سلامی نو در سالی نو و بفرمایید شعر.

"در پارک، در زندان"

در خلوت یک شنبه یک پارک

یک نیمک بود و یکی دلتنگ

دقت که کردم من خودم بودم

تو دورتر فرسنگ در فرسنگ

 

فرسنگ در فرسنگ یعنی تو

یک متر از من دورتر بودی

تو داشتی آهسته می رفتی

از حال و روزم بی خبر بودی

 

وضع بدی بر پارک حاکم بود

فواره غمگین، شاخه ها بی حال

من غصه ای ساکت شده بودم

هم کور وهم کر بودم و هم لال

 

در خلوت یک شنبه یک پارک

من بودم و بارانِ بی پایان

تو رفته بودی باز حس کردم

افتاده ام در گوشه زندان

 

 

 

 

 

"جنگ"

هر روز حرف از موشک و مرگ است

هر روز در دنیای تو جنگ است

آه ای خدا حتما تو هم چون من

این روزها دیگر دلت تنگ است

 

هر روز می بینی تو اینها را

و تازه آنهایی که پنهان است

هر جا که جنگی هست و مرگی هست

افسوس آن جا حرف از انسان است

 

گفتی که انسان جانشین توست

این جانشین گم کرده راهش را

چرخانده از تو سمت دیگر حیف

این جانشین دیگر نگاهش را

 

هر روز جنگ و جنگ و خونریزی

ای کاش انسان مهربانتر بود

حرفی نبود از جنگِ آدمها

احوال دنیا جور دیگر بود

 

 

"سوال"

سالها پیش شعری برای جنگ نوشتم که در کتاب "راه رفتن زیر باران" آمده است. بعد از سالها چندی قبل  شعر تقریبا از نو سروده شد.

"سوال"

اولین بار کجا آدمها

به سر و صورت هم چنگ زدند

بین آدمها درگیری شد

حرف از کشتن و از جنگ زدند

 

اولین بار کجا یک خانه

شد به یک بمب سراسر ویران

توی دعوای بزرگان مردند

بچه های گل افغانستان

 

اولین بار کجا یک کودک

وسط خواب خودش پر پر شد

مادرش جیغ زد و رفت از حال

خانه کوچکشان سنگر شد

 

اولین بار... خدایا پس کی

آخرین بار می آید از راه

آخرین مرگ عروسک در خواب

آخرین کشتن یک کودک...آه

 

کاشکی جنگ به پایان برسد

کاش پرپر بشود غم هایم

خسته ام، خسته من از هر جنگی

خسته از بعضی از آدمهایم

 

 

کلاغا

از من کتابی در دست چاپ است با نام "شب که میشه کلاغا..." این هم یکی از شعرهای کتاب که برای گروه سنی خردسال سروده شده است.

"کلاغا"

عباسعلی سپاهی یونسی

شب که می شه کلاغا

میرن به خونه هاشون

میرن که خوب بخوابن

در نمی آد صداشون

 

تخت خواب کلاغا

رو شاخه چناره

صبح که بشه دوباره

موقع قار و قاره

 

خدا مواظب که

خوب بخوابن کلاغا

خوابای خوب ببینن

لالا لالا لا لا لا

با یک سلام نو

خیلی وقت بود این جا نیامده بودم. امشب هم خیلی اتفاقی رسیدم به خانه خودم و یاد دیروزها افتادم. قرار است دوباره بنوسیم. شاید هم یک دستی به سر و گوش این خانه بکشم. برای شروع دوباره یک شعر بخوانید.

 

"دوچرخه"

 

چرا دیروز رفتی باز

 تو با سر داخل جدول

 ببین پایم شده قرمز


 ببین دستم زده تاول

 

شده کج چند سیم تو

 گلی شد چند جای تو

 گمانم درد هم دارد

 دوباره دست و پای تو

 

 نباید گاز می دادی

 نباید می شدی کج کج

 به حرفم گوش کن لطفا

 چرا کردی تو با من لج؟

 

 ولی عیبی ندارد چون

 تو را می بخشمت الان

 دوباره می شوی تعمیر

 همین الان دوچرخه جان

 

"مادر"

سال 85 مادرم را بعد از چند ماهی دست و پنجه نرم کردن با بیماری لعنتی سرطان از دست دادم. من تنها شدم، تنها تر از آن چه فکر کنم. نتوانسته بودم برایش کاری بکنم و او رفت تا بعد از طی کردن زندگی مشقت باری در همسایگی خدا آرام بگیرد. همه این سالها را هر از گاهی به خانه مان در یونسی برگشته ام بدون این که یک بار دیگر او برایم در را باز کند و برای خودن یک استکان چای بیشتر آن قدر اصرار کند که من حوصله ام سر برود. هرگز از سختی هایی که  دیده بود و حق او نبود شکایتی نکرد تا من بفهمم چرا می گویند بهشت زیر پای مادران است.

امروز دوباره شنیدن قطعه ای موسیقی مرا به دیدار مادرم برد و من هیچ کاری نتوانستم بکنم جز این که آرام وبی صدا دقایقی را به گریه بنشینم و دوباره از خداوند بخواهم هوای مادرم را در همسایگی خودش داشته باشد. یادآوری کنم سهم او از دنیا تنها و تنها سختی های ریز و درشتی بود که زودتر از آن چه باید موههایش را سفید کرد.

 

سلام. سلام بعد از ماهها فرصت نوشتن برای دلم دست داد فرصتی که چه قدر این روزها کم بدست می اید.

"آرزو"

 

در ایستگاهی خالی از تو

من مانده ام

چون برگ تنهایی

بر شاخه ای در عصر پاییز

با فکرهای خسته و سرد و غم انگیز

در من تمام خنده ها

در من تمام حرفها

در من تمام فکرهای گرم پژمرد

ای کاش

نه راه آهن بود

نه آن قطاری که تو را برد

عباسعلی سپاهی یونسی خرداد 90

 

 

سلام. دلتنگ که می شوم بیشتر از هر چیزی موسیقی می تواند به دادم برسد درست مثل این روزها که بارها و بارها " کاست سفر عسرت" شهرام ناظری به دادم رسیده است و موسیقی مقامی که مرا بر می گرداند به همان جایی که دوست دارم، به خودم به خود خودم. سفر عسرت حکایت این روزگار است حکایت همین حالاهایمان و برای همین است که من در شعرهایش این روزها را می بینم و نمی توانم از آهنگسازی جانانه فرخزاد لایق لذت نبرم.

کتاب نوجوانم با نام "شاید همین اطراف باشد" هم از سوی انتشارات امیر کبیر از چاپ در آمد اگر لطف استاد مصطفی رحماندوست نبود شاید مثل کارهایی که دارم و چاپ نشده اند چاپ نمی شد. تصویرگری کتاب را فائزه تقی زاده انجام داده است.

هفته قبل یکی از دوستان جلسه شعر و قصه کودک و نوجوانی که چهارشنبه ها در محل حوزه هنری دارم  یک نسخه از اولین کتابم را با عنوان "صبح و سیب" که خودم آن را نداشتم برایم آورد خاطرات یک دهه قبل برایم زنده شد خاطرات چاپ اولین مجموعه ام و برایم چه لذتی داشت.

و نکته آخر سپهر یک سال و نیم شد. این یکی از عکسهایی است که شاید دوماه قبل گرفته باشم. هم عکس را ببینید و هم شعر را بخوانید.

"زندگی"

صف کشیده اند

یازده نفر

من که می رسم

داد می زند یکی

نان تمام شد نایست

می روم به سمت دیگری

فکر می کنم

زندگی دویدن و گرفتن است

این یکی نشد از آن یکی

آی نان سنگکی

 

 

این روزهای من

این روزها بیشتر شعر خردسال می گویم و این است که در حال آماده سازی مجموعه دوم شعر خردسالم می باشم تا آن را به ناشر بدهم. قبل از این مجموعه خردسال دیگری را به نشر "مدرسه" سپرده بودم که نام آن    "آنی مانی" است. غیر از این مجموعه این مجموعه ها را آماده برای چاپ دارم مجموعه شعر نیمایی برای امام مهربانی ها امام رضا، مجموعه شعر نوجوان با موضوع آزاد که همه شعرهایش نیمایی است و هنوز نامی برایش انتخاب نکردم، مجموعه شعر کودک با نام "باران توت شیرین"، یک مجموعه داستان کودک با عنوان " ماجراهای گربه سطل آشغالی" و ...

این هم یکی از شعرهای مجموعه خردسالم .

 

"بخاری"

عباسعلی سپاهی یونسی

تابستونا تعطیله

میره توی انباری

وقتی زمستون میشه

کار می کنه بخاری

 

گرماهای داغ داغ

میده به خونه ما

وقتی میرم کنارش

به من میگه بفرما

 

زودی می گیرم از اون

گرما برای دستم

دوستش دارم همیشه

الان پیشش نشستم

 

آن که غربال در دست دارد...

سلام. همین اول بگویم من متهم خواهم شد که چون  بنده و یا همسرم "لیلا خیامی"به عنوان شاعر و نویسنده کودک و نوجوان در جشنواره چهارم شعر دفاع مقدس خراسان رضوی مقامی کسب نکرده ایم، دست به قلم شده ام و این نوشته متولد شده است و البته این اتهام زدن هم  در  روزگار ما طبیعی است.

...و اما بعد، جشنواره شعر دفاع مقدس در خراسان هم پایان یافت و برگزیدگان خود را شناخت. به بخش بزرگسان جشنواره و نتایج آن کاری ندارم که در این سالها به خودم بارها  و بارها گوشزد کرده ام که هر کس باید در حوزه ای که تخصص دارد نظر بدهد تا در همه امور این سرزمین وضع از این که هست بدتر نشود. اما بخش کودک و نوجوان این جشنواره و نتایج آن برایم قابل تامل بود آن هم به چند دلیل: اول این که دوستی در این بخش برگزیده می شود که اگر چه خراسانی است اما چند سالی است ساکن تهران است و لابد داوران، از این موضوع بی اطلاع بوده اند!! دوم در بین شعرهای برگزیده، شعر نفر سوم جشنواره هم در نوع خود خواندنی است. مشکل نه از آن دوستی است که در تهران زندگی می کند و در جشنواره شعر مشهد شرکت می کند و نه آن دوستی که شعرش به عنوان شعر سوم انتخاب شده است که هر کس حق دارد در هر جشنواره ای شرکت کند، مشکل از جشنواره است و از سیاست گذاری جشنواره و تیم داوری که قبول می کنند در حوزه ای غیر از حوزه تخصصی خود به داوری بنشینند. از طرف دیگر لابد سیاستگزاران چهارمین جشنواره شعر دفاع مقدس خراسان رضوی هم دلیلی نمی بینند برای بخش کودک و نوجوان از داوری کمک بگیرند که در این زمینه تخصص داشته باشد و البته سالهاست که می بینم در خراسان هم مثل خیلی از جاهای دیگر این سرزمین، ادبیات کودک و نوجوان ادبیاتی است که در ارزشگذاری بعد از ادبیات بزرگسال قرار می گیرد و یادمان نرود در اولین دوره جشنواره شعر فجر که این نوع ادبیات در خراسان رضوی برگزیده ای نداشت و... 

و از این تکرارها دیده ایم و خواهیم دید و هرگز تا به حال برای هیچ کدام از آنها هم چیزی ننوشته ام اما این بار می توانیم شعرهای بخش کودک ونوجوان را به روایت کتاب جشنواره که به چاپ رسیده است ببینیم و به داوری بنشینیم. دوستان سیاستگزار در جشنواره شعر دفاع مقدس خراسان رضوی! رحم کنید به این ادبیات و اگر حمایتی نمی کنید به آزارش برنخیزید.