داستان زندگی من از جایی شروع شد که عاشق یه پسر شدم. بعد تا چشمامو باز کردم دیدم دوست پسرم با دوست صمیمی خودم رفیق شدن. همه چیزمو از دست داده بودم.
خلاصه هرکاری کردم که پسره برگرده پیش خودم. همینطور هم شد. ولی روزی نبود که سرم منت نزاره و باهم دعوا نکنیم. دیگه هیچی مثل ثابق نبود. ازش متنفر شده بودم تااینکه یبار بعد از دعوامون رفتم با یکی دیگه.
وقتی متوجه این موضوع شد تازه فهمید چه فرشته ای رو از دست داده. کارش شده بود هر روز زنگ زدن و گریه کردن. وقتی صدای گریه هاشو میشنیدم لذت میبردم. نمیتونم خیانتی که کرده رو فراموش کنم. هیچوقت نمیبخشمش چون چیزایی که ازم گرفته دیگه هیچوقت برنمیگرده...
سگ وفاداره ولی بهش میگن حیوون. به امثال اون چی باید بگن؟









![[تصویر: rqhgnd7zj2itt10uf51d.jpg]](http://www.vivaupload.ir/images/rqhgnd7zj2itt10uf51d.jpg)






