اون روزا فرق داشت ! 

اون روزا فرق داشت ! 
قبل از سال تحویل عیدمون شروع می شد ... درست از روزی که پیک‌ نوروزی می دادن دستمون و چند هفته ای تعطیل می شدیم ... 
اون روزا فرق داشت ...با شوق و‌ ذوق زیاد می رفتیم خرید عید ... دل تو دلمون نبود برای پوشیدن لباس های جدیدمون ... از یک ساعت قبل از مهمونی تا یک ساعت بعد از مهمونی لباسامون رو عوض نمی‌کردیم ... بماند که بعضی وقتا با لباسای نومون می‌خوابیدیم ‌...
اون روزا فرق داشت
به آکواریوم نگاه می کردیم و ماهی قرمز انتخاب می‌کردیم ...آب تنگ رو عوض می کردیم و دعا می کردیم ماهیمون هیچوقت روی آب نمونه ... سبزه می کاشتیم و‌هر روز بهش سر می زدیم تا ببینیم چقدر بزرگ شده ... تخم مرغ رنگ می‌کردیم و سفره هفت سین می چیندیم...
اون روزا فرق داشت... خونه ی بزرگ ترها که می رفتیم عیدی می گرفتیم و کلی واسه خرج کردنش نقشه می کشیدیم ... مسابقه‌ می دادیم که کی بیشتر عیدی جمع کرده و با پونصدی و هزاری خوش بودیم ...اون روزا فرق داشت ... اون روزا بیشتر عید بود چون فکر می کردیم عید یعنی ماهی قرمز و سبزه و لباس نو و اومدن بهار...نمی دونستیم عید هر آدمی وقتی‌ هست که تصمیم می گیره سالش رو خودش بسازه

#حسین_حائریان

معرفی رمان

#معرفی_رمان_در_حال_تایپ

📚    رمان شیشه‌ی تب‌دار | نویسنده: مریم صناعی | کاربر انجمن‌ نویسا


🎭 موضوع :   #عاشقانه، #اجتماعی،

📝 خلاصه:
روزی دست‌هایی عاشقانه از همسایگی دخترکی ساده، قفل دلش را باز می‌کند و سودای پرواز می‌شود برای پرنده‌ی قفسی کوچک پر شورش که تا آسمان عاشقانه‌هایش پر می‌زند، آسمانی که همیشه آفتابی نبود، ابری شد، بارید، بی‌رحم شد، پر پرواز پرنده‌ای که به عرش رسیده بود را شکست و سودای پروازش را کور کرد و به فرش کشاند.
حال پرنده‌ی بال شکسته‌ی دخترک به قفس برگشته و کنج دل ترک خورده‌اش کز کرده بود، دلی که سفره‌ی طویلی داشت برای از درد گفتن‌ها، از ناله کردن‌ها و مرثیه‌ خواندن‌ها.
و دخترکی که به ساز ناکوک و شکسته‌ی دلش، خسته از حقایق تلخ زندگی که هر ثانیه پتک سرش می‌شدند، به دنیای مجازی پناه می‌برد و کرور کرور سادگی‌هایش سفره‌ی دل باز می‌کند برای آدم‌هایی که هیچ از آن‌ها نمی‌دانست جز اسمی که صداقتش مجهول‌ترین بود. آدم‌هایی که ماهیت دنیای حقیقی‌اشان را در مشت‌ می‌گرفتند و هویت پنهانشان را در دنیای مجازی آشکار می‌کردند.
سرانجام و سرنوشت دخترک گیج از این همه پاردوکس، به کجا کشیده می‌شود؟ پارادوکس عجیب سادگی‌های او و ماهیت پنهان و دروغ افرادی که شاید مجازی اما در دنیای حقیقی او پررنگ‌ترین نقش را می‌توانستند بازی کنند

✅ببرای مطالعه رمان به لینک زییر مراجعه کنید👇د👇

مشاهده ی رمان


🌐 Nevisadl.com

برشی از رمان گاهی نویسنده عاطفه نیک طلب


چشم هایم هیچ برقی نداشت و تمامش اثر رفتار و حرف های نیما بود... نیما مرا کشته بود... دوباره و این بار حتی دردناک تر از دفعه ی قبل بود... این بار که می خواستم با تمام قوا مقابلش بایستم اما او باز هم توانسته بود زهرش را به من بریزد.  تمام مرا خورد کرده بود و ویران شده بودم. تمام قوایی که برای مقابله با او جمع کرده بودم، انگار باد هوا بود؛ چرا که او توانسته بود نیش زهراگینش را در تن من فرو کند و من مانند گذشته، با زهرش سازگاری می کردم... مجبور بودم..‌. پای آبرویم وسط بود...  اشک از گوشه ی پلکم چکید...
در قلبم خدا را صدا می زدم... چشمانم از اشک پر و خالی می شدند اما ته تهش باز هم می دانستم چاره ای برایم نیست...  چیزی که قرار است بشود، چیزی که در سرنوشت و تقدیرت است، بی شک اتفاق می افتد. کاش می شد اتفاقی برای نیما بی افتد و روز تولدش سر به نیست شود اما آن قدر سگ جان بود که با تمام تلاشی که برای کشتنش کردم، باز هم زنده ماند و در گذشته آزارم داد و در حال هم... ولی نیما نباید بمیرد... باید بماند و تا آخر عمر تقاص تمام بلاهایی که سر هیچ بر سر من آورده را بدهد... مگر من چه گناهی کرده بودم؟ فقط چون نیماعاشقم شده بود و پانیذ و فرزام عاشق هم بودند و من عاشق فرزام باید این گونه می شد؟ من باید فدا می شدم تا آن دو بهم برسند؟  
من با عشق آن دو کاری نداشتم. مرگ بر عشقی که پای تا پایش نجاست باشد... عشق فرزام و پانیذ پاک نبود.  عشق من هم نبوده و نیست... من هم پاک نبودم...
هنوز که هنوز است با وجود اینکه شوهر دارم و فرزام همسر، هنوز هم عاشقانه فرزام را می پرستم و با اینکه اگر او مرا کنار نمی گذاشت شاید این اتفاقات نمی افتاد، نمی توانم فرزام را مقصر ماجرا کنم... مقصر اصلی خود من هستم.  نیما و پانیذ هم واسطه های گناهکاری بودند که باعث شدند با دستان خودم، خودم را به فنا بدهم...
📖برگرفته از 📚رمان گاهی
✍️نویسنده: عاطفه نیک طلب کاربر انجمن #نویسا
برای مطالعه رمان به لینک زییر مراجعه کنید👇
مشاهده رمان گاهی

انجمن نویسا


اگر به نوشتن رمان علاقمندید و نمی‌دونید چطور بنویسید؟!🤔
اگر مشاوری با تجربه می‌خواهید که تو نوشتن رمان کمکتون کنه

✅به شما انجمن نویسا رو پیشنهاد می‌کنم👌

✍️با حضور نویسنده های حرفه ای که با حوصله کمکتون خواهند کرد و تجربیات خودشون رو در اختیارتون خواهند گذاشت ...👌👌
🌐 Nevisadl.com

💯این انجمن فقط برای نوشتن نیست ...
همه می‌تونن تو این انجمن عضو بشن و در کنار خوندن 📚رمان‌های قشنگ ✍️نویسنده ها از مطالب آموزشی مخصوصا خوشمزه های آشپزی😋 و همه زمینه ها ، اخبار به روز ، 📝اشعار و دلنوشته های زیبا ❤️و ... استفاده کنند  ☺️
🌐 Nevisadl.com

چرا معطلی ؟🤔 جمع ما خیلی صمیمیه ، زود بیا 🏃‍♀️عضو شو و از این فضای امن و مطمئن نهایت استفاده رو ببر😍👇
🌐Nevisadl.com

✅برای اطلاع از تمامی اخبار و آموزش های مربوط به سایت نویسا  به لینک زیر مراجعه کنید👇🏻

🌐 https://t.me/joinchat/AAAAAFjhdGrouNfmPemD5Q

 

تکرارم نکن

 

هر بار رفتنی شدی، راهت‌و بستم تا نری
هر بار برگشتی به من، حس کردم از قبل دورتری 

هر بار برگشتی به من، یه زخم تازه‌تر زدی
هر بار برگشتی ولی برای رفتن اومدی 

 

این قدر تکرارم نکن، نذار برات عادت بشم
اگه نمی‌مونی نیا، نذار آلوده‌ت بشم 

اگه نمی‌مونی نیا، عاشق‌تر از اینم نکن
درگیر موندن نیستی، درگیر موندنم نکن 

باید من‌و به تلخی نبودنت عادت بدی
شاید فراموشت کنم، باید بهم فرصت بدی 

شعله نکش سوسو نزن، بذار خاموشت کنم
این دردو تازه‌تر نکن، شاید فراموشت کنم 

این قدر تکرارم نکن، نذار برات عادت بشم
اگه نمی‌مونی نیا، نذار آلوده‌ت بشم 

اگه نمی‌مونی نیا، عاشق‌تر از اینم نکن
درگیر موندن نیستی، درگیر موندنم نکن 

آرش محرابی

تکرار شادمهر عادت عاشق موندن

گل گلدون من

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب‌بو دیگه شب بو نمیده
کی گل شب‌بو رو از شاخه چیده

گوشه‌ی آسمون پر رنگین‌کمون
من مث تاریکی، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من، ماه ایوون من 
از تو تنها شدم چو ماهی از آب 
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو 
من شدم رودخونه، دلم یه مرداب 

آسمون آبی میشه، اما گل خورشید
رو شاخه‌های بید، دلش می‌گیره
دره مهتابی میشه، اما گل مهتاب
از برکه های آب، بالا نمیره

تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
می‌شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
می‌سوزه شقایق از داغ

گل گلدون من، ماه ایوون من 
از تو تنها شدم چو ماهی از آب 
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو 
من شدم رودخونه، دلم یه مرداب 

ترانه‌سرا: فرهاد شیبانی

کانال های تلگرام من

 رمـــــانڪده
 با بیش از 1000 رمان ترسناڪ پلیسی عاشقانه
فانتزی چاپی قدیمی
با  سه فرمت   apk.pdf.epub 
https://telegram.me/joinchat/Bf42iDuuEEaeN6Og1vHH_A

 

 آموزش شیرینی های نوروزی به همراه ویدیو دارای هشتگ #نوروز
انواع ژله  شیرینی  کیک غذا
ویدیو های آشپزی
بیش ازهزاران دستور آشپزی با ما همراه باشید
https://telegram.me/joinchat/AgSI3DwyeN2rua0lOj4ndQ

 

ماه من غصه چرا ؟؟؟

ماه من غصه چرا ؟؟؟
آسمان را بنگر،
که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که،
دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

 

ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

 

ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز

سلام اي بي وفا،اي بي ترحم

سلام اي بي وفا،اي بي ترحم
سلام اي خنجرحرفاي مردم

 

سلام اي آشنابا رنگ خونم
سلام اي دشمن زيباي جونم

 

بازم نامه ميدم با سطر قرمز
آخه اين بارشده من با تو هرگز

 

نمي خوام حالتو حتي بدونم
تعجب مي كني آره همونم

 

هموني كه زموني قلبشو باخت
همون كه از تو يك بت، يك خدا ساخت

 

هموني كه برات هرلحظه مي مرد
كه ذكر نامتو بي جون نمي برد

 

تعجب ميكني آره عجيبه
مي خوام دورشم ازت خيلي غريبه

 

برات كافي نبود حتي جوونيم
تموم شد آره گم شد مهربونيم

 

دريغ ازيك نگاه عاشقونه
دريغ از يك سلام بي بهونه

 

ديگه كوتاه كنم با يك خدافظ
كه عشق ما رسيد به سد هرگز

 

مریم حیدرزاده

دنیای این روزای من


دنیای این روزای من هم‌قد تن‌پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می‌کنیم، دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می‌کنم
آینده‌ی این خونه رو با شمع روشن می‌کنم

در حسرت فردای تو تقویمم‌‌و پر می‌کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور می‌کنم

هم‌سنگ این روزای من حتا شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می‌کنم
آینده‌ی این خونه رو با شمع روشن می‌کنم

ترانه‌سرا: روزبه بمانی


 

آغوش تنهایی داریوش دوری رویا

بارون هواتو داره


بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن
دلم داره پر می‌زنه واسه تو و قدم زدن

وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه باز
نمی‌دونی تو این هوا چشات چه خوش‌رنگ میشه باز

بارون هواتو داره، رنگ چشاتو داره
قدم زدن تو بارون، با تو چه حالی داره .. دلم هواتو داره

نیستی خودت کنارم و صدات همش تو گوشمه
بارونی قشنگی که هدیه دادی رو دوشمه

بارون حواسش به توئه اونم دلش پر میزنه
بجای من با قطره‌هاش رو شیشه‌تون در میزنه

بارون هواتو داره، رنگ چشاتو داره
قدم زدن تو بارون، با تو چه حالی داره .. دلم هواتو داره

فرید احمدی

چشمه‌ی طوسی

توی هر ضرر باید استفاده‌ای باشه
یا باید احساس فوق‌العاده‌ای باشه
آه فاتح قلبم فکرشم نمی‌کردی
رام کردن این شیر کار ساده‌ای باشه

آه چشمه‌ی طوسی، آه چشم ویروسی
بعد از این به هر دردی مبتلا بشم خوبه
مبتلا بشم مردم، مبتلا نشم مردم
از تو درد لذت‌بخش هرچی می‌کشم خوبه

من یه بچه‌ی شیطون توی کوچه‌ها بودم
عشق تو بزرگم کرد، عشق تو هلاکم کرد
جیک جیک مستونم بود و عشق بازیگوش
مثل جوجه‌ی مرده توی باغچه خاکم کرد

آه چشمه‌ی طوسی، آه چشم ویروسی
بعد از این به هر دردی مبتلا بشم خوبه
مبتلا بشم مردم، مبتلا نشم مردم
از تو درد لذت‌بخش هرچی می‌کشم خوبه

آفرین به این زور و آفرین به این بازو
آفرین به این چشم و آفرین به این ابرو
آفرین به هر شب که بی‌گدار می‌باره
با جنون در افتادن خیلی آفرین داره

با تو هیچ کس جز من بی‌سپر نمی‌جنگه
با تو هیچ کس از این بیشتر نمی‌جنگه
با جنون در افتادم باز کار دستم داد
آه فاتح قلبم عشق تو شکستم داد

ترانه‌سرا: حسین صفا

 

شهر بارونی

تو هر شهر دنیا که بارون بیاد
خیابونی گم میشه تو بغض و درد
تو بارون مگه میشه عاشق نشد؟
تو بارون مگه میشه گریه نکرد؟

مگه می‌شه بارون بباره ولی
دل هیشکی واسه کسی تنگ نشه
چه زخم عمیقی توی کوچه‌هاست
که بارون یه شهرو به خون می‌کشه

تو هر جای دنیا یه عاشق داره
با گریه تو بارون قدم می‌زنه
خیابونا این قصه رو می‌دونن
رسیدن سرآغاز دل کندنه

هنوز تنهایی سهم هر عاشقه
چه قانون تلخی داره زندگی
با یه باغی که عاشق غنچه‌هاست
چه جوری می‌خوای از زمستون بگی

یه وقتا یه دردایی تو دنیا هست
که آدم رو از ریشه می‌سوزونه
هر عشقی تموم می‌شه و می‌گذره
ولی خاطرش تا ابد می‌مونه

گاهی وقتا یه جوری بارون میاد
که روح از تن دنیا بیرون می‌ره
یکی چتر شادی‌شو وا می‌کنه
یکی پشت یه پنجره می‌میره

تو هر جای دنیا یه عاشق داره
با گریه تو بارون قدم می‌زنه
خیابونا این قصه رو می‌دونن
رسیدن سرآغاز دل کندنه

هنوز تنهایی سهم هر عاشقه
چه قانون تلخی داره زندگی
با یه باغی که عاشق غنچه‌هاست
چه جوری می‌خوای از زمستون بگی

ترانه‌سرا: بابک صحرایی

بیا متفاوت باشیم

تفاهم تفاوت عشق همسفر چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم

همسفر!
در این راه طولانی، که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هایمان باهم، باقی بماند.
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی.
مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه‌ی نگاه کردن را.
مخواه که انتخاب‌مان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویامان یکی.
همسفر بودن و هم‌هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.

عزیز من!
دو نفر که سخت و بی‌حساب عاشق‌ هم‌اند و عشق، آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است،
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند!
اگر چنین حالتی پیش بیاید باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد،
بگذار فرق داشته باشیم، بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم، بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛
اما نخواهیم که بحث، مارا به نقطه‌ی مطلقاً  واحدی برساند.

بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.
بیا بحث کنیم، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم؛
اما سرانجام نخواهیم غلبه کنیم و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.
مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است، تفاهم بهتر از تسلیم شدن است.
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی‌آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من!
دونیمه، زمانی به راستی یکی می‌شوند و از دو «تنها» یک «جمع کامل» می‌سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند،
نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه‌ای را پیش نکشند؛
پس بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکات‌مان، رفتارمان، حرف‌زدن‌مان و سلیقه‌مان، کاملاً یکی نشود
و فرصت بدهیم که خرده اختلاف‌ها و حتی اختلاف‌های اساسی‌مان، باقی بماند
و هرگز، اختلاف نظر را وسیله‌ی تهاجم قرار ندهیم…

عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

نادر ابراهیمی

دُختـَرے نیسـتـَم کـه هـَرزگـــے کـُنـَم!
زنـانگــے وَ مـُـحَـبـَتم را
بـا هـَر مــردے تقسـیم نمـے کنم
عشـقَم تنها خــاص ِ یکـــ نـفر اَســت
غـَرق ِ عـــــشــــــق خواهــم کرد
آنکه خاص من باشـد
طــورے کـه بـــے نیاز شـود از عـشق،
ســیرابــ شـود از زندگـــے ...
تا جــان به در بـَرَم، آغوشـَم تنها سـَهم اوسـتــــ...