روز شهدا
روزپنجشنبه بود
ومراسم یادمان ساعته 3 ظهر
همه اومدن و چشماشون
فقط سمته عکسای زنده شهدا بود وانگار ما نبودیم
سیستم دار یادمان
بودم وصداها رو تنظیم میکردم
چه حالی داشتیم همه@@@
چه فضایی بود!!!! جای همتون خالی
.........
قراربود وصایای شهدا
رو یکی ازفرزندان شهدا بخونه @@که تلفن
پایگاه زنگ خورد: بسیجی تلفن رو برداشت بله بفرمایید
اره صدای فرزند شهید
بود :ببخشید مشکلی برام پیش اومده که نمیتونم تومراسم بیام و وصایا رو بخونم
وبسیار ناراحت ....
مسئول پایگاه نگام
کرد وگفت تومیتونی وصایا رو بخونی ؟؟؟؟؟من : اره باشه میخونم
چه زود قبول کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مراسم شروع شد
وبرنامه های خوبی یکی یکی اجرا شد وحال وهوای اونجا شهدایی میشد تا اینکه مجری رفت پشت
تریبون : ومتن زیبا ازجبهه وجنگ وشهدا و اشکهارو سرازیر کرد
و دلها رو برد سمت وصیت
نامه شهدا
واما من منتظربودم
.....
مجری باصدای رسا گفت
هم اکنون دعوت میکنم از فرزند شهید تا تشریف بیارن و وصیت نامه شهدا رو قرائت کنن
چه حالی بهم دست داد
خدایا چی شد
بله مسئولین یادشون
رفته بود به مجری بگن فرزند شهید نمیاد!!!!!!!!!!
و اینجور شدکه من
رفتم پشته تریبون همه اونایی که منو میشناختن میگفتن چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونایی هم که نمیشناختن فکرمیکردن فرزندشهیدم
حتی مسئول دانشگامون
که میدونست بابام زندست بلافاصله از زن داداشم که کنارش بود باتعجب پرسید واقعا
خانم ... فرزند شهیده ؟؟؟؟
پشت تریبون با قوت
وخوشحالی زیاد از اینکه فرزند شهید خطاب شدم بلند خوندم
بسم رب الشهدا والصدیقین
چه حسه خوبی بود
وخیلی برام جالب بودحرفهای قشنگ شهدارو بجای فرزند شهدا خوندن حسه غیرقابل وصفی
داره خوندم محکم ورسا که شاید صدایم به گوشه خودم برسد وبیاموزم انچه را شهدا وصیت
کردن برای من ، تو،وهمه وهمه
اون روز شد قشنگترین
خاطره
بعدازاتمام برنامه
خیلیا پرسیدن چی شد فرزند شهید ؟؟؟