ت و ل د

خونه رو تمیز کردم نه از این تمیز کاری الکی ها ...یک هفته طول کشید خونه هم نیست لونه است ولی هیچ در زو روزنی نمونده که برق نیوفتاده باشه 

برای خودم کادو خریدم ... نه از این کادو الکی ها ... کلی گشتم بنفش همون بنفشی که من دلم می خواد

فال گرفتم ... نه از این فال الکی ها ...با حافظ  شاملو  تو مرز باریک خودآگاه و ناخودآگاه ... اینقدی که حتی یادم نموند چی اومد ... فقط رفت تو حافظه دلم 

72 تا پیام تبریک گرفتم تماس  اس ام اس وایبر واتس اپ تلگرام و فیس بوک  و ایمیل  72 تا رو تک به تک جواب دادم .

بلیت خریدم که برم سفر تا اونجا جشن بگیرم ...

چهار تا بیسکوییت پتی بور که وسطش بستنی گذاشتم و آخرش روش شکلات ریختم  شد کیکم 

از سرایدار شماره تهیه غذای سر خیابون رو گرفتم کتف کبابی مرغ و کباب کوبیده سفارش دادم 

یه ککتل من در اوردی معرکه ساختم که با توجه به نتیجه قطعا درصدش 60 بوده اقلا 

ترجمه تبریک مامانم تقریبا این میشه : یه تبریک برای شیرین ترین باهوش ترین و شجاع ترین دختری که می شناسم ... امیدوارم و دعا می کنم که  به بهترین برسی چون بهترینی  جواب من : با توجه حجم دردی که سالها  پیش بهت دادم تا بهترین مامان دنیا بشی  امیدوارم روزی برسه که بتونی بهم افتخار کنی  این کمترین کاریه که می تونم برات بکنم ... هر روز که می گذره بیشتر می فهمم چقد خوش شانسم که مامانم تویی جوابش این بود که من  همیشه بهت افتخار می کنم و خوشحالم تو رو دارم 

هستی بهم زنگ زد و پچ پچ کنان گفت مامان می دونی چیه  امروز ؟ گفتم نه تو بگو ... گفت تولدت مبارک  میشه فردا حرف بزنیم  الان کار دارم فقط زنگ زدم چون به مامان جون قول دادم ... بی انصافیه طبیعته که من  نمی تونم کاریش کنم که بازم دخترمو بیشتر از مامانم دوس دارم ...

تولدم هیچی کم نداشت هیچی .... کامل و پرفکت بود  حتی آرزو هم توش بود ... باید چیزی کم باشه تا جایی برای آرزو بمونه و من یه آرزوی بزرگ کردم  یک معجزه چهار حرفی ... اندازه 4 تا بیسکوییت 

رو آینم نوشتم Faith نمی دونم چرا بعد اون همه سابیدن باز رژ چرب استیلاودر زدم بهش ... حتما یه دلیلی داره دیگه  هر چند سر در نیارم ازش 

معدود روزایی که چشام پف نداره یا گود نیافتاده خیلی خوشگل میشه حتی بدون خط چشم ... کاش یاد بگیرم شبا 11 بخوابم و 6 صبح پا شم ...

پ.ن : خیلی دلم می خواست خدا بهم یه کادوی تولد بده ... می ده فک کنم به زودی شایدم امروز داد...

 

 

پروانه

 عادت کردم دیگه ... عادت  

اینکه تو اوج گرما سردم شه تو اوج سرما گرم شم ...اینکه تو اوج عشق خالی شم تو اوج خالی عاشق ... اینکه تو اوج بارون خشک شم تو اوج خشکی ببارم 

شونزهم بی هستی سخت گذشت ... خیلی سخت ... دوستی پیام داد  تولدت هستیت مبارک ... باورم نمیشه 6 سال گذشت ... چقد دلم تنگ شده برای  تو هستی بهار و ...

روز مادر سخت گذشت بی هستی بی مادر .... همش چشمم به گوشی بود ... بالاخره یه مادر دور و برش پیدا میشه که بگه بیا شماره مامانتو بگیر حرف بزن .... اینقد منتظر شدم اول صدای دخترمو بشنوم که صدای مامانم هم نشنیدم ... می دونستم بغض ته صدام بیشتر به چشش میاد تا شیرینی تبریکم بهش 

***

من کیک با خامه و شکلات دوس دارم زیاد دوس دارم ... نور شمعم دوس دارم ... بوی عودم دوس دارم ... گل یادگاری به دقت خشک شده هم دوس دارم ....پروانه شدن تو آتیش زندگی رو هم دوس دارم .... من اصن زندگی رو دوس  دارم ... با همه بازی هاش بالاو پایین هاش ارزشمنده ...من آدم  امیدواری ام ... همیشه تو تلخی ها تاریکی ها دنبال طعم شیرین باریکه های نور می گردم  .... همیشه  فک می کنم شاید نباشه ولی اگه باشه و من دنبالش نگشته باشم چی .... اگه به اندازه کافی نجنگیده باشم چی ....

روزای سختی رو گذروندم و شبایی تلخ ... اما  یه حس ترسناک پروانه شدن تو دلم جوونه زد ... همیشه روزای آخر تو پیله سخت ترین هاست ... تحمل دردش به پروانه شدن می ارزه 

واقعیت غیر قابل انکار اینه که طبیعتم باگ داره ... همه کرما پروانه نمیشن ... بعضیا تلف می شن ... بعضی ها اسقاطی های این چرخه ان ... هنوز زوده بپذیرم که من اسقاطی  شدم ... من  هر چند یه گل بهاری بی جونم ولی نسبت نزدیکی دارم با کوهستانی دور ... شایدم دووم آوردم ... شایدم معجزه شد .... چرا  تازگی ها آدما اصرار دارن یادشون بره  معجزه هم بخشی از چرخه طبیعته  و اصنم عجب نیس...

دلم معجزه می خواد ... دلم گشایش می خواد ... دلم پروانه شدن می خواد ...  اردی بهشت که بیاد شمعمو که فوت کنم آرزوی معجزه می کنم و می خندم ... بالاخره یه جا زندگی از این همه سرسختی من خسته میشه  حتما ...من بالاخره راز آرامش رو پیدا می کنم 

***

  گوشه هامو به زور سوهان کردم روحم تیکه تیکه شد ... شاید جوری تراش نخوردم که تو می خوایی ولی امون بده ...  ظرفیت منم نیگا کن .... نکنه قبل از اینکه اون الماس درشت براقت شم یهو بشکنم از وسط ... می دونم حواست هست ... فقط گاهی سوتی بزن منم حواسم باشه حواست هست و آروم بمونم ... نکنه  زیادی زیر دستت وول بخورم بگی اگه می شستی سرجات نمی شکستی ...اصن میشه همیشه منو تو دستات نگه داری خیلی خوب میشه ها ...راستی اونقدی که من  عاشق هستی ام توام عاشق منی یا بیشتر ؟ چون اونجوری خیالم راحته  منم نبینمت تو داری منو می بیینی دیگه ... مواظبمی ...  می دونی چقد پر ترسم  و چقد دست تنها برای این همه زندگی ... اگه هستی اون بالاها نباش خب ؟ کنار من نفس بکش که با صدای نفس تو آروم بخوابم ... کاش باشی  و بدونی دوستت دارم  بهت اعتماد دارم خودمو می سپرم دستت فقط یادت که هست  من ضعیف از اونی هستم که نشون می دم ... همه ندونن تو می دونی که به مویی بنده نفسم ...سر اون رشته دست تو جنگیدن تا رسیدن به آغوشت با من ...کمکم کن بیشتر دوستت داشته باشم ... باور  کن پروانه  بشم خودت یه نوشابه  برای خودت  وا می کنی با لبخند و غرور نیگام می کنی و زیر لب میگی : دمم گرم چی ساختم .... به راستی که من بهترین خالقم ...

پ.ن : امسال تعداد کسایی که تولدمو تبریک بگن خیلی کمتر از پارسال میشه ... میام اینجا یه جشن حسابی می گیرم ...

 

عیدانه

اینقد پر  بودم این چند روز ننوشتم پر به معنی واقعی کلمه کوله باری  از زندگی با همه طعم و مزه هاش یه جا 

نه که وقت نشد بنویسم نه که حسش نیومد بنویسم  فقط خواستم غرق شم تو لحظات و داستان همیشگی زندگی در گذر ....

مهم ترین کشفی که کردم این مدت اینکه :در بی نهایت  چقد منفی و مثبت بهم نزدیکن ... تجربه اوج عشق اوج اوج اوجش منظورمه قطعا در دلش تجربه اوج دلتنگی رو هم میاره  اوج اوج اوجش منظورمه ...

یک لحظه بود سالها پیش که من اوج عشق در هستی را در یک دم یافتم و امسال قراره اوج دلتنگی رو تو همون لحظه حس کنم ... 

شانزده فروردین میام و ازش می نویسم ...

نوروز پری بود کاش سال پری هم باشد برای همه ... 

خبرهای کوتاه :

- دوهفته شیرینی خوردن دیگه  دکمه بسته نشدن نداره که !

- سال تحویل  باید یا رژ قرمز چرب رو انتخاب کرد یا بوسه بارون کردن هستی رو وگرنه تا صبح باید گونه هاشو عین ماده آهو لیس بزنی آخرشم پاک نمیشه ! 

- تمام پیام های تکراری و فوراوردی دم سال تحویل  تو کل دنیای مجازی واقعا عید رو خز و بی مزه می کنن واقعا رو اعصابن  اون وسط چندتا که اسم تو رو دارن و  و چند کلمه حرف دل هول هولکی تمام اون خز رو از بین می بره و لحظه ها رو ابریشمی  می کنن 

- خیلی خوبه درست دم سال  تحویل آرزو داشته باشی کاش کسی بود که می بوسیدیش به شرطی اون فرد هستی نباشه اون باید حتما تو بغل آدم باشه تا دلتنگی برای بقیه فرصت نمود داشته باشه 

- مامانم واقعا خوشگله ... کاش بیشتر شبیهش  بودم 

- اولین سالی بود که  منم به بابام عیدی دادم  چقد کار باحالی بود می ذارم تو برنامه حتما 

- امسال تصمیم دارم به جای نیو یر رزولوشن های مزخرف لاغرشدن و پولدار شدن و اینا یه ریزه کمتر بترسم و یه ریزه مهربون تر باشم  همین 

تا اطلاع ثانوی ... عید همگی در واپسین فرصت های باقی مانده مبارک ...

سرخ ... زرد ...آبی

ما باهم بزرگ شدیم ... باهم یواشکی رفتیم کیت کت بخریم و اندکی گم شدیم ... باهم از اون حیاط قدیمی انار چیدیم و مال منه مال تویه راه انداختیم ... باهم به نابخردی های اطرافیامون خندیدیم و و گریه کردیم  و باور کردیم چقد ما باهوشیم !... باهم فروغ نوشتیم گوشه دفترامون ... باهم انتگرال گرفتیم ... باهم  یواشکی رژ زدیم و رفتیم خیابون گردی و سر از باغ های بی سر و ته در اوردیم ... باهم حرص کنکور خوردیم ... اصن همه می گفتن ما خیلی شبیهیم  ...

نفهمیدم کی وکجا راهمون از هم جدا شد ... من غرق نامزد بازی و  و سرمه دوزی های کنار لباس عروس بودم  و اون گیر استاتیک ... من گیر این بودم  چه جوری بخوابم خط چشمم تا صبح خراب نشه ... اون تا صبح می گشت کجای دنیا بهتره برای ادامه تحصیل ...من لگدای  تو دلم رو می شمردم اون آلاینده های هوا رو ... من نگران این بودم شیر تو گلوی بچم نپره ...اون  نگران اینکه چقد CNG نمی دونم چی چی !...

یه موقعی به خودم اومدم دیدم هیچی مشترک بینمون نمونده جز نقطه آغاز ... یه همریشگی و دو خطی که دارن تا بی نهایت از هم دور می شن ... یه چیزی توی همخونی هم قبیلگی هست که با همه تفاوت ها هیچوقت از محبت کم نمیشه  و همین مونده بود همین ...

این بار اما فهمیدم کی راهمون باز نزدیک شد ...حالا باز خیلی شبیهیم ... مهم نیست چقد غرب یا شرقیم ولی نزدیکیم ... باهم مردیم با هم زنیم ... باهم حساب اجاره ته ماهون رو می کنیم ... باهم می گردیم دنبال بهترین برنامه های وام ... باهم ساعت های کاری مون رو می شمریم ... باهم مردا رو رصد می کنیم کی با معرفته کی نیست ... باهم دلمون لک می زنه برای یه لحظه بی دغدغه که بشینیم برای تشییع جنازه  یه آدمی که اصن نمی شناسیم غصه بخوریم ... باهم فک می کنیم کدوم شماره لاک با کدوم شماره رنگ مو  مچ میشه  و به کدممون بیشتر میاد 

سه روز بود غمم گرفته بود برای یه کاری که فک می کردم اصولا خانمی مثه من! چطوری انجامش بده  وقتی دیدم خانم مهندس  پیگیر یه امر بسی پیچیده تره از خودم خجالت کشیدم و کارم انجام شد ... سه روز بود داشتم براش اندر وصف  مزایای آغوش و بوسه و محبت و اینا سخنرانی می کردم که تهش یه لحظه ناب کشید بیرون که اوج عشق یه زنه ... یه لحظه سرخ ... حس خوبیه باز شبیه همیم  کنار همیم هر چند دور ...

***

زرد رو هیچوقت دوس نداشتم ... حتی وقتی بچه تر از اون بودم که به سمبل نفرت بودن متهمش کنم  به نظرم رنگ حشوی بود تو طبیعت کلا ... چندوقتیه هستی خانم شده و از کلیشه دختر صورتی بیرون اومده و تو این همه رنگ دنیا عاشـــــــــــق زرد شده با اون لحن ناز خودش ... لحن منم خوب می شناسه پس سعی می کنه قانعم کنه :

- مامان زرد خیلی خوبه . چرا دوس نداری ؟

- نگفتم دوس ندارم قشنگه به من نمیاد  تو هرچی بپوشی خوشگله عشقم ... هرچی خودت دلت می خواد ور دار 

- خب توام دوس داشته باش دیگه ... اصن مگه این همه آفتاب رو دوس نداری خب زرده دیگه 

راس می گفت زرد همون طلاست طلاییه و منم دوس دارم طلایی ... اصن شهزاده ها هم زرین کمر هستن ...اصن شب هم با همه تاریکیش می تونه طلایی بشه وقتی  بهم می گه :

- ما به شما درس پس می دیم  خانم 

- نفرمایین آقای مهندس ... حالا یه بار یه جا ظرافت دستای من به درد خورد ... می دونی اصن هر جا طلا باشه  چشمای من برق می زنه ... مال  تو هم باشه بیشتر 

- مال من و تو نداره جانم ...کیمیای صبر رو بنوش ... طلا میشی خودت و بی نیاز از هر طلایی 

- هوم  فعلا که زرد شدم ... بهار بشه ... هستیم دنیا رو طلایی می کنه برام بعد برق چشمای تورم بر می گردونم  قول می دم ...

***

اصن هر چی خوبی تو دنیاس آبیه ... شک ندارم خدا هم آبیه اصن ... آسمون، دریا، امید و آرامش همه آبین ... کمد منم ... اون روز الهه تکست داده شالت خونه ماست چطوری اومده اینجا نمی دونم ولی ببین می خواییش یا بدزدمش و عکسشم وایبر کرده برام ... با خنده بهش می گم از کجا فهمیدی مال منه چند دور چرخیده تا رسیده اونجا ! من که اصن خونه شما نیومدم  جواب داده :

- نمی دونم  ولی  هرچی یه شیدی از آبیه حتما مال تویه دیگه ! اینو فنگ شویی می کنم جون  الا فقط یه رنگ دیگه بخر یه بار دلمون خوش باشه ... بیا دم عیدی متحول شو 

اصن تحولم آبیه ...چشای توام آبیه ... عالم و آدم جمع شن و بگن خاکستری یا میشی یا ... من فقط آبی می بینمش ... تو چشای تونگا کردم و گفتم  من یه خونه سفید و آبی می خوام ...می خوام آسمونو به خونم بیارم ... این بهار که به آسمون نیگا  کنم می دونم چی بخوام ... فقط آبی 

***

زمستون آینده  تو سفیدی برف می شینم کنار شومینه و به شعله های گرم خیره میشم  

خانم مهندس رو مهمون می کنم که مرغ  تند سرخ   بپزه  ... هستی  رو مامور می کنم  یه خورشید زرد  بکشه برای روی یخچال جدید ... تو رو هم مجبور می کنم  اتاق کوچیکه رو رنگ  کنی آّبی... لازم میشه ... می دونم لازم میشه 

پ.ن : هیچ نمی دونم چرا حالم خوبه اینقد این روزا ... کاش خوبی ها کمرنگ نشن  هیچوقت برای هممون ...

 

 

گربه

لیست چیزایی که من ازش می ترسم خیــــــــــــــلی طولانیه ولی خوبیش اینه هیچ نمی ترسم از اینکه بگم چقد ترسوام .  نمی دونم اولویت با چیه تو این لیست ... به طور دوره ای عوضش می کنم که عدالت هم رعایت شه! ولی قطعا گربه همیشه در رده های بالای جدوله  اما قطعا پارکینگم توش  جایی نداره . از جای پارکم تا آسانسور سه تا دوربین هست  و یه عالمه پول گرفتن که همه جاشو چراغونی کنن... تازه یه نگهبان باحالم داریم که  من همیشه فک می کنم اگه حداقل نصف ماها کارمون رو به خوبی اون انجام  می دادیم قطعا الان جز ممالک پیشرفته بودیم .

از اونجایی که بزرگان گفتن غلبه بر ترس ها حس شجاعت می ده و شجاعت هم صاف می زنه به دل قدرت  و اعتماد به نفس و زندگی آدم یهو عین بهشت میشه  منم به عنوان بانوی اردی بهشت یه  نسبت فامیلی دوری با همه اینا دارم  هر از گاهی می رم سراغ لیستم و چون برای عمدش کاری نمی تونم بکنم دنبال یه مشابه  ضعیف می گردم که همون نتیجه رو بده .

خوبی مواجهه اینه تصمیم رو که گرفتی دیگه راه پس نداری ... باید تا تهش بری گرچه لنگ لنگان منم پیش رفتم تا اینکه دیگه واژه کم آوردم... گفت :

- چی شد؟ ترسیدی ؟

- نه فقط زبونمو گربه  خورده

- باز در خونه رو باز گذاشتی ؟گربه ها این روزا وحشی شدنا ...حالا یه کاریش می کنیم

راس می گفت گربهه وحشی شده بود تو مایه های ببر اصن ولی حریف قدر یعنی لذت برد بیشتر  و حس قدرت بیشتر ...خنده از لبام محو نمیشد حس می کردم زمین زیر پام که هیچ کل آسمونا  هم مال منه ... حتی صبر  نکردم ببینم در پشت سرم بسته شد یا نه . پیاده شدم و شکلکی تو دوربین در اوردم و داشتم می رفتم به سمت آسانسور که دیدمش ... یعنی همزمان چشمامون قفل شد تو هم

خوابالو و  بود پر ناز همچینم حوصله منو نداشت،منم شده بودم خود علامت تعجب اصن حتی یادم رفت بترسم ! با عجله خودم رسوندم  خونه  و با قهقهه گوشی رو ور داشتم و بی سلام هوار زدم :

- یه گربه تو پارکینگه یه گربه واقعـــــــــــــی !

-حالا می ترسی لابد از ماشین بیایی بیرون

-نه بالام الان و ضعف خنده

-اوه پس  واقعا دختر پدر پسر شجاع شدی . برو حالشو ببر .

***

و البته که حالشو بردم و طعم قدرت رو حس کردم کل امروز یکیش اینکه تو اوج ترافیک از این سر همت برم اون سرش و کل راهو به شهریور فک کنم ... اینکه جرات کنم یه بار دیگه حرفای البرز رو جز به جز گوش کنم  و اینکه بلند هی به خودم بگم :"ضعف دیگران تقصیر اونا نیس انتخاب من که تن به بدم به ضعفشون اما تقصیر منه "...اینکه دیگه از واژه لعنتی "ت " نترسم

نمی دونم گربهه فهمید چه بلایی سرمون آورد و الان  یه چشش داره برق می زنه و می خنده که فک کردی منو شکست دادی من بیچارت کردم  یا  نه  من اصن برای اون وجود خارجی ندارم و فکر خوابشه  و براش مهم نیس من چی کار کنم یا نکنم اصن ( دومی محتمل تره قطعا ) ولی به گمونم ازش ممنونم ...حالا حالاها از لیست ترسای من بیرون نمی ره  ولی دیگه زورش اندازه قدیما نیس ... نیس ...  نیس

پ.ن : یه قدم ...فقط یه قدم  بعد " من پای بدی های خودم می مانم ...من پای بدی های تو هم می مانم "درست مثه علیرضا آذر 

کم و زیاد

این روزا در بهترین حالی ام که این  توی چندساله اخیر می تونستم باشم ... یعنی اگه یکی چند سال پیش می گفت یه روزی تو این همه خوشی رو  توی قلبت، توی وجودت تجربه می کنی فقط لبخند تلخی می زدم بهش ...

پر از امید روزای روشنم  هی تو ذهنم دو  دوتا چارتا می کنم و می بینم می تونم رونق  مالی زندگیمو بیشتر کنم سال آینده ...

دیشب که برادرم گفت میاد هیچ فک نمی کردم اینقد دلتنگش شده باشم که بغض کنم از خوشحالی ...

صدای شاد مامان و بابا از اینکه همه دورهمیم ... من بعد مدتها خوشحالم  و پسرشون  هم کنارشونه این نوروز... 

  امسال  بهار سروقت شروع میشه بالاخره ... چون همه هستی  تو آغوش منه وقت تحویل سال ...

 خونم پر از گرمای شمع  و بوی گل شده  و تپش شیرینی داره قلبم از اینکه قراره به زودی یکی از خوشمزه ترین شامای عمرم رو بخورم  کنار کسی که تو دستاش انگار  من فقط چهارده سالمه  و دنیا وای میسته وقتی  چشماش  غرق میشن تو چشمای من ...

***

همین چند روز پیش  یکی از جاهایی که بودم که انگار خدا  نزدیکه ... صورتمو پشت چادر سفیدم قایم کرده بودم  که لبخند گل و گشادم معلوم نشه  و پچ پچه هام فقط به گوش خودش برسه :

- چی بخوام ازت خداجون  دیگه ... مــــــــــــــــــــرسی ... ببین کاری نداره برات  این جوری ام حال بدی گاهی ...ببین اگه بخوایی چقد همه چی ساده میشه ... می دونی دوستت دارم ... هر کاری بکنی ... نکنه داری انرژی می دی که برای روزای سخت تری کم نیارم ... باشه اصن هر جور تو بخوایی  من اصن تسلیم  فقط بدونم همیشه حواست بهم هست بسه. 

همه اینا رو گفتم  بهش  و یه بوس حسابی براش فرستادم و اومدم بیرون ولی یه چیز خیلی مهم یادم رفت ...

***

دوستای من خیلی زیاد نیستن ولی خیلی زیاد دوستن خیلی 

خدا رو شکر همشون  با همه پیچ و خما  گاهی تندتر گاهی آهسته اما سوار زندگی دارن می رن به سمت نور ... اما 

یکی شون  بیماره ... درد داره .... بچه کوچیک داره و کمک نداره ...کاری که من از دستم بر میاد براش خیلی کمه 

یکی شون  تنهاست ... به معنای واقعی کلمه زندگیش خالیه ...یه شهر غریب  و اون همه بی پناهی ... کاری که من از دستم برمیاد براش خیلی کمه 

یکی شون برای بچش هم پدره هم مادر ... همه زندگیش بند پسریه که هیچ معلوم نیست تا یک سال دیگه پیشش باشه یا نه  داره به دندون می کشه این بچه رو ... کاری که من از دستم بر میاد براش خیلی کمه

یکی شون دست تنها  بار همه زندگی رو به  دوش کشیده از صفر از منفی ... ساخته  تا زن باشه مادر باشه و مدیر و حالا درست دم پله آخر  موفقیت  کم آورده ...خیلی کم آورده  و کاری من از دستم براش برمیاد خیلی کمه 

یکی شون  هنوز در غم از دست دادن ستون زندگیشونه ... یک سال گذشته دردی کم نشده  فقط روشن شده که دیگه روزای سابق برنمی گرده و خیلی  خسته است برای ساختن روزای جدید ... دلم می ترکه  وقتی به همه چیزایی که داره باهاشون می جنگه  و دم نمی زنه فک می کنم  ولی کاری که از دستم براش میاد خیلی کمه 

***

خدا جونم یادم رفت ...اون روز یادم رفت  بهت بگم کمه  ... کمه فقط برای خودم بخوام ... کمه فقط حال من خوب باشه ... کم میارم  برای  تقسیم شدن بین این همه درد ...الان همین جا  همین گوشه دنج خودم که می دونم بهم نزدیکی تری ...  همین جا که بارها صدات کردم و خواستم و خواستم  فقط برای خودم ... بازم می گم مرسی حواست بهم بود و یادم آوردی... میشه باشی همه جا باشی ...میشه  حواست به همه باشه ... میشه بخوام همه مون رو قوی کنی ... میشه لطفا همه خوشحال باشن ... رو به خوشحالی و سبکی برن ... میشه یادم بیاری همیشه مهربونی رو ... توان دستای من کمه و تو زیاد ... خیــــــــــــــــــــلی زیاد . 

میشه همه چی رو بسپرم به تو  و خیالم راحت باشه ...

پ.ن :ندارد 

 

ماه ترین خورشید

های... 

سایه ات بر سرم زیادی می کند  

برو ... برو ... برو 

پشت کوه ها، سرزمینی  سرد، در عطش  تو می سوزد   

بگذار پاره های سپیدابر وسوسه آبی آسمان را در سودای تو به زمین واگذارند.

تعفن خاک که در  برف مدفون شد ...

بند بند تنم،  تمنای تو را خواهد گریست 

نجوایم را باد به گوش تو خواهد رساند  

در  واپسین همهمه های  اسفند  طلوع کن

سرخی زخمایت  از من ... زردی گرمایت از تو 

 تو التهاب بی زمانی را  کم کن ... بهارم را باز گردان   

من تا اوج آسمان ... تا غروب ابدیت  چشم از تو بر نمی دارم 

و تا همیشه ماه ترین  خورشید  همه هستی خواهی ماند 

پ.ن : اینم تکلیفم با تاخیر ازیوژل !  راستی آمارگیر بلاگ خراب شده یه  اهمی اوهومی چیزی بکنین دوستان بفهمم هستین یا دارم با خودم حرف می زنم !...

 

 

گلیم پیچیده در پایم

پاهامو سپردم به خنکی آب و خیره شدم به ناخنهام که مثل دونه های انگور شرابی تو جاری آب  وسوسه برانگیز بودن .... هیچ دردی حس نمی کردم ولی نمی تونستم تمرکزمو از پام ور دارم پس ذهنمو رها کردم به اینکه بد نیست ناخنامو کوتاه کنم و بذارم این زمستونی بی لاک یکم نفس بکشن ... اصن تو بوت  انگشتام  زخمی میشه از فشار گوشه ناخن ... بعد یادم اومد  پاهای هستی رو محکم نبستم مثل چینی ها  ظریف بشه  حداقل نذارم عین من اسپرت پوش باشه کل نوجوونیشو و یاد شب قبل افتادم ...

مامان و بابا اصرار داشتن حضور من  الزامیه و من نمی تونستم بمونم برای مراسمی که هیچ ربطی بهم نداره در حالیکه زندگیم اونور رو هواست ... دنبال بهونه می گشتم و از اینکه جدیدا پام زیاد به خواب می ره گله می کردم که یهو هستی کشف کرد :

- اشکالی نداره ما می ریم می گیم مامانم فلج شده بود نشد بیاد !

و به این ترتیب من از اون عذاب نجات یافتم  و قبل طلوع آفتاب  در حالی که عزیزترین هامو بهم می سپردم همسفر خورشید شدم برای طلوع ... همه چی هم عالی تر از عالی پیش رفت حتی  دل منم بهونه ای پیدا نکرد تا یکم  بباره  که یهو زیر پام خالی شد و دردی که 15  سال بود فراموشش کرده بودم  برگشت تو وجودم ... تصور  اینکه باز مچم شبیه توپ شه و با عصا  اینور و اونور برم دیگه هیجان انگیز نبود باید تا قبل غروب می رسیدم به هستی ... این روزا همش باید بدوام که برسم ....

همین طور ذهنمو سپرده بودم دست جاری آب که صدای پای محکمی منو کشید تو دنیای واقعی 

آروم  پای راستمو از آب گرفت   و نشست کنارم پامو گذاشت رو پاهاش و شروع کرد به  ماساژ ... لبخندی زدم به خنکی آفتاب زمستونی که نمی خواد دل به بده پاکی برف و زیر لب گفتم :

- فایده ای داره ؟ تو دکتری ؟ این به هر حال توپ میشه  به جای این اداها محکم زیر بغلمو بگیر پاشم خودمو  برسونم  به هستی ... بعد یه فکر اساسی براش می کنم 

بدون اینکه  سرشو بیاره بالا همونطور که جدی داشت می گشت دنبال رگای من دور مچم گفت :

- دکتر نیستم  ولی پیچ خوردگی ها رو خوب می شناسم .... یکم  صبر  داشته باش درستش می کنم 

تو دلم گفتم کاش می تونستی زخمامم ببندی و یهو یه لبخند گنده زدم و رو به آّب داد زدم :

- ولی من دیگه زخمی ندارم ... فعلا  ندارم ... برای همینه که سرخی رو دوس  دارم تو شراب  تو لاک تو رژ تو آفتاب 

بدون اینکه ذره ای تعجب کنه فقط ریز خندید نمی خواست من بفهمم ولی لرزش شونه هاشو دیدم مجبور شد بگه :

- وقتی دیونه بازی در میاری یعنی خوبی ... درد  نداری ... به یکی زنگ بزن که بتونی باهاش حرف بزنی غرق شی تو حرف  یا با من حرف بزن  ... حواست به دستای من نباشه  تا بتونم کارمو بکنم 

- مگه میشه  تو باشی و دستات و من حواسم بهش نباشه ...عیبی نداره تو  پای رفتنمو برگردون بهم  دردشو طاقت میارم 

- هیچ جوری نمیشه گولت زد نه ؟ چرا اینقد کم حرف شدی  تازگی ها...

- چرا! تو بلد نیستی وگرنه من گول خوردنم همچین ملسه که نگو ... چی بگم می خوایی خاطره  اون باری که جفت پاهام  شکست رو بگم برات ؟

- نه از شکستن  نگو ...راستی موبایلت داره زنگ می خوره  چرا هیچوقت جلوی من جواب نمی دی ؟

- کلا  این روزا کم حوصله تلفن جواب دادن دارم  بعدشم  دارم با تو  حرف می زنم دیگه  یه دهن که بیشتر ندارم این روزا وقت رو در رو حرف زدن کمه و تا بخوایی همیشه  تلفن  هست  همه جا ...

- درست وقتایی که حس می کنم کامل می شناسمت و خیلی بهت نزدیکم  برگی رو می کنی که بفهمم نه  فاصله ما مثه خورشید و ماهه 

- نزدیکی میشناسی  برگ مرگی هم در کار نیست والا ... من به همین سادگی ام که می بینی مثه این آب مثه خود زندگی ... مثه  خود تو ....خیلی طول کشید تا بفهمم همه چی خیلی ساده تر از اونیه که من فکر می کردم .... توام  بی خیال دیگه جان من  از کی تا حالا فیلسوف شدی ؟ گشنت نیست ؟

خیره شد به چشمام   ولی نگاهش با من نبود انگار حواسش اصن به من نیست فقط گفت خوبه ساده می گیری همه چیو  مثه این  و یهو یه درد وحشتناک از مچ پام پیچید تو همه وجودم .

لبخندی زد و آروم پامو گذاشت زمین و گفت :

- تا دو سه دقیقه دیگه هیچی نمی مونه از درد .... می رم ماشینو بیارم نزدیک تا ماشین خودت بیا ولی این همه راه و کلاچ گیری ... هووم ... بعیده 

***

خورشید مشغول  جنگ  هر روزش بود  سرخیش آسمون پر کرده بود و وقتش بود بره ریکاوری تا فردا  که ما رسیدیم دم خونه ... حتی سرشو به پشتی صندلی تکیه نمی داد که متوجه خستگیش نشم  ولی دستاش که رو فرمون بی رمق بود لوش می داد حالا که رسیده بودم ... حالا که به قولم به هستی رسیده بودم ... حالا که هیچ دردی نمونده بود ...یه دنیا حرف  نگفته داشتم  باهاش  ولی فقط خیلی آروم گفتم :

- واقعا ازت ممنونم ... خسته نباشی ... تو یه دوست  فوق العاده ای ... سعی کن تو راه برگشت بخوابی ... یه روز پرکار منتظرته فردا ... اصن دلم نمی خواست اینقد به زحمت بی افتی

با گوشه چشم نگاهی بهم انداخت  و گفت :

- هیچوقت وقت شناس نبودی جایی که نباید حرف بزنی می زنی جایی که باید سکوت کنی چرند می گی ... برو هدیه هستی رو بهش بده  و خوب استراحت کن لطفا ... فردا  توام روز پرکاری داری نذاری این همه زحمت بی نتیجه بمونه ها همین فردا تا قبل از وقت اداری دقیقا همینایی که گفتم ...یادت می مونه که ....

- برو بخواب  جانم ... وقتی همه چی درست شد بهت زنگ می زنم   یه دنیا حرف دارم که نه  شاید جاش تو تلفن نیست ... بعدا ... وقتی دیگر...  می خوام  باهات حرف بزنم خب ؟

رسیدم خونه و قبل از اینکه مامان و بابا رو با نگاه نگرانشون ببینم بلند اعلام کردم :

- من رسیدم  بسیار هم حالم خوبه کارام هم انجام شد . هستی بدو بیا ببین مامان فلجت  چی برات خریده .

پ.ن : تو این همه چیزای واقعی که گفتم سر فرصت می نویسم  نمی دونم چی در درونم منو کشوند به نوشتن اتفاقاتی که همچین واقعی واقیعم نیستن ولی پرن از حسای واقعی  و این یعنی خدا رو شکر حداقل تا این لحظه پاهای من سالمن حتی ناخونام هم نگرفتم بالاخره !

 

نوشتن

اولا که من خوبم ... به معنای واقعی کلمه خوبم  و هر وقت خیلی خوبم  بد یا خوب دست به قلم نمی برم

دوما که اگه این مدت ننوشتم  از بی سوژه بودن ملالی نبوده از تهاجم  سوژه ها و طبق معمول  ازکم بودن 24 ساعت  در رنج و فغان بودم 

سوما  که یه فضیه به شدت رو اعصابی منو از نوشتن دور کرده بود و جبهه داشتم به نوشتن  که دلتنگیمو برای این سایدم خفه می کرد 

چهار ما شاید به  خاطر همین سوما   یا هزار دلیل یه عزیزی بهم تکلیف داده  که طی ده روز که  جمعه  تموم میشه یه شعر بگم ! من که روز روزشم  شاعر نبودم چه برسه  حالا که مدتهاست یه لیست خریدم ننوشتم 

پنجما بعد قرنی رسیدم خونه و لپ تاپ خودم و کاناپه خودم و شب های روشن  تنهایی 

نهایتا همه اینا  یعنی الان خدا راضی باشه می خوام دس به قلم یا کیبورد شم کاملا سیال هرچی میاد بنویسم دورهم تست کنیم بببینم چی از تو ناخودآگاهم خودشو عرضه می کنه  امیدوارم حاصلش به  امشب برسه ...

پس فعلا ....

...تو ماهی و من ماهیه این برکه کاشی ...

صبحش که بیدار شدم  برکه ای  از خون رو تخت بود  که  زن بودنم رو یاد آوری کرد ! و چه یادآوری بی موقعی ای ! مهمون ناخونده  تو اون همه  دغدغه ... ولی خب چاره ای نبود با اون وضع امکان  تکون خوردن  از تخت نداشتم ... استرس چکی که باید  تا ظهر نقد می شد داشت خفم می کرد ... تلفنم یه سره زنگ می خورد  و مردانه ترین الفاظی رو که بعضی هاشو فقط معنیشو حدس می زدم  رو نثارم می کرد ...همش ایده های مختلف تو سرم می چرخید یکی می گفت  بی خیال بابا سلامتیت مهم تره  پولت رفت که رفت صدقه سر خودت و بچت  حیفه پوستت نیست ! ببین چه شکلی شدی... یکی دیگه می گفت  بابا تو مثلا مردی هستی برای خودت کاری نداره که چرا زود کم میاری ... بجنگ برای مالت  پس چه جوری ادعای استقلالت میشه ... یکی دیگه می گفت  تو نماینده همه زنایی  حق نداری کم بیاری  باید نشون بدی زن ها می تونن ...

اعتماد زخم خورده ... اشتباه گذشته ... تاوان صریح نبودن ... ترس از آینده  همش داشت لحظاتم رو زهر مار می کرد ... هی می خواستم خودمو جدا کنم از اون همه عذاب  پس سعی کردم به چیزای دیگه فک کنم ... آخ آخرش این کلاچ رو  درست نکردم منو می ذاره ... آخ یادم باشه با صابخونه  راجع به تعمیرات پارکینگ حرف بزنم ...آخ یادم باشه کارام رو هفته دیگه خلوت کنم  بشه هستی رو ببینم ... چند وقته من یه شلوار مشکی می خوام ... جلسه دفتر  چی بپوشم پس ... پاشم یه چیزی درست کنم بخورم  این جوری تا شب دووم نمیارم ... آخ دیدی یادم رفت  به شین زنگ بزنم ... چند وقته از دوستام  خبر نگرفتم 

قشنگ مخم داشت می ترکید  خسته بودم از هرچی زن و مرد و آدم بزرگ بودنه ... دلم فرار می خواست ... جاده ... رهایی  که اسمش اومد رو صفحه موبایل ... همین که بشه با یکی حرف بزنم  خوبه  جواب دادم  و بعد یه  سلام و احوالپرسی معمولی گفت :

- عصری ببینمت ؟

- بذار برای بعد... من  خیلی درگیرم 

- بعد یعنی کی ؟ تو همیشه اینجا مشغولی و بعدم تو جاده ها ...کی میشه یه دل سیر و بی دغدغه دیدت و دوکلوم حرف حساب زد ؟

- آره جاده ها خوبن ... توش آدم نیس ... امنن ... می دونی داشتم فک می کردم منم خسته شدم از این همه دغدغه  از این همه حساب ... می خوام یه تریلی بخرم بی افتم تو جاده ها  خونه ام همیشه رو دوشم   عین لاک پشت .

- لاک به دوش شما برازنده نیست خانم ... رو دستتون قشنگه ... چرت و پرت نگو .تا نرفتی ببینمت خب ؟

- نمی رم فعلا که ولی اگه تا شب  بهتر شدم  باشه ببینیم  همو 

- بهتر شدی ؟! مگه چته ؟

خندیدم و بعد یکم مکث گفتم :

- هیچی فقط پشتم خم شده زیر زن بودنم 

***

مچاله شده بودم یه گوشه  نمی فهمیدم برای چی باید بشینیم روی تختی که دورش پلاستیک کثیفیه که هیچ هوای آزادی نمیاد و صدای فواره رو اعصابه  ولی اینکه پشتم  به بخاری گرم میشه  خوبه ... نه حال حرف زدن داشتم  نه شنیدن  اما اینکه از  تخت خودم پا شده بودم  و میشد  یه کباب بخورم جای شکر داشت . یکم نیگام کرد  و بعد حس روانشناسیش گل کرد :

- مشکل  تو اینه که نشستی همش تو خونه  و بی دغدغه مشکلات جدی زندگی الکی هی تو فکر گذشته و آینده ای ... می دونی بی مشکلی خودش مکشله ... چرا نمی ری صبحا خرید  تره بار ؟ چرا گل نمی خری هرروز بذاری تو خونه ؟ چرا  دیگه  از اون شیرینی ریز کره ای ها نمی پزی ؟ چرا ...

- جاست شات آپ . ... می دونم می خوایی کمک کنی مرسی ولی الان واقعا وقتش نیس ... نیس ... کمرم داره می شکنه زیر بار مشکلاتی که به گذشته و آیندم مربوطن ...صبحا بییشتر  لازمه تو تقویم  سررسید باشم که چیزی جا نمونه ... به جای اینکه هرروز گل بخرم شیر می خرم که استخونام نشکنه . شیرینی نمی پزم  تا تلخی قهوه  منو بسازه برای واقعیت های اطراف ... تو مثه اینکه تو قصه زندگی می کنی ها ... می خوام  برم تو جاده ها ... می خوام راننده تریلی شم  جدی هم می گم  فک می کنی نمی تونم ؟

- چرا می تونی ... حتما می تونی ... برو هرچی می خوایی بشو فقط دستتو بده به من یه لحظه 

دستتمو گذاشتم روی دستش  و مشتش رو بست و هردو خندمون  گرفت  انگار دست من هیچوقت نبوده اصن ... انگشتای باریک من گم شد  تو اون دست محکم و قوی ... اینقد گرما  اومد طرفم که تونستم یه ریزه از بغل بخاری جم بخورم و بهش نزدیک تر شم بعد آروم گفتم :

- حسودیم میشه  بهت ... به این قدرتت ... الان با یه حرکت می تونی مچمو بشکنی 

مشتشو باز کرد و انگشت کوچیکشو انداخت دور مچ ظریف من و خیلی آروم تکونش داد   و گفت :

- خوب به دستات نیگا کن ... چند وقت دیگه دلت تنگ میشه براشون ... چند وقته دیگه دستات شبیه دستای من میشه ... زود نمی شکنه ولی اینجورم نرم نمی رقصه  تو باد ... این ته مونده خودتم  به باد می دی  ولی تو دختر بادی برو  هرجا می خوایی فقط گله نکن از سختی دستات ... گله نکن که چرا هیچ برقی رو  مچ تو چشما رو خیره نمی کنه ... چرا هی بغضتو فرو می دی ؟ چرا مثه یه زن گریه نمی کنی ؟

اشکام سرازیر شد و لابلاش گفتم :

- فک می کنی خودم دلم نمی خواد زن باشم ؟ برای زن بودن مرد لازمه جونم ... "مرد " .... امشب تو  دستامو گرم کردی ... امشب تو اشکامو پاک کردی ... فردا چی ؟ فرداها چی ؟ من اگه سخت نباشم اگه تیزی خارا رو به جونم نخرم که پرپر میشم تو باد ...کاش من همون اسمم بودم یه گل لطیف ...تو هم همون اسمت بودی بالاترین حق ...راهی که من دارم می رم خواسته یا ناخواسته برگشت نداره دوست خوبم 

- بهونه نیار ... حتی گل سرخی که پر از خاره هنوز گلبرگاش مخملی و لطیفه و پر عطر ناب ... حیفه حیف 

و دوباره دستمو گم کرد تو مشتش 

یه چیزی تو وجودم تکون خورد ...یه چیزی  که گمش کرده بودم  ....داشت از سرم می گذشت  چرا که نه  ...مخمل من چیه ؟ یه شمعدون جدید ... بافتنی ... بوی تازه سبزی خوردن... زنی که زندونیش کرده بودم  تو خودم خنجری به دلم زد که دردش پیچید توی همه تنم  و خون سرازیر شد  باز ...فقط تونستم بگم :

- فک کنم طبیعتم با تو همدسته که  همه زنانگی منو امشب بکشین بیرون ...می تونی منو برسونی تا کلینیک ؟

...To be con  

 پ.ن:چند وقته این قضیه گم شدن زنانگی ها بحث داغ روزه و تو ذهن منم داغ ...تمام آشفتگی این روزامو با این ایده پیوند زدم تا خالی شم فقط شاید ...  راستی عنوان پست ادامه شعر علیرضا ست در پست قبل .

 

خداحافظی ناتمام

خبر ساده بود و کوتاه ... اونقدی که نفهمیدم چی شده ... فقط هرچی مشکی تو کمد به چشمم خورد برداشتم و  به دوست عزیزی زنگ زدم و راهی فرودگاه شدم .تمام  مدت تو سرم می چرخید همیشه  فکر می کنیم وقت هست ... طنین صدای خودم  تو  اون خدافظی ناتمام می پیچید تو سرم :

- نیایین دم در ... شب بر می گردم  خدافظی می کنیم ...

برنگشتم و زنگ زدم عذر خواهی و جواب این بود :

- حالا چیزی نشده ... دفعه دیگه  اومدی اول حدافظی کن  بعد سلام ... من که همینجام توام زود میایی

ولی حالا دیگه فرصتی نبود ... نه برای سلام نه خدافظی نه تشکر  نه گفتن دوستتون دارم ... 

تو تمام سالهای غربت این خانواده درست  مثل خونواده خودم بودن حتی نزدیک تر ... اون نام خانوادگی آشنا ... اون اصالت مشترک ... حس عمیق پدری که از این مرد مهربان می گرفتم ...لبخند حسرتی که همیشه از ارتباط گرم این زن و شوهر  نصیبمون می شد که دیگه تو نسل ما این محبت خالص نیست ...پسر جوونی که به اندازه  بردارم برام عزیز بود و یک شبه باید بزرگ می شد  و ... نزدیک ترین دوستم ...my dearest Fairy ....فرشته  زندگی من ...نمی دونستم برای چی کی اشک می ریزم  این شوک ناگهانی ... غم از دست دادن یا نگرانی از آینده 

خوشبختانه رسومات کهنه ما ایرانی ها هممون رو از این همه درد رها کرد ... پذیرایی از مهمان ها تا  برگزاری مراسم تا  کاراهای اداری اونقد بود  که وقت فکر کردن نذاره ... و همه بودن ... همه ... تو اون همه درد فضا پر انرژی مثبتی که بود که تک تک افرادی که با دل  و جان اومده بودن  می فرستادن  و هرکی به سهم خودش تلاش می کرد تا دینش رو به مهربانی این خانواد ادا کنه ...طبق معمول  فقط پاسی از شب ... تو دل تاریکی ...

چیزی که خون  به دلم می کرد این حسرت همیگشی بود ... چرا فقط باید عزیزی از دست بره تا قدر همو بدونیم ... کدروت ها بذاریم کنار ... بیایم سر خاکش و اشک پشیمانی بریزیم  و از صدقه سر رفتن اون  زنده ها هم همه چی رو بذاریم و کنار و باهم مهربون شیم ...کلی رابطه قدیمی از سر گرفته شه ... کلی فامیل تازه پیدا شه ... حتی مهندس ما هم ...

توی همین خیالات بودم  که الف دستگیرم کرد  و  همه  اینا  رو شنید ... بازم دنبال راه حل بود دنبال جوابی برای سوالات بی جواب  فقط گفتم :

- ولش کن ... ولش ... دنیا بی ارزش  تر از اونه که اینقد براش بجنگیم  و اینقد از هم دور بشیم ...تو مدتهاست دوست مهربان ما بودی و هستی ...نذاریم یه  روزی اینم حسرتی بشه  هیچ آرزوی محالی ارزش این همه  فشار رو نداره ... ارزش اینکه  این  قشنگی از دست بره  رو نداره 

- می دونم ... توام می دونی که ...؟

پریدم وسط حرفش :

- می دونم ... فقط ... فقط ...

-فقط چی عزیز دلم ؟

- داشتم فکر می کردم  اگه   نوبت من شه نوبت تو ... آخرین دیدار ما یه خداحافظی ناتمام بود ... بوسه ای که هرگز رها نشد   ...

- بوی تمشک وحشی 

- هان ؟

- بوی موهات ...آخرین  حسی که قبل از رفتنم  داشتم  بوی موهات بود که رو لبام جا مونده 

- آها ... اون نرم کننده خیلی وقته تموم شده ... میشه یه مدت شاید طولانی دل بدیم به سکوت ... همین  فقط همین ...

- هر سکوتی یه روز می شکنه ...

-شاید 

ادامه دارد ...  


زمستان در باغ الفبا

الف تــــــــا ی  وسوسه انگیزه ... یه باغ بزرگ سر سبز تو بهار  پر نور پر روشنی امید به میوه های رنگارنگ تابستونی و یه تابلوی پر از رنگای داغ تو پاییز ... یه زمستون سپید از برف روشن  

...

با ترمز ناگهانی ماشین به خودم اومدم و از رویا پرت شدم بیرون و داد زدم :

- چی شد ؟

-  دستت رو دستم نبود که سر سرعت گیر یهو مهربون شه ... از روش پریدیم .

تا رسیدیم خونه  من رفتم  چسبیدم به شوفاژ ته هال  که تنها  پشت گرمی من تو  سرمای مفرط این روزا بود و الف شروع کرد به جابه جا کردن خریدا ... یه نگاهی به من کرد و ب  اومد گوشیشو داد دستم  و با خنده گفت :

- خدمت شما خانم مهندس ... شسته رفته تحویل  بدین  لطفا ... تو رو باید حتما ببرن درس عبرتی بشی برای اسکیمو ها ... چرا باز دستات اینقد یخه 

تو ذهنم اون آهنگ مزخرف  می چرخید ... دستای من سرده  ... یعنی که من تنهام ... و با خودم می گفتم کاش  می تونستی سرمای تو قلبم رو حس کنی  ولی به جاش لبخند مسخره ای تحویلش دادم و سرمو کردم تو گوشی... یکم بعد گفتم :

- اینم تحویل شما ... فونت فارسی ... ویجت های شرت کات ... رمز صفحه  و  این اراجیف ... حالا برو تا دیرت نشده ... تو هیچ وقت جلسات دولتی رو جدی نمی گیری ها 

 در رو که بستم  صدای قدماشو می شمردم تا آسانسور ...  یه آن سرمو کردم بیرون  و هوار زدم  بیا!  صدای تند قدماش هر لحظه بیشتر می شد  تا متوقف شد در و باز کردم و کشیدمش تو  و گفتم :

- اونجوری بغلم کن که نفسم بالا  نمیاد و ولم نکن تا  نگفتم ... اصن اگه گفتم هم ولم نکن ... تا  هر چقد وقت داری

بدون ذره ای تعجب کیفشو گذاشت زمین ... عینکشو  جا داد روی   جا کفشی و  منو کشید طرف خودش ... به هیچی فکر نکردم  هیچی ... چشام هم خیس نشد ... فقط می شمردم  تا چند ... تا چند  برسم این تموم میشه که صداش پیچید تو گوشم ... با همون لحن نرمی که اسممو مال خودش می کرد :

-  تکون نمی خورم تا  هر وقت  تو بخوایی تا نفس داری ... فقط خواهش می کنم  اونی که تو سرت می چرخه رو به زبون  نیار ... نگو 

- خرابش کردی  رسیده بودم به  35 ...برو دیگه 

نیازی به زبون  آوردنش هم نبود ... هر دو می دونستیم ... ته خطه ... آخر زمستون ... ته قطب ... زمستونی که هیچوقت تموم نمیشه ... بهاری نیست پشتش ... امیدی نیست ...  طلوع خوریشد شایعه ای بیش نیست 

اشکی برام نمونده بود ... اشکامو ریخته  بودم ... تصمیمم قطعی بود ...خواستیم  نشد ... و نمی شود و نخواهد شد ... فقط رفتم زیر نوازش آب گرم ... یکم شیر  گرم کردم و آماده شدم  برای یه خواب طولانی یه خواب از سر شب  تا فردا  که کار  صدام بزنه ... گوشیم سایلنت بود ... ولی پیغامی رو صفحه سیاهش مستیقم خورد تو  قلبم :

- می دونی اگه  اون روز نگاهت به هستی رو ندیده بودم ... اگه ندیده بودم که یه لحظه زمین از گردش وایستاد وقتی اونجوی بغلش کردی ... می گفتم تو اصن تو سینت قلب نداری ... خالیه ... مهربونی تو  توهمی بیش نبود ... تو خیلی خود خواهی  و مثل بقیه نویسنده ها فقط تو رویا  زندگی می کنی  و فحش فحش فحش 

لبخندی زدم  و با خودم فکر کردم که خوبه بذار تخیله  شه بذار برای اونم فردا یه روز تازه شروع شه ... خوبه

اما انگار قرار نبود صبح شه ... از 8 شب  تا  8 صبح خیلی راهه ... من عادت نداشتم به  این اینقد  انتظار برای صبح ... نیمه شب با پیام دیگه اعلان شد :

- آخه تو چه دردته ؟ چرا نمی بینی منو ؟ توان منو ؟ چی می خوایی لعنتی ؟باید یه راهی باشه  باید! اصن مگه دست توئه ! چرا واقعیت کثیف این دنیا  رو نمی بینی ؟

دیگه  گوشی رو بر داشتم  و  با لحن شهرزاد قصه گو  گفتم :

- چیزی که من می خوام روشنه توام می دونی و نمی تونی ... تو از دنیای اعداد میایی دنیای منطق ولی من ...خلم  ... درست فهمیدی ... من  تو رویا هام  تو زندیگیم یه شاهزاده  می خوام که  با شمشیرش سیاهی شب رو بشکافه از دنیایی از خطر رد شه تا خورشید رو بیار بذاره تو دست من ... تو حساب وکتابای تو و دنیات  این حرفا گل شعره ! مسخره است ... من خودخواهم  و هدیه این خودخواهی یه دنیا تنهاییه می دونم  از تمام دنیای منطق تو فقط یه حرف برای من قابل درک بوده ...تو درست گفتی تو دوسم داری ولی نه به اندازه کافی  نه به اندازه ای که  به خاطر من به جنگ دنیا بری ... پلی بسازی که سر و ته این باغ بزرگ رو بهم وصل کنه ...این باغ  خالی شده از این سوز خشک  ... پر  از کلاغای سیاهی که هیچوقت به خونشون  نمی رسن ... حالا بخواب ... فردا یه روز تازه است ... صبح چایی تو با عسل شیرین کن و به این فکر کن دیگه هرگز مجبور نیستی کافی تلخ بخوری 

- نگو هرگز ...  تو این دنیای گرد و کوچیک  باغ ما خیلی کوچیکتر از اونیه که  تو تو توهمات ساختی ... یعنی فکر می کنی  دیگه بعد از این برای ما ممکنه  که  اثری از هم  نداشته  باشیم ؟

- نه ممکن نیست ... قرار هم نیست  این جوری باشه ... رد پای ما  روی قلب  هم ... اگه قلبی داشته باشیم البته ! می مونه  ولی قرار نیست  وجودمون رو گردن  هم سنگینی کنه 

- با تو کاری ندارم  ولی برای هستی دلم تنگ میشه ... اون دستای کوچولوش که دور گردنم فشار می داد تا از تو جلو بزنیم ...برای مسابقه دادنمون که کدوممون تورو  بیشتر دوس داریم ... کدوممون می تونیم دلتو ببریم تا افتخار بدی یه لقمه از غذای ما بخوری ...

موفق شد ... بالاخره موفق شد تا منو به هق هق بندازه ... تا یادم بندازه  من  کسایی رو دوس دارم که مال  من نیستن ...تا یادم بندازه باز تصویر اون زن تنهایی رو که یه شب سرد زمستون  کنار پنجره  به خواب می ره بدون اینکه  حتی شب پره ای بپره ...

- حیف نیست  یاس ِ  من ؟ میشه  تا  رسیدن بهار  صبر کنی ؟  این همه تمرین  رها کردن کردی این یه بار  رو میشه تمرین ایستادن کنی ؟

- بهار  هیچوقت  نمیاد 

- پس هیچوقت نرو ...بذار گیر  بمونیم 

- حرفات منطقی نیست  استاد! پر خودخواهیه ... من می خوام بخوابم ... یه خواب طولانی ... کاش تا وقتی بیدار شده باشم  بهار رو اورده باشی ... خورشید رو  اورده باشی ...اصن  کاش توی دورهای  همیشه  گرم  چشم باز کنم ...کاش 

پ.ن : خوابم ... مدتهاست خوابم  ... می خوام خواب همه حروف این باغ رو ببینم  که وقتی بیدار شدم  و رها  دیگه  چیزی جا نمونده باشه ...هیچی 

انتظار مهر

بغض .. بغض ... بغض ... نمی دونم  از خستگی بود یا  خوشی زیر دل زده یا  دلتنگی  یا غربت یا همش باهم ...اما  حس اینکه تو  اون همه سرما  یه نفر هست که منتظرمه بغض رو فرو می داد  و نمی ذاشت اشک بشه ...

ماشین سفید بزرگش رو از اون ور بلوار دیدم و آژانس رو مرخص کردم ... یه  بار زنگ زدن کافی بود ... مهم  نبود که درو باز نکنه  ...می دونستم  هنوز اونجاست ... ته کولم دنبال  دستکش می گشتم  من همیشه سرما رو تاب میارم ولی دستام ... کمتر  از ده دقیقه شد که در باز شد  ولی اثری از کسی نبود ... رفتم گوشمو چسبوندم  به در اتاق شنیدن صداش کافی بود  تا  خیالم تخت شه  و بشینم  یه گوشه و شاملو بخونم ...

گذر زمان مهم نبود  ولی تک جمله هایی که از اتاق می شنیدم  رو اعصابم  پیاده روی می کردن ...مثلث ... مثلث ... مثلث ...رفتم تو آشپزخونه  سرمو گرم کنم  و صدایی نشنوم  که در باز شد  و :

- سلام چطوری ؟ چایی گذاشتی ؟

- تازه  کتری رو گذاشتم تو قوری یکم چایی هست 

دست کرد و ته جیبشو گشت  و یه تی بگ چای سبز پیدا کرد  و  داد دستم :

- اگه خودت  هم می خوری اینو  بذار نه که همون چای سیاه 

...

خودمو رها کردم رو مبل  و لبخندی از ته دلم  زدم ... اونم طبق معمول از  زیر  عینک منو زیر نظر داشت ...یکم  صبر کرد و بعد :

-خب ...چطوری ؟

- نمی دونم ... مگه مهمه ... همین لحظه الان  پر  حس خوبم ... می دونین برای چی بیشتر از همه دلم تنگ میشه ... این امنیتی که این گوشه از دنیا بهم می ده ...اون  ماشین تابلو ... این  کتری کهنه ... این  نگاهای گیوتن وار 

نگاهش رو از من گرفت  و  رفت تو گوشیش ... منم رفتم  دوتا چایی سر هم کردم  و برگشتم درو بستم  و شروع کردم گفتم و گفتم تا رسیدم به اینکه :

- خیلی هم مواظب خودم هستم ... حالم .. خوابم ... سلامتم ... اصن همه چی بهشته ... فقط دیگه نمی تونم بنویسم  می دونین تا میام  بنویسم یه عبارت تو سرم  می چرخه " دلم  گرفته ..." و بعدش بغض میاد  و چون  اینا رو دوس ندارم  بی خیال  میشم ... می دونین خیلی خوبه  من  این  پلاستیک لعنتی رو توی  بدنم دارم ها ... خیلی هم خوبه اینقد سیگار می کشم  چون  نتیجش حتما یه سرطان  میشه ...

خیلی عادی  قلپ چایی خورد  و آروم گفت :

- می فهمم ... خب دیگه 

و رفتیم تو روزمره ... تو ریزترین جزییاتی که  اصن  فکر  نمی کردم دیگه برای هیچ بنی بشری اهمیتی داشته باشه  ... پا به پای من  اومدنش ...  شیرین  بود خیلی ... حتی اینکه  برای اولین بار حس کردم اونم مثل من  نمی دونه چی کار میشه  کرد ... اونم  فقط فکر می کنه  حیف ... راه  مطلقی نیست باید ساخت  دیگه ... همینه ... هیچ معجزه ای نداره ... خبری از عصای جادویی نیست  ولی اونجا بودن کافی بود تا بتونم  چای سبز رو فرو بدم  این خودش معجزه بود در نوع خودش ...

 از اتاق اومدیم  بیرون  و منتظر آژانس بودم  که یهو  یه انتظار  قشنگ تر جاشو گرفت. یه برقی چشامو پر کرد و  داد زدم :

- راس می گین ؟ کی ؟

- مهر 

وقتی از اونجا  می اومدم  بیرون دیگه  هیچی اهمیتی نداشت ... نه  حالم قبل رفتن  به اونجا  نه همه چرندیاتی که تو  اون اتاق  گفته بودم ... هیچی جز  انتظار مهر 

پ.ن : کاش تا مهر سرطان نگیرم 

مهربانی  

داغی که  سرما  به جا می ذاره حتی از آتش هم  سوزاننده تره ... اونم فلز خالص رسانا  .... یهو سرما از همون  نقطه کوچیک  رو دستت  سرایز میشه تو همه رگهات ... می رسه تا قلبت  وسوز و دود می پیچه تو سرت ...

بهش گفتم  می خوام از سرما فرار کنم ...گفت  مقصد خاصی داری ؟

دلم پر کشید برای مقصد گرمی که  تو این حال می رفتم  سراغش ولی دیگه نبود  مثل همه نبود های دیگه زندگی آهی کشیدم و  گفتم  نه ...

 گفت یه لباس رسمی بپوش و بیا باهم بریم  انجمن ...حوصله نشست و حرف زدن نداشتم  ولی  خب  دیدن اون آدما شاید یکم  گرمم می کرد ... هیچ ایده ای از محل برگزاری نداشتم ... باورم نمی شد .... یعنی واقعا  کافیه اراده کنه ... کافیه  بخوایی تا دعوت شی 

منو مبهوت ول کرد و رفت پی آدمی که اون همه راه رو  برای دیدنش اومده بودیم ...وقتی برگشت  و منو با چادر دید... بی مقدمه عکسی ازم گرفت  و با خنده  :

- یا  مریم مقدس ! چه بهت  میاد ...یکم معطل می شیم ... می خوایی بریم  لبو بخوریم ؟ گرم می شی 

- نه ... من می رم  توی  زنونه ... کارت که تموم شد  ندا بده 

نشستم  جلوی اون نور سبز ... جماعت همه  رفتن  بالا برای نماز و  فقط من موندم و  دو سه نفر دیگه تو حال خودشون ...نوری  چلچراغ  تو هر تیکه از آینه کاری هزار برابر می شد و بهت  و سکوت من آب می شد  و از  چشام سرازیر می شد ... چشمام نور رو توی هر تیکه دنبال می کرد  و لبام نجوا می کرد :

- خیلی با حالی ... خیلی ... کجا دنبالت می گشتم ... از کجا فهمیدی چقد الان لازمت دارم ... چطور وقتی تو هستی  بازم من دنبال امنیت می گردم ... یعنی چطوری پازل رو چیدی که من این لحظه از اینجا سر در بیارم ...خیلی دوستت دارم خیلی ... ولی طبق معمول نمی دونم چی ازت بخوام ...اصن وقتی تو اینقد هوامو داری چی بخوام ...راستش نمی خوام تو کارت دخالت کنم ها ... ولی به خدایی خودت قسم زیادی باهام مهربون شدی ... یه راهی نشون بده جبران کنیم بابا ...شرمنده می شم  این طوری ها ...

همین طوری لابه لای اشک و خنده حرف می زدم ... دیگه حس کردم خیلی گرم شده ...آهان یادم نبود چادر دارم ... تازه صمیمی شده بودم و  پالتومو در آورده بودم که احضار شدم بیرون 

با  چشم غره به موهام که از زیر چادر بیرون مونده بود اشاره کرد  و :

- ایشون همون خانمی هستن که عرض کردم حاج آقا .. ایشون تسلط کامل  به ... سابقه تدریس ...

 همین طور داشت  می گفت که حاج آقا نگاه سریعی به من کرد  و  :

- برای این کار ما سابقه شما  رو نمی خوایم... شما با خدا معامله  می کنی  دخترم ...شما  از وجودت  مایه  بذار ...خدا خودش اجرت رو  در اون دنیا 

حرفش رو قطع کردم :

- حاج آقا  معامله ای نمی کنم .... این کار لطف خداست به من  نه لطف من به کسی ... این اتفاق که من امروز از اینجا سر در بیارم ...راستش 

مقدمات  کار رو شنیدم  و راه  افتادم سمت خروجی ... من مبهوت  این سناریو  بودم  و اون مبهوت من . چادرو روی  سرم مرتب کردم و با دست  زیر چونم محکمش کردم چشمکی بهش زدم  و :

- خوب نیگام  کن ... الان  می رسیم دم در باید تحویلش بدم ها ... باز یخ می کنم ... ماشینو  گرم کن.

از اتاقک تحویل  که بیرون می اومدم یه خانم مانتویی یهو پرید جلوم با یه میکروفون  وگفت :

- عبادتتون قبول حاج خانم ! شما مهربانی خدا رو  تو چی می بینین ؟

همین طوری هاج و واج  و گیج  نگاش می کردم  و زبونم قفل شده بود ... میکروفون رو خاموش کرد و  خیلی شمرده و آروم گفت :

- هول نشین خانم ! دارم برای رادیو مصاحبه می گیرم فقط دو سه تا جمله کوتاه می خوام .یکم تمر کز کنین بعد جواب بدین ...می خواین  من تو جمله بندی کمکتون کنم ؟!!!!

لبخندی زدم  و گفتم :

- خدا ؟ مهربونی ؟ توی چی ؟ می بینم ؟ مگه دیدنیه ؟ مگه عصاره همه  هستی جدا کردنیه ؟جوابی ندارم خانم  که بشه جمله بندی کرد... ببخشید من نتونستم کمکتون کنم .

پریدم تو  ماشین که دیدم یه تیکه لبوی سرخ  اومد نزدیک لبام ... لبخندی زدم  و لقمه رو گرفتم سمت خودش :

-می دونی که من  شیرینی دوس ندارم ...یه گیلاس شراب آلبالو می خوام ... راستی تو مهربونی خدا رو توی چی می بینی ؟

پ.ن : بعد  از قرنی یه شب تا صبح  زار زدم ...داغ فلز هنوز تازه است  ... قرار نبود این اتفاق پست بشه ... ولی چون جز عجایب زندگی منه  ثبت این واجب تر بود ...داغ و درد و زاری که دیگه  نخ نما شده ...

قرار

من عاشق نوشته و شعرم ... یعنی در واقع  تنها هنریه که باهاش ارتباط عمیق برقرار می کردم و استعاره خدای منه ... لذتی که در کشف نویسنده در  لابه لای استعاره هاش هست  قشنگ منو  مست می کنه  حتی کشف خودم تو نوشته هام !

نوشتن من هرگز خود آگاه نبوده  فقط قلم  رو می ذارم  و بر می دارم . بعد باید بشینم بخونم یا دچار خود شیفتگی حاد می شم و خودم  حال می کنم  با کد هایی از زندگیم که توش گنجونده شده یا  می خندم به خودم و می گم این  اراجیف چیه نوشتی و فید بک دوستانی که این دست نوشته ها رو می خونن،  همش برام عزیزه  چون درگیر این بازی می شن  و  واقعا  حکایت درک کردن روح همدیگه است  نه نقد نوشته . 

این روزا خب فرق داره ... بخشی از نوشتنم  در بوته نقده . موقع نوشتن باید حواسم باشه  چه  می کنم  ... باز خوردهایی که می گیرم   که قلم شما مانند رودی  فلان ... تااینکه  اینا فقط چار خط خامه  و هیچ ارزش هنری نداره، حالا دیگه خب منو  به فکر می بره  و می فهمم ای بابا نوشتن هم سخته ها .

و البته این فضای جدید کاری باعث شده سرمو تو هر آخوری هم فرو کنم!  وقتی می رم تو عمق کار یک آهنگساز  یا یه عکاس یا یه کارگردان یا حتی  یه بازیگر  و می بینم اونا هم  همین دغدغه های مشترک وجودی انسان رو  به تصویر می کشن و چه تکنیک دقیقی هم می خواد،  دلم می خواد از لاک خودم بیام بیرون  و  یکم بیشتر  دل به بدم تکینک . در نهایت  همه ما می خوایم یه جواب پیدا کینم دیگه ، هر چند از راههای مختلف .

حالا  همه اینا فقط مقدمه بود که بگم من  به شدت ازدرگیر شدن با هر هنری این روزا  استقبال  می کنم و در همین راستا  یه اتفاق جالب افتاد . یه قراری داشتم با یه دوست قدیمی که  اون باز دوست دیگه ای رو می شناخت  و  همین طور یه کلاف بهم  پیچیده تا تهش رسید  به یه اسم یکمی آشنا !

همین طوری که سعی می کردم خنده و تعجبم رو مخفی کنم  دوباره پرسیدم :

- کی ؟

- الف -شین دیگه ...  من فکر کردم تو می شناسی مگه نگفتی  با پوریا  کار کردی خب  پوریا  اونو  می شناسه ... تازه نگین  هم یه  دوستی داره که از نزدیک باهاش کار می کنه . به هر حال فکر کردم  خیلی باید جالب باشه بتونیم  خودمون  رو تو گروهشون جا بدیم  جای پیشرفت داره خیلی. شنیدم  یکم  اخلاقش خاصه  و کار کردن باهاش سخته  ولی ارزش داره ها ... رزومه خوبی میشه. دکتر  گفت سعی می کنه یه قرار بذاره  که  شاید  بشه ...

همین طوری داشت ادامه می داد  ولی من دیگه گوش نمی کردم  و سخت رفته بودم تو فکر که یهو هوار زد سرم :

- بابا تو اصن آدم نمیشی ... تنبلی تو  خونته ... منو باش دارم برای کی جوش می زنم ... اصن تو همین طوری بشین ببین چی میشه... من که نمی فهمم  این روزا چه غلطی داری می کنی ... همش تو  یه الگوی تکراری هستی تو ... این چیزا برات نون و آب نمیشه ها ... اصن اگه باهاش قرارم گذاشتم  تو رو  نمی برم .

- چی بگم ... والا من این دنیای نون و آب تو هنر  رو نمی شناسم ... به نظرم بیشتر یه دغدغه درونی باید باشه  ... همه چی  یکم پاک تر و اصیل تر باشه  ولی خب می فهمم طبق معمول دارم ایده الیست بازی در میارم تو دنیای واقعی همه چی حساب و کتاب داره ...به هر حال الان فضولیم به شدت گل کرده اگه  قرار گذاشتی حتما برام تعریف کن چطور آدمی بود .

لبخندی زدم و قهومو سر کشیدم و پرت شدم تو خاطرات نه چندان دور 

....

تو چشماش نگاه کردم  و فنجون قهوه خالی رو گذاشتم رو میز و شروع کردم به عادت خودم به یه بازی طولانی با   کلمات و تهش هم گفتم :

-ولش کن توضیح همه اونچه در ذهن من می گذره، سخته  یعنی من آدم پیچیده ای هستم !

اونم  یه لبخندی زد که اون موقع معنیشو نفهمیدم  ولی خیلی مختصر و مفید گفت :

- ولی شناخت من اصن سخت نیست ...اصولا من معتقدم زندگی خودش به قدر کافی سخت هست دیگه نباید بیشتر سخت گرفت ...من  آدم ساده ای هستم . همینا که گفتم  میشه همه من :الف - شین .

....

صدای دوستم  باز منو بر گردوند به حال  که :

- کجایی تو ؟  یعنی همیشه خدا در هپروت سیر می کنی ها ...اصن فکر اینکه تو روزی آدم بشی بی فایده است ... منو باش شوهر و بچه رو ول کردم به امون خدا  بیام با خانم حرف بزنم بلکه  زندگیش متحول بشه .

- عزیزم تو لطف داری ولی من فقط خودم باید راهمو  پیدا کنم ... گیرم اصلا  این  آقای الف شما رو هم  دیدیم ...یعنی اون  می تونه زندگی منو متحول کنه ؟؟؟!!!

- نه خیر . اون گرفتار تر از  اونیه که  بفهمه تو کی هستی  اصن ! ولی من می گم تو باید از هر فرصتی استفاده  کنی  همون طور که من می کنم ... همه آدمای دورت . من دیرم شده ... پاشو  بریم  سر خونه زندگیمون .

راه افتادیم  ... اونو  رسوندم سر خونه زندگیش اما خودم با یه دنیا فکر و صدای دونا سامر  که مرتب تو گوشم هوار می زد :"bad girl ...sad girl" سر از خونه زندگی یکی دیگه در اوردم  و  بی سلام  همون در بهش گفتم :

- تو گرفتارتر از اونی هستی که بفهمی من کی ام ؟

- خدا عاقبتمون  رو به خیر کنه . چی شده  باز این وقت شب ؟ 

- هیچی هزار دفعه بهت گفتم اگه  دوتا می زدی تو گوشم  این الان وضعم نبود که عالم و آدم دعوام کنن .

همین طور که می خندید دست کرد تو کیفم و یه سیگار برام روشن  کرد :

- من غلط کردم گفتم این زهر ماری رو بذار کنار ... جنبه نداری بکش خب عزیزم . چرا یهو  هیولا میشی آخه. چه دسته گلی به آب دادی  ؟

- نه تو واقعا فکر می کنی من بچه ام ؟ به نظرت لازمه حتما یکی باشه تا زندگی منو متحول کنه ؟ من خودم  نمی تونم ؟ خب قبول من یکم برنامه هام آدمیزادی نیست  ولی ... راستی تو اخلاقت خاصه ؟

- ببین دیگه می گم قاطی می کنی همینه ... الان  میشه  درست ساده عین آدم حرف بزنی  منم بفهمم چی شده ؟ باز یه مدت تنها بودی  شروع کردی به زدن خودت ؟ هزار دفعه نگفتم پادگانی با خودت  برخورد نکن  جواب  نمی ده .

- نه  ولی میشه  تو یه بارم شده یکم  عمیق برای من وقت بذاری ... سرسری  و شوخی نگیری همه  چی رو ؟ به نظرت من چه جور آدمی ام ؟

بعد کلی ادا و اصول که مثلا  داشت با  گرفتن سایزم  و دقت به کف دستم و مدل صورتم  تلاش می کرد بفهمه من کی ام . نشست روبه روم و تهش گفت :

- تو  خری هستی که  ادای گور خرای راه راه رو در میاری و اصن هم بهت نمیاد ...تو عزیزم آدمی هستی که اگه یه جا وایستی نمی تونی از همه پتانسیل های درونت  استفاده کنی  و باید مدام در حرکت باشی. تو آدمی هستی که فکر می کنی اگه چیزی سخت نباشه یه  جای کارش می لنگه در صورتی همه زندگی  خیلی ساده  تر از اونیه  که تو  فکر می کنی  . ساده است به سادگیه خودت بدون  پوست گور خر .

- الان  اینا که گفتی  ترجمه فارسیش چی میشه ؟ یعنی من  تنبلم و خودم از پس زندگی بر نمیام ؟

- نه بذار به زبون خودت  بگم ... تو  مثل یه چاهی که توش پر آب گوارا و شیرینه ولی تا وقتی ته چاهه  که رویشی در کار نیست که ... یه چرخی ... دستی ... سطلی شایدم یه پمپ فشار قوی لازمه  تا  اون آب رو به جریان بندازه ... حالا فهمیدی ؟

-اوووه ... فهمیدن منو ولش کن ... دیدی توام فهمیدی که بعضی حرفا فقط تو استعاره  منتقل می شن ... دیدی توام بالاخره تونستی یه چیزی شبیه شعر بگی ! من آقا فکر کنم  از شما خیلی خوشم  اومد یهو. میشه لطفا بگین چه جوری می تونم یه قراری باهاتون بذارم ؟!

- من گرفتارم خانم  محترم! ... گرفتار یه دیــــــــــــــــــونه  که قرار ندارم از دستش ...قبل از تشریف فرمایی تون داشتم مهیای خواب می شدم . اجازه  می فرمایین ؟


پ.ن : عجیب منتظرم ببینم این قرار دوستمون  با این آقای تحول  چی میشه...!

بهونه

روزای قرمز تقویم برای هر زنی یه جور می گذره ... تو  همشون یه چیز مشترکه  ... بهونه گیری 

برای منم یه بهونه است  ... یه بهونه  برای رهایی

دیگه مهم نیست سه تا کار نیمه تموم  رو دستمه ... دیگه مهم نیست سینک پر ظرفه ... دیگه مهم نیست  خونه پر گرد و غباره ...

فقط می رم تو تخت و  تو غبار  افکارم گم می شم ... همه  خاطرات  دور و شیرین  .... همه افکار نزدیک و مسموم  

عصاره های گوشتی که  مامان زورکی به خوردم می داد ...مادر شوهر سابقم که نمی ذاشت ماهی بخورم ... کاچی های مامان  دوستم ... حلوایی که دوست  دیگه ای برام می پخت ...دم کرده های عجیبی که پرستار هستی  می ریخت تو حلقم ... همش   طعم  محبت داشت  و الانم  گرمم می کنه 

و  فکرم رو  رها می کنم تا بره سراغ مردا ... همه مردایی که  تو زندیگم بودن ...  از اونی یه بار اتفاقی از خوابم رد شده  تا اونی که سالها براش سوال بود که چطور روغن اسب معروفش  درد منو  دوا نمی کنه ... یه زن وحشی تو وجودم فریاد می زنه که همه مردای عالم بهم  بدهکارن  برای این درد ... کجان پس ...تاریخ ... می رم تو اون دوره ای  که زنا خودشون رو تو غار قایم می کردن ... چرخه  حیات،  از کی  قوانین بر غرایز برتری گرفتن ... تمدن رو کی ساخت ... راسل چی می گه ...کی بود فهمیدن هنوزم غرایز همه کارن ... فمینیسم این وسط چی می گه ...هایدگر .. ویدگناشتاین ... سارتر... کامو ... کدومشون بود گفت  همه هستی هیچ نیست جز زن ...   هنوزم فاحشه ها بهترین فیلسوفا ن ...

سرم گیج می ره... الان چه وقته خراب شدن موتور خونه بود آخه ... چه وقته  نبودن تو ...لحاف رو می کشم رو چشام ...حرفاش یادم میاد :

- تو خودتی... بانو ... نه می تونی خودتو گم کنی ، نه واقعیت اطرافتو ، عاشق خودت شو ... خودتو بسپر به  نسیم ... نمی خوای واقعا ضاحب بهشت بشی ؟

دلم  براش پر می کشه ... دست می کشم به جای همه زخمام ... دلم برای خودم پر می کشه ... اون  خودی که با  تو گمش کردم ... یادته  اولین آهنگی که برات فرستادم ، می خوام اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره ... و  تو گفتی هر چی بالا پایین می کنی نمی تونی سر از دم دستگاش در بیاری ... همون روز من گفتم ما دو طرف یه دره عمیقیم  اما تو گفتی  نه یه تیم کاملیم.... گوش کردن لیریکس با من  و پیدا کردن تنظیم  با تو.

تو " الف" تا "ی" رو دیدی که میشه  همه باغ الفبا ... من "شین " تا "سین " رو دیدم که اشتراکشون خیلی کمه تو این همه حرف ... زورشون نمی رسه به  یه دره عمیق تنهایی ...

دارم  می لرزم ...این زنگ بی امون تلفن چی می خواد از جونم ...نمی فهمم چی می گی ... شلوغه ... صدات رسمی و غریبه ست  ... نمی خوام بگم چقد اون  خرده فرمایشات  الان  بی ربطه ... نمی خوام بگم الان فقط دستاتو می خوام ... فقط می گم  چشم ... باید پا شم ...باید راه بی افتم ... چه بهتر که بهونش تو باشی .

دارم  یه خروار نبات رو تو یه پاتیل گل گاو زبون هم می زنم  تا  شاید یخ دستام باز بشه  که پیغامت می رسه :

- پا نشی بری دنبال چیزایی که گفتم ها ...فقط اینجا بی تو سرده ... دلم تنگ شده بود ... کار  بهانه بود...بهانه 

بغضم گم میشه ... چه معجونی بود ... دستام اینقدی جون می گیره که بزنم :

-زود برگرد. یه  جهنم  بهونه  اینجا  منتظرته ...

پ.ن : همین طوری ... دیدم هیچ وبلاگ زنونه ای نیست که  از این ماجرا نگفته باشه  دیدم بهونه خوبیه برای هذیان های من !

آهنگ kiss me on the piano   از گروه دنگ شو .



همسفر باد ...

باد تندی وزید، شال قرمزش  در آسمان به پرواز در آمد، دستی به موهای پریشانش کشید، کفشهایش را کند، جریان آب روی آسفالت بی جان پاهای لختش را آزرد و  دوید و دوید  و دوید

 ...

پاریس/ مخروبه ای سیاه،سیاه، سیاه 

دیوارهایی زرد، بی هیچ روزنی، تاریک، لیوان های نیم خالی زیر سیگارهای پر، بوی تند الکل، ته سیگارهای تا فیلتر سوخته، لکه بزرگ خون مانده بر تخت، لامپی با سیم نازک، "تهوع" سارتر بر زمین جا مانده .


لندن/ اتاقکی سرد، سرد، سرد 

کاغذ دیواری های ترک خورده از بوی نا ، پنجره با شیشه شکسته، مه تا عمق اتاق نفوذ کرده، هیزمی برای بخاری دیواری کهنه نمانده، تشکی که زخمی از چاقو بر دلش مانده کف زمین پهن ، پرهایی که بوی عرق  جویس می دهد  و "چهره مرد هنرمند در جوانی " می گرید.


نیویورک/ خیابانی شلوغ، شلوغ، شلوغ 

ترافیک قفل شده، ردیفی نامنظم از تاکسی های زرد بین ماشین های رنگارنگ  ، همه جا  شبیه هم ، بلوک بیست نهم یا سی و پنجم هیچ فرقی ندارد، ساختمانهای سر به فلک کشیده با آدمهایی ماشینی،هر آپارتمان مهمانخانه ای که با روشن شدن هوا  تعطلیل می شود، صدای سرسام آور بوق   در صدای سیناترا گم می شود درست مانند "غریبه ها در شب ".


تهران/ وارونه، وارونه، وراونه 

اینجا سیاهی ها را با الکل می شویند، بوی دود را با گلاب، لکه های خون را سه بار با آب باران سیاه تطهیر می کنند، تمام درختان ولی عصر به صف ایستاده اند تا یک پیت حلبی  هم بی هیزم نماند، تمام گوسفندانی که به قربانگاه می روند پشم خود را نذر گرما می کنند، همه ماشین ها تاکسی اند و  هرگز از سرویس خارج نمی شوند، می شود همه شهر را گشت و نان بربری از سنگلج تا تجریش  عطر و مزه اش یکی ست، اینجا غریبه ای نیست  همه خواهر و برادرند و "حق همیشه با ماست ".

...

 همچنان می دوید، نفس نفس، تا رسید به یک آشنا،آشنایی غریب مانده، سپید بلند استوار گرم خاموش.

قطره قرمزی رقص کنان از برج آزادی سقوط می کرد .

زن  ایستاد ، اشکش را رها کرد و زیر لب گفت :

- توام خون گریه  می کنی ؟ حق داری ؛ دوره ما به آخر رسیده 

 چشمانش را بست و دستانش را دراز کرد .شال قرمز  روی انگشتان کشیده اش آرام گرفت. 

باد ایستاد،زمان هم ، چشم باز کرد و  در نیمه شبی نقره ای زن عاشق شد عاشق، عاشق، عاشق

پیرمرد محکم واستوار ایستاده بود،نور ماه لابه لای موهای سفیدش می درخشید  نگاهش گرمای خورشید  را داشت و  صدایی معجزه گر:

- منتظرت بوذم ...چقد راه بود  تا صدای عشق رو بشنوی.

باد دوباره وزیدن گرفت  و قلب زن دوباره  تپش. گلگون گفت :

- می خوام تو آغوشت گم شم،  می خوام لبام روی لبای تو سرخ شه، می خوام تو دستای تو بند شم، می خوام جونم از نفس تو باشه ، می خوام  توی تو غرق شم،  فقط،فقط کفشام جامونده، بازم منتظرم می مونی؟ زود بر می گردم،فقط بگو هستی . باش تا بیام .هستی ؟

پیرمرد آرام و مطئمن به سمت زن آمد شال قرمز را دورش پیچید. امنیتی ابدی به قلب زن سرازیر شد .

پیرمرد با لبخند رضایتی دستانش را گشود و گفت :

- اینجا خونه توئه، با باد برو  هر جا می خوایی و  هر وقت دوس داشتی برگرد خونت توی قلب من ، یادت نیست ولی من خیلی وقت پیش گفته بودم " که منتهات منم ".


پ.ن :ژان پل ساتر نویسنده فرانسوی اگزیستانسیال، جیمز جویس نویسنده جریان سیال انگلیسی، فرانک سیناترا خواننده امریکایی، شعر پایانی هم غزل مگفتمت مرو...مولانا 

دیوانه شدم  و کاش دیوانگی ام  را بفهمی که عالمی ست  سپید چون عشق...

 

پسر من  ...

 اطلاعیه 

بدین وسلیه خدمت  کلیه دوستان و سروران گرامی اعلام می گردد به  لطف همکاری و همیاری  ابر و باد و مه خورشید فلک پروژه "پسر من " در نطفه خفه شده و تا اطلاع ثانوی کان لم یکن تلقی می گردد.

بدیهی ست پیرو پیش بینی فوق معتبر! قبلی -که عمر بنده بسی طولانی خواهد بود- فرصت  لازم برای تمدید پروژه دراختیار است ...چنانچه تغییری در  دستور العمل  کائنات صورت گیرد راس الساعه از همین تربیون اعلان خواهد شد. 

واقعا می خواستم اینو همین جا تموم کنم ولی  در راستای سوتفاهم ایجاد شده برای برخی دوستان   و جهت رفع هر گونه شبه باید یه سری توضیحات  تکمیلی بدم :

اولین باری که رفتم اتاق عمل  خیلی خوش گذشت  ... تو آی سی یو به هوش اومدم  و یاد گرفتم یه شب تا صبح میشه 2568 دفعه پرستار رو از اتاقکش کشید بیرون و پرسید صبح نشده ؟  و فهمید که هنوز زنده ای  و روحت نیست که در اتاق حاضره !

دومین بار جدی خوش گذشت  چون بعد 9 ماه عضویت تو ماترنیتی کلاب (سایت مادران امریکایی) جدی جو خارج منو گرفته بود و داشتم برای دکترم  سخنرانی می کردم که ابدا حاضر نیستم  با پای خودم برم اتاق عمل و هیچ جای دنیا  این کارو نمی کنن اونم تو مایه های خفه شو گفت  اگه بچتو سالم می خوایی برو خونه فردا 7 صبح بیمارستان باش .منم فرداش انگار دارم می رم مهمونی خیلی شیک رفتم  اتاق عمل  همه چی هم خوب بود ولی دیگه فقط خودم نبودم که دم به دقیقه آرامبخش و مسکن بریزن تو حلقم ... باید  به فکر شیری که هستی می خورد هم می بودم ...فاجعش اون راه رفتن  دوساعت بعدش بود و اصل درد رو وقتی فهمیدم که داشتم به زحمت  کج کج  خودمو می کشوندم رو زمین که اون پرستار وظیفه شناس جایزه بهم یه مسکن بده  که  دکترم که از بخت بد منو دیده بود  یهو از پشت شونه هامو گرفت و گفت این چه وضعشه مگه از جنگ برگشتی ... مادری! با افتخار صاف راه برو.منم وسط بخش سرش داد زدم که بهتر بود بره رییس شکنجه نازی ها بشه با اون سن  نوحش تا دکتر زنان  و قشنگ فاتحه خودمو خوندم .

سومین بار ولی دیگه محشر بود  دکتر  تاکید کرده بود یه عمل سر پایی ساده  و  هرچند مبلغی که باید به صندوق می ریختیم اصن نشونه خوبی نبود ... عمل سر پایی خب فقط سه ساعت طول کشید ! این شدکه ناخودآگاهم تصمیم گرفت  درست به خود آگاه بر نگرده که دکتر ضایع نشه ... دو ساعتی هم تو ریکاوری سیاه و کبودم کردن تا به هوش بیام ... بعد همه اینا بس نبود گفتن  می مونی تا نتیجه بایاپسی هم بیاد .. اصن حیف نیست  شبو  اینجا تو این هتل 5 ستاره نمونی ... چیه می خوایی برگردی پیش بچه کوچیکت که به پرستارش گفتی فقط دوساعت اضافه تر بمونه !

با این  رزومه پر بار خب من قطعا مشکلی با بیمارستان ندارم .دز دیوانگی موجود در خونم هم اصن نیازی به تست نداره ... جوابش اظهر من الشمسه  ولی نه دیگه تا این حد !!!!!!!!

یعنی ریلی فکر کردین من قراره چند ماه دیگه باز شیک کنم  و برم اتاق عمل زیر دست کلنل ؟!

البته انسان فراموشکاره و جایز الخطا ... کسی چه می دونه ؟... شایدم یه روزی  به اون درجه از پیشرفت نایل شدم که  دوستان سو برداشت  کرده بودن  ولی علی الحساب همه  عین کوروش کبیر آسوده بخوابن که ما بیداریم .

پ.ن :نمی دونم چرا تلخم  ... تو قهومم هم شکر ریختم فایده نکرد .. شاید این چاشنی طنز افاقه کنه ...




پسر من (1)

تمام مدتی که  زر می زد ...داشتم به اون پول یا مفتی فکر می کردم که ریختم تو حلقش  و دیوانگی مفرط خودم ... چند تا کافی و کیک می تونستم با اون پول بخورم ... اوکی نیاز داشتی خر درونت رو آزاد کنی ... یه کار متفاوت بکنی ... این دیگه چه هوس مسخره ای بود آخه ... نه تنها داشتم به خودم  فحش می دادم که  داشتم قیافه تک تک دوستایی که الان منتظر نشستن  تا منو بمباران فحش کنن هم تصور می کردم ... هزار دفعه خواستم وسطش حرفشو قطع کنم و حداقل از ادامه تلف شدن وقتم جلوگیری کنم ولی حس می کردم که اونجوری دیگه خسر الدنیا و الاخره میشم .. بذار لا اقل وقتش رو بگیرم ! همین طور که اندر احوالات خودم بودم یهو  سیگارشو گذاشت  کنار و فنجون قهوه رو  برد بالا نوک دماغش و  با یه صدای آهسته ای پرسید :

- گفتی فقط از مرگ و میر نگم دیگه ... چیزای بد دیگه رو که میشه بگم نه ؟

منم جواب دادم صدا البته  گوهر فشانی کنید .

 با کلی من و من  گفت :

- البته زیاد عمر می کنی ها ... نگران نباش ولی اواخر عمرت   یه مشکل جدی برای پات پیش میاد نه اینکه زانو آب بیاره و اینا ها ... جدی ....چه جوری بگم ....

- راحت باشین ... قطع میشه پام ؟!

- دیگه  یه مساله جدی  و هیچکی دورت نمی مونه  به جز پسرت . همه کسایی که دورتن تنها می ذارنت ولی پسرت  تا آخر عمرت همیشه کنارت می مونه و هواتو داره .

یهو حواسم جمع شد  به نظرم طفلی خیلی خوشحال شد که بالاخره موفق شده یه قیافه مشتاق و متعجب از من بیرون بکشه  ... سرمو کردم تو فنجون قهوه  و با تاکید بهش گفتم :

- درست نیگا کن ... بچه می بینی ؟ مطمئنی پسره ؟

با خودم فکر کردم خب هستی فقط 8 ماهشه و هوا هم سرد  من  همش مجبورم بلوز شلوار و جوراب پاش کنم  خب یکم هم زیادی شیطونه  و بدو بدو داره ... موهاشم   که حسابی کوتاه کردم که بعدا ابریمشی شه اما خب بچم یه خانم به تمام معناست ... این احمق حداقل تا اینجا فهمید من بچه دارم  ولی چرا پسر می بینه پرنسس منو !!!!

از اون همه اشتیاق من بالاخره ته  اون عملیات مسخرش به هیجان اومد و گفت:

- مطئمنم ولی بذار الان تاروت هم می ندازم که خیالت راحت بشه 

و شروع کرد به  ژانگولر بازی جدید ... بعد کلی بالا و پایین  با لبخند پیرو زمندانه ای گفت :

- بعله خودشه یه پسر ... درسته من اولش گفتم هیچ مردی تو فالت نیست  نمی فهمم شوهر داری یا نه  ... ولی بچه هست ...  شایدم بیشتر از یکی ...این پسرت ولی آخرین بچته  و  تنها کسیه که برات می مونه 

بعد ژست مادرانه  و دلسوزانه ای به خودش گرفت و با یه درایتی  ادامه داد :

- غصه نخور عزیزم .. دیر نشده که ..  تو هنوز خیلی جوونی ... خیلی مرد میاد تو زندیگت و می ره  ولی هیچی تهش پسرت  نمیشه ... اینو از من یادت باشه و  منتظرش باش .

خوشحال از اینکه بالاخره منو میخ خودش کرده  ادامه داد :

- حالا  یه دور دیگه حرفامو مرور کن اگه چیزی هست که من اصلا اشاره نکردم !وبرات سواله....  تکراری نباشه ها   نیت کن و انگشت بزن ته فنجون قهوه .

یه دور دیگه حرفاشو مرور کردم  اراجیفی بیش نبافته بود  ولی  چه اهمیتی داشت من یه دیونگی کرده بودم یه کار متفاوت  و اینقد شعور برای خودم قائل بودم  که از توی هر ماجرای بی ربطی چند تا نشونه بیرون بکشم ... سال 92 سال یه تغییر بزرگ  خوبه  برام خب این بد نیست ...تصویر یه پیرزن که نشسته تو ویلچر تو پاییز  و یه پسر جوون داره هلش می ده ... این خنده داره نه گریه داره ... مهم نیست حالا ... چرا جو گیر شدم چرند می گه  ... بذار ببینم بچه خودم چی میشه ... هستی من ... هیچ اشاره ای هم بهش نکرده ... چشام بستم و از ته دل  خواستم بدونم  که هستی من  به آرامش می رسه یا نه ... همون حسی که هر مادری داره ... بعد انگشتم رو محکم فشار دادم ته فنجون ... صورتش به لبخندی باز شد به فنجون نگاه کرد و یه کارت کشید و گفت :

- نمی دونم سوالت چی بوده  ولی جوابش یه آره خیلی بزرگه ... این کارت عروسیه منه ... یعنی هرچی خواستی به بهترین  نحو انجام میشه  ... بهترین نحو 

دیگه مهم نبود منطقم چی می گه ...  خیر سرم  من بیشتر از اون از بازاریابی و انگیزش دادن به مشتری  سر در می آوردم  می فهمیدم داره چی کار می کنه   ... دیگه  اصن اون پولی که تلف کرده بودم  مهم نبود ... همین  یه ریزه دلخوشی که من بهش چنگ می زدم  کافی بود ... هستی من خوشبخت میشه  و  لازمم نیست  نگران من باشه و دنبال ویلچر من  بدوئه ... زندگیشو می کنه تو خوشی ... چی بهتر از این ... نوش جونش پولش 

اومدم بیرون  و این ماجرا  شد سوژه خنده دوستان تا مدت ها  و  اون  ارجیف همه از یادم  رفت تا  دم عید امسال 

یه حس خوب داشتم  و هی منتظر بودم که امسال برام شروع یه زندگی تازه باشه ... هیچ هم ناراحت نبودم که تنظیم نا خود آگاهم رو سپردم دست یه زن بی سواد و کلاش ... چه اهمیتی داشت  مهم این بود که یه امید توش بود ... نمی دونم تغییری که  امسال تو زندیگم اتفاق افتاد چقد از اون اومده و اصلا ته  این تغییر مثبته یا نه ... ولی من  حس خوبی دارم که مدیونه اون  دیوونگی اون روزمه  

....

این روزا دیگه من و هستی خلوت خودمون رو نداریم ... اون شبایی که  می اومد رو دلم می خوابید  و هی می گفت بازم قصه بگو تا بالاخره تهدیدش کنم که اگه نخوابه قورتش می دم که دوباره بره تو دلم !

روزاولی که اومدم این خونه  نقاشی هاشو  چسبوندم به یخچال .. خونه رو پر کردم از عکساش و هر شب شامپوشو بو می کردم و فکر می کردم دارم تو آرامش اون موهای ابریمشی می خوابم  اما .... 

یه روزالف اومد دید کل قاب عکسا خالی شده ... رو یخچال فقط یه لیست خریده  و یه عالمه کفشدوزک تپل که بیکار موندن  و  یه جعبه قرمز کوچو لودم دره  که توش یه عروسک و  چند تا لباس دخترونه و گل سرای رنگی و یه شامپو هست  به روی خودش نیاورد  خونه تغییری کرده و وقتی داشت می رفت  بی سر و صدا جعبه رو ورداشت  و برد تو انباری ...

حقیقت اینه که نگرانی الف برای هستی رو دوس ندارم وقتی اونجوری عمیق می پرسه  هستی چطوره ؟  این عکسش خیلی نازه اینو بذار تو فیس بوک ...چقد چشماش شبیه تو ئه ... بیا این عکس 4 سالگی تو و هستی رو بذاریم  تو یه قاب دوتایی ... باید یه بلور ری پر کنیم که زیر یه آهنگ ملایم باشه  و صدای قصه گویی تو  روش بالد و ببری  براش این دفعه که رفتی ... همش ازش تشکر می کنم  و کلی هیجان زده می شم  می دونم باید خوشحال باشم ولی ته دلم یه ندایی فریاد می زنه  این بچه منه .... کاری به کارش نداشته باش !  من خودم می دونم چی کار کنم ... اصن راجع بهش حرف نزن !

حقیقت اینکه وقتی هستی  خمیر بازی های جدیدش رو نشونم میده و می گه بیا بازی کنیم ... دلم کنده می شه که جواب می دم  عزیزم من اینا رو خوب بلد نیستم ... با خانم میم  بازی کن  اون چون خودش خریده کار با اینا رو بهتر بلده ...وقتی می رم مهدش و دوساعت تمام از تمام برنامه هاش می پرسم  و بررسی می کنم حرکاتشو  زور داره برام تهش بگم فرقی نمی کنه  شماره منم دارین ولی اگه کار خاصی بود به  خانم میم بگین هم اوکیه  اون  پیگیری می کنه ... تهش می خوام فریاد بزنم 

اینقدی منو می شناسین که بدونین این فریاد ها رو نمی زنم  مگه اینجا  شاید اینجا هم نه ... همه چی عالی پیش می ره  تا یه شبی شماره مهندس رو بگیرم :

- سلام دخترتون خوابن ؟ میشه  دو کلوم حرف بزنیم ؟

- نه خیر  همچنان بیدارن و می دونن اگه  تا ده بشمرم و خواب نباشن فردا شب هم از داستان خبری نیست 

- گوشی رو بده بهش 

- عشقم مگه قرار نبود شبا زود بخوابی من اومدم به  نرگس جون قول دادم که دیگه صبحا زود می ری مهد ها ... زود تند سریع بخواب به بابا می گم فردا برات قصه سیندرلا رو بگه ... گود نایت سوییت دریمز آی لاو یو ...

نیم  ساعت بعد تلفنم زنگ بخوره  و  همون لحن آشنای قدیمی رو بشنوم که سعی داره خیلی سرد باشه :

- خوابید مرسی ... البته تو نگران نباش خوبه ها ... این چند روز سرما خورده بود باز برنامش بهم خورد . خودت خوبی ؟

و بعد لابه لای کلی بحث بی منطق  بدونم که حواسش به همه  اونچه مامان این بچه براش می خواد هست هرچند بگه  تو دخالت  نکن ...

دیگه هممون می دونیم  که  اینجا شلوغ و پلوغه ... یه تیم  بزرگیم ... هیچی فقط  یه نفر نیست ... من و مهندس و الف و میم چه بخوایم چه نخوایم سهمی از هستی داریم 

خب همه چی طبق معمول عالی و مرتبه فقط یه خالی ته دل من هست  که باید خفش کنم  اما چه جوری ؟ اها باید یه دیونگی کنم ...  باید خر درونم رو باز آزاد کنم ...ببینم چه میشه کرد ...ماموریتم یادم می اد و ایده ای که از اونجا گرفتم ... شلوغ و پلوغ ... اها فهمیدم ... یه پسر 

من یه پسر می خوام که فقط مال خودم باشه ... شلوغ و پلوغ نباشه ..منطق توش نباشه ... پسر من باشه .

عالم و آدم مخالفن ... باز یه عده نشستن تا بهم بخندن یا فحش بدن  یا  دلسوزانه  بهم بگن چقد احمقم ... باز باید جلوی  یه دنیا وایستم  برای یه دیونگی ...

بعد کلی نقشه که چه جوری به الف بگم  قیافش دیدنیه :

- خدا عاقبتمون رو به خیر کنه فکر  هر چیزی رو می کردم که بگی جز این !  مطئمنی تو اصن فکر هم می کنی ؟

و همه حرفایی رو بهم می گه  که همه گفتن و خودمم خوب می دونم بعد دلش برام بسوزه و بگه :

-با این همه اشتیاقی که داری  باید خودت  امتحان کنی و به غلط کردن بی افتی ... هرکی هرچی بگه فایده ای نداره ... نظر منو که می دونی ولی خودت باید تصمیم بگیری ... زندگی توئه . رو من اصن حساب نکن .

- حسابی هم نکردم ... اینو می خوام فقط برای خودم با همه سختی هاش  نیازی به تایید کسی ندارم . فقط خواستم بدونی  اینقدش فکر کنم به تو  مربوط می شد .

و بعد  خیلی خیلی دیر ... یه مسیج بگیرم :

- عزیزم خواستم بدونی  من با هرچیزی که تورو خوشحال کنه موافقم  ...

درنتیجه قراره یه عضو جدید به این قیبله شلوغ و پلوغ و رنگانگ ما اضافه بشه ...عضوی که  هیچکی نمی خوادش  هیچکی ... ولی نیم  ساعتی که براشون سخنرانی می کنم همه آهی می کشن و می گن چه خوب و قشنگ حیف که نمیشه 

حالا ببینم  میشه یا نه ... پسر من !  

پ.ن : امروز ممیزی کارم از ارشاد اومده .... این همه اینجا تمرین استعاره و سانسور کردم هیچ فایده ای نداشت  قشنگ جیگر زلیخا پس فرستادن کارو ... در نتیجه  علی الحساب راحت  طولانی با غلط و بی استعاره می نویسم تا باز انرژی جمع کنم  دل و روده اون کارو بهم بدوزم !

راننده (2)

توی تخت وول می زدم که تلفنم زنگ خورد :

- برای نبرد آماده ام .تو آماده ای ؟

-بذار یه کافی بخورم الان خیلی گیجم 

- خیله خب خوردی بیا پایین .من توی ماشین منتظرتم .

... 

طبق معمول داشتیم کلیات مشکلات جوامع بشری رو می شمردیم  و تن همه فیلسوفا رو قبر می لرزوندیم شبیه همه چی بود  الا دعوا  تا وقتی مثل همیشه دستمو  گرفت تو دستش ...حرفمو قطع کردم و به دقت نگاش کردم ... از اون نگاهای خریداری ... انگار اولین باره  می بینمش ... همیشه  این آرامشش تو رانندگی ... اینکه  یه بارم از مسیر طولانی یا پر ترافیک  گله نکرده بود ... اینکه سرعتش رو جوری تنظیم می کرد که  لازم نباشه دستشو از دستم بکشه...اینکه ماشینش براش خونش بود ...رو تحسین کرده بودم ... اما الان فقط  نگام رو دست چپش بود که  فرمون  رو با بی خیالی می چرخوند ... انگار یکی شده  باهاش ... دلم  برای ماشین خودم آهنگای خودم ...  خیره شدن به لاک خودم  رو فرمون  تنگ شده بود ... یه چیزی تو وجودم  گفت دستمو لازم  دارم ... اروم انگشتامو از قفل دستش کشیدم بیرون و یه سیگار روشن کردم و  نگاهمو گم کردم تو ترافیک

یهو بی مقدمه صداشو  کلفت کرد و :

- می دونی تو همیشه دوس داری برای خودت مساله درست کنی ... اصن توانایی لذت بردن نداری ... خیلی کم تحملی ...البته حقم داری تو گل بهاری دیگه ... بذار راحت بگم هر وقت شروع به سخنرانی می کنی از سختی هایی که کشیدی خیلی خودمو کنترل می کنم  جلوی خندمو بگیرم ... تو فقط خیلی حساسی باید تو گلخونه نگهت دارم ... وقتی می گم این کارو بکن اونو نه  نمی خوام کنترلت کنم فقط می خوام  اون دیوار شیشه ای دورت باشه ...همه بدونن این گل باغبون داره ... اینجا جنگله ... من حواسم به سانت سانت حرکت های تو هست  و  باید باشه ... حالام که این هوس جدید پشمک ...در یه کلام تو اصن بزرگ نشدی .

- بزرگ نشدم ؟ کاش نشده بودم ... اونوقت  همه  مسایلمو از تو قایم نمی کردم ... اونوقت پنجولامو راحت می کشیدم به صورت هانیه  که بعد سخنرانیت با گل هی دورت می چرخید و استاد  استاد می کرد ... نمی دونی چقد دلم می خواست هنوز همون گل ظریف تو  گلخونه بودم  ولی بخوایی نخوایی وحشی شدم ... گلی که تو بیابون رها میشه پر خار میشه ... یاد می گیره  چطور از پس طوفانا بربیاد .. شایدم نیاد بشکنه ...  ولی دیگه نمی تونه  تو گلخونه دووم بیاره ... تو حواست  به من هست ؟ نه جانم اگه بود می فهمیدی درد هستی داره منو می کشه ... می فهمیدی پشمک رو برای چی می خوام ... می فهمیدی  جایی که هیچکی گوشیشو جواب نمی ده من با شرمندگی  می گم ببخشید اینو باید جواب بدم تا به تو ثابت بشه  شاهزاده منی ! شاهزاده ای ؟ اسب سفیدت کو پس ؟ 

دیگه بغض اومد  راه صدامو بست  ...آروم ادامه دادم :

- بریم خونه ... خسته شدم از این دور زدن های بی هدف ...  وقتی مسیر یکی نیست فقط باید دور خودمون بچرخیم  ... خودت می دونی اگه الان تو ماشین من بودیم  تو کدوم مسیر می بودیم ... منم می دونم اگه  خودت تنها بودی کدوم راهو می رفتی ...جرممون رو تو این وارونگی هوا بیشتر نکن  بریم خونه 

- خونه  تو یا من ؟

- فرقی نمی کنه  یه چار دیواری که توش حرکت نباشه ... یکم ثبات باشه... آرامش  ... چرا فرق می کنه ... خونه من ... خونه خودم .

سر کوچه نگه داشت ... کلی جیباشو گشت یه برگه  کوچولو  پیدا کرد و بعد چند دقیقه با دوتا پلاستیک برگشت .متعجب پرسیدم :

- اینا چیه ؟

- لیست خرید یخچال همیشه خالیه  امپراطوری شما . من آشپزی می کنم تو از هستی بگو ...فکر می کنی چند روزه نمی فمهم تا حالشو می پرسم حرفو عوض می کنی ...بعدم ربط پشمک و هستی رو 

- آشپزی نمی خواد .علی گفته چاق شدم  دیگه از اون روز شام نمی خورم .راجع به هستی هم نمی خوام  حرف بزنم .پشمک اما چرا . بذار برات توضیح بدم .

- علی غلط کرد با  مامانش باهم ! راجع به هستی حرف نمی زنی نزن ولی باید بری ببینیش باید  ...پشمک هم حرف نمی خواد ... این همه اشتیاق تو چشات  تا حالا ندیده بودم  . هر کاری دوس داری بکن .من نظری نمی دم .

...

اینقد الکی تو آشپزخونه بی نتیجه  دور خودش چرخید که  دلم براش کباب شد ... رفتم وسط کار دستشو گرفتم  و با لبخند گفتم :

- برو  کباب بخر ... فقط با ماشین  من برو ...ببین چقد نو و خوشگله ! ... یه چکاپی بکن ببین همه  چیش رو براهه ؟ ترک 45 هم  حتما گوش بده ...  زود بیایی ها ... گشنمه !

برگشت  و با هیجان گفت :

- عالیه ...  ولی برای تو که همیشه پرواز می کنی ترمزش باید محکم تر باشه 

خونسرد جواب  دادم :

- مشکلی نیست ... هر کی به ماشین خودش عادت داره ... من باهاش راحتم  ولی می دونم ترمزم  تورو اذیت می کنه .وسط حرفم نپر ... می دونم  این وسوسه پیشنهاد  خانم ج از سرت بیرون  نمی ره ... وسوسه که نه ... خب  فوق العاده است ... این همه جنگیدی برای بهشتی که اون داره زودتر از موعد  بهت می رسونه ...  فقط خواستم مطمئن شی  من یه ماشین خوب دارم  و راننده ام ... واقعا نیازی نیست  مسیرتو اینقد بپیچونی در حالیکه آزاد راه  داری ... من می دونم نقشه خوان مسیر زندگیم  یه  راه خوب برام داره ... سرم  درد می کنه  می رم بخوابم .چند روزی هم می رم پیش هستی ... توام یکم پرواز کن ... دل بکن از این جاده پر دست انداز و دور ...  یه روزی باز می شینم کنار یه پل تو کافه  و از زیبایی های مسیرمون برای هم می گیم.

بهت زده  با بسته غذا تو دستش داشت منو  نگاه می کرد  که رفتم تو  تخت .. منتظر بودم برق هال خاموش شه و صدای در بیاد  که  راحت بخوابم ... برق خاموش شد ولی صدای در رو نشنیدم ... فقط صدای فندک اومد  و یه نور لرزان  و تلق تلوق 

داد زدم :

- کجای سرم درد می کنه رو نمی فهمی ؟ هر غلطی می خوایی بکن لااقل در اتاق منو   ببند .

در بسته شد  و تو تاریکی مطلق یه صدا  پیچید تو گوشم :

- از این بعد هر غلطی بخوایم بکنیم باهمیم ... کجای اینو تو  نمی فهمی ؟ چند بار بهت بگم   ... بهشت من  همونه که  تو می دونی ... سخته  طولانیه می دونم  ولی  به اینکه با سرعت آزاد  برونی توش می ارزه ... به اون آرامش  می ارزه .هستی رو که دیدی  دیگه بعدش هیچ سفری نمی دازی ... تا ببرمت نشونت بدم از چی دارم حرف می زنم ... پاشو  بیا بیرون .

در اتاق که باز شد  نور لرزانی می دیدم که  می رقصید رو سقف ... و یه عطر آشنا ... نا خود آگاه کشیده شدم بیرون ....  تمام شمعدونای هال کوچیکم  روشن شده بود و کنار هر کدومش یه عود  جاسمین می سوخت - جای دوستی که می گفت تو واقعا زیادی شمعدون جمع کردی تو این خونه خالی بود - خبری از میز شام نبود اما رو زمین یه روزنامه بود که  که همون بسته غذا ولو شده بود وسطش .. اومدم  برم سمت آشپزخونه که  کاسه بقشاب بیارم و  عین ادم غذا بخوریم  که  دستاشو  حلقه شد دور کمرم و گفت :

- مشکل اینکه ما  زیادی بزرگ شدیم ... یادمون  رفته حسادتای بچگی رو ... قهر و آشتی کردنای دو دقیقه ای رو ... حتی یادمون رفته  که هیچکدوم راننده نیستیم ...  تو این مسیر مبهم شمع هر کدوممون فقط دو قدم از مه  رو  روشن  می کنه ... باید دست در دست هم بریم بی ترس ... چه بخوریم به یه درخت چه  سقوط کنیم ته در ... چه از قله  رد شیم و به اون دریاچه  زیبا  برسیم  ...کنار هم  همه چی روشن تره ...

بعد نزدیک تر شد و گفت :

- این خارایی که داره زخمیم می کنه  رو می بینم می فهمم با یه گل نوبرونه طرف نیستم  ولی به عشق عطری که  هر چی بیشتر می گذره موندگار تر میشه می خوام  کنارش باشم ... می دونم دارم زخمیت  می کنم ... می دونم  درد  داره کنار من بودن  ولی حتما چیزی پیدا  میشه  که  برای توام ارزش موندن داشته باشه ...

خنده  شیطنت باری پیچید تو صداشو  و گفت :

- اگه بگم وقتایی که پر هستی میشی پشمک  با من ... آشتی می کنی ؟!

دیگه خواستم بچلونمش که  خودشو کشید عقب و با مسخره بازی تمام گفت :

- کاکتوس خانم ! نیا طرف من ... گل خودمو می خوام .

منم خندیدم  و گفتم :

- گل خودتون ؟ بریم پیداش کنیم ... شاید تو بارون سر حال بیاد ... راس می گی باید بچگی کنیم ... بچه ها هم که رانندگی نمی کنن ...بدو  بریم دو چرخه سواری ... ببینم قلبت می کشه  پا به پای من بیایی پیرمرد... 

و با نور یه شمع زدیم تو  دل یه شب مه آلود... بی دغدغه مقصد ...

پ.ن : نفهمیدم  چقد داستان قاطیش کردم و چنذ روز رو تو هم چپوندم ... ولی حرفای مهم تری دارم و کار زیاد و وقت کم ... اینم نصفه مونده بود رو اعصابم  فقط خواستم تموم شه ...