تمام مدتی که زر می زد ...داشتم به اون پول یا مفتی فکر می کردم که ریختم تو حلقش و دیوانگی مفرط خودم ... چند تا کافی و کیک می تونستم با اون پول بخورم ... اوکی نیاز داشتی خر درونت رو آزاد کنی ... یه کار متفاوت بکنی ... این دیگه چه هوس مسخره ای بود آخه ... نه تنها داشتم به خودم فحش می دادم که داشتم قیافه تک تک دوستایی که الان منتظر نشستن تا منو بمباران فحش کنن هم تصور می کردم ... هزار دفعه خواستم وسطش حرفشو قطع کنم و حداقل از ادامه تلف شدن وقتم جلوگیری کنم ولی حس می کردم که اونجوری دیگه خسر الدنیا و الاخره میشم .. بذار لا اقل وقتش رو بگیرم ! همین طور که اندر احوالات خودم بودم یهو سیگارشو گذاشت کنار و فنجون قهوه رو برد بالا نوک دماغش و با یه صدای آهسته ای پرسید :
- گفتی فقط از مرگ و میر نگم دیگه ... چیزای بد دیگه رو که میشه بگم نه ؟
منم جواب دادم صدا البته گوهر فشانی کنید .
با کلی من و من گفت :
- البته زیاد عمر می کنی ها ... نگران نباش ولی اواخر عمرت یه مشکل جدی برای پات پیش میاد نه اینکه زانو آب بیاره و اینا ها ... جدی ....چه جوری بگم ....
- راحت باشین ... قطع میشه پام ؟!
- دیگه یه مساله جدی و هیچکی دورت نمی مونه به جز پسرت . همه کسایی که دورتن تنها می ذارنت ولی پسرت تا آخر عمرت همیشه کنارت می مونه و هواتو داره .
یهو حواسم جمع شد به نظرم طفلی خیلی خوشحال شد که بالاخره موفق شده یه قیافه مشتاق و متعجب از من بیرون بکشه ... سرمو کردم تو فنجون قهوه و با تاکید بهش گفتم :
- درست نیگا کن ... بچه می بینی ؟ مطمئنی پسره ؟
با خودم فکر کردم خب هستی فقط 8 ماهشه و هوا هم سرد من همش مجبورم بلوز شلوار و جوراب پاش کنم خب یکم هم زیادی شیطونه و بدو بدو داره ... موهاشم که حسابی کوتاه کردم که بعدا ابریمشی شه اما خب بچم یه خانم به تمام معناست ... این احمق حداقل تا اینجا فهمید من بچه دارم ولی چرا پسر می بینه پرنسس منو !!!!
از اون همه اشتیاق من بالاخره ته اون عملیات مسخرش به هیجان اومد و گفت:
- مطئمنم ولی بذار الان تاروت هم می ندازم که خیالت راحت بشه
و شروع کرد به ژانگولر بازی جدید ... بعد کلی بالا و پایین با لبخند پیرو زمندانه ای گفت :
- بعله خودشه یه پسر ... درسته من اولش گفتم هیچ مردی تو فالت نیست نمی فهمم شوهر داری یا نه ... ولی بچه هست ... شایدم بیشتر از یکی ...این پسرت ولی آخرین بچته و تنها کسیه که برات می مونه
بعد ژست مادرانه و دلسوزانه ای به خودش گرفت و با یه درایتی ادامه داد :
- غصه نخور عزیزم .. دیر نشده که .. تو هنوز خیلی جوونی ... خیلی مرد میاد تو زندیگت و می ره ولی هیچی تهش پسرت نمیشه ... اینو از من یادت باشه و منتظرش باش .
خوشحال از اینکه بالاخره منو میخ خودش کرده ادامه داد :
- حالا یه دور دیگه حرفامو مرور کن اگه چیزی هست که من اصلا اشاره نکردم !وبرات سواله.... تکراری نباشه ها نیت کن و انگشت بزن ته فنجون قهوه .
یه دور دیگه حرفاشو مرور کردم اراجیفی بیش نبافته بود ولی چه اهمیتی داشت من یه دیونگی کرده بودم یه کار متفاوت و اینقد شعور برای خودم قائل بودم که از توی هر ماجرای بی ربطی چند تا نشونه بیرون بکشم ... سال 92 سال یه تغییر بزرگ خوبه برام خب این بد نیست ...تصویر یه پیرزن که نشسته تو ویلچر تو پاییز و یه پسر جوون داره هلش می ده ... این خنده داره نه گریه داره ... مهم نیست حالا ... چرا جو گیر شدم چرند می گه ... بذار ببینم بچه خودم چی میشه ... هستی من ... هیچ اشاره ای هم بهش نکرده ... چشام بستم و از ته دل خواستم بدونم که هستی من به آرامش می رسه یا نه ... همون حسی که هر مادری داره ... بعد انگشتم رو محکم فشار دادم ته فنجون ... صورتش به لبخندی باز شد به فنجون نگاه کرد و یه کارت کشید و گفت :
- نمی دونم سوالت چی بوده ولی جوابش یه آره خیلی بزرگه ... این کارت عروسیه منه ... یعنی هرچی خواستی به بهترین نحو انجام میشه ... بهترین نحو
دیگه مهم نبود منطقم چی می گه ... خیر سرم من بیشتر از اون از بازاریابی و انگیزش دادن به مشتری سر در می آوردم می فهمیدم داره چی کار می کنه ... دیگه اصن اون پولی که تلف کرده بودم مهم نبود ... همین یه ریزه دلخوشی که من بهش چنگ می زدم کافی بود ... هستی من خوشبخت میشه و لازمم نیست نگران من باشه و دنبال ویلچر من بدوئه ... زندگیشو می کنه تو خوشی ... چی بهتر از این ... نوش جونش پولش
اومدم بیرون و این ماجرا شد سوژه خنده دوستان تا مدت ها و اون ارجیف همه از یادم رفت تا دم عید امسال
یه حس خوب داشتم و هی منتظر بودم که امسال برام شروع یه زندگی تازه باشه ... هیچ هم ناراحت نبودم که تنظیم نا خود آگاهم رو سپردم دست یه زن بی سواد و کلاش ... چه اهمیتی داشت مهم این بود که یه امید توش بود ... نمی دونم تغییری که امسال تو زندیگم اتفاق افتاد چقد از اون اومده و اصلا ته این تغییر مثبته یا نه ... ولی من حس خوبی دارم که مدیونه اون دیوونگی اون روزمه
....
این روزا دیگه من و هستی خلوت خودمون رو نداریم ... اون شبایی که می اومد رو دلم می خوابید و هی می گفت بازم قصه بگو تا بالاخره تهدیدش کنم که اگه نخوابه قورتش می دم که دوباره بره تو دلم !
روزاولی که اومدم این خونه نقاشی هاشو چسبوندم به یخچال .. خونه رو پر کردم از عکساش و هر شب شامپوشو بو می کردم و فکر می کردم دارم تو آرامش اون موهای ابریمشی می خوابم اما ....
یه روزالف اومد دید کل قاب عکسا خالی شده ... رو یخچال فقط یه لیست خریده و یه عالمه کفشدوزک تپل که بیکار موندن و یه جعبه قرمز کوچو لودم دره که توش یه عروسک و چند تا لباس دخترونه و گل سرای رنگی و یه شامپو هست به روی خودش نیاورد خونه تغییری کرده و وقتی داشت می رفت بی سر و صدا جعبه رو ورداشت و برد تو انباری ...
حقیقت اینه که نگرانی الف برای هستی رو دوس ندارم وقتی اونجوری عمیق می پرسه هستی چطوره ؟ این عکسش خیلی نازه اینو بذار تو فیس بوک ...چقد چشماش شبیه تو ئه ... بیا این عکس 4 سالگی تو و هستی رو بذاریم تو یه قاب دوتایی ... باید یه بلور ری پر کنیم که زیر یه آهنگ ملایم باشه و صدای قصه گویی تو روش بالد و ببری براش این دفعه که رفتی ... همش ازش تشکر می کنم و کلی هیجان زده می شم می دونم باید خوشحال باشم ولی ته دلم یه ندایی فریاد می زنه این بچه منه .... کاری به کارش نداشته باش ! من خودم می دونم چی کار کنم ... اصن راجع بهش حرف نزن !
حقیقت اینکه وقتی هستی خمیر بازی های جدیدش رو نشونم میده و می گه بیا بازی کنیم ... دلم کنده می شه که جواب می دم عزیزم من اینا رو خوب بلد نیستم ... با خانم میم بازی کن اون چون خودش خریده کار با اینا رو بهتر بلده ...وقتی می رم مهدش و دوساعت تمام از تمام برنامه هاش می پرسم و بررسی می کنم حرکاتشو زور داره برام تهش بگم فرقی نمی کنه شماره منم دارین ولی اگه کار خاصی بود به خانم میم بگین هم اوکیه اون پیگیری می کنه ... تهش می خوام فریاد بزنم
اینقدی منو می شناسین که بدونین این فریاد ها رو نمی زنم مگه اینجا شاید اینجا هم نه ... همه چی عالی پیش می ره تا یه شبی شماره مهندس رو بگیرم :
- سلام دخترتون خوابن ؟ میشه دو کلوم حرف بزنیم ؟
- نه خیر همچنان بیدارن و می دونن اگه تا ده بشمرم و خواب نباشن فردا شب هم از داستان خبری نیست
- گوشی رو بده بهش
- عشقم مگه قرار نبود شبا زود بخوابی من اومدم به نرگس جون قول دادم که دیگه صبحا زود می ری مهد ها ... زود تند سریع بخواب به بابا می گم فردا برات قصه سیندرلا رو بگه ... گود نایت سوییت دریمز آی لاو یو ...
نیم ساعت بعد تلفنم زنگ بخوره و همون لحن آشنای قدیمی رو بشنوم که سعی داره خیلی سرد باشه :
- خوابید مرسی ... البته تو نگران نباش خوبه ها ... این چند روز سرما خورده بود باز برنامش بهم خورد . خودت خوبی ؟
و بعد لابه لای کلی بحث بی منطق بدونم که حواسش به همه اونچه مامان این بچه براش می خواد هست هرچند بگه تو دخالت نکن ...
دیگه هممون می دونیم که اینجا شلوغ و پلوغه ... یه تیم بزرگیم ... هیچی فقط یه نفر نیست ... من و مهندس و الف و میم چه بخوایم چه نخوایم سهمی از هستی داریم
خب همه چی طبق معمول عالی و مرتبه فقط یه خالی ته دل من هست که باید خفش کنم اما چه جوری ؟ اها باید یه دیونگی کنم ... باید خر درونم رو باز آزاد کنم ...ببینم چه میشه کرد ...ماموریتم یادم می اد و ایده ای که از اونجا گرفتم ... شلوغ و پلوغ ... اها فهمیدم ... یه پسر
من یه پسر می خوام که فقط مال خودم باشه ... شلوغ و پلوغ نباشه ..منطق توش نباشه ... پسر من باشه .
عالم و آدم مخالفن ... باز یه عده نشستن تا بهم بخندن یا فحش بدن یا دلسوزانه بهم بگن چقد احمقم ... باز باید جلوی یه دنیا وایستم برای یه دیونگی ...
بعد کلی نقشه که چه جوری به الف بگم قیافش دیدنیه :
- خدا عاقبتمون رو به خیر کنه فکر هر چیزی رو می کردم که بگی جز این ! مطئمنی تو اصن فکر هم می کنی ؟
و همه حرفایی رو بهم می گه که همه گفتن و خودمم خوب می دونم بعد دلش برام بسوزه و بگه :
-با این همه اشتیاقی که داری باید خودت امتحان کنی و به غلط کردن بی افتی ... هرکی هرچی بگه فایده ای نداره ... نظر منو که می دونی ولی خودت باید تصمیم بگیری ... زندگی توئه . رو من اصن حساب نکن .
- حسابی هم نکردم ... اینو می خوام فقط برای خودم با همه سختی هاش نیازی به تایید کسی ندارم . فقط خواستم بدونی اینقدش فکر کنم به تو مربوط می شد .
و بعد خیلی خیلی دیر ... یه مسیج بگیرم :
- عزیزم خواستم بدونی من با هرچیزی که تورو خوشحال کنه موافقم ...
درنتیجه قراره یه عضو جدید به این قیبله شلوغ و پلوغ و رنگانگ ما اضافه بشه ...عضوی که هیچکی نمی خوادش هیچکی ... ولی نیم ساعتی که براشون سخنرانی می کنم همه آهی می کشن و می گن چه خوب و قشنگ حیف که نمیشه
حالا ببینم میشه یا نه ... پسر من !
پ.ن : امروز ممیزی کارم از ارشاد اومده .... این همه اینجا تمرین استعاره و سانسور کردم هیچ فایده ای نداشت قشنگ جیگر زلیخا پس فرستادن کارو ... در نتیجه علی الحساب راحت طولانی با غلط و بی استعاره می نویسم تا باز انرژی جمع کنم دل و روده اون کارو بهم بدوزم !