الیس بر میگردد به وبلاگ نویسی

سلام سلامممممممممممممم

من برگشتم ...

بنده یک عدد آلیس تنبل بعد از 5 سال دوری از صحنه وبلاگ نویسی دوباره دوست دارم برگردم و با حال خوش بنویسم. 

این روزا با اینکه کلی اپلیکیشن های متفاوت مثل ایستا اومد اما این وبلاگ کلا جاش ی جای دیگه بود توی قلبم. 

البته ناگفته نماند کلا وبلاگ نویسی یادم رفته ولی خوب قبلشم خیلی حرفه ای نبودم که خیلی الان افسوس بخورم. 

زندگیم کلی تو این 5 سال تغییر کرد... کلیااااااا... 

جونم براتون بگه از دخترکه لیسانسه این روزا تبدیل شدم به یک دخترک دانشجوی دکتری توی ی رشته ای که خیلی دوسش داشتم.

خونه مورد دلخواه و خریدم

کارم خداروشکر تغییر کرد...

و ....

دخترک شیطونی که اون روزا با ی پخ اشکش در میومد خیلی قوی تر شده و سعی میکنه کمتر احساسی برخورد کنه. واقع گرا تر شدم و منطقی تر

این روزا واسه خواستم میجنگم با همه چیز که بعدا حسرتشو نخورم. 

راستی بازم از بچه های قدیم کسی هست؟ کسی هنوز میاد این صفحه رو بخونه یعنی؟

دروغ چرا اگر بیاد و بخونید که عالیهههه اما من با نوشتنش دلم اروم میگیره و همچنان مملو از شوقم...

انقدر حرف واسه زدن دارم که نمیدونم از چی بگم

ی تفاوت بزرگ که تو نوشتنم هست با قبل اینکه تندتر تایپ میکنم 

خوب واسه اولین روز بعد از 5سال دوری فکر کنم کافیه تا دوباره برسم خدمتتون

 

منو ببخشید

سلام بر همه دوستان گلم

منو ببخشید چند وقتی نبودم و نخواهم بود

دلیلشم جدا خودم نمیدونم

من خوبم

همسر هم خوبه خوب

زندگی هم عالیه عالیه عالی خداروشکر

نمیدونم تا کی نمیتونم بیام

اما دوستون دارمو به یادتونم

مراقب خودتون باشین

کمی بهترم

دروغ نگفته باشم یکی دو روزی حالم بهترههههه

بهتره ها

نه اینکه خوب باشه

اما بازم شکر

باید همچین روزایی باشه که قدر روزای خوبمونو بدونیم

ی چیز جالب این چند وقت که بی حوصله ام ی ریز به خدا گفتم خدایااااااا شکرت

باورتون نمیشه چقدر آروم میشدم.

آخه من همیشه یاد گرفته بودم که تو ی خوشیهام فقط بگم الهی شکرت...

فردا ی شش دیگه در راهه

شایدم این ۶ باعث شده من حالم کمی بهتر باشه....

شاید...

محمدم : بودنت را دوست دارم وقتی مرا در برمیگیری و به آغوشت سفت مرا میفشاری وادارم میکنی که به هیچکس فکر نکنم جز تو. ۱۴ همین ششمین مبارک.

نا آرومم

چند روزیه خیلی خیلی نا آرومم دلم آروم نمیگیره حتی با گوشی و فیلم و موزیک طفلی محمد که شدم باعث اعصاب خوردیش. انقدر خودم با خودم مشغول شدم که حتی حوصله اینم ندارم که با محمد کله برم از اینکه بهم توهین بشه اذیت میشم حتی اگر طرف خودی نباشه حتی اگر طرف آدم ارزشمندی نباشه شاید بد تربیت شدم اینو بهم میاد ندادن که بعضیا حرفا و حرکاتشون باید برات بی اهمیت باشن. بهم یاد ندادن که بعضیا حتی ارزش فکر کردن ندارن. تو خانواده ما توهین و تهمت و بی احترامی جا نداشت اما متاسفانه اومد جایی مشغول به کار شدم که خانوادشون فقط بهشون توهین و توهین و توهین یاد دادن... پ ن: دوستای مهربونم شرمنده که همتونو نگران میکنم زود خوب میشم و میام پ ن: صبای نازنینم ممنون که به یادمی. این که جوابتنو نمیدم پای بی ادبیم نذاره من متاسفانه وقتی عصبی و دلخورم به هیج وجه نمیتونم تلفنی صحبت کنم اصولا توی خودم میریزمو دلخورم تا آروم بشم و یهو همه چیز و برملا میکنم.

برام دعا کنید

دلم گرفته انقدری که اشکام بند نمیاد برام دعا کنید انرژی بفرستین

میگن روحم بیمار شده . اما بشنو و باور نکن

دلم میخواد صصصصصصصصصصصوبت کنم تازه صحبتم نه صووووووووووبت

اما از چی و کجا نمیدونم؟؟!!

فقط بگم حالم شکر خدا خوبه

این روزا کلی خبرای قشنگ نتیجه کنکوریا رو شنیدم

ی چیزی میگم نخندینا کلی استرس بچه نیومده رو گرفتم

به محمد میگم باید بگردی ی مهد کودک پیدا کنی که از همون اول تست بزنن

و در نتیجه محمد لبخندی تحویلم داد و گفت حسابی روووووووووحت بیمار شده دختر خخخخخخخ

 

عزیزززززززززززم!!! کوچولومون یکسال و یک ماهش شد

سلام به همه همه دوستای گلم ...

وقتتون به خیر باشه

پیشاپیش عید سعید فطر مبارک باشه. امیدوارم هممون تونسته باشیم از این ایام فراموش نشندینی استفاده کاملو برده باشیم

فکرشو که میکنم که تموم شده دلم میگیره... غصه دار میشم

خدارو شکر امسال به غیر از کمبود خواب فشار دیگه ای بهم نیومد. خیلی خیلی جاش خالی میشه خونمون

راستی این چند روز تعطیلیتون بیشتر مبارک باشه... عجب تعطیلیه توپیهههههه. خدا خیرشون بده.

ما که خونه ایم. اما همون خوابیدن خونشم میچسبه ها

کلا امروز هرکی میومد سرکار دو دسته بودن یا ذوق این چند روز تعطیلی رو دارن و بشاششششششششش یا اینکه رو دار از اینکه چرا امروز تعطیل نبوده و امروز هم بزنن تو جاده و اخمالوووووووووو

امروز عشق کوچولوی ما یکسال و یک ماهه شده. ندید بدید هم خودتونید. خوب ۶ام هر ماه که میشه ذوق زده میشم دیگه. عزیزم انشالا بتونم انقدر خوب بزرگت کنم که همیشه مثل الان بهت افتخار کنم. نی نی قشنگم صد ساله بشی انشالا

بی حوصله

ببخشید که دیر میام

نمیدونم چرا انقدر بی حوصله و بی رمق شدم

اصلا واقعیتشو بگم دلم گرفته شدییییییییییییییییییییییید.

ی جورایی حوصله هیچ کاریو ندارم

دوست دارم برم بشینم خونه و اداره هم نیام

البته ناگفته نماند که قضیه از جایی شروع شد که آقایه مدیره بنده گندی زدنو با رو داری تمام هم گردن من انداختو من جلوی مافوق ایشون ضایع شدمو رفتتتتتتتتتتتتتتتتت. بعدشم برگشت گفت مهم اینکه من بدونم تو اون کارو نکردی...

ای خدا خیلی حرصم گرفته

کلا ذهنمو مشغول کرده...

خیلی دوست دارم ایگنور کنم این قضیه رو مثل این چند وقت که ۹۰ درصد مسائل کاریرو ایگنور کردم اما نمیدونم چرا حس میکنم ایشون کلا به شخصیتم توهین کرده. حس میکنم تو واحد دیگه کوچیک شدم.

همش این چند وقت از خدا خواستم که حقشو خدا بده...

آخر هفته رو نفهمیدم چه طوری گذروندم. تو خونه که با خودم راه میرفتم هی با خودم حرف میزدم مثل دیونه ها...

متاسفانه سردردامم زیاد شده دوباره

راستی امروز آقای مدیر برای اینکه صدای بنده رو در بیاره ی نامه رو که اصلا مربوط به بنده نبوده رو میگه دادم به تو و حالا بگرد و پیداش کن

ای خدا مییییییییییییییشه من از دست این ادم راحت شم که چسبیده بهمو ولمم نمیکنه خدااااااااااااااا...

شنیدی میگن خیلی دور ، خیلی نزدیک ؟اولی دستامونه ، دومی دلامونه

سلام بر همه دوستای گلم

ببخشید که انقدر دیر به دیر میام برای نوشتن

چند وقتی میشه که سمت بنده عوض شده و کارهام چندین برابر مضاعف تر. همه میرن یواش یواش به سمت آرامش ما از شانس زیبامون کارمون زیاد میشه.

توکل به خدا مهم نیست...

حال ما خوبه شکر خدا...

تا الان هم با کمک خوده خدا همه روزه هامونو گرفتیم .

همسر جان هم صحیح و سالم برگشتن. خدایا شکرت

کلی هفته پیش مهمونی افطاری بودیم خونه خواهرا و مامان. دستشون درد نکنه سنگ تموم گذاشته بودن با زبون روزه.

اما از حال و روز این روزام بگم که متاسفانه دوباره ابری شده...

دوباره همسر باید برن ماموریت

البته رفتن

امروز عازم رشت شدن

یواش یواش مدتش هی داره بیشتر میشه

دوباره اشکهای منم سرازیر

خداییش وابستگی خیییییییییییییییییییییلی بده

دیشب با چند تا از دوستام که میحرفیدم دیدم اوضاع من خیلی از همشون خراب تره. البته بودن دوستایی که مثل من هی بشینن با هر سری سفر همسرشون گریه و ناله کنن.

راستی به شبهای قدر هم داریم میرسیم.

خدایا شکرت که امسال  هم قسمتم کردی که بتونم طلب استغفار کنم توی این شبهای قشنگت

توی این شبهای نازنین مارو از دعاهاتون محروم نکنید.

دوستون دارم

 

خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی  تو بودن+ عکس

وابستگیه زیادم اصلا خوب نیست

البته این سری مشکل بنده از روی وابستگی فکر کنم نباشه

فکر کنم بخاطر پیش زمینه های بدی که داشتم انقدر بهم ریختم

امروز صبح محمد سفر کاری داشت و رفتن مشهد

دیروز که بهم خبر داد خیلی حالم گرفته شد...

حالا جالب اینجاس که ۷صبح پرواز داشته و رفته و ۱۰ شب هم بر میگرده.

اما داغونم حسابی

طفلی بابا وقتی تو ماموریت مشهد بودن اون فاجعه رخ داد...

حالا هروقت محمد میره مشهد کلا میریزم بهم

متاسفانه زیادم میره.

از دیشب ی کلام حرفم باهاش نزدمو هی بغض کردم...

دیشب موقع خواب دیگه صداش دراومدو گفت چته ؟؟ حداقل ی حرفی بزن صداتو بشنوم. گفتم چیزیم نیست... خیلی خوابم میاد توان حرف زدن ندارم. دوست نداشتم اون انرژی منفی که خودم داشتمو بهش منتقل کنم اما مطئنا و متاسفانه کردمممممممممممممم

صبح کلی تا خوده شرکت اشک ریختم... انگار خیلی لوسم کرده.چون با هم میریمو میام زده بود به سرم که کلا امروز نیام.

صبح کلی از وسایلارو هی جا میذاشتم تو خونه هی بر میگشتم پارکینگ...

انگار شده مادر من. ی آدم بی مسئولیتی شدم که وقتی نیست دست و پامو گم میکنم

اینجا هوا آفتابیه آفتابیه... اما نمیدونم چرا همه چیز جلوی چشمای من تیره و تاره...

محمدمو به خوده امام رضا سپردمو از خودش میخوام....

پی نوشت: افطاری جمعه عالی برگزار شد. برای افطاری کوکو نودل و سوپ خامه و قارچ و پنکیک و کره و مربا و پنیر و اب هندونه آماده کردم. و شام هم کسی میل نداشت و تصمیم بر این گرفتیم که سحری ببرن و باقالی پلو شوید پلو با مرغ سرخ شده. وای خودم که کلی از شامم کیف کردم همه هم تعریف میکردن و میگفتن چون باقالی و شویدت تازه بوده عالی شده بود. برای اولین بار هم به مرغم دارچین زدم طعمش معرکه شده بود.

خداروشکر دیشب همسر جان صحیح و سالم برگشتن

راستی ادامه مطلبم ی سر بزنید