یادی از گذشته ها

سلام به دوستانی که بیشتر از 10سال هست از هیچ کدوم خبری ندارم

الان که دارم این متن رو مینویسم سنم رسیده به سی و یک سال ، یعنی باید تولد سی و یک سالگی رو جشن بگیرم. اما یک نکته ای هست و اونم اینه که از زمان ساخت این وبلاگم حدود 14سال میگذره.

گاهی وقتا خیلی ساده از اعداد استفاده میکنیم و شاید خیلی به مفهوم اون دقت نکنیم. واقعا 14سال یه عمره یعنی نصف تمام شب و روز هایی که من زندگی کردم .خیلی عجیبه واقعا

اصلا یادم نمیره لحظه به لحظه شبهایی رو که با دوستان عزیزم پای اینترنت dial-up بودیم و بسیار هم بهمون خوش میگذشت. خیلی کیف داشت برامون که ببینیم کدوم یکی از بچه ها پست گذاشته تا بریم توی کامنت ها شیطونی کنیم. اون وقتا شاید خیلی از دغدغه های بی دلیل و با دلیل الان رونداشتیم. کلا شادتر زندگی میکردیم.

گاهی وقتا بچه ها با هم درد دل میکردیم و خودمون رو خالی میکردیم ، یه جورایی شده بودیم عین یک خانواده ، هر کسی به اندازه خودش.چقدر خوش میگذشت اون زمان هر کسی تو حال هوای خودش بود و حواسشم به دوستای مجازیش که از دنیای واقعی بیشتر میشناختشون بود.

دوران طلایی و تکرار نشدنی بود توی زندگی من ، خیلی برام ارزشمند و ارزرنده بود . حتی فکر کردن بهش حالم رو خیلی خوب میکنه و سوار بر کلک خیال میشم و لذت میبرم .گاهی وقتا دراز کشیدم به اون موقع ها فکر میکنم و چند ثانیه ای حالم رو خوب میکنه.

ولی.......

از تمام اون لحظه ها فقط حسرتش برامون باقی مونده.

 

دهه شصت یعنی:
یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی
یعنی صف کیلومتری نون
یعنی آتاری و میکرو
یعنی برنج کوپنی
یعنی فخرفروختن با کتونی میخی
یعنی تلویزیون سیاه و سفید
یعنی آدامس خروس نشان
یعنی کارت بازی با دمپایی
یعنی کپسول بوتان و پرسی
یعنی نوار کاست
یعنی بوی نفتالین لای رختخواب
یعنی خریدن لبو و لواشک از سر کوچه ی مدرسه
یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی
یعنی نیمکت سه نفره
پوشیدن لباس داداش بزرگه
یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم
یعنی بوی نم زیر زمین
یعنی چوبین و برونکا
یعنی تیله بازی
یعنی اشکنه و خشیل
قاشق زنی تو چهارشنبه سوری
عاشق شدن از پس پرده حیا و شرم
یعنی صدای آژیر قرمز
یعنی سریال اوشین
دهه شصت یعنی من
یعنی تو
یعنی ما!

سال نو مبارک

سلام به همه دوستان و همراهان عزیزم

اومدم تا سال نو رو تبریک بگم البته دیره ولی....

سال نو به همه شما ها مبارک.

قدم زنان سلانه سلانه راه میروم سری به طرف پایین و بی هدف و مقصد،در جاده های بی انتها.

پست سرم سیاهی است و پس هیچ چیزی دیگری را نمیبینم که توصیفی از ان داشته باشم.سوسو نوری را میبینم در دور دست شاید امید باشد که مرا میخواند ، جلوتر میروم انقدر به مقصد فکر میکنم که یادم رفته بود اصلا من مقصدی نداشتم. در راه که قدم بگذاری مقصد هم پیدا خواهی کرد، نور خود نمایی اش رابیشتر به رخ میکشاند.نزدیکتر میشوم به آن منبع نور که شده بود مقصد من.......

چه میدیدم  کاش قابل وصف بود ولی انقدری که میتوانم بگویم همین است که امیدی که شده بود مقصد من را به آتش کشیده بودند. سرم را انداختم پایین کمی فکرکردم، افکار من اصلا مهم نبود مهم آن دورتر بود که باز هم سوسو نوری میدیدم.

نمیدانم این بار چه چیزی را به آتش کشیده بود محبت ، دوست داشتن یا عشق را؟

 

 

عید و تولدی دیگر

در میان باورهای سردی هستم که دیگران قسمتی از آن را به من تحمیل میکنند و من به این گونه که نشان میدهم اعتقادی که ریشه ی آن در آب هست دارم و خود هم نمیدانم پایه و اساسش بر چه منطقی استوار است. کسی میگوید ظاری زیبا داری کسی دیگر نقطه مقابلش رو به رخم میکشد

کسِ دیگری معایبی که به آنها هرگز نمی اندیشم را با ضربه ای ناگهانی به گونه ای بر تن بی جانم فرود میاورد که میزان اسیب دیدگی آن را دور از دسترس سلاحهایی هست که بشریت اختراع کردند.

اما وقتی به تو میرسم از همان تن بی جانم دور میشوم و در رویایی قشنگ بر تختی گوهرین سوار می شوم و در ابرهای سفید و نرم که هرگز ندیده ام رو لمس میکنم و جانی تازه میابم . شاید طراوتی دوباره به روح زخم خورده میبخشم اما ای کاش میشد تمام وقتم رو با تو بگذارنم ولی چه کنم که باید برگردم به دنیای واقعی و تمام آن توصیفات ناخوشایند رو دوباره تجربه کنم. نمیدانم فکر میکنم دیگر تمام تجربه های دنیا برایم تکراری شده ترس اشتیاق خندیدن دور بودن گریه ..... ولی مهم تو هستی عزیزم تولدت مبارک کمد دیواری.

وقت رفتن که میرسه، باید به نقطه مقصد فکر کرد و دستی هم برای تکان دادن، دیگر فکر کردن به چشمان تو و ان دریای مواج محبتت و هزاران توصیفات دیگر را باید فراموش کرد. گاهی رفتی رسیدن نیست و هر رسیدنی هم مقصد نیست!از یاد بردن قسمتی از خاطرات مانند روشن کردن چوب کبریتی است که شاید ان کبریت بسوزد ولی نباید فراموش کرد که میتوان با ان شعله کم ،اتشی بزرگ و فنا ناشدنی بر پا کرد.

وقت رفتن که میرسه، تازه یادم می اید چه کارهایی را که باید میکردم، یادم می اید که چه محبتهایی که نکردم.آه! چه فرصتهایی از دست دادم، چه باید میکردم و نکردم و چه نباید میکردم و کردم، افسوس......

کجاست ان لحظه های رویایی، کجاست ان پر پر شدن، زیبایی گل وجودم؟ چرا هر چه میگردم  نیست؟چرا؟

اهای ادمیان زمینی گوش فرا دهید به صدای چرق چرق الوارهای سقف ارزوهایتان ، مواظب باشید تا قافل گیرتان نکرده، ان را به برجی غول اسا مبدل نکنیدو بدانید چقدر به واقعیت نزدیک هستید؟