادی آقای محترم! مگر «اکنون» بخشی از همین به‌قول شما خط زمان نیست؟

🔹نه آن اکنونِ #انتزاعی که در خط زمانِ ذهنیِ ما به #گذشته تبدیل می‌شود، بل اکنونی که همیشه #هست و نامیراست. #اکنون نمی‌گذرد. اکنون همیشه اکنون است. اکنون تنها لحظهٔ قابل زیستن است و هرگز نه به گذشته تبدیل می‌شود و نه به #آینده. در همین اکنون و لحظهٔ حال است که «بودن» معنادار می‌شود و مفهوم «وجود» قابل درک می‌شود. من «هستم» و «هستِ» من در اکنون معنی دارد نه در گذشته و نه در آینده.

🔺کشف #راز_ابدیت در نامیراییِ اکنون است. ابدیت در اکنون معنا می‌شود و در دل اکنون است که ابدیت جریان دارد. اکنون باید نام دیگر ابدیت باشد؛ اکنونِ بی‌زمان.

یگانگی اسم و مسمی

🔹کاربرد اسم‌ها چه است؟ اسم‌ها شناسنده‌اند یا پوشاننده؟ من از یک اسم همان را می‌فهمم که تو؟ من همان تصویر را در باطن خود از یک نام طرح می‌زنم که تو در #باطن خود؟ به گمانم نه! نه‌تنها نه، که هرگز!

🔸جایی هست که اسم و مسمّی به یگانگی برسند و تو در آن جایگاه ندانی و نتوانی اسم و مسمی را از هم بازبشناسی؟

🔹آیا می‌توان به این ادراک رسید که وقتی اسمی بر زبان می‌آوریم، توأمان ادراکی به‌غایت‌رسیده از ماهیت مسمی را نیز در خویش بیابیم؟

🔸آیا زبانی هست که خالی باشد از هر نام و کلمه و حرفی؟ آیا زبانی هست که در دایرهٔ نامحدود و بی‌دستور آن، مفاهیم، خود، ارکان جمله باشند؟ و در عین حال هیچ رکنی از رکن دیگر قابل تمییز نه؟

🔹که من بتوانم در قاموس آن زبان، بی که در پی انتخاب کلمه باشم، رودخانهٔ اندیشه‌ای را به سمت تو جریان بدهم و تو هم آن‌گونه که سزاوار و بایستهٔ آن است در آن شناور شوی؟

🔸که من نیز بتوانم در جریانِ بی‌کلمهٔ اندیشگانیِ بی‌سمت و بی‌سو و بی‌حد و بی‌مرز آن، همچنان تا بی‌زمان و ناکجا غوطه‌ور شوم؟

🔺هست. می‌دانم که هست؛ که گاهی در آگاهیِ رؤیایی هوشمندانه با آن تفاهم کرده‌ام؛ می‌دانم که هست.


#ابوذر_دارابی

اسم شناسندهٔ مسمّی است یا پوشانندهٔ آن؟

🔹هر اسم اگرچه از یک سو موجب همگرایی اذهان مختلف به #صورت یک مسمی می‌شود، که در نتیجهٔ آن همگراییِ صوری می‌توانیم با هم حرف بزنیم و دیوانه ننماییم، اما از سوی دیگر همین اسم‌ها مانع عبورند؛ مانع عبور از صورت اشیاء و پی بردن به #راز درون آنها.

🔸من که می‌گویم #آب و فکر می‌کنم که می‌شناسم آب را، در همین کلمهٔ کوچک یک هجایی قفل می‌شوم و پای ادراکم از ادامهٔ چیستی و #ماهیت آب وامی‌ماند. آیا اسم «آب» به‌تدریج دیواری میان «توجه» من و #ذات و ماهیت او نشده است؟
و اگر این مایع شفافِ لطیفِ حیات‌بخش اسمی نداشت هربار که با آن کاری داشتم به ماهیت زندگی‌بخشی او توجه نمی‌کردم؟

🔹اگر اسم «آب» می‌تواند چنین حائلی میان ذات من و ذات او باشد، پس با مفاهیم دیگری که در کلمات دوست، مهر، بغض، عشق، تنهایی و حتی خدا محدود شده‌اند چقدر آشنایم؟

🔺اسم شناسندهٔ مسمّی است یا پوشانندهٔ آن؟
اسم دریچه‌ای برای ورود به گسترهٔ شناخت است یا دیوار حائلی میان ادراک و مُدرک؟
راهی برای رهاشدن در ماورای دنیای اسم‌ها می‌شناسید؟


#ابوذر_دارابی

از دلتنگی پاییز

شاعرم، یعنی برای از تو گفتن؛ از بهار

برگی از دلتنگی پاییز اگر باشد بس است..

بدون تو چه پناهی؟


کدام سقف و ستون را به جای خانه بگیرم؟
کجای وحشیِ این شهر آشیانه بگیرم؟

بدون تو چه پناهی، کدام خانه‌، چه خوابی؟
سزاست بی‌تو جهان را فریب‌خانه بگیرم

بدون گرمیِ گیرای تیره‌روشن چشمت
من از کدام پیاله تبی شبانه بگیرم؟

اگر نه خنده‌ات این خانه را به چنگ بگیرد
تو را چگونه در ابیات این ترانه بگیرم؟

اگر نه شانهٔ من سرپناهِ امن تو باشد
نشان موی تو را از کدام شانه بگیرم؟

مرا از این‌همه خاموشی‌ام جدا کن و بگذار
که باز از تو و از مهر تو زبانه بگیرم

زمان گذشت و هدر رفت عمرِ بی‌تو، بیا تا
تقاص عمر خود از دست این زمانه بگیرم.

آخر مرداد ١۴٠۴