!!!


روزگاری در اولیـن صبح عروسی ، زن و شوهـری توافق می‌کنند که در را بر روی هیچـکس باز نکنـند .

در همیـن زمان ، پدر و مادرِ پسـر ، زنگِ درِ خانه را به صدا درآوردند . زن و شوهر نگاهی به همدیگـر

انداختند اما چون از قبل توافـق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکـردند.

ساعتی بعد زنـگ خانه دوباره به صدا در‌آمد و این بار ، پدر و مادرِ دختـر پشتِ در بودند.


زن و شوهر نگاهـی به همدیگـر انداختـند .

اشک در چشمانِ زن جمع شده بود و گفـت : نمیـتوانم ببیـنم که پدر و مادرم پشتِ در باشند و در

را به رویشان باز

نکنـم . شوهر مخالفـتی نکرد و در را به رویشان باز کرد .

سالـــها گذشت ... خداونـد به آنها چهار فرزندِ پسر اعطا کرد . سالِ بعد پنجمـین فرزندشان

دختر بود .

پدرِ خانـواده برای تولدِ این فرزند ، بسیار شادی کرد و چند گوسفـند را سر برید و مهمانیِ

مفصلی به راه انداخت .

مردم متعـجبانه از او پرسیدند : علتِ اینـــهمه شادی و مهمانی دادن چیست ؟ همه این شادی و

مهمـانی را برای

تولدِ پسرهایـشان به راه می‌اندازنـد ...


مـرد به سادگی پاسخ داد ؛ " چـــون این همـــان کسی است که در را به روی من باز خواهد

کـــرد "فرشته

!!!


یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی بهونه می گرفت. پیرمرد می گفت:

آروم باش

فرهاد، آروم باش عزیزم! جلوی قفسه ی خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد ..

پیرمرده گفت:

آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.

دَم صندوق پسره چرخ دستی رو

کشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت:

فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم

بیرون! من کف بُر شده بودم. بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد

فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش! پیرمرده منو نگاه کرد و گفت: عزیزم، فرهاد اسم مَنه!

.....نوه ام

اسمش سیامکه

طلاهای خیالی


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

صدا زد باد پاییز:

چرا این کوچه خالی است؟

طلا آورده ام من

خریدارش کسی نیست؟

 

طلای شاخه ها را

خریدم از درختان

و حالا می فروشم

به اهل کوچه ارزان

 

صدا زد ، کرد هو هو

کسی دلتنگ من نیست؟

خدایا این کلان شهر

عجب جای عجیبی است!

 

کمی در کوچه چرخید

و رفت او دست خالی

میان کوچه جا ماند

طلاهای خیالی...

 


برداشت آزاد


این که با تو حرف می زند

یک مسافر غریب و خسته است

کوله بار خویش را زمین گذاشته در کنار چشمه ای نشسته است .

باغ سینه اش پر است از شمیم آرزو

او در تمام طول راه نغمه های یک دل همیشه تنگ را سرود .

صبح ها پا به پای بازی نسیم و باد پا به باغ ها نهاد .

زیر شاخه های پر شکوفه ی بهار چه چه پرنده های شاد و شنگ را سرود .

چشمه را که دید رد نشد . ایستاد و نرم نرم گریه ی زلال سنگ را سرود .

با غرور زخم خورده اش شبی رفت روی کوه آخرین شب پلنگ را سرود .

حال ، خسته است .

پیش چشمه ای نشسته است .

گرچه او همیشه بی گدار ناگهان به آب می زند

گرچه ممکن است این زلال را دوباره گل کند

قصد کرده در میان راه ساعتی کنار چشمه با تو درد دل کند

گوش می کنی ؟؟؟

رد پای زاغ


 

تازه وارد بود زاغ

توی شهری غرق دود

شهر مثل گفته و

حرف اجدادش نبود

 

برج ها هم قد کوه

آسمان غرق غبار

صد خیابان شلوغ

مترو ، ماشین ، کار وکار

 

دید آنجا هیچ کس

فکر ابر و باد نیست

خنده هست اما کسی

از ته دل شاد نیست

 

زاغ در فکر چمن

حوض ، کاشی ، شمعدان

رد شد از بالای او

چرخ بنزی ناگهان

 

رفتگر جارو کشید

رد پای زاغ را

هیچ کس حتی ندید

تلخی این داغ را...

 

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

بد شگون

باز مادر صبح زود رنگ از رویش پرید چونکه جغد کوچکی روی سقف خانه دید در خیالش جغدها زشت اخمو بد شگون با نگاهی ترسناک چشم هایی رنگ خون جغد اما ساکت است مهربان خیلی صبور مثل من او عاشق شب ستاره ماه و نور کاش مادر دوست بود مثل من با جغدها جغد راحت می نشست گاهگاهی پیش ما !

سطر اول خبر

 

در میان جوی آب

لای خرت و پرت ها

با وسیله ای جدید

گربه ای شد آشنا

 

گربه بو کشید و داد

کاسه را کمی تکان

کاسه یک کلاه شد

روی گربه ناگهان

 

یک کلاغ رهگذر

مثل یک خبرنگار

اتفاق تازه را

زد میان کوچه جار

 

موی گربه های شهر

قرمز شرابی است

جنس رنگ مویشان

هندی یا عراقی است!

 

بعد از آن زیاد شد

گربه های رنگ رنگ

سطر اول خبر:

"شهرمان شده قشنگ "

شهر گرانی ها

این شهر ما انگار

شهر گرانی هاست

هر قیمتی اینجا

بالاتر از هرجاست

 

اینجا فقط آهن

اینجا فقط دود است

احساس گنجشکان

دائم غم آلود است

 

یک لحظه خندیدن

چون قیمتش بالاست

صدها گره دائم

بالای ابروهاست

 

پایان هر راهی

یک حرف تکراری است

فکری به غیر از پول

در ذهن مردم نیست

 

لبخند و خوشبختی

یک گنج ناپیداست

چون شهر ما ای وای

شهر گرانی هاست...     

بی ماهواره

 

چیز عجیبی

آورده بابا

پیچیده آن را

لای مقوا

 

گفته به مامان

با ماهواره

دنیا همین جاست

با یک اشاره

 

شعر و ترانه

شور و هیاهو

هر چه بخواهی

اینجاست در او

 

مادر ولی نیست

خوشحال و خوشرو

من را نشان داد

با چشم و ابرو

 

کرده پدر را

قدری پشیمان

در فکر رفته با حرف مامان

 

با اینکه ماندیم

بی ماهواره

دنیا همین جاست

بی او دوباره

 

حالا پدر هم

خوشحال و راضی است

چیزی به جز ما

دنیای او نیست!

 

 

 

 

لالایی آرام بخش


 
 
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب
بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می
کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از
اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.
قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم
--
-----------------------------------------------------------------------