سلامی نو در سالی نو و بفرمایید شعر.
"در پارک، در زندان"
در خلوت یک شنبه یک پارک
یک نیمک بود و یکی دلتنگ
دقت که کردم من خودم بودم
تو دورتر فرسنگ در فرسنگ
فرسنگ در فرسنگ یعنی تو
یک متر از من دورتر بودی
تو داشتی آهسته می رفتی
از حال و روزم بی خبر بودی
وضع بدی بر پارک حاکم بود
فواره غمگین، شاخه ها بی حال
من غصه ای ساکت شده بودم
هم کور وهم کر بودم و هم لال
در خلوت یک شنبه یک پارک
من بودم و بارانِ بی پایان
تو رفته بودی باز حس کردم
افتاده ام در گوشه زندان
