برگشتم

سلام بعد از مدتها برگشتم فکر کنم یک سه چهار ماهی شد که نیامدم اینجا. از روزی که رفتم واسه ثبت نام تالگو تا همین الان که نشستم خدمتتون هر روز پی کلاس و در س و کار آموزی و اینجور چیزها بودم و بالاخره موفق شدم امتحان تالگو را 20 بگیرم. حتی جزوه دفترم ر اینقدر خوب نوشته بودم که مربیم از دفترم کپی گرفت و برای بقیه کارآموزها از دفتر من استفاده می کنه. البته از خودم تعجب کردم که بالاخره یک راهی را تا اخرش رفتم. الان مدتیه که توی مطب دوست پزشکم کار می کنم. کار جالبیه. البته با این قیمت یورو و دلار روز به روز مواد و کرم های ما گرون میشه و مردم کمتر می توند بخرند. فعلا که من اینقدر هیجان زده م که دستمزد خودمو حساب نمی کنم و فقط پول موادم را می گیرم. از تغییر قیافه مردم با این مواد خوشم اومده. حالا تا کی پیش بریم خدا می دونه. راستی یک پیج توی فیس بوک باز کردم به اسم زیبایی با لادن. هر کی دوست داره بره بببینه.

هفته پیش هم با مامانم دنبال خونه پیدا کردن بودیم برای اونها. قیمتهای عجیب و غریب و خونه های عجیب و غریب تر از اون کلافمون کرده بود. بالاخره یک خونه 90 متری توی یوسف اباد پیدا کردیم. نوساز. من خیلی خوشم اومده بود ولی گرون تر از بودجه ما بود. بابا جان ما هم با یک کلمه گفتن ما که گفتیم خوبه رفته بود و قردادش را بسته حالا نمی دونم چی جوری ماهیانه پولش را پرداخت می کنه. 

ملکه هم که خاطرتون هست خیلی دم در اورده  هر از گاهی دمش قیچی میشه ولی دوباره سبز میشه. وضع ما با هم هیچ تغییری نکرده و همچنان مثل تام و جری توی سر و مغز هم می زنیم

و اما از هیکلم نگو نپرس به سلامتی 80 کیلو هم رد کردم و دارم خفه میشم از چاقی . با اینکه هیچی نمیخ ورم و کارم زیاد شده ولی اضافه وزن دست از سرم بر نمی داره. دیگه مطمئن شدم از تیروئیدمه. چون همش سر گیجه دارم حتی توی خواب و طپش قلب که بیچارم کرده. ایشالا اسباب کشی که تموم شد باید بروم ازمایش بدم. دو هفته پیش از سرگیجه که داشتم و چشمام هم بعضی وقتها تغییر می کرد رفتم دکتر گفت باید نوار بگیری هنوز در حال نوار گرفتنم....

مواظب خودتون باشید تا خبر بعدی فعلا خداحافظ سعی می کنم دیگر دیر نشه

تالگو

اینقدر سرم شلوغه که نمی دونم چیکار باید بکنم!

یادش بخیر آن زمانی که واسه خودم ژا روی ژا می انداختم و انواع و اقسام ترشیجات و مرباجات و شیرینی جات و این چیزها را درست می کردم. حالا اینقدر سر خودم را شلوغ کردم که امروز که بعد از مدتها یک کم خونه تمیز کردم به نظرم کار قشنگی می اید!

عرض کنم خدمتتون که من یک دوست خوب و مهربون به نام خانم دکتر دارم که دکتر پوست هستش. یکروز که من رفته بودم مطبش واسه اینکه از تنهایی در بیام گفت پاشو برو یک جای درست و حسابی و یک مدرک مراقبت های پوست بگیر و بیا. تا همین جا پیش خودم کار کنی . منم گفتم باشه! ولی این باشه گفتن فعلا به قیمت پیاده شدن ۵ میلیون تومان پول رایج مملکت بابت کلاسهای تالگو  و هر روز از صبح تا بعد از ظهر در کلاسهای تالگو مشغول فرا گیری علوم مختلفم ! دیگر توی خواب هم برای خودم تکرار می کنم پوست خشک چه خاصیتی داره. پوست حساس چیه و ..... تالگو ۳۰۰ نوع محصول برای پوست های مختلف و سنین مختلف داره. حالا فکر کنید که من باید همه اینها را یاد بگیرم.

از طرف دیگر کلاسهایی که خودم از قبل می رفتم را دارم ادامه می دهم. قبل از تالگو تعداد کلاس ها هم به ۵ تا می رسید. با تالگو شده ۶ تا. یک خاله نازنین دارم که داره کتاب ترجمه می کنه. گفت ۵۰۰ هزارتومن بهت می دهم  که کتاب منو تایپ کنی . کار اونم قبول کردم. ولی فقط ۱۰۰ صفحه از کتاب را تایپ کردم.با این کار تایپ میشه ۷ تا. حالا دیگر فکر کنید حموم رفتن. غذا درست کردن. خوابیدن بخصوص خواب  بعد از ظهر. درس خوندن همه این کلاسها چقدر وقت می خواد. فعلا خواب بعد از ظهر تعطیل شده و این وموضوع باعث میشه من دیگر از ساعت ۷ انرژی ام ته بکشه. تقریبا هر روز داریم ناگت و فیله و سوسیس می خوریم. البته همسری صداش در نمیاد چون با کار پوست موافقه. به امید اینکه من پول در می اورم شرایط را پذیرفته.

۵ شنبه هم تولدش بود و واسش تولد گرفتم. یک سری مهمون که باید دعوتشون می کردم ولی حوصله نداشتم را دعوت کردم و خیالم از بابت مهمونی دادن اونها هم راحت شد. همه غذاها را از بیرون خریدم. کم مونده بود ماست و خیار هم از بیرون بخرم که همسری گفت اونو من انجام می دهم بابا بی خیال!

دیگر خبری نیست. جز اینکه هر روز بیشتر از دیروز اضافه وزن پیدا می کنم. برای مهمونی بی اغراق ۱۱ دست لباس عوض کردم و هیچ کدوم یا دکمه هایش بسته نمیشد یا توی ران ها گیر می کرد. خیلی اعصابم خرد شده بود. می خواستم شنبه بروم پیش جراح و بگم یک فکری بکن ولی ترسیدم بگه زنیکه این چند کیلو را با ورزش اب کن !

خوب زمان من برای نوشتن وبلاگ تموم شد. باید بروم سر خوندن درس امروز تالگو

سلام دوستای خوب

امیدوارم در این تعطیلات به اندازه کافی استراحت کرده باشید.ما هیچ جا مسافرت نرفیتم. خونه بودیم و یکی دوشبش هم رفتیم مهمونی . من اصلا دیگر حوصله مهمونی دادن ندارم. نمی دونم چرا؟

روز جمعه همسری به اتفاق خاله اش رفت شریعتی و یک عدد LCD سونی ۴۰ اینچ خریدن.خوشحال و خندان رفتن گذاشتن توی اتاق و خاله جان اینقدر ذوق زده شده بود که جعبه و اینها را می خواست بندازه توی کوچه. خلاصه با پادرمیانیه همسری کوتاه اومد و فقط  (یواشکی ) کارت ضمانت را از روی جعبه  قیچی کرد. عصرش که بچه هایش امدند خونشون گفتند بیاین تغییر دکور بدهیم. و خلاصه تغییر کلی شد و از اتاق تلویزیون به هال کشیده شد و قرار شد تی وی جدید را توی هال بگذارند و بعد متوجه شدند کاش ۴۴ اینچ سامسونگ را خریده بودند. حالا خاله جان تی وی را برای فروش گذاشته با ۱۰ در صد زیر قیمت. و یک لنگه پا منتظره یکی اینو بخره که زود بره ۴۴ اینچ را برداره.. مدت کارکرد ۵ روز . گارانتی ۲ سال!

خیلی وقت بود بابام میخواست ماشینش را عوش کنه. ولی چون همیشه عادت به خرید نقدی داره فکر می کرد الان وقت مناسبی نیست  ولی با درایت!!!! من راضی شد که ماشین جدید برداره. و باز بخاطر همین درایت!!! تصمیم گرفت ماشین را به اسم من بکنه بخاطر همین صبح شنبه رفتیم ایران خودرو و یک عدد پرشیا سفارش دادیم. کی میگه مردم پول ندارند؟ مثل اینکه توی تلویویزون پیش فروش ماشینی به نام رانا کرده بودند یک عالمه جمعیت واسه ثبت نام بود. و تحویلش توی اذر و ابان بود مثل اینکه. گفتم خدا را شکر که باز مردم می تونند یک حرکتی بکنند و یک چیزی بخرند. بعد از کلی معطلی و گرما بالاخره نوبت من شد برای ثبت نام. فقط سه رنگ فید و خاکستری و مشکی را می تونستم انتخاب کنم که به هوای نوک مدادی خاکستری را برداشتم . دیگر کلی این امضا . اون امضا. کپی کارتها وقتی تموم شد یارو گفت : صحت امضاتون؟ گفتیم این دیگر چیه؟ گفت باید بروید محضر و صحت امضا بیارین. فکر کن توی اون گرما. بعد از کلی علافی در حالیکه صبحش هم ناشتا رفته بودیم ازمایشگاه و خون دادیم و به جز کیک و اب میوه هنوز چیز دیگری نخورده بودیم چه حالی داشتیم! با عصبانیت بهش گفتم این چه وضعیه. من زنده. کارت ملی و شناسنامه ام هم حاضر دیگر صحت امضا واسه چیه. متصدی ادم خوش اخلاقی بود و گفت من شرمنده ام. می تونید ۳ شنبه هم بیارین ولی حیفه کارتون عقب بیفته. خلاصه رفتیم محضر و صحت امضا گرفتیم و امدیم. دوباره همون اقا گفت کی کارت ملی همسرتون نیست! گفتم به قران مجید می زنم لهت می کنم! اصلا نخواستم. مرده خندید و گفت باشه بروین ولی کپی را برایم فاکس منید. گفتم حالا اگر حالش را داشتم!!!! خلاصه اومیدم بیرون و از توی راه ناهار سفارش دادیم که دیگر دم در خونه رسیدیم ناهار حاضر باشه. بعد از ناهار هم خوابیدم. ساعت ۵ دیدم ۳ تا میس کال توی موبایل و ۴-۵ تا توی خونه از شماره ایران خوردو است . تا اومدم بگیرمش دیدم خودش زنگ زد و گفت من منتظرم که کپی کارتتون را بفرستید. حیفه که کارتون عقب بیفته! خلاصه سریع برایش فاکس کردم و کلی ازش تشکر کردم. گفتم توی عمرم کارمندی به وظیفه شناسی شما ندیدم. خیلی برایم عجیب بود که تو ایران یکی اینقدر پیگیر کاری باشه.

خلاصه از روز شنبه که ثبت نام کردم تا روز ۳ شنبه ۵۰۰ مدل پرشیای خاکستری توی شهر دیدم . یکیش بود که خیلی رنگ افتضاحی داشت. انگار خاک مرده پاشیده بودند رویش. دوباره صبح ۳ شنبه با سلام و صلوات رفتم و رنگش را به سفید تغییر دادم. و بدین ترتیب من صاحب اولین ماشین زندگیم شدم!

خواهرم خیلی حرصش گرفته بود و گفت چرا به نام من نشده؟ بابام گفت این بچه اوله و احترامش واجبتره!!!!!

روز پدر هم برای یگانه پدرم یک ادکلن خریدم. موقع خریدش جایزه یک عطر هم برای خودم خریدم. خیلی وقت بود واسه خودم عطر نخریده بودم. یک ادکلن هم برای همسری خریدم ولی فکر کردم بهتره بگذارم برای روز تولد که ۲-۳ هفته دیگر است. روز پدر هم خیلی خوش گذشت. مامانم مهمانهای دیگری هم دعوت کرده بود و کلا خوب بود. ولی چند روز بود که احساس می کرد دوباره قلبش درد گرفته و حالش بده واسه همین امروز رفتیم پیش دکتر و نوار قلب گرفت و گفت خیلی هم خوبه. شما کمبود محبت پیدا کردین! کلی با دکتر خندیدیم و سر به سر مامانم گذاشتیم. الان اومدم خونه نه حالش را دارم شام درست کنم. نه حال دارم حموم بروم. کلا همینجور پای این کامپیوتر ولو هستم. ببینیم چی میشه!

 

سلام دوست جونا . خوبین.

هفته ژیش به طور غیر منتظره همسری موافقت کرد که یکروزه برویم شمال. یکی از دوستای صمیمی ام ویلا دارن توی دریا کنار. تا حالا هزاران بار ما را دعوت کرده بود که برویم. اما نمیشد. بالاخره توی اون هفته گفت این اخرین بارییه که دارم بهت می گم میایی یا نه؟ منم به همسری با همون لحن گفتم می ایی یا بروم؟ همسری هم گفت می ایمممممممم. خلاصه ۵ شنبه را مرخصی گرفت و رفتیم. دوتم خیلی زحمت کشید . می فهمیدم که همه تلاشش ر می کنه که به ما خوش بگذره. یک ولایی خیلی قشنگ با دکور خیلی خوشگل. عین خونشون درست کرده بودند. بر خلاف اینکه اسم ویلا که می اید ادم چندشش میشه به چیزی دست بزنه یا پا برهنه راه بره اینقدر تمیز بود که مثل خونه خودم راحت بودم. یک سوییت هم داشت که اونجا را به ما دادند که راحت باشیم. خوشبختانه هوا هم عالی بود. خیلی وقت بود شمال نرفته بودم. چه مرکز خریدهای باحالی ردست شد. عصری رفتیم یک گشتی هم اونجا زدیم و فردا صبحش هم صبحانه را لب دریا میل فرمودیم. خیلی عالی بود. افسوس خوردم که چرا صبح زود بیدار نشدم و بیایم لب اب مدیتیشن کنم. مامان دوستم هم اهل حال بود می تونستم با اون بروم. خلاصه ناهار هم رفتیم ماهی خوردیم و عصری راه افتادیم همسری اینقدر خسته شده بود که دو جا نزدیک بود تصادف کنیم که به خیر گذشت. به اون هم خوش گذشته بود و دلش می خواست بیشتر بمونه ولی مرخصی نداشت. می دونم که باز هم می تونیم برویم ولی برگشتنش اینقدر جاده شلوغ و ترافیک بود که حسابی خشتمون کرد. فکر کن توی اینهفته چه خبر میشه جاده شمال! 

امروز رفتم ارایشگاه. با  یکی دیگر از دوستام. وقتی ما رسیدیم یک خانم خیلی پیر نشسته بود روی صندلی ماساژ و ژاهایش هم توی وان بود برای پدیکور. خیلی هم چاق بود. توی دلم گفتم این پیرزنه هم به فکر ظاهرشه. کم کم شروع کردیم حرف زدن. اهالی ارایشگاه بهش می گفتن کلوچه. ( این همون ارایشگاهیه که قبلا گفتم کاملا خصوصی وقت میده  و معمولا وقتی نوبت کسی هست کسی دیگر نمی اد ) ایشون خانمی بودند که شوهرشون دکتر بود. خیل یبه دست و پایش رسید و بعد هم موهایش را سشوار کشید و بعد هم مژه گذاشت. خانمی که مانیکور می کرد گفت برو ببین دستاش چقدر با حاله. خلاصه از طریق گرفتن دستش با هم شروع کردیم به حرف زدن. گفت من ۸۶ سالمه. شوهرم ۹۰ سالشه. بعد می گفت وقتی جوون بودم و شوهرم می رفت ماموریت توی بیمارستاهای شهرستانها مرد می اوردم توی خونه!!!!!! بهترین زمان زندگیم اون موقعها بود. حالا هم اگر پسری بهم نگاه کنه یا بیاد طرفم حتی فر موهام حالتش بهتر میشه دیگر چه برسه به خودم!!!! خلاصه گفت و گفت و گفت و هر چی پته داشت انداخت رو! گفت حالا برادری کسی نداری !!!! گفتم نه والا. این همه پسر جوون هستند ! بعد می گفت من عاشق مهمونیم. هر شب یک سری خونه ما هستند. شوهرم غر می زنه اما من محلش نمی ذارم. بعد هم گفت نمی دونم چرا نمیمیره که من راحت زندگی کنم! یعنی امید به زندگی این زنه منو کشته بود. هم خنده ام گرفته بود که اینقدر به خودش می رسید مثل یک نو عروس هم یک کم توی ذوقم خورد که اینقدر بی پروا حرفش را می زد. واقعا دنیایی ارایشگاه هم دنیایی خاصیه! اینو گفتم که بدونین هر کسی زندگیش پر از ماجرا و داستانه. البته من قضاوتش نمی کنم. نمی دونم توی چه شرایطی بوده که اینجوری خیانت می کرده ولی در کل خیلی خندیدم بهش!

دیروز امدم لیوان بشورم شکست و دستم را عمیق برید. زخمم بزرگ نیست ولی نزدیک تاندون دستمه واسه همین خیلی درد داره. کمی هم ورم کرده. از دیشب تا حالا کلی خودم را واسه همسری لوس کردم. شستن  ظرفها و اوردن چای و میوه افتاده روی دوشش ! بگذار بفهمه کار خونه هم اسون نیست

فردا صبح هم کلاس دارم. بروم بخوابم که فردا خواب نمونم.

سلام به دوستای گلم.

عرض کنم خدمتتون که این چند روز خیلی سرم شلوغ بود. دیروز یک سری مهمون داشتم که برای اولین بار بعد از ۶ سال عروسی اومدند خونمون. از وقتی عروسی کردیم خانواده پدریم ام را دعوت نکرده بودم. همش از گوشه و کنار می شنیدم که انتظار دارند دعوتشون کنیم. . تا اینکه توی عید که یک شب خونه مامانم اینا بودیم. عموم و زن عموم اومدن یک سری بزنند که از قضا ما را دیدند. عموم خیلی پیر شده بود . دلم برایش سوخت. رفتم مثل قدیما روی پایش نشستم. اما هم پیری اون هم خرس بودن من باعث شد که از صندلی بیفتیم و هر دومون از خنده روده بر بشیم. عموم جوانی هایش خیلی خوشگل بود. کپی فردین بود. منم به عشق فردین عموم را خیلی دوست داشتم. زن عموم هم ادم جالبیه.  هم مهربونه هم دورو ،هم دستش خیره هم اگر کاری واسه کسی بکنه همه جا جار می زنه. کلا شخصیت عجیب و غریبی داره. وقتی من بچه بودم با هم توی یک ساختمان بودیم. ما طبقه بالا و اونها طبقه پایین. من همش می رفتم خونه اینها و زن عموم را آرایش می کردم. هیچی نمی گفت. من برایش سایه می زدم. لاک می زدم. ماتیک می زدم. موهایش را با بیگودی می بستم.  بعد هم لباس انتخاب می کردم و می گفتم امروز اینها را بپوش. خیلی به دلم راه می امد. خیلی دوست داشت که همیشه مرتب و ارایش کرده باشه.  دستپختش هم خوب بود بخصوص سیب زمینی سرخ کرده هایش !  چند وقت بود که مامانم روی ملاجم بود که باید اینها را دعوت کنی .دلیلش هم این بود که :" حتما فکر می کنند دعوت نکردنشون به دلیل اینه که تو خونه و زندگی خوبی نداری نمی دونند که بخاطر تنبلی این کارا نمی کنی و حتما بادی بگی بیان! " . خلاصه منم در یک عملیات انتحاری زنگ زدم و دعوتشون کردم. البته گفتم زنونه بیاین چون می دونیستم همسری از این مدل مهمونی نفرت داره. قرار شد زن عموم و دخترعموهم که هر دو ازدواج کردندو بچه اش ، پسر عموم که مدرسه میره و نمیشد تو خونه تنهایش بگذارند!!!! با دخترخالم و مامانم بیاین. کلا ۸ نفر شدیم. دیگر از روزی که گفتم بیاین هر روز یک جایی خونه را تمیز کردم. حتی توی کمدها و داخل کابینتها و شیشه و .... یک خونه تکونی اساسی دیگر . اینقدر خودم را خسته کردم که یک روز صبح که از خواب بیدار شدم توی راهرو اشپزخونه غش کردم. خدا رحم کرد که همسری خونه بود. بر خلاف جثه ام! خیلی ضعیف تر از این حرفهام. خلاصه از ۵ شنبه شروع کردم به دلمه درست کردن و جمعه هم مایه غذاهام را اماده کردم. خلاصه دیروز نزدیک ظهر امدند. همه کارهام تموم شده بود. تا امدند عاشق خونمون شدند. با اینکه اونها تیپ بازاری هستند و از این سبک مبلهای بزرگ و پرده های پیلی دار و این جور چیزها دوست دارند ولی خونه اسپرت ما خیلی به چشمشون امد و خیلی خوششون اومد. همانطور که فکر می کردم  در همه کابینتها را  باز می کردند و توی کمدها را هم سرک می کشیدندند. ( انگار امدند جهاز ببینند) بعد می پرسیدند که اینو از کجا خریدی و اونو از کجا خریدی ! ناهار برایشون ته چین مرغ. آلبالو پلو با گوشت قلقلی و ماکارونی درست کرده بودم. خیلی خوب شده بود. ته چینم از شدت زعفرون به نارنجی می زد. البالو پلو هم عالی. دیگر همه غذاها را نوش جان کردند و کلی هم از من تعریف و تمجید که با اینکه توی خونه مامانت دست به سیاه و سفید نمی زدی ولی مثل یک کدبانوی واقعی شدی!!!دیگر بعدش هم پودینگ دو رنگ میل کردند و بعدش هم میوه و آجیل و اخر سر هم دلمه و گفتند ۵ کیلو بهمون اضافه وزن شد.خلاصه ساعت ۵ رفتند. ظرفها را مامانم و دختر عموم شستند. واسه همین هیچ کاری نداشتم که انجام بدهم. بعد از رفتن کمی مرتب کردم و انگار نه انگار که مهمون اینجا بوده! کادو هایی خوبی هم برایم اوردند ولی به سلیقه ما نمی خوره و همش را ۳ شنبه می برم خونه مامانم. به درد مامانا می خوره.    

دیگر بگم که از اون هفته یک اس ام اس واسه شناخت چاکرا اول اومد و منم زنگ زدم و ادرس گرفتم که بروم.کلاس روز ۴ شنبه بود. جلسه اولش را نرفتم و چند روز بعد منشی کلاس زنگ زد و تقربیا منو ج.... داد که چرا نیامدین کلاس. گقتم این هفته می ایم. جای کلاس توی اکباتان بود. ساعت ۲ رفتم ارایشگاه با دوستم اونجا قرار گذاشته بودم که هر دو رنگ ریشه کنیم. تا همه این کارا کردیم شد ساعت ۴ .کلاس هم ساعت ۴ شروع میشد. هر چی دوستم گفت نرو گفتم نه باید بروم. آزانس گرفتم و رفتم بلوک دیگر . دیدم منشی نشسته و میگه کلاس امروز کنسله! اقای دکتر حالشون خوب نبود! گفتم نباید زنگ می زدی ؟ گفت فکرکردم نمیاین مثل هفته پیش! کم مونده بود بزنم بکشمش . خیلی حرصم دراومده بود .  اگر زنگ می زد حداقل پیش دوستم می موندم. و یک پاکسازی و ابرسانی هم انجام می دادم! فردا از دو نفر شنیدم که اقای فلانی که الان خیلی هم برای خودش معروفه و لقب دکتر هم به خودش داده .بسیار ادم پولکی و بدی شده  و همه گفتند کار خدا بوده که ۲ جلسه را می خواستی بروی اما نشده! به نظر میاد اقای دکتر مشکل چاکرای اول را خودش باز می کنه! خدا رحم کنه به همممون

۵ شنبه هم که برنامه پیشگویی نوستروداموس را دیدم و کلی افسردگی مزمن گرفتم. یکی از همکلاسی هام گفت توی امریکا تب ۲۰۱۲ بدجوری همه را گرفته و یکیچ غذا به مبلغ ۳ یا ۴ هزار دلار می فروشند که توش قرص غذا است و برای ۹ ماه هر شخص کافیه. من که می گم اگر قراره دنیا تموم بشه کاش من و عزیزانم جزء کسانی باشیم که همون لحظه از دنیا برویم. نمی خواهم جز باقیماندگان بعد از این ماجرا باشیم.  باید خیلی ترسناک باشه. خدایا خودت کمک کن.          

سلام دوستای خوب . مهربونم. ممنون که به یادم بودین و برایم پیام گذاشتین. اصلا یادم نیست که از کی اینجا نبودم. خیلی اتفاقها افتاد ولی بودن قوم ظالمین بدترین اتفاق بود. ولی اینکه می گن عدو شود سبب خیر باعث شد که خانواده شوهر بفهمند من چه عروس خوبی هستم و قدرم را داشته باشند.  حالا به طور مفصل برایتون می گم

یکروز مادرشوهرم زنگ زد و گفت ما باید تو را بگذاریم روی سرمون و حلوا کنیم. این دختره( منظور جارو) یکماه اینجا است یک کلمه نگفت اونجا چه غلطی می کنند.  یک دختره شلخته و بی دست وپا و فس فسو که هیچ کاری از دستش بر نمیاد. و برادر شوهره بهش گفته صبح تا عصر می روم سر کار و وقتی میام خونه تازه باید ظرف بشورم و غذا درست کنم چون خانم از صبح بچه داری می کرده.!!! منم که توی دلم قند آب میشد و خوشحال بودم که رابطه اونها با هم بد شده  و فهمیدند من چی هستم! ملکه گفت بدیه تو فقط اینه که حرفت روی زبونت هست . ولی هیچی تو دلت نیست میگی و می روی اما این دختره سیاستمدار به محض رسیدن به فرودگاه ۲ تا چمدون را فرستاده واسه مامانش .بهش می گم این کفش مال توئه میگه نمی دونم!!! شاید!!!!!!!!!  خلاصه با اون بچه وحشی و دیونشون که همش داد می زنه و دست  ادم را گاز می گیره معلوم نیست این بچه چی دیده که اینقدر وحشی شده!  

یک چیز دیگر هم که باعث شد ملکه داغ کنه این بود که عروسی خواهر جارو بود و برادر شوهرم به همه ما گفته بود که کادو برایشون یک سرویس خریده  از امریکا!  ولی موقع عقد مادر و ژدر عروس یک شمش کوچک دادند. مادر داماد هم یک سرویس را تقسیم کردند که گوشواره اش مال من ودستبنش مال اون و از این حرفها بعد این مرد خود شیرین مشکل دار یک سرویس برلیان و زمرد به عروس و یک ساعت به داماد که ۴ هزار دلار پولش را داده بود . قیافه مادر شوهر و خاله شوهر دیدنی بود توی این لحظه . منم خیلی حرصم گرفته بود چون کادو عروسی به ما ۵۰۰ دلار داده بود! منم تا تونستم به همسری سرکوفت زدم که  حقته و حالا مثل راننده آزانس دنبالشون برو و بیا. وقتی اونها به تو احترام نمی گذارن تو چرا دنبال اینها راه می افتی . خلاصه سر این عروسی یک عالمه بحث شد و ملکه خوب پسرش را شست و آویزان کرد. منم دلم خنک شد. 

 هنوز اینجا بودند که من بدون خداحافظی رفتم اصفهان با مامان و بابام . خیلی خوش گذشت. دوستای دبیرستانم را که قبلا توی فیس بوک پیدا شون کرده بودم را دیدم. اصفهان یک پاساژی داره به اسم مجتمع پارک که قبلا پاتوق ما بود و همیشه اونجا بودیم .در واقع گمشده داشتی اونجا پیدا می کردی . در حال گت و گذار با دوتام بودیم که یکی از دوست پسرهای سابقم را دیدم که حالا واسه خودش یک مرد جا افتاده ۳۹-۴۰ ساله شده بود. البته مجرد بود ولی بسیار سنگین و رنگین. خیلی خوشحال شدم که دیدمش. اونهم که خیل هیجان زده شده بود از اینکه من اینقدر بزرگ شده بودم و خانوم!!! اون دیدار هم خاطره خوبی بود. یکروز کامل هم رفتم پیش عشقم کیانا و تا شب باهاش بازی کردم. خوابوندمش .بهش غذا دادم. خیلی کیف داد. من به معنی واقعی کلمه عاشق این بچه هستم!

دیگر برایتون بگم هفته پیش هم یک سفر یکروزه رفتم کاشان با دوست عزیزم خانم دکتر. رفتیم خونه شیوا دوست دبستانیم. خیلی بهمون خوش گذشت. شیوا همه تلاشش را واسه اینکه بهمون خوش بگذره کرد.خاطره خوبی بود.

دیگر برایتون بگم که همچنان کلاس می روم. می خواهم هر جور شده کلاس ورزشم را هم بروم.  فردا واسه معارفه دوره کف شناسی می خواهم بروم. ! عاشق این فال و فال بینی ام دیگر چی کار کنم؟! دیگر بگم دو دفعه است دلمه برگ مو درست می کنم که مادرشوهرم گفت یک زنی که چهل ساله اشپزی می کنه نمی تونه همچین دلمه ای درست کنه!!!  دیروز به اتفاق مامانم رفتیم برایش کفش خریدم به مناسبت روز مادر و تولدش . برای مادرشوهرم هم همینطور . ۲ تا کالج هم برای خودم خریدم که شوهرم گفت یکیش از طرف من!!! خلاصه ۲۵۰ تومن ژول ۴ تا کفش و یک روسری دادیم و اومدیم و من همچنان فکر می کنم چقدر وضع اقتصاد افتضاحه . ۲۵۰ تومن کمتر از نصف حقوق یک کارمند بازنشسته است. مردم چی جوری می خواهن زندگی کنند.؟

سلام دوستان.

سال نو مبارک همتون باشه. هر چند که به نظر می رسه سال سختی در پیش داشته باشیم

این چند وقت که ما همش در گیر قوم شوهر بودیم. همش این طرف و اون طرف واسه دیدن این عتقیه ها. ملکه هم یک ناراحتی پوستی گرفته و مجبورم روزی ۵-۶ تا کورتون بخوره. واسه همین خیلی بی حوصله تشریف دارند. عیدی هم به ما هیچی نداده. نمی دونم چرا؟ خیلی تعجب کردم. خاله شون هم که تشریف اوردند یک مشت چیزهای مزخرف و خیلی چیپی اوردند . و منم همه را بخشیدم به پرستار ملکه. توله برادر شوهر خیلی بامزه است. همش دنبال همسری می دود و رابشون با هم خیلی خوبه. منم دوستش دارم. با اینکه از پدر و مادرش خوشم نمی اید . برادره یک ای پد برای همسری اورده و برای من یک پانجو با دور دوزی پوست. یک شال گردن پوست و شلوار. البته من جز انجمن حمایت از حویانات هستم و اصلا پوست دوست ندارم ولی تقریبا کادوی اونها شیک بود. همسری هم ای د را عیدی به من داد و منم برایش یک ادکلن خریدم.

دختر دایی ام هم امسال از امریکا اومد و دیروز اومد خونه ما با زن دایی ام. یک دختر ۳ ساله هم داشت که من هلاکش شدم. البته در و دیوار خونه پر بود از عکسهای بچه که برایم فرستاده بود ولی حالا که از نزدیک دیدمش بیشتر از قبل خاطرخواهش شدم. موهای تا کمر . چشم و ابروی مشکی وباسن قلمبه. یعنی از زیبایی حرف نداشت این بچه. کلی باهاش بازی کردم و اولین بچه های بود که وقتی می خواست بره همه مداد رنگی ها و عروسکهایی که براش اورده بودم را گذاشت سر جایش!! به قول ادمین نیما توی فیس بوک " یک همچین بچه باشعوری داریم ما"

شنبه با دوستم رفتیم مطب و جلسه اول ار . اف را انجام دادیم. خیلی ملایم و با درجه کم شروع کردیم که بیینیم چه یش می اید ولی خدا را شکر نتیجه بد نداد. البته چون خیلی ضعیف حرارت داد منم چیزیم نشد. حالا جلسه بعدی ببینیم چی میشه.

امروز دیدم که ۲ کیلو اضافه تر شدم. !!! با اینکه خیلی رعایت می کنم و در وقاع فقط یم وعده غذای پلو دار میخ ورم ولی بازهم وزنم رفته بالا. دیگر می خواهم خودم را بکشم . افسردگیم زده بالا دوباره.

۲۴ هم عروسی خواهر جارو هست و نمی دونم با این هیکل خرس چی جوری جلوی مردم حاضر بشوم. خجالت می کشم با این چاقی لباس باز بپوشم و بدبختی این جاست که همه لباس هام بازه. حالا مردم فکر می کنند از بس خوش سر و بازو هستم لباس اینجوری پوشیدم

سلام بر دوستای خوبم.

این چند روزه کمی درگیر بودم و لی خیلی توی فکر !!از خودم بدم می اید که هنوز با این سن و سال به دیگران اعتماد می کنم. و حرف همه را باور می کنم. قضیه از اینجا شروع شد که :

یادتونه بهتون پیشنهاد دادم که به وبلاگ یکی از دوستانم سر بزنید که از ترکیه جنس اورده ؟ یک اقایی که کارمند بانک بودند و کارهای بانکی منو انجام می دادند از این خرید و فروش لباس اگاهی پیدا کردند و گفتند یکی از دوستانشون صاحب مغازه ای است و پیشنهاد دادند که لباس های دوستم را برای فروش ببرند در مغازه . منم این حرف را به دوستم بازگو کردم و موافقت دوستم را گرفتم. قرار شد مبلغ فروشی که ما در نظر گرفته بودیم را بفروشد و مابقی سود فروش برای خودش و دوستش باشد. زمانی که قرار شد جنس های دوستم را ببرند منم گشتی توی کمد و چمدان زدم و یک کم لباسهایی که هنوز مارکشون بهش بود ولی دیگر برایم کوچک شده بود را گذاشتم برای فروش .اقای کارمند که در اینجا به نام اقای الف معرفی می شود عصر همان روز بدو بدو به درب منزل ما مراجعت کردند و لباسهایی ما را بردند. و من مسرور و خوشحال که چه دوستای خوبی دارم و چقدر همه به فکر منند!!!!!

چند روز گذشت و خبری از این اقای الف نشد. تا اینکه بهش زنگ زدم و گفت هنوز فروش نرفته. دوباره چند روز دیگر هم گذشت و باز هیچ خبری ازش نبود. خیلی جلوی خودم را گرفته بودم که بهش زنگ نزنم. تا اینکه ۱۷-۱۸ روز بعد زنگ زد و گفت :  لباسهات را از صندوق عقب ماشین دزدیدند!!!!!گفت لباس ها را گذاشته بودم پشت صندوق که برایت بیاورم ولی دزد زد!با چشمهای از حدقه در اومده به صحبتهایش گوش کردم و خیلی ناراحت شدم ولی خدا را شکر کردم که ماشینت را نبردند و از این حرفا. گفت  صبح دیدم که لباسهات را دزدند اما هیچ چیز دیگر از ماشین کم نشده بود!!!! و من خسارتت را می دهم ولی باید بهم تخفیف بدهید و توی پرداختش هم کمک کنید. گفتم من دلم نمی اید که ازت پول بگیرم و حالا بگذار ببینم چی میشه! با ناراحتی به دوستم زنگ زدم و جریان را گفتم اونهم گفت فدای سرت کاری است که شده. تازه بیشتر با این حرف دوستم شرمنده شدم و نمی دونستم چیکار کنم. تا اینکه یکی دیگر از دوستام گفت ماشینش چی بوده که دزد زده ؟ هر ماشینی را که نمیشه در صندوقش را باز کرد ؟ مثلا ال ۹۰ ماشینی است که در صندوق را فقط با کلید باز می کنند و کلیدش هم اگر گم بشه باید رفت کارخونه تا بسازند . بعد از ظهر که به اقای الف زنگ زدم و ناراحت بودم که با این وضعیتش دلم نمی اید از ش پول بگیرم. جو گرفتم و گفتم ۱۲۸ هزارتومنش تخفیف بقیه اش هم توی ۲ قسط بده. بعد انگار یکی توی سرم زد که ازش بپرسم  ماشینت چیه؟ گفت ال ۹۰!!!!!!!! شوک شدم انگار یک ظرف اب یخ ریختند روی سرم. به هر کس دیگری که جریان را تعریف می کردم  میگفتند  دروغ میگه و امکان نداره دزدیده باشند. یکی از دلایل دوستام این بود که توی این مملکت کار خودت را باید خودت انجام بدهی و ۱۰۰ در صد این کار برای این ادم سود داشته که حودش شبانه از شرق تهران بیاد توی غرب تهران و لباسها را ببره اونهم فقط برای رضای خدا!!

. به اقای الف گفتم چون امانت دوستم هست ومن باید پول اون را پرداخت کنم ازت می گیرم و این ۱۲۸ تومن از پول لوازم خودم هست  که تونستم کم کنم. . یک کم چونه زد ولی چونه اش مدل دلالی بود نه کسی که ضرر کرده. یک جا گفت فکر کنم یک نفر اینها را عمده خریده یک کلام چند؟!!!! خلاصه قبول نکردم بیشتر از این تخفیف بدهم. برای همین مقدار تخفیف هم خیلی ناراحت بودم. خلاصه عصر شنبه اومد و ۲ تا چک اورد و گفت اگه لباسها پیدا بشه می دهمش به خیریه!!!!  خیلی دلم می خواست بهش می گفتم من که می دونم داری دروغ می گی  خدا ازت نگذره ولی جلوی خودم را گرفتم و هیچی نگفتم. همسرم گفت از بس به هر کی می رسی اعتماد می کنی این هم نتیجه اش . بابام گفت من ۱۲۸ تومنت را می دهم که شب عیدی خوشحال باشی. اگر صد تا ۱۲۸ تومن دیگر برایم بیاد خوشحال نمی شوم. می دونید چرا؟ چون این ادم باعث شد دوباره به این نتیجه برسم که ادمها به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند. همان بهتر که ادم برای جلوگیری از اسیب دیدن قلبش در را به روی همه ببنده.

این هم از داستان هفته پیش ما. این چند روز مطب هم رفتم . خانم دکتر یک دستگاه خریده به نام لیزر RF . که برای از بین بردن غبغب و چربی های اضافه و اینجور چیزهاست. حالا قراره اخر هفته شکم منو RF کنه تا چربی های شکمم دفع بشه و شکمم هم مثل بقیه جاهای دیگرم نرمال بشه.خودش میگه که کاملا ایمنی و خطری نداره. منم به دوستم اعتماد دارم و مطمئنم که ضرر نداره. وقتی انجام دادم می ایم برایتون تعریف می کنم که چی شد

پی نوشت:

شاپرک نازنینم این چند روز سرم شلوغ بود و کلا یادم رفته بود که چه قراری باهم داشتیم. به زودی طبق قرارمون عمل می کنم. دوستت دارم خوشگلم.

سلام دوستای خوبم.

همش ختم و هفته و شب هفته و ... دیگر خسته شدم. تازه همش را هم که نرفتم. ولی همین که می شنوم این مرد یا اون مرد ناراحت می شوم. به بازماندگانش فکر می کنم .

برایتون بگم که ۵ شنبه رفتم پیش دکی جون طب سوزنی ام و اون بهم سخنرانی دکتر هولاکویی را داد. البته فکر کنم برای بار ۲۰ بود که رایت می کرد ولی من هیچوقت گوش نکرده بودم. تا اینکه دیروز همسری رفت بیلیارد و منم در حالی که کمد لباس را ریختم بیرون تا مرتب کنم مشغول گوش دادن این سخنرانی شدم. خیلی خیلی جالب بود. ۵۰ نکته راجع به ازدواج گفت که با اینکه خیلی بدیهی بود ولی انگار تکرارش لازم و موثر بود. یک جاهایی دقیقا حرفهای دل منو می زد که چرا از دست همسری دلخورم یک جا ایرادهایی را می گفت که من دقیقا مرتکبش می شوم و همسری را ازار می دهم. برای همسری ریختم روی فلش که توی مسیر سرکار گوش بده و عمل کنه!!!!! اگر تونستید تهیه اش کنید چون خیلی جالب بود

دیگر برایتون بگم که پرستار ملکه داره میاد اینجا که از فردا خونه تکونی شروع کنه. نظافتچی ساختمونمون را هم گفتم بیاد که کارهای مثل شیشه پاک کردن را انجام بده. بلکه این پرستاره زود تر کارش را تموم کنه و بره. از بس فس می زنه خسته ام می کنه. البته خدا پدر خانم دکتر را بیامرزه. چون می روم سرکار!!! و مجبور نیستم توی تمیز کردن خونه کمکش کنم. اینقدر تمیزکاری کردم و ظرف شستم که یک روز کار نکردن هم یک روزه! قبلا ها موظف می کردم خودم را که شب به شب سینک را تمیز کنم و یک دونه ظرف کثیف توی سینک نگذارم. الان چند روزه می بینم با وجود اصرار من به این ماجرا همسر خان شب به شب لیوان کثیف شیر و شیر جوش و جا سیگاری را ردیف می چینه دم سینک و انگار نه انگار که من بدبخت تا الان پای سینک بودم. البته می دونم که لجبازی نمی کنه. فقط نمی فهمه که نباید اینکار را بکنه. حال چند روزه منم تصمیم گرفتم اگر حالش را داشتم شبها ظرها را می شورم اگر نداشتم می گذارم فردا صبح یا فردا عصرش که از مطب اومدم! یعنی چه. به قول مامانم مگر جون شگ دارم!

بچه ها یک چیز دیگر هم بگم شادی یکیتون به من بگه مشکل من چیه. چند وقته نسبت به پدر و مادرم خیلی خیلی حساس شدم. به محض اینکه یادشون می افتم گریه می کنم. از خواهرم بدم می اید که اینقدر مامانم را اذیت می کنه. امروز صبح مامانم گفت خواهرت دیشب گفته دلم می خواد بکشمت. زدم زیر گریه که مامان جون محلش نذار. خودش پشیمون میشه. مامانم هم کلی حساس شده نسبت به رفتار خواهرم. همشون به من زنگ می زنند وقتی از دست هم ناراحتند یا دعوا کردند. من این وسط قاضی ام. از این کار خوشم می اید. همشون هم به حرفم گوش می دهند ولی این گریه دست از سرم بر نمی داره. مثلا چند وقت پیش خواهرم یک عکس از بابام گرفته که توش بابام خیلی بد افتاده به خاطر قند لاغر شده و خواهرم هم موهایش را سیخ سیخ کرده.یک دفعه بیشتر ندیدم عکس را ولی هر وقت توی ذهنم می ارمش گریه می کنم مثل ابر بهار. انگار مصیبت بزرگی سر دلم هست. نمی دونم چرا نسبت به این عکس اینقدر حساس شدم. چند روز پیش که توی ماشین دوستم داشتم حرف می زدم راجع به بابام و بعد یکهو عکسه اومد جلوی چشمم و زار زدم و دوستم هاج واج که چرا من دارم گریه می کنم!

دیگر برایتون بگم ۵ شنبه وقت ارایشگاه دارم . الان که قیافه ام شبیه بابام شده هنوز نمی دونم که می خواهم موهام را چیکار کنم. دلم می خواهد یک کاری کنم ولی نمی دونم چی !


بعدا نوشت:

دوست خوبم مرجان ادرس وب دکتر هولاکویی را برایم نوشته که من برایتون به اشتراک می گذارم. می تونید دانلود کنید و استفاده ببرید. ازت ممنونم مرجان

http://saarbuk.blogfa.com

اخر سال شد و با موجی از اتفاقات بد روبرو می شیم. اگر تا حالا دقت نکردید از حالا به بعد توجه کیند اسفند ماه بیشترین امار فوت بستگان. تصادف - مریضی و هزار تا غم و اندوه دیگر را داره. در عرض ۲ روز خبر مرگ ۳ تا از فامیل را شنیدم. یک خبر سرطان شنیدم. زمزمه های بیکاری و بی پولی شنیدم خلاصه داستانی است واسه خودش این اسفند ماه. هر روز صدقه بدهید و امیدوار باشین که بلا از شما و عزیزانتان دور باشه.

همانطور که گفتم این چند روز مشغول رفتن ختم و اینجور چیزها بودم. به مراتب مطب هم می روم .و وردست خانم دکتر کلی چیز یاد گرفتم. می خواهد کارهای اسکین کیر هم یادم بده که دیگر مدل کار کردنم تغییر کنه.. خدا را شکر هنوز ادمهایی هستند که به زیبایی مو و صورتشان اهمیت بدهند و بخواهن تغییر کنند. ولی از بین این ادمها متوجه شدم یک عده ای هم وسواس پیدا کردند. مثلا برای یک دانه موی زاید روی چانه بلند میشه میاد . یا واسه یک پی ار پی کردن صد هزارتا سوال می کنه. خوب شد که یادم افتاد بچه ها پی ار پی کردن کار مهمی است و نتایج  خیلی خوبی را در بر داره ولی حواستون باشه که به جاهای درست و حسابی مراجعه کنید. چون یک عده از لوازم چینی استفاده می کنند واسه این کار و در واقع هم اسم پی ار پی را خراب می کنند هم بلا سر مو وصورت بیمار می ارند. خوب تحقیق کنید.

دیگر بگم برایتون که خاله همسری هفته اینده می اید و حسابی دستمون بهش بند میشه. بعد از اون هم که برادر همسری میاد. از حالا دارم دق می کنم که قراره ۱ ماه ببینمشون.

هر روز تصمیم می گیرم که بگم پرستار ملکه بیاد واسه خونه تکونی اما می بینم حوصله فس فس زدنش را ندارم وقتی برای اشپزخونه ۳ روز طول داد لابد برای کل خونه ۱۴ روز وقت می خواهد. نمی دونم چیکار کنم.

شبها خیلی کم شام می خورم و گاهی هم نمی خورم عجیب معجزه میشه و یک کمی لاغر شدم. خیلی خوشحالم.

خوب دیگر من بروم بخوابم. فردا می خواهم بروم هایپر و خرید کنم!!!!