دو سه روزی که خانه مامان بودیم و داشتم یک فکری به حال این زندگی بی در و پیکر می کردم دیدم مامان خیلی تو فکره. مامان من وقتی خیلی ذهنش درگیر باشه کارهای اشتباهی زیاد انجام می ده. مثلا میاد چای دم بده چایی خشک را می ریزه توی قوری و بعد یادش میره توی قوری آب ببنده و همینجوری می گذاره روی سماور. اون روز متوجه شدم مامان خیلی ذهنش درگیره. گفتم مامان چته چرا انقدر بهم ریخته ای؟ یک کمی من من کرد و بعد گفت راستش را بخواهی نامزد خواهرت پس فردا میاد اینجا. خواهر کوچیکه عقد کرده بود و شوهرش اصفهان دکتری می خواند و هر هفته و یا دو هفته در میان می آمد به زنش سر می زد و مامان نمی خواست شوهرش من و ناصر را توی آن وضعیت ببینه. به هر حال زندگی آشفته من برای خیلی از دور و بریهایم مایه خجالت بود. صورتش را بوسیدم و گفتم نگران نباش مادرم من تا اون روز از اینجا می روم. حتی اگر جایی هم پیدا نکردم می روم خانه یکی از خواهرها یا مادر شوهری کسی. بعد هم یاسین را صدا کردم و گفتم ماشین را روشن کن با هم باید یک جایی برویم.
با یاسین راه افتادیم رفتیم شهباز جنوبی همان خانه قدیمی ته بنست. از بیرون دو تا آهن نیم دایره به در جوش داده بودند و یک قفل بزرگ زده بودند. به هر حال آن خانه چند سالی بود که تبدیل به انبار شده بود و ناصر برای ایمن ماندن وسایل داخل خانه این کارها را کرده بود. قفل ساز آوردیم و رفتیم تو. طبقه پایین که پر بود از از مصالح. شمردیم 350 پاکت سیمان، 70 پاکت کچ، یک بسته میله گرد که وسط حیاط بود. دستگاه جوش، موتور برق بنزینی، کمی وسایل لوله کشی مثل حدیده و گیره سه پایه و ... رفتم طبقه بالا توی بالکن پر بود آت اشغالهایی مثل ظروف یکبار مصرف غذا و استکانهای نشسته و یک گاز تک شعله و .... تمام سقف حیات ایرانتیت زرد زنگ خورده بود و حتی روی پله هایی که به سمت طبقه بالا می رفت هم پوشانیده شده بود. در اتاق را باز کردم دیدم همه وسایل همانطور که بود هست ولی مقداری کثیف شده. در واقع گرد و غبار گرفته بود. شیشه ها که دیگه نگو یک وضعی بود. هوا داشت تاریک می شد و عملا از من و یاسین کاری بر نمی آمد. برگشتیم منزل مادرم.
شب به ناصر گفتم از بین دوستان قدیم و یا مصالح فروشهای قدیمی که می شناسد یک مشتری برای مصالحی که توی خانه است پیدا کند. شماره کسی یادش نبود ولی قرار شد فردا من و ناصر و یاسین با هم برویم پی مشتری. آوا را هم به مامان سپردم و ازش خواهش کردم یا با خودش ببرد سر کار یا ظهر برود دم پیش دبستانی دنبالش. مامان گفت اصلا من فردا می خواهم مرخصی بگیرم با نوه گلم تو خانه ترشی درست کنیم. بوسیدمش و گفتم خیلی ماهی مامان. اگر تو نبودی من چه طور می خواستم سر کنم.
صبح فردای آن روز رفتیم و دو سه جا سر زدیم و قرار شد یکی از مصالح فروشها بیاد کچها و سیمانها را ببرد. عصری آمد و چکش را هم همانجا داد. از وسایل بزرگ مانده بود میلگردها که یاسین گفت بابای دوستم آهن فروش است الان زنگ می زنم ببینم چه کاری می تواند بکند. بعد هم رفت از سر کوچه با تلفن کارتی زنگ زد و دوستش آمد. قبل از اینکه دوستش بیاد هم به ما سپرده بود چیزی در مورد این خانه نگوییم. به دوستش گفته بود که می خواهیم انبار پدرم را بفروشیم داریم خالیش می کنیم.(بچه بیچاره حق داشت خجالت بکشد) دوستش زنگ زد به پدرش و مشخصات میله گردها را داد و بعد هم با هم رفتند سر خیابان یک نیسان گرفتند و یک کارگر و با کلی مکافات میلگردها را از ته بنبست کشیدند بیرون یعنی مصیبتی بود برای خودش فقط این میلگرد خارج کردن. ماند موتور برق ودستگاه جوش و وسایل لوله کشی که به مامان زنگ زدم و گفتم اگر اجازه بدی بیارم زیر زمین شما بگذارم تا برایشان مشتری پیدا کنم. یک وانت هم گرفتیم و این وسایل را هم بردیم آنجا دیدم.
توی همین گیر و دار عدم کنترل ادرار ناصر هم شده بود یکی از مشکلات من و یاسین که بچه بیچاره رفت از داروخانه یک توالت سیار خرید آورد تا پدرش بتواند روی دستشویی قدیمی خانه کارش را بکند.آن شب من و یاسین تا ساعت یک شب داشتیم خانه را تمیز می کردیم. همه جا را شلنگ گرفتیم. رفتیم کاغذ دیواری خریدیم آوردیم دیوارهای طبقه پایین را کاغذ دیواری چسباندیم. آخه از بس مصالح ریخته بودند یک جای سالم روی دیوارها نمانده بود. همه جا سیاه و کثیف بود. حتی سقف خانه را هم کاغذ دیواری کردیم. البته خیلی خوب نشد ولی بهتر از اوضاع افتضاحی بود که قبلا داشت. بعد هم یک فرش از طبقه بالا آوردیم و توی طبقه پایین پهن کردیم. و یکی از مبلهای دو نفره قدیمی را هم آوردیم گذاشتیم توی همان طبقه. ناصر هم با آن وضعیتش کمک میکرد ولی خیلی کاری ازش بر نمی آمد مثلا کمی شیشه ها را تمیز کرد و سینک ظرفشویی را شست و روشویی را با جوهر نمک شست و ... خلاصه ساعت دو شب خسته و مرده رسیدیم خانه. دیدم مامان و آوای کوچک منتظر ما هستند و غذا را آماده کرده اند که ما برویم بخوریم.
انقدر خسته بودیم که نفهمیدم چی خوردم و کی خوابم برد. صبح ساعت نه با کمر درد و کوفتگی بدن بیدار شدم. ناصر و یاسین داشتند توی حال صبحانه می خوردند. بنده خدا یاسین بچه را برده بود رسانده بود. مامان رفته بود سر کار. بلند شدم و دست و رویم را شستم و نشستم سر سفره و در حالی که برای خودم چای می ریختم به ناصر گفتم فکر اینکه بخواهی با ما بیایی خانه پایین را از سرت بیورن کن. آنجا برای خود ما هم جا به اندازه کافی نیست چه برسه به تو و این وضعیتت. کمی سرش را انداخت پایین و هیچی نگفت. گفتم حالا که عزیزکرده ات تمام زندگی ات را بالا کشیده دیگه راهی برای جبران هم نداری. برو و بگذار ما یک خاکی به سرمان کنیم. گفت جبران می کنم. گفتم با چی؟ با این جسم علیلت؟ با خانه زندگی ام که به باد فنا دادی؟ با مغازه پلمپ شده؟ با خانه آجودانیه که نزدیک به چهارصد میلیون می ارزد و توی احمق بی شرف به نام زنیکه کردی؟ توی حرام خوار که پول من یتیم را بالا کشیدی؟ تو!! انقدر عصبانی بودم که نمی دانم چی بهش گفتم.
گوشی را برداشتم و زنگ زدم اداره گفتم من چند روزی اسباب کشی دارم نمی آیم همکاراها خندیدندو گفتند کجا به سلامتی خانم دکتر خانه شما که خوب بود. گفتم دیگه دیگه . صدام را طوری نشان دادم که نفهمد ناراحتم. خلاصه هرچی گفتند چیزی بروز ندادم و خداحافظی کردم.
بعد هم زنگ زدم به مادر شوهر گوشی را طبق معمول بر نداشت. من نمی دانم این پیرزن که سواد هم نداشت چهطوری می فهمید من پشت خط هستم و یا واقعا همیشه خانه نبود. زنگ زدم منزل عموم. زن عموم گوشی را برداشت و گفتم به ننه جانتان بفرمایید ناصر را امروز می برم دم خانه شان تشریف داشته باشند دسته گلشان را تحویل بگیرند. با یک لحن مهربانانه و دوستانه ای (انگار من باهاش دوست بودم) گفت: سهیلا جان اذیت نکن خانه مامان اینها که توالت فرنگی نداره تو که ماشین را فروختی و الان می تونی پرستار بگیری. گفتم مگه خانه من توالت فرنگی داره؟ بهانه از این بهتر گیر نیاوردید. مثل اینکه خبر ندارید عروس عزیزه ننه تان چه بلایی سر ما آورده بعد هم جریان را برایش تعریف کردم. نمی دانست هاج و واج مانده بود. اصلا باورش نمی شد. می گفت که اون که نیازی به این پولها نداره. گفتم نیاز به آزار من که داره. هرچی پولدار تر حریص تر و مال حرام خور تر. گفتم من خودم به اندازه کافی خرج دارم. از پول ماشین که چیز زیادی نمانده ولی مابقی پول ماشین را هم به ناصر نمی دهم چون بچه هایش خرج دارند دیگه نانخور اضافی نمی خواهم دارم می روم خانه شهباز آنجا هم که خودت بهتر وضعیت کوچه و خانه را می دانی کافی است یک بار دیگر زمین بخورد چیزی ازش به عنوان برادر باقی نمی ماند که بخواهد اسم پدر بچه هایم را هم رویش بگذارید. الان که وضعش خوبه. مثل اوایل نیست که لازم باشه لگن بگذاریدو طهارت بگیرید و از این کارها. حتی لباسهایش را هم خودش می تواند بپوشد. نه ویلچر نشین ات و نه با دو عصا راه می رود. یک عصای چوبی معمولی دستش است. فقط نیاز به غذای مقوی دارد که مادر جانتان هرچی می پزد یک لقمه هم بدهد پسرش کوفت کند. خلاصه خدا حافظی کردم و قطع کردم.
دیدم ناصر کلافه و ناراحت به من نگاه میکند. یاسین با تعجب نگاهم می کند. گفتم چیه مادر چرا اینجوری نگاه می کنی؟ برای خودش هم بهتره. وضعیت خانه و کوچه را که دیدی؟ وضعیت زندگی من را هم که دیدی. فعلا برود تا ببینیم وضعیت خودمان چه می شود. بعد هم رفتم و چمدانها را آوردم و به یاسین گفتم بریم تا ظهر شوهر خاله ات نیامده. امروز چهارشنبه است حتما می آید. سفره را جمع کردم رفتم توی آشپزخانه دیدم خواهرم همینجور که دارد غذا درست می کند گریه می کند. گرفتم توی بغلم و گفتم چته؟ گفت آبجی تو که اینجوری نبودی. این بدبخت گناه داره؟ گفتم من بدبدخت گناه ندارم؟ تو خواهر کوچیکه منی. 11 سال ازمن کوچتکتری داری عروسی می کنی می روی توی خانه خودت یک آپارتمان دو خوابه اونوقت من باید به آدمی که بیشتر از همه در حقم ظلم کرده کمک کنم. گفت آبجی گناه دارد. گفتم حالا بگذار یک چند وقتی برود خانه ننه اش یک کمی هم آنها اذیت شوند ببینند من چه مکافاتی دارم. من که منجی عالم بشریت نیستم من هم یک آدمم و خسته می شوم. حالا بعدا در موردش فکر می کنم.
خلاصه آن روز رفتیم خانه قدیمی و وسایل را هم تا عصری بردیم. جا نمی شد با کلی مکافات جایشان دادیم. یک هفته ای هم طول کشید تا خانه قابل سکونت شود برخی شیرها خراب بود و برخی قسمتها سیم کشی اش دچار مشکل شده بود. تلفن خانه قطع بود و .... انتقال آوا به یک پیش دبستانی در نزدیکی محل کام هم مصیبتی عظمی بود ولی بعدش کم کم به این نوع زندگی کردن نیز عادت کردیم.
یکی ماه گذشت که یک روز دیدم مامان زنگ زده و می گوید وکیلت زنگ زده پی ات می گردد. کدام وکیل همانی که پی گیر کار طلاق بود گفت امروز عصر دفتر هستند برو آنجا ببین چه کار دارد. گفتم باهاش هماهنگ می کنم امروز کلاس دارم انقدر غیبت کردم که آخرش می افتم. گوشی را که قطع کردم داشتم با خودم فکر می کردم همه دکتری می خوانند ما هم دکتری می خوانیم. همه همکلاسیها دارند خودشان را برای امتحان جامع آماده می کنند که این ترم واحده پاس شد اعلام آمادگی کنند برای امتحان من دارم تو چه گیر و داری دست و پا می زنم. خلاصه زنگ زدم به وکیل برای چند روز بعد قرار گذاشتم. البته موفق شده بود حکم طلاق با بگیرد و من توی این سه روز با خودم خیلی کلنجار رفتم که حالا چه کار کنم. اگر طلاق می گرفتم درخواست مهریه و نفقه هم کلا منتفی می شد. واقعا نیاز داشتم با یکی مشورت کنم. آن روز برای اولین بار به یک دوست زنگ زدم و گفتم که می خواهم باهاش حرف بزنم و او آن دوست مهربان و ودست داشتنی من را به محل یک رستوران دعوت کرد تا با هم حرف بزنیم. همان دوست عزیزی که هنوز هم با هم باهاش درد دل می کنم و اینجا را او برایم ساخت. او راهنماییهای جالبی کرد.