سلام دوستای خوبم بازم بد قولی کردم و نیومدم ببخشییییییییییییییییید
اما الان میخوام چند تا داستان زیبا آپ کنم منتظر نظرات زیبا در مورد این داستان ها هستم
سلف سرويسي به نام زندگي
_____________________
اين داستان در مورداولین دیدار«امت فاکس»،نویسنده و فیلسوف معاصر،از
رستوران سلف سرویس؛هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن
زمان،هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این
نیت که از او پذیرایی شود.
اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقاب های پراز غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:«من
حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به
من نشان دهد.حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از
غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی
می شوند؟»
مرد با تعجب پرسید:«ولی اینجا سلف سرویس است.»
سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده
بود،اشاره کرد و ادامه داد:«به آنجا بروید،یک سینی بردارید و هرچه می
خواهید،انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل
کنید!»
امت فاکس،که قدری احساس حماقت می کرد،دستورات مرد را پی گرفت.
اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که....
زندگی هم در حکم یک سلف سرویس است!هم نوع رخداد،فرصت،موقعیت،شادی،سر ور و غم در برابر ما قرار دارد...
در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این
هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم
بیشتری دارد؟
که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهيم ، برگزينيم !
_________________
وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد به دليل آن است كه شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد .
.
.
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش
ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او
را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک
دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن
قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد
قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را
جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر
گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می
کند.
___________________
نتيجه گيري داستان با شما .
.
.
سرطان
_____
بيمار سرطاني بود و سرطان
روده او را به سمت مرگ ميبرد, شانس زندگي برايش بسيار اندک بود, دکترها
معتقد بودند درصد زنده ماندن و بهبود براي او بعد از عمل جراحي خيلي خيلي
کم است. مثل فردي ميماند که اسلحه روي شقيقه اش گذاشته اند و ضامن آن را
هم کشيده اند, فقط يک حرکت کافي بود تا زندگي از او گرفته شود؛ اما راه
نجات را پيدا کرد و به همه پيش بينيها زنده ماند و دستش را براي کمک
بسياري ديگر دراز کرد.
او "شهرزاد آيرام " بود کسي که اراده کرد تا خوب شود و شد!
« همه جا سياه بود »
پنج سال از آن روزها ميگذرد؛ آيرام کاملا خوب شده و مدير موسسه " سرور
مهرانديشان راستين" است که به صورت رايگان به بيماران سرطاني کمک ميکند.
اما اينکه چگونه اين ترس تبديل به راه بهبود و اميدواري شد را از زبان خودش
بخوانيد:
" از مرگ ترس داشتم و ترس من که آدم سرطاني بودم مثل
سرطانيهاي ديگر با ترس همه آدمهاي دنيا فرق داشت, بيمار سرطاني احساس
تنهايي ميکند, مثل فردي ميماند که اسلحه روي شقيقهاش گذاشته اند و ضامن
آن را هم کشيده اند , فقط منتظر يک حرکت کوچک است. با اينکه بيمار را همه
دوست دارند و اطرافيانش مرتب به او ميگويند خوب ميشود اما چشمهايشان چيز
ديگري ميگويد مثل اينکه براي او فردايي نيست او رفتني است, در حالي که يک
فرد سالم ميتواند به شش ماه بعد فکر کند, براي آن برنامه ريزي کند. بيمار
سرطاني نمي تواند و فکر ميکند بايد خودش را براي خداحافظي آماده کند و در
اين خداحافظي تنهاي تنهاست, عزيزترين کسانش هم نمي توانند کنارش بمانند,
او بايد تنها برود و تازه آن موقع است که غمي عظيم را در دلش احساس ميکند و
دلتنگ ميشود. دلتنگ براي زيباييهاي زندگي, براي خورشيد که هر روز خانه
اش را روشن ميکند, براي ماه که چراغ شبهايش است, براي جدايي از همسرش,
براي دوري از فرزندانش و انسان سرطاني در همه اين دردها تنهاي تنهاست,
پزشکان سعي ميکنند با دارو جسم او را نجات دهند اما افسردگي چنگال سياهش
را بر روح و ذهن بيمارن کشيده است. هرجا بروند تاريکي احاطه شان کرده!
اتفاقي که موجب ميشود بيمارن سرطاني حتي به درمان و اثر دارو بي اعتقاد
شوند, اتفاقي که براي من افتاد.
« دنيا برايم عوض شد »
اما به ناگاه همه چيز با تغيير يک فکر عوض ميشود و او صبحش را با انديشه اي نو آغاز ميکند:
" از خواب که بيدار شدم تصميم تازه اي گرفتم. به خودم گفتم تو از شيمي
درماني هيچ آسيبي نميبيني, دچار عوارضي نخواهي شد, اراده کردم و تصميم را
ملکه ذهنم کردم. مرتب به خودم اين را ميگفتم و تلقين ميکردم شايد باور
نکنيد اما از آن روز ديگر حالت تهوع نداشتم و گرفتار عوارض شيمي درماني
نشدم. انگار دنيا برايم عوض شد, به قدرت ذهن خودم پي بردم, از داروها معذرت
خواستم, گفتم داروهاي عزيز شما براي کمک به تن رنجور من وارد بدن من
ميشويد آن وقت من به شما بد ميکنم, همين شد که به جاي مقابله با درمان و
داروها با آنها همراه شدم."
« اصل خود تو هستي »
الان
پنج سال از آن روزها ميگذرد و بيماري شهرزاد را ترک کرده, اما از آن
بيماري برايش ثمره اي مانده و آن هم تاسيس موسسه اي است که در آن به
بيماران يادآوري ميشود, اصل خودشان هستند و روحيه و اراده شان و اگر از ته
دل بخواهند با باور اينکه بهبود پيدا ميکنند ميتوانند بر سخت ترين
بيماريها غلبه کنند و خوب شوند؛ البته در کنار درمانهاي طبي. شهرزاد
آيرام درباره نگاهش به زندگي هم ميگويد:" زندگي ميتواند سراسر سلامتي و
شيريني باشد, بيماري در حال حاضر يک گزينش است, طبيعت باکتري و ويروسي را
که بتواند موجب بروز حمله اي قلبي, سرطان , بيماري قند و پوکي استخوان و
.... شود بر انسانها تحميل نکرده است. همگي اينها عوارض ساختههاي مشکوک
دست انسان هستند, آنچه بشر ساخته است را ميتوان به دست خود با خويشتن
شناسي و آگاهي نسبت به تواناييها اصلاح کرد."
_______________________
اين تصميم هاي شماست نه شرايط ، كه سرنوشتتان را مي سازد
.
.
.
یک کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ای بی آب و علف شنا کنند و نجات یابند .
دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند بکنند با خود گفتند بهتر است از
خدا کمک بخواهیم . بنابراین دست به دعا شدند و هر کدام به گوشه ای از جزیره
رفتند .
مرد اول از خدا غذا خواست . فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن ٬ آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت .
هفته ی بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست . فردا کشتی دیگری غرق شد ٬ زنی نجات یافت و به مرد رسید . در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت .
مرد اول از خدا خانه ٬ لباس و غذای بیشتری خواست . فردایش به صورت معجزه
آسایی تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید . مرد دوم هنوز هیچ نداشت .
دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد . فردای
آن روز کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت . مرد خواست به همراه همسرش از
جزیره برود و مرد دوم را هما جا رها کند . پیش خود گفت مرد دیگر حتما
شایستگی نعمت های الهی را ندارد چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد ٬ پس
همین جا بماند بهتر است .
زمان حرکت کشتی ندایی از آسمان پرسید :
چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی ؟ پاسخ داد : این نعمت هایی که به
دست آورده ام همه مال خودم است همه را خودم درخواست کرده ام . درخواست های
او که پذیرفته نشد پس لیاقت این چیزها را ندارد .
ندا ٬ مرد را سرزنش کرد که اشتباه می کنی ! زمانی که تنها خواسته ی او را اجابت کردم این نعمت ها به تو رسید ...
مرد با حیرت پرسید : از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟
ندا پاسخ داد : از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم !!!
دوستای خوبم منتظر نظراتتون مربوط به این داستان ها هستم