با هم بزرگ شدیم...
خاله بازی ها، قهر و آشتی ها، کارهای یواشکی...
مدرسه رفتن ها، پز قد بلندیمان را به هم مدرسه ای ها دادن...
قهر چند ساله مان، آشتی دوباره در عروسی اش...
.
.
.
.
.
کی می توانستم حتی تصور همچین روزی را بکنم؟

فردا ساعت ده صبح،بایستی تمامی آن همه جوانی و زیبایی، آن همه امید به زندگی را به آغوش خاک بسپاریم... با نوزادی که مجبور شد هفت ماهه به دنیا بیاید، که هیچوقت آغوش مادرش را لمس نکرد، که کاش چشم های زیبای مادرش را به ارث برده باشد، که کاش زنده بماند و یادگاری ای باشد از مادری که عاشقش بود...

من پای رفتن ندارم...
نمی دانم مادرش چطور خواهد توانست...
همسرش... 
وقتی وارد خانه شان خواهد شد، وقتی در جای جای خانه عکس ها و خاطراتش را خواهد دید، وقتی اتاق دخترشان را می بیند...که سیسمونی اش را روز دختر چیده بودند برایش، وقتی عکس عروس زیبایش را در دیوار اتاق خوابشان می بیند...
"سخت است در نیمه ی راه جا بمانی
پر از دلتنگی،
پر از خواستن...."

هر روز که بزرگتر می شویم، تلخی این زندگی غیر قابل هضم تر می شود... .

 

چشم هایم برای تو!



که قصه قصه بود و بس...


هنوز تو قصه ها بودم، که با تو آشنا شدم

که از تو قصه ساختم و، تو قصه ها رها شدم...

هنوز تو قصه ها بودم، که قصه عاشقانه شد

که زیر چتر اسم تو، ترانه هام ترانه شد

جدا شدم از این همه، رها شدم از اسم تو

همین که خواستمت نشد، رها شم از طلسم تو

همین که خواستمت نشد، غریب کوچه ها نشم

نشد برای دیدنت، تو قصه ها رها نشم

رها شدم تو قصه ها، نوشتم از تو هر نفس

اما نشد یکی بشیم، که قصه قصه بود و بس...

نه قصه حرف منو زد، نه آینه اشک منو دید

هنوز تو قصه ها بودم، که قصه مون به سر رسید... .



- امروز سر سفره ی ناهار این آهنگو از تلویزیون شنیدم. و بعضی وقت ها هست که گوش آدم حساس می شود... .


برای سومین بار...


قرار شده اسم وبلاگم را عوض کنم. در واقع تغییر که نه؛ یک جور هایی به شدت مخالفت می شود با اسم وبلاگ من. و گفته شده است که "هرچیزی باشد جز همین یکی"!

خب معلوم هست چه کسی می گوید دیگر! همین آقای شوهر عزیز و گرامی! (مُدَّ ظِلَّهُ شریف!)

همین آقای شوهر ما، از همان وقت هایی که آقای شوهر ما نبود، هی راه به راه گیر می داد به سر در ورودی این خانه که "هیچ ربطی ندارد به شما که در نظر من مظهر جوانی و زیبایی هستید"! بعد ها هم که آقای شوهر شد باز هم اعلام نارضایتی از "حضور در خانه ای که تویش احساس خوبی ندارد و  ..."

یک وقت هایی می شود که می نشینیم با آقای شوهر وبلاگ ندا را می خوانیم. چرا که از جهاتی شباهت بسیار هست بینمان. و حس جالبیست که دورادور زندگی ها و آدم و حس ها و فکر ها و واکنش ها و ... چقدر می توانند شبیه هم باشند. و ما در مورد همین شباهت ها حرف می زنیم و همین وقت هاست که هی صحبت اسم وبلاگ من می شود که "چرا تو همچین اسمی نمیذاری؟ مثلاً تو هم دخترکی با طعم بستنی که همیشه تو رو برام تداعی می کنه!" (نه این که می میریم برای نوع خاصی از بستنی!) و من با خودم فکر می کنم که آیا در همه ی این 25 سال و 1 ماه و 6 روز، روزی بوده است که من در آن یک "دخترک" بوده باشم؟ نبوده است دیگر! نبوده ام اصلاً. از همان دوران بچگی همیشه نسبت به بقیه ی هم قطارها پیر می زدیم! 

قدیم تر ها این جا "یادداشت های تنهایی ام را می نوشتم برای همه" اما بعد تر ها دیدم که این کار را حتی در دفاتر شخصی ام هم گاه به گاه ادامه می دهم و جلد نهم مدت هاست که شروع شده و همان طور نصفه نیمه رها شده... اصلاً انگار که مدت هاست فوسیس رو گذاشته ای روی حالت استند بای و همین جوری دارد به صورت خجسته ای برای خودش شات دان می شود! حالا من را می گویید؟ فوسیس هستم دیگر! هر کاری می کنم نمی توانم به اسمی جز این فکر کنم، که یک جورهایی تمامی شخصیت من را تعریف می کند. اما دوست داشتن را هم نمی شود کاریش کرد! آدم همه ش دلش می خواهد آقای شوهر خوشحال باشد، یا این که حداقل ناراحت نباشد! این حس وقتی شدت می گیرد که دستت می آید که تنظیم کننده ی خوشی و ناخوشی یک نفر تو می توانی باشی و ... .

خلاصه این که هدف از این همه قلم فرسایی این بود که توجیه شود چرا اسم این جا برای سومین بار عوض شده و به تاریخ می پیوندد!

 

- قصد دارم مطلبی بنویسم من باب ازداوج؛ آری یا خیر؟! اما به مقداری زمان نیاز دارم که بتوانم افکار پریشان در گریز را در چارچوب مشخصی قرار دهم. نظر شما چیست؟ در مورد ازدواج چه می توان گفت؟

 

ناجور


خیلی وقت ها می شود که فکر می کنم چرا هیچ کسی درکم نمی کند؟ 

چرا احساس تنهایی می کنم؟

چرا هیچ کسی نیست که با من جور در بیایید؟

چرا...؟

راستش را بخواهید خیلی وقت هست که به این نتیجه رسیده ام که این خود من هستم که با هیچ کسی جور در نمی آیم.

و شاید شما ندانید که همین، چه اعتراف سختی می تواند باشد... .


بت هایمان را چگونه می بینیم؟


مهسای 8 ساله یک جورهایی مرا می پرستد! نه این که دوستم داشته باشد ها، نه خیلی! اساساً بچه های این روزگار خیلی "بچه" نیستند؛ بی حساب سود و زیان که قدم از قدم برنمی دارند! راستش من برایشان بسیار غمگینم... برای این معصومیت از دست رفته نباید غمگین بود؟ بگذریم... مهسا کوچولوی ما می خواهد آنقدر بزرگ شود و آنقدر همه چیز تمام، که تمامی کائنات مدحش را بگویند! این وسط ها خانومی که من باشم، چشمش را گرفته ام بدجوری! و به مانند یک اسکنر دقیق حرکات و رفتار و گفتار مرا زیر نظر دارد. "عشق" مهسا در زندگی بارها و بارها عوض شده! طبق آخرین اظهار نظرش می شود گفت که عشق او این است: « کفش پاشنه بلند بپوشم، موهام بلند باشه، یه عالمه آرایش کنم و دنباله ی پیرهنمو هم بدم دست بچه ها»! (می شود فهمید که این ترسیم دقیقی از خاله اش در یک مهمانی بوده است!)
مهسای 8 ساله یک جورهایی مرا می ترساند! خب آدم بعضی وقت ها دلش می خواهد خام این حرف ها بشود! با این که می داند او فقط یک بچه ی 8 ساله است که در دنیای کوچکش تو را انتخاب کرده تا وقتی که با آدم های جدیدی آشنا شود که از تو سر تر هستند! خب راستش برایم جالب است وقتی می بینم با چه دقت و ذوقی مرا موقع آماده شدن برای رفتن به جایی، صحبت با تلفن و ... می پاید و  همه ی آن ها را به ذخیره ی رفتاری اش اضافه می کند! یا مثلاً می گوید: «کاشکی اسم منم لیلا بود»! یا مثلاً وقتی قرار است من و آقای شوهر تنها باشیم، همه اش دور و برم هست و با چشم های روباهش(!) نگاهمان می کند! هیچ حرفی لازم نیست، فقط باید کمی مثل خودش نگاهش کنی تا با آن لحن خاص زنانه اش بگوید: «باشه دیگه! اصن من رفتم!» ( اما دورترین جایی که نخود سیاهش را پیدا می کند، همین پشت در اتاقت است!)
مهسای 8 ساله یک جورهایی مرا به خودم آورد... وقتی که دیدم پیرو این که دوست دارد از وسایل شخصی مختلف من استفاده کند، گردن بند طبی ام را به گردنش بسته و با سری افراشته از اعضای خانه سان می بیند! این موضوع مرا خیلی ناراحت کرد. چرا که از آن گردن بند و همه ی تداعی هایی که دیدنش به دنبال دارد متنفرم... از همه ی شب هایی که به سختی روز می شود چون نمی توانی بی این که حس کنی گردنت شکسته است، سر روی بالش بگذاری، از همه ی روزهایی که با بستن آن گردن بند شبیه آدم آهنی سپری می کنی، از همه ی دقایقی که همه ی وجودت می شود ترس.. ترس از شرایط قهقهرایی، ترس از بدترین حالت، ترس از... ، از همه ی لحظاتی که متأثر از آن زندگی ات غیر عادی می شود، حتی بهترین لحظات عاشقانه ات هم این سایه ی شوم را بالای سرشان دارند: مثلاً  وقتی آقای شوهر یکهو و هیجان زده بغلت می کند، واکنشت این می شود که بگویی: اینجوری نه! گردنم!... به همین ها فکر می کردم که صدای مهسا را شنیدم که می گفت: «منم گردنم درد می کنه خاله لیلا»! راستش من انقدر عصبی بودم که با تندی ازش خواستم گردن بند را باز کند. او رفت و به پدر و مادرش گفت که گردنش درد می کند. آن ها نگران شدند و سوال پیچش کردند و فقط وقتی خیالشان راحت شد که دخترکشان گفت: «اگه برا منم یه دونه ازون گردن بندهای خاله لیلا بخرین، گردنم خوب می شه»!
من، پشیمان از رفتار تندم فکر می کردم: او که نمی داند... مهسای ما هم به تبع خصلت آدم بودنش تمامی ویژگی های خوب و بد الگویش را خوب و پسندیده می داند. واقعیت چیزی ست که در ذهن او اتفاق می افتد، نه آن که من ناظر بیرونی می بینم. فکر می کردم مگر نه این است که ما هر کدام واقعیت های ویژه ی خودمان را داریم؟ جهان بینی ها، عقاید، ارزش ها و و و .

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیّت؟


چند وقت پیشترها می رفتم کتابخانه. برای این که صبح می رفتم و عصر برمی گشتم، لباس های راحتی می پوشیدم که عموماً گَل و گشاد بودند و کهنه. مُندرس حتی! خیلی هم حس آرایش و پیرایش و این حرف ها نبود! هر روز پشت سر هم آرایش کردن سخت است خب! (به شخصه همین جا به همت بلند همه ی بانوان محترمی که هر روز خدا چند ساعتی زودتر بیدار می شوند تا سانتی مانتال تر از دیروز رهسپار جامعه شوند، درود می فرستم! خود من هم در قیاس جمع و جورتر چنین تجاربی داشته ام. سخت است! و تو چه دانی که سخت یعنی چه..!) خلاصه این که در هیبتی درویشی رفت و آمد می کردیم!

توی یکی از این روزها، من تصمیم گرفتم سری به بازار نزدیک محل زندگیمان بزنم. دست بر قضا(!) جلوی یک مغازه ی کفش فروشی چشمم زرق و برق یک جفت کفش را گرفت و رفتم تو برای پرس و جوی بیشتر و احتمالاً خرید.

وارد شدم و سلام کردم. خب... کسی جوابم را نداد. کمی دور و بر را نگاه کردم و رو به فروشنده ی جوان پرسیدم که می توانم فلان کفش را امتحان کنم؟ نگاهی به من کرد و گفت: اون کفشا فلان تومنه ها! (یادم نیست چقدر گفت). - عب نداره، می خوام امتحان کنم. - اونا اندازه ی پای شما نمی شن! - خب شایدم شد! با اکراه رفت و یه جفت کفش خیلی کوچک، شاید کوچکترین شماره را برایم آورد. نگاهش کردم و گفتم: ولی این که شماره ی پای من نیست. با بی تفاوتی گفت: بزرگا تموم شده. گفتم: ممنون. اما او دیگر به سمت دیگر مغازه رفته بود و کاری با من نداشت... در آن لحظه به همین بیت «تن آدمی شریف است به جان آدمیّت/ نه همین لباس زیباست، به نشان آدمیّت» فکر می کردم و به "ایکیو سان" که آن وقت ها، وقت بچگی هامان، سر سفره ای نشسته بود و به لباسش می گفت که غذا بخورد... فکری به ذهن من رسید... که اگر من این لباس ها را نپوشیده بودم...

چند وقتی از آن روز گذشت و من یک روز با ظاهری آراسته (آرایش خوب، لباس هایی که همیشه با دقت خاصی رنگ بندیشان را سِت می کنم، کیف و کفش مناسب و ...) به همان مغازه رفتم...

وارد مغازه که شدم، سلام من لازم نبود؛ فروشنده به پیشوازم آمد و با خوشامدگویی از من پرسید که چیزی پسندیده ام؟ گفتم فلان کفش ها را. آورد و اندازه ی پایم نبود. اساساً(!) برای پاهای گَنده ی من کفش به سختی پیدا می شود! :( . می خواستم با ناامیدی تکرای مواقع کفش خریدنم برگردم که خودش پیشنهاد داد: این کفش ها هم هست... و همین طور چندین جفت کفش از گوشه گوشه ی مغازه برایم آورد و من با یک لوس بازی عمدی می گفتم که نه این خوب نیست، این یکی تنگ است، این هم مدلش خوب نیست و ..! آخر سر هم گفتم که اصلاً کفش نمی خواهم! گفتم: ببخشید که وقتتون رو گرفتم، خیلی معطل شدین... مغازه رو بهم ریختم. - اختیار دارین، ما شرمنده تون شدیم! بفرمایی این کارت ماست، هفته ی بعد فلان روز تماس بگیرین، قراره مدل های جدیدمون بیاد! - ممنونم، خداحافظ. -  خدانگهدار.


هفت روز از هر ماه...


هفت روز از هر ماه را به کلی تعطیل می شوم. می شوم بدبخت ترین و خاک بر سر ترین آدم روی کره ی زمین! هر حرفی که می شنوم، به فحش می ماند.. هر اتفاق کوچک ناخوشایندی، تبدیل می شود به یک حادثه ی تلخ... قوه ی تصمیم گیری ام را می گویی؟ به صفر می گراید... اصلاً گویی دنیا تیره و تار می شود! احساس می کنم در اقیانوس جامعه ی انسانی فقط یک غریق هستم که هیچ چوب شکسته ای هم پیدا نمی شود تا دستاویزی باشد برای بیرون آمدنم از این منجلاب...

هیچکس این را نمی فهمد. حتی دیگرانی که به اصطلاح دستشان در همان حنا مانده است؛ این را نمی شود از بیرون فهمید.. هیچکس نمی داند.. حتی تو هم نمی دانی، نمی توانی... 

هفت روز از هر ماه، خنده - حتی از مدارهای حافظه ام - پاک می شود... و من مجبور می شوم برای داشتن نسخه ی مصنوعی این لبخند، همانی که تو اولین بار عاشقش شدی، فشار مضاعفی بر ماهیچه های صورتم وارد کنم...

هفت روز از هر ماه، رطوبت  مدام چشمانم فراموشم می کند که مشکل خشکی چشم دارم و دیگر مثل آن روزها به هیچ قطره ی اشک مصنوعی ای نیاز نیست...

هفت روز از هر ماه، زندگی من برابر می شود با تمامی نداشته هایم. و چه دریای وسیعی به نظر می رسد این نداشته ها... و چه بی انتها می شود افسوس این که حالا که قرار است فقط یک بار زندگی کنیم، چرا، چرا...

هفت روز از هر ماه، تو را، تو را با همه ی خوبی هایت، با همه ی خوبی های بی مثالت، غریبه ای می بینم در دور دست ها...

هفت روز از هر ماه، هر کاری که انجام می دهم، به نظر بیهوده می رسد. همه ی کارهایی که تا به حال در زندگی انجام داده ام، اشتباهات وحشتناکی می شوند.. اصلاً نفس کشیدنم به کلی زیر سوال می رود!

هفت روز از هر ماه، از همه ی نزدیکانم دور می شوم.. حرف هایشان را نمی شنوم انگار، حرف هایم را نمی فهمند.. هفت روز از هر ماه به خوبی لمس می کنم که "خیلی دور، خیلی نزدیک" چه معنایی دارد...

هفت روز از هر ماه، بیگانه می شوم.. حتی در سرزمین خودم... .


هفت روز از هر ماه، یعنی 25 درصد زندگی من، 25 درصد زندگی یک زن.


من هفت روز از هر ماه را له می شوم، عذاب می کشم... اما باز از همان روزها می شود فهمید که منتظر آن هفت روز بعدی ام_ نکند مشکلی پیش بیاید! انگار که برای همین هفت روزها آفریده شده باشم، انگار که رسالتم مواظبت از همین هفت روزهاست. تا شاید، شاید روزی وجودی دیگر به دنیا بیاورم... وجودی که بزرگ که شد، شاید مثل بسیاری از "من" ها غریبه باشد با وجودی که نه فقط آن هفت روزهای لعنتی را، که همیشه ی زندگی اش را برای او "زنده گی" کرده است... .


کجای دل...؟


زن حدوداً چهل ساله است. با قیافه ای تکیده و قد بلندی که دیگر مثل سرو نمی ماند... می دانم در تمام این سال ها لحظه های خوش اندکی داشته است که آن معدود خاطره های خوش هم شاید هیچکدام ربطی به شوهرش ندارند... با اندوه فراوان می گوید تشخیص MS گرفته است... با یک لحظه همذات پنداری احساس می کنم چقدر و چقدر می تواند وحشتناک باشد... و به فاصله ی اندکی فکر می کنم که خانواده اش چطور باید حمایتش کنند تا راحت تر بتواند با تبعات بیماری جان فرسایش کنار بیاید... اما وقتی می گوید: هنوز هیچی نشده، وقتی زنگ زدم بهش که یه کیلو سبزی خوردن بگیر بیار، می گه: یعنی یه کیلو سبزی هم نمی تونی بگیری؟

...

دیگر نمی دانم این را کجای دلش بگذارد...


جشنواره ی کتاب خوانی مجازی


 برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید. :)


زمانی برای رویا، یا، فانتزی های یک انسان چه می تواند باشد؟!


سرگرمی این روزهای من شده است مرور دوباره و دوباره ی این فانتزی محبوبم که 7،8، 10 سال پیش برای اولین بار در قالب یک آهنگ شنیدمش...

 

یواش می ذارم پا رو پات، بهت می گم:

 آخخخخخخ.... ببخشید....

وای چقد آشنایین برام!

نکنه....

نکنه....

پری تو قصه هستین؟!

 

من از آن روز شیفته ی این خلاقیت(!) شدم. طوری که بارها خودم و تو را مجسم کرده ام که در بطن این ماجراییم! و هر بار با وسواس خاصی جزییات طراحی صحنه را عوض کرده ام!

- همان طور که یونگ کتاب "انسان و سمبول هایش" را نوشت، شاید من نیز باید کتابی بنویسم با عنوان "انسان و فانتزی هایش" ! D:


اکنون...


اکنون،

به این جای جاده که رسیده ام،

به همین جا، که احساس می کنم می شود دید در آن ته مه ها چه منتظرم هست،

می ترسم...

درست شده است مصداق آن حرف فروغ که می گفت: شاید آن نقطه ی نورانی، چشم گرگان بیابان است... .

اکنون،

فقط یک شانس دیگر باقی مانده است برایم؛

پرتابی که،

نه سنگش مفت است،

و نه گنجشکش.

فقط باید زد.... .


دیشب...



«دیشب تو کجا بودی؟

من...

خواب تو را دیدم... .»


تلاش برای نوشتن!


الان داشتم وبلاگ عسل بانو رو می خواندم. مطلبی خواندنی نوشته بود که من رو یاد خاطره ای انداخت که تجربه ی جالب و خاطره انگیزی بود برایم . آن جا کامنتی گذاشتم که یکهو دلم خواست با شما هم در میان بگذارمش! این دیگر مطلبیست که خود خودم نوشتمش! (کاشکی اول مطلب عسل را بخوانید) 

من نمی دونم بگم چه رنگی ام. بیشترمون تو همون وسط وسطاییم دیگه! حالا با یکم تفاوت تو شدت و ضعف خاکستری بودنش!
یاد این افتادم که یه بار با داداشام داشتیم آدما رو بر اساس شخصیتشون تشبیه می کردیم به یه حیوان! در واقع کار اصلی به عهده ی داداش بزرگه بود. خیلی کار جالبی بود به نظرم. جالب و عمیق. 
می دونی من چی شدم؟ چیزی که خودمم کم و بیش قبولش دارم.
خب... من یه دلفین قاتلم! یه پارادوکس که با این که بیشتر وقت ها مثل اون تصوری که از دلفین ها داریم کاملاً مهربون و دوس داشتنیه، در عین حال، یه وقتایی بی رحم می شه و هیچی ازون صفات رو نمی شه توش دید.
فک کنم همه ی ما بتونیم خودمون رو تو این طبقه بندی جا بدیم. بهرحال، انسان حیوان ناطق است! مگه نه؟!
حالا تو فکر می کنی چی هستی عسل بانو؟! [افتادن توپ در میدان خود راوی!]


حالا، شما فکر می کنید چه حیوانی باشید؟!


از وبلاگ آقای آذری


این روزها تقریباً همه جا صحبت از زلزله ی اخیر بوده و هست. هر کس به شیوه ی خاص خود موضع گیری کرده است. من هم دوست داشتم مِن باب این موضوع بنویسم، اما نمی دانم چرا توان نوشتن هم مثل برخی دیگر از فعالیت های دوست داشتنی ام از من سلب شده... .

می بینم که علی رغم میلم فوسیس کم رونق شده و بدیهی ست که از این موضوع خیلی ناراحتم.. اما همچنان می خوانمتان و گاه گاهی کامنتی به یادگار ثبت می کنم. 

سعی می کنم به جبران ننوشتنم، لینک هایی انتخاب کنم که واقعاً ارزش وقت گذاشتن رو دارند و من شاید دلم می خواست چیزهایی شبیه همین ها را بنویسم... .

بخوانید: 



- از کامنت باکس نوشته ی فوق غافل نشوید! برای من که همیشه خواندن دیدگاه های مختلف در مورد موضوعی واحد بسیار مفید به فایده بوده است_ تمرینی هست برای داشتن تفکر چند وجهی.



- این چند خط هم از وبلاگ مداد سیاه:

" نمی‌دانم. شاید زلزله‌ای لازم بود تا محرومیت‌ها رو شود. دو جمله‌ی مته‌ای از دیروز حفاری‌ام می‌کند. بچه‌ای که می‌گوید: «دیگه کی می‌خواد زلزله بیاد و به ما عروسک برسه...» و مادری که بچه‌اش تابه‌حال رنگ پوشک ندیده و طرز استفاده‌اش را هم بلد نیست و می‌گوید: «من کهنه می‌خوام». "


از وبلاگ دکتر شیری


خیلی وقت هست که من وبلاگ دکتر شیری را می خوانم. هم پست های خودشان، و هم کامنت ها. به نظرم از آن جاهاست که ارزش وقت گذاشتن را دارد در دنیای مجازی. شاید دلیل این که نوشته هایشان واقعاً بر دل می نشینند، همان از دل برآمدن باشد.

این دو پست آخر را لینک می کنم تا بهانه ای باشد برای پا گشای علاقمندان!

مسلمانی

گاهی اوقات (مردونه)


از وبلاگی که عنوان ندارد


آمده بودم مطلب جدیدی بنویسم. اما بعد از خواندن این پست به این نتیجه رسیدم که خواندنی تر از مطلبیست که من می خواهم بنویسم. بهتر دیدم دوستانم را دعوت کنم وقتشان را برای خواندن این موضوع اختصاص دهند. :)


وقتی عشق، معجزه می کند.


یک نیمه از بدنش بی حس شده بود. دهانش به یک طرف کج شده و قدرت تکلمش نیز از دست رفته بود_ یک سکته ی مغزی تمام عیار. 

اما شاید برای شما هم جای تعجب باشد که او فقط 23 سال سن داشت. یک دختر قد بلند با چهره ای مغرور و زیبا که چشمان درشت عسلی رنگش در یک زمینه ی یکدست سفید، توجه هر کسی را در نگاه اول به خود جلب می کردند.

وقتی که این اتفاق برایش افتاد، یک سالی می شد که با "ف" نامزد کرده بودند (در فرهنگ شهر ما دختر و پسر در دوران نامزدی به عقد ازدواج رسمی هم در می آیند). بدیهی ست که ضربه ی مهلکی بود. بسیار زندگی ها را دیده و شنیده ایم که با وقوع حوادثی از این دست به بن بست رسیده و تمام شده اند: طرف دیگر رابطه رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده است. اما چیزی که داستان زندگی این زوج را متفاوت می کند، وجود عناصری انسانی مثل عشق، امید و یا حتی فقط نوعدوستی است که باعث شد "ف" به مانند دیگران صحنه ی زندگی شان را ترک نکند. 

این دو، تمام پاییز و زمستان گذشته را با سرنوشت جنگیدند. حتی وقتی جوابی نگرفتند و اوضاع به خاطر شکستن پای "ن" بدتر و بدتر شد... . شاید در ظاهر این حرکات مختلف فیزیوتراپی و دیگر درمان های دارویی بود که به تدریج زندگی را به اندام فلج شده ی "ن" برمی گرداند، من اما فکر می کنم این نیروی دوست داشتنشان بود که این طور صفحه را برگرداند و سال نوی امسال برایشان واقعاً شروعی دوباره محسوب می شد. بدون امید به بهبودی و تلاش بخاطر آن، هیچوقت نمی توان خوب شد. این به عینه برای من ثابت شده است.

همین چند هفته پیش در مراسم عروسی شان بودم و می دیدمشان که دست در دست یکدیگر خوشحال و خندان بودند. تنها آرزویم در آن لحظه شاید این بود که تا همیشه همینطور بمانند_ باهم.

- باید بسی خوشحال بود که هنوز هم چنین اتفاقاتی می افتند.


لیلة الرغائب


شب آرزوها رو از دست ندهید.


- شاید صرف این که آدم بتواند آرزو کند، نعمتی باشد... .



کاغذ دیواری فوسیس!


 یک هدیه ی خوب از یک دوست خوب! :)


--


- این پست ثابت است. لطفاً پست های پایین تر را بخوانید. :)


داستان یک دختر


اسم دختر داستانم را می گذارم نرگس. اسم خودش اما این نیست. این داستان، قصه ی پر غصه ایست که معمولاً میل شدید و شاید ناخواسته ای دارد به پنهان ماندن و بازگو نشدن. من اما فکر می کنم همین ها هستند که باید گفت و گفت و گفت و شنید و فکری به حالشان کرد. هر تغییری در یک جامعه وقتی امکان می یابد که فردفرد اعضای آن بخواهند و شروع کنند به تغییری که مورد نظرشان است.

...

من و دوستانم در کتابخانه اتاق مجزایی داشتیم که با تلاش های بسیار به دست آمده بود. فضای ایده آلی بود برای مطالعه. یک روز که وارد اتاقمان شدم، دختر نا آشنایی دیدم که نشسته پشت میز روبروی میز من و مثل ابر بهار گریه می کند. مثل همیشه ی جمع های دخترانه، عده ای هم دورش را گرفته بودند_ مشغول تسلای خاطر. صحنه ی غریبی نبود؛ تقریباً هر روز می شود در گوشه ای از کتابخانه صحنه ی مذکور را دید. رابطه ی عاطفی ای به هم خورده و یک طرف ماجرا مشغول سوگواری هایی ست که در محیط خانه امکانش وجود ندارد. من نمی خواستم دخالت کنم اما یک ساعتی گذشته بود و ماجرا به همان قوت آغازینش ادامه داشت. مسلماً مطالعه ی من هم در آن سر و صدا شروع نشده بود. مجبور شدم از بقیه خواهش کنم اتاقمان را ترک کنند تا بعد برای رفتن دختر گریان داستانمان فکری بکنم. به محض این که نشستم پیشش، شروع کرد با گریه گفتن: تحملشو ندارم. من تحمل تنهایی رو ندارم... - چطور شد بهم زدی؟ - اون بهم زد... - چرا آخه؟ - بهش گفتم نرو اون جا.. دوست نداشتم.. اون پسر خوبیه. مثل بقیه ی دوستاش نیست... - اون جا کجاست؟ - یه باغه که شبا جمع می شن اون جا. می گه فقط حرف می زنیم، هیچ کاری نمی کنیم. اما من دوست ندارم... پسر خیلی خوبیه، فقط همین یه اشکالو داره.

این گفتگو همین طور ادامه پیدا کرد تا معلوم شد که پسر خوب ماجرایمان چند تا اشکال کوچولوی دیگر هم دارد. البته فقط چند تایی که شخصاً بهشان اعتراف کرده است. به نحوه ی آشنایی شان که برگردیم، با پسری در شیراز مواجه می شویم که از سر بیکاری شماره ی ایرانسلی را می گیرد و کیلومترها آن طرف تر، دختری در تبریز (که از خلأ شدید تنهایی رنج می برد و از طرف خانواده اش چنان محدود شده است که حتی نمی تواند بی اجازه ی آن ها لیوانی آب بخورد) منتظر همین شاهزاده ی پشت تلفن است. در نتیجه رابطه ای کاملاً منطبق بر ضرب المثل «خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج» شروع می شود... . اما اینکه اساساً چنین رابطه ای چرا باید شکل بگیرد، به تنهایی بحث مفصلی می طلبد. دو نفر آدمی که هیچوقت همدیگر را ندیده اند، حتی کم ترین اطلاعات را اعم از سن، وضعیت ظاهری و جسمی، شرایط خانوادگی، و طبقه ی اجتماعی گرفته تا افکار، علایق، جهان بینی و ... در مورد هم ندارند، با شدتی هرچه تمام تر شروع می کنند به پُر کردن خلأ های عاطفی یکدیگر. پیامد مسلم این نوع ارتباط هم وابستگی شدید و زود هنگامی ست که شاید بهتر است از آن به عنوان "اعتیاد عاطفی" یاد شود تا "دوست داشتن"ی که همیشه مایه ی مباهات نوع بشر است.

به نظر می رسد این رابطه حتا اگر طرفین ماجرا به صورتی ایده آل کاملاً بی نقص باشند - به دلیل تفاوت زبان و اختلافات فاحش فرهنگی و جغرافیایی و مسائل بالقوه ای که این تفاوت ها در پی دارند، از ابتدا محکوم به شکست باشد. جای تعجب برای ادامه ی این راه اشتباه وقتی بیشتر می شود که نرگس خانوم داستان از طریق خودِ آقایِ خیلی خوب متوجه می شود که اشکال کوچکی در میان است و شاهزاده اش معتاد است و در آن شب نشینی ها «فقط کمی خود را می سازد و کمی هم عشق و حال». باز هم چشم هایش را بسته است و حاضر نیست فکر کند این ها فقط «چیزهای کوچکی»ست که خودش قبول دارد و معلوم نیست آن بزرگترهای پنهان از چشم نرگس چه می تواند باشد. عکسش را که می بینم، پسر جوان خوش قیافه ایست که خیلی هم به خودش رسیده. نرگس می گوید 21 ساله است. نرگس خانومِ چادری ما با این که قیافه ی بهتری دارد، اما حتا دست به ابروهایش هم نزده است. کلاً حق هیچ عملی را که در راستای آراستن ظاهرش باشد نداشته است. با توجه به این قاعده ی معروف که ظاهر هرکس تا حدود زیادی از سبک زندگی و نوع افکارش خبر می دهد، این دو هیچ سنخیتی با هم ندارند.

نرگس می پرسد: لیلا تو رو خدا راستشو بگو، من اگه باهاش ازدواج کنم درست می شه؟ - متأسفم ناامیدت می کنم، اما به نظرم هیچ تضمینی وجود نداره که اینطور بشه. - ولی من فکر می کنم بتونم نجاتش بدم... - این کار یه مددکار اجتماعیه، نه تو. آدم با ازدواج با یه معتاد نمی تونه ترکش بده. باید در نظر بگیری که با همین آدم قراره زندگی کنی. اون قرار نیست متحول بشه.

دوباره گریه می کند و در میان هق هقش می گوید: تو نمی تونی درک کنی دوست داشتن یعنی چی. من دوستش دارم. می تونم نجاتش بدم... با لبخند ازش پرسیدم: چطور شد فکر کردی من نمی تونم درک کنم دوست داشتن یعنی چی؟! - تو... تو خیلی آرومی.. مغروری! با ناباوری می پرسد: آخه تو تا حالا عاشق شدی؟ به شوخی گفتم: خب احتمالاً هر آدمی تا 24 سالگی حداقل یه بار عاشق می شه! حالا دیگر بدون اشک هایی که بند نمی آمدند کنجکاو چند و چون زندگی من است. چه ویژگی های جالبی داریم ما آدم ها! - اونوقت تو به عشقت رسیدی؟ - رسیده م؟! - نرسیدی! ... پس چی شد؟ - نشد! - تو نخواستی یا اون نخواست؟ - نمی دونم! - بگو دیگه! - ای بااابا! - یعنی تو دوباره می تونی عاشق بشی؟ - چرا نباید بتونم؟! باز هم با گریه می گوید: اما من نمی تونم... هیشکی جز اون قبولم نمی کنه... گریه هایش شدیدتر شده بودند و من می دیدم که مشکل اصلی باید همین جا باشد. - دختر به این خوبی، خیلی هم دلشون بخواد. - نه، هیشکی با من ازدواج نمی کنه... حالات آشنایی را قبلاً در یک نفر دیگر دیده بودم. اما باز گفتم: دختر تو بچه ی اول یه خونواده ی جوون کم جمعیتی، پدرت یه سرهنگ خوش نامه، خودتم که خوشگلی. چرا فکر می کنی یه نفر پیدا نمی شه باهات ازدواج کنه؟! -آخه من یه مشکلی دارم.... - مشکل؟ او حالا تبدیل به مثال مجسم گریه شده است.. نمی دانستم بگویم یا نه. آخر پرسیدم: مربوط به بچگیت می شه؟ چیزی نمی گوید. فقط اشک و هق هق های بلندتر و بلندتر... - چند سالت بود؟ - از کجا فهمیدی؟ 7 سال... - یادته چی شد؟ - من آدم فراموشکاری ام. اما اون روز... همیشه و هر لحظه جلوی چشمامه... 12 ساله دارم باهاش زندگی می کنم... حالا می بینی؟ می بینی هیشکی با من ازدواج نمی کنه؟ - نه، نمی بینم. چرا نباید ازدواج کنه؟ - برا این که من ناقصم.. برا این که به هرکی بگم می ذاره می ره... برا این که آبروم پیش همه می ره... - نرگس، عزیز دلم، سعی می کنم بفهمم چه شرایطی داری، می دونم چقدر سخت بوده برات، اما تو مگه چیکار کردی که آبروت بره؟ تو 7 سالگی رفتی کسی رو اغفال کردی؟ آبروی اون حیوونی باید بره که باهات این کارو کرده...

نرگس گریه می کند و من دچار خفقانم... چرا آب تو دل آن بی صفت تکان نمی خورد و زندگی یک دختر بی گناه به همین راحتی دستخوش چنین طوفانی می شود؟ آنقدر مهیب که آدم فقط از ترس گفتنش فلج می شود...

- نرگس؟ دکتر رفتی؟ - من به هیشکی نگفته بودم... با کی باید می رفتم؟ - باید به مامانت بگی. هیچ دلیلی نداره انقد خودتو شکنجه کنی. اون مادرته و باید بدونه. - اگه بهش بگم سکته می کنه لیلا، من می دونم... - مامانت چند سالشه؟ - 38 سال.. - من بهت قول می دم سکته نمی کنه! ناراحت می شه و این هم تقصیر تو نیست. – نمی تونم بهش بگم. اصلاً نمی تونم.. - ببین، اولین قدمت اینه که بری دکتر. تو بچه بودی... باید بدونی در چه وضعی هستی. بعد تکلیفتو در مورد این رابطه مشخص کنی که هیچ به صلاحت نیست. می خوای من باهات بیام دکتر؟ - آخه مامان میاد دنبالم.. - قبل اومدنش برو. همین نزدیکیا چند تا دکتر هست. - پول دکتر چقدر می شه؟ - نمی دونم. پول ویزیت می گیره دیگه. 10، 15 تومن. - آخه مامانم حساب پولامو داره، می فهمه...

با خودم فکر می کنم مادر این دختر چرا نمی فهمد که الان دخترش 19 سال سن دارد و حق طبیعی اش داشتن حداقلی از استقلال است. چرا الان نباید حتی حق نفس کشیدن به دور از چشم او داشته باشد تا دخترش تمام آمال و آرزوهای زندگی کردنش را بر روی پسری مجهول با چنان ویژگی هایی سرمایه گذاری کند و در سالی که مهمترین کار زندگیش باید درس خواندن باشد، صرفاً برای صحبت تلفنی به کتابخانه بیاید؟ انگار که ساعاتی را مرخصی می گیرد از قفس خانه و خانواده. اقتضای سن نوجوانی بیدار شدن غرایز جنسیست و این طبیعت بشر هست که در این سن به دنبال دوستی با جنس مخالف باشد. کاش خانواده ها پذیرای این طبیعت و دوستی های کنترل شده و با اطلاع خودشان بودند تا این وضع حاضر پیش نمی آمد که روابط پنهانی تشکیل شوند و از ترس آقای پلیس مهربان - که نقش قوز بالای قوز را بازی می کند – به مکان هایی کشیده شوند که بالقوه آسیب زا هستند، یا این نوع جدید دوستی های اتفاقی تلفنی، اینترنتی، و ... تشکیل شوند، یا نوجوان که از هر طرف محدود شده است، گرایش پیدا کند یه دوست همجنسش که هیچ محدودیتی برای ارتباطشان در پشت درهای بسته وجود ندارد.

برایم سوال شده است که این مادر تا این اندازه سختگیر، وقتی دخترش توانایی محافظت از خود را نداشت چه کار می کرده است؟ چرا آن وقت یادش نبود که دختر بی پناهش را با مرد حیوان صفتی - که در بیشتر مواقع یکی از آشنایان نزدیک است – تنها نگذارد که سایه شوم آن اتفاق تا همیشه ی زندگی اش را تاریک کند.

اصرار من و انکارهای او ادامه پیدا کرد تا بالأخره قبول کند که موضوع را با مادرش در میان گذاشته و به دکتر مراجعه کند. گفت: اگه فردا نیومدم، بدون که بهش گفتم...

فردا نرگس نیامده بود و من حداقل از بابت سبک تر شدن بار سنگین این راز بر دوشش خوشحال بودم. اما چند روز دیگر که آمد، فهمیدم که فقط به مادرش گفته و موضوع آن پسر را مطرح کرده و هیچ صحبتی از اعتیادش به میان نیاورده است. بازهم سعی کردم منصرفش کنم . اما او مصرانه معتقد بود که پدرش کمک خواهد کرد در سپاه استخدام شود و هرچه می گفتی آدم معتاد را کسی استخدام نمی کند، گوشش بدهکار نبود. فقط می گفت: من با کس دیگه ای نمی تونم ازدواج کنم ... 


بهار بهار...


صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی

صدات میاد، اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد، لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد، با یه بغل جوونه

عیدو آورد از تو کوچه، تو خونه

حیاط ما یه قربیل، باغچه ی ما یه گلدون

خونه ی ما همیشه، منتظر یه مهمون

بهار بهار

یه مهمون قدیمی، یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود، خواب و خیال همه بچه ها بود

آخ که چه زود، قلک عیدیامون

وقتی شکست، باهاش شکست دلامون

بهار اومد، برفارو نقطه چین کرد

خنده به دل مردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت

وا شدن پنجره هارو دوست داشت

بهار اومد، پنجره ها رو وا کرد

منو با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرفی از حرفای من کتاب شد

حیف که همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی

صدات میاد، اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟


شعری که خواندید، متن آهنگ "بهار بهار" هست که لینک دانلودش را هم گذاشته ام. فکر می کنم یک پیشنهاد بهاری خوب باشد. از آن آهنگ هاست که حسی که در صدای خواننده اش هست، تمام تارهای احساسی دلت را به ارتعاش در می آورد... .


دانلود آهنگ بهار بهار تورج شعبان خانی


- همراهی شاعر (پنجشنبه به روایت حافظ - 98)

پَری نهفته رخ و دیو در کرشمه ی حُسن                              بسوخت دیده که این چه بوالعجبیست؟




دانلود آهنگ بهار بهار ناصر عبداللهی (به پیشنهاد دوستان)




ریشه یابی یک علاقه!


چند وقت پیش ها رفته بودم خانه ی سمیه_ خاله ام که تفاوت سنی مان کمتر از دوسال هست و اولین و همچنان یکی از بهترین دوستان من محسوب می شود. دوستی ما قدمتی 24 ساله دارد!

گفت: لیلا؟ یه چیزی رو یادته؟ - چی؟ - نامه هامون! - آاااره! یادش به خیر...!

ما وقتی بچه بودیم، از وقتی من با سواد شدم، شروع کردیم به نامه نگاری. هر دو سه روز یک بار نامه می نوشیتم برای هم. حرف هایمان را بیشتر در نامه هامان می نوشتیم! نامه هایی که پستچی هایشان مادرم بود! روزگار خیلی جالبی داشتیم... .

من وقتی بچه سال بودم، به مدد کتاب هایی که قبل از یادگرفتن خواندن و نوشتن مادرم برایمان می خواند، به عنوان یک کودک آذری زبان تسلط نسبتاً خوبی به زبان فارسی داشتم. آن روزها تمام جملات کتاب ها را با در یاد نگاه داشتن تصویر هر صفحه از بر بودم و وقتی مادرم می خواست چند سطری از «کدوی قل قل زن» را نخواند تا زودتر تمام شود، با مهارت مچش را می گرفتم!

آن روز سمیه بسته ی نامه های من را برایم آورد. نشستیم با هم خواندیم... خاطره هایی زنده شد که بیشتر شیرین و کمتر تلخ بودند. در نامه هایم جملاتی به چشم می خوردند که بسیار تعجب کردم که چطور در هفت سالگی، وقتی فقط چند ماه از مدرسه رفتنم می گذشت، آن ها را نوشته ام: «با من بگو سمیه جانم، اخلاق خاله اکرم با تو چطور است؟ با من که اصلاً خوب نیست... من می دانم که در نامه های آینده در این مورد بیشتر گفتگو خواهیم کرد»! اما جالب ترین موضوع که باعث شد ربع ساعتی از خنده ریسه برویم، یکی از نامه هایم بود که در آن نوشته بودم: «تصمیم دارم دوشنبه به خانه تان بیایم، لطفاً به مادربزگ بگو غذایی که من دوست دارم بپزد. (یعنی تخم مرغ)»!

این شاید علاقه ای فطری بود که از همان اوان طفولیت علاقه ی شدیدی به تخم مرغ، خصوصاً نیمرو، داشتم! به طوری که همیشه از همه می خواستم برایم تخم مرغ بپزند! مادرم حکایت های بسیاری در این مورد دارد که همیشه در محافل خانوادگی نقل می شود تا ما خجل شویم...! هنوز هم که هنوز است، با ولع خاصی نیمرو می خورم!

روزگار بچگی - اگر گردش فلک یار باشد - روزگار شیرینی هاست. روزگار خنده های از ته دل، روزگار شادی های بی اما و اگر، روزگاری که تلخی هایش هم زود فراموش می شوند، روزگاری که مشق هایمان را با مداد می نویسیم و اگر اشتباهی هم داشتیم به راحتی پاکشان می کنیم.

اما بزرگتر که شدیم، بیشتر این ویژگی ها - به دلایل مختلف و متفاوت - از دست می روند. دیگر نمی توان به سادگی، بی اما و اگر خندید، دیگر نمی توان به راحتی فراموش کرد، دیگر نمی شود اشتباه ها را پاک کرد. در بهترین حالت می توان لاکشان گرفت که با باز هم نشانه ای می شوند از یک قدم اشتباه.

با این همه، باز هم می توان وجود آن لاک گرفتگی ها را به منزله ی علایم راهنمایی رانندگی جاده ی زندگی دانست و مرتکب اشتباهات تکراری نشد! بعله! انسان این توانایی را دارد که همیشه و در همه حال خوشبختی را حس کند!

- همراهی شاعر (؟):

دلبسته به سکه های قلک بودیم

دنبال بهانه های کوچک بودیم

رویای بزرگتر شدن خوب نبود

ای کاش تمام عمر کودک بودیم!

یادتان هست آن تیزر تبلیغاتی برای کودکان دچار بیماری های خاص را؟ همان را که وقتی ما بچه بودیم پخش می شد و من هنوز هم کلمه به کلمه اش را به یاد دارم:

خدای من، خدای خوب و مهربان،

قلب کوچکم را در میان شکوفه های بهاری گذاشته ام.

تا از کبوتران ترانه ی محبت بیاموزد.

و در آسمان صاف و آبی، پرواز کند.

و دعا کنیم که ما، همه ی بچه ها،

دست در دست هم دهیم

و قلک های کوچک خودمان را

برای درمان بیماران هدیه کنیم.

از همه ی بزرگترهای سبز سرزمین سبزمان، بخواهیم تا ما را یاری کنند.

تا همه از بهاری سبز و شیرین، لذت ببریم.

"هم اکنون" نیازمند یاری سبزتان هستیم!

بنیاد امور بیماری های خاص، شماره حساب: 3434، بانک ملی ایران، شعبه ی اسکان. (یعنی هنوز هم این شماره حساب وجود دارد؟)

کاشکی می شد بتوانیم بچه ها را دریابیم. بچه هایی که بیمارند، بچه هایی که به خاطر سهل انگاری ها، به خاطر کوته فکری ها، در کمال معصومیت، دچار نقص های همیشگی می شوند... . کاش می شد ایران ما هم قدر بچه هایش را می دانست... .


- کاشکی به روز می شود اما حضور کامنت های شما را به خود نمی بیند. کاشکی با حضور پر مهرتان به هرچه بهتر شدنش کمک کنید.

- این پست با احترام تقدیم می شود به «خاله گزاله» که علاقه ی خاصی به تخم مرغ دارد!


پی نوشت سه شنبه شب:

دوست داشتم کامنت آقای ناصر رو بخونید:

"کاشکی می شد بتوانیم بچه ها را دریابیم. بچه هایی که بیمارند، بچه هایی که به خاطر سهل انگاری ها، به خاطر کوته فکری ها، در کمال معصومیت، دچار نقص های همیشگی می شوند... . کاش می شد ایران ما هم قدر بچه هایش را می دانست..."

پشت این کاشکی،" دانستن" ماجرای خاصی هست که ما از آن بی خبریم یا...؟یک طوری بود،یک طور خاصی!



فوسیس: خیلی از این ماجراها هست.
آخریش که من مطلع شدم، فاطمه ی سه ساله بود که به خاطر همون کوته فکری های ددمنشانه برای همیشه چشماشو از دست داد. چون شوهر عمه ی معتادش تو آهک ساختمون نیمه کاره ی همسایه غرقش کرد...
چشمای فاطمه رو می شه پس گرفت؟ نمی شه..

می شه امیدوار بود قانون گزاری که می شینه رو صندلی های بهارستان فکری به حال حقوق نداشته ی بچه ها، زن ها، و و و و بکنه به جای قانون های صد من یه غازی که تصویب می کنه؟ می شه؟


منجم قصر لینکی برای کمک به بچه های بیمار معرفی کرده:

عضویت در محک



حالا ما اسکار را هم برده ایم.


پس چرا ترنج نیومد از طرف همه به همه مون تبریک بگه؟


به یاد دکتر گروسی


پارسال، روز تولد من، از اولین ساعت های طلوع آفتابش، با کارکردن برای جشنی شروع شده بود که در نوع خودش اولین بار در عمرم محسوب می شد. قرار بر این بود که این بار فقط و فقط دوستانم باشند. جمع معدودی که در عین حال بسیار غیر متجانس هستند. از اولین سال های دوران دبستان گرفته تا آخرین سال های دانشگاه. که در این طرف طیف، دوستان اصلی ام به شهرهای خودشان برگشته بودند. همین ویژگی عدم تجانس باعث شده بود تا سختی های زیادی را برای جمع کردنشان در یک روز متحمل شوم. و آن روز نهایتاً شد فردای روز تولدم_ یک پنجشنبه ی کاملاً معمولی...

بعد از ظهر بود و من مشغول درست کردن سالاد ماکارونی ای که قرار بود فردا سرو شود. گوشی ام را گذاشته بودم جلوی چشمم و در هر لحظه منتظر ندا بودم که با این که دو سوم روز را هم پشت سر گذاشته بودیم، اما هنوز خبری از او نبود.. آدمی یک وقت هایی دارد که خیلی چشم به راه می شود... روزی مثل تولد آدم هم خیلی ها به یادش می افتند و پشت سر هم صدای زنگ و اس ام اس گوشی اش بلند می شود. وقتی این دو گزاره کنار هم قرار می گیرند، صحنه های مضحک بسیاری از شیرجه زدن به سمت گوشی با دستان سس مایونز آلود (!) و سرخوردگی از ندیدن اسمی که منتظرش بودی پیش می آید..!

در آن بعد از ظهر، وقتی باز یکی از آن صحنه های کذا تکرار شد، اسم نسیم را دیدم که اس ام اسش محتوایی دیگر داشت: «آن پرفسور، آن برید خودتون درس بخونید، آن به خاطر خوش تیپی اش به آمریکا برو، آن...، آن از میان ما رفت...» این جمله ها ارجاعی بود به متن طنزی که توسط یکی از دوستان برای جشن فارغ التحصیلی ما نوشته شده بود. متنی در وصف اساتید گروه که با استقبال زیادی مواجه شد و بعدها جملاتش حتی در بین خود اساتیدمان دهان به دهان می گشت. من با خودم فکر کردم «امان از این دکتر گروسی! باز کدوم کشورو فتح کرده؟!» پرسیدم: «این پرفسور خوش تیپمون باز کجا رفته نسیم؟!» اصطلاح "خوش تیپ" را خودش در بین ما رواج داده بود. به هنگام تعریف خاطره ای که در لابلایش به شوخی گفت: «اگه من انقد خوش تیپ نبودم که منو آمریکا راه نمی دادن!» نسیم اما در پاسخم گفت: «لیلا استاد رفت... فوت کرد لیلا...»

برای وصف حال آن لحظه ام خیلی فکر کردم، نوشتم و خط زدم. هیچکدام بیانگر حال من نبودند... نمی دانم چطور می شود طوری نوشت که خواننده پی به کنه احساس راوی ببرد. شاید در این لحظات است که فرق یک نویسنده با کسی که هنر نوشتن را نمی داند معلوم می شود.

مرگ در بیشتر مواقع ویژگی "ناگهانی بودن" را به همراه دارد. ویژگی ای که باور اتفاق افتاده را تا مدت های مدید برای آدمی غیر ممکن می سازد. چطور می شود باور کرد که پنجشنبه که بیاید یک سال تمام می شود که او دیگر در کنار ما نیست...؟ دکتر گروسی سال های دهه ی 60 عمرش را به تازگی آغاز کرده بود. بسیار سرزنده، سر حال و شاداب بود. تندرستی ورزشکارانه اش چند سالی او را جوان تر از سن تقویمی نشان می داد. همیشه لبخند به لب بود و هر وقت می دیدی اش، باید از صد متر جلوتر سلام می کردی تا او در سلام گفتن پیش دستی نکند_ بازهم شرمنده اش شوی. یکبار که مرا تنها دید (ندا پیشم نبود)، با خنده پرسید: «پس کو بقیه ات؟!» منتظر جوابت نمی ماند، بلند بلند می خندید و همین خنده ی از ته دل مخاطبش را به خنده وا می داشت.

روزهایی بود که من به خاطر جوش های صورتم قرصی مصرف می کردم که پوست خشکم را بسیار خشک تر کرده بود. به طوری که لب هایم همیشه ترک خورده و معمولاً خون آلود بودند. خودم هم دلم ریش می شد از دیدن تصویرم در آینه. خون آشامی شده بودیم برای خودمان! در آن روزها وقتی در کلاس نظریه های شخصیت سوالی ازش پرسیدم و قسمت مورد ابهامم را پنج دقیقه ای شرح داده و منتظر توضیحش ماندم، پرسید: «حالا سوالتو بیخیال، تو چرا اینجوری شدی آخه؟!» و وقتی خیالش راحت شد که هیچ نوع سرطانی، چیزی ندارم، پرداخت به سوال من!

دکتر گروسی به خاطر همین طبع گشاده، شوخ، مهربان، و بی کینه اش انسان بسیار محبوب و دوست داشتنی ای بود.. وقتی این همه فعل ماضی را در موردش به کار می برم، دلتنگی عمیقی بر تمام وجودم چیره می شود...

هنگامی که خبر رفتن کسی را می شنوی، تمام خاطرات، صحنه ها، و گفتگوهای مشترکتان به مانند یک فیلم از جلوی چشمانت رد می شوند... و من در آن موقعیت - مات و مبهوت - به صفحه ی گوشی ام نگاه می کردم، به واقعیتی که در آن به چشم می خورد، به آشپرخانه مان، به ظرف سالاد ماکارونی، به سبزی های شسته شده در آبکش برای آش شله قلمکار مادرم، به مهمان هایی که به سختی دور هم جمعشان کرده بودم و قرار بود جمعی نوستالژیک را تشکیل دهند، مهمان هایی که در چند ساعت آینده سر می رسیدند، به ...

آن سال قرار بود ماندگارترین، پرخاطره ترین، و بهترین سال تولد من بشود. در عمل اما ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا بدترین، پر گریه ترین، و غم انگیزترین ِ سالگردهای تولدم شود... نتوانستم به مهمان هایم بگویم نیایید... آن روز از آرایشگاه وقت گرفته بودم. به اصرار مادرم رفتم... اما کارش با موهایم که تمام شد، دیگر نتوانستم بمانم. برگشتم. همان طور نشستم... اولین دوستانم که آمدند با تعجب پرسیدند: «چرا این طوری ای تو؟! چرا آرایش نکردی؟ کفش؟ لباس؟»

قرار بود جشنی باشد پر از شادی و مرور خاطرات و ماندگاری، در نهایت اما با خنده های مصنوعی من برگزار شد و انبوه اشتباهاتم در پذیرایی از مهمانان. آن روز آن قدر پریشان بودم که فقط وقتی یادم آمد کیکی باید بریده شود و غذاها سرو شوند که خود مهمان ها یادآوری کردند که «پذیرایی چی شد؟ ما می خوایم بریم ها!» هیچ آهنگی تدارک ندیده بودم برایشان، یادگاری هایی هم که با وسواس بسیاری تهیه شان کرده بودم به کل از یادم رفتند... در اواخر جشن بود که فقط به ندا گفتم چه پیش آمده... .

چند روز پیش ها در چهار راه آبرسان مردی را دیدم که یک آن احساس کردم دکتر گروسی است. می خواستم سلام کنم که یادم آمد... دلم برایش تنگ شده اما، حسرت بزرگتر برای این است که برای کسی که سعی می کرد در هر لحظه اش مولد باشد، خیلی خیلی زود بود رفتن... .

چنین انسانی مطمئناً شایستگی آن را دارد که با قرائت فاتحه ای به یادش بوده و موجب شادی روحش شویم.


خدایش بیامرزد... .


- همراهی شاعر (ژاله اصفهانی)؛

زندگی،

صحنه ی یکتای هنرمندی ماست.

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود.

صحنه پیوسته به جاست؛

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...


سلامی از نو


بعله! این جا قرار هست که در چند روز آینده به روز بشود ها!

فعلاً از آن جا که از کرامات شیخ فیسبوک این است، شِئر کردن را یادمان داد و گفت شیرین است!، شما دوستای خوبم رو دعوت می کنم به خواندن یکی از پست های خانوم ِ فائزه خانوم که تا چند وقت دیگر به یاری خدا و دعای ملت مسلمان و تلاش های بی شائبه ی خودش و از این دست حرف ها!، دکتر خواهد شد!

در ظاهر مطلبی به نظر می رسد (این بار!) از آن دست حرف ها، که این روزها باب محافل فمینیستی هستند. اما شاید اگر کمی دقیق تر نگاه کنیم - ورای فکری که در ابتدا به ذهن خطور می کند - به این نتیجه هم برسیم که چه نوع نگاه و طرز تفکری باعث می شود در این بحبوحه ی مشکلات، همه چیز گل و بلبل به نظر برسد و بزرگترین مشکل حال حاضر مملکت ما بدحجابی زنانش باشد.

من فکر می کنم اگر روزی بتوانیم طور دیگری فکر کنیم، خیلی چیزها عوض خواهند شد... .

بخوانید.


«یه خاطره از فردا»


خدای من! این جا انگاری خیلی وقت هست که خاک گرفته! چوب خط غیبت هام پر شده دیگر!

پریروز باز هم زهرا رو دیدم. این بار در محوطه ی دانشگاه. کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم. زهرا وقتی دید که من و عمه خانومش در مورد یه لیلای دیگه هم صحبت می کنیم، گفت: چقد لیلا هست! من چجوری یادم نگه دارم! گفتم: زهرایی یادت نگه دار که من لیلای چاقم و اون لیلای لاغر! کلی خندیدیم. مهدیه: ائه؟ لیلا؟ تو چاقی؟! - هستم!

آدمی یک وقت هایی دارد که از ته دل آرزو می کند: «کاشکی منم شاعر بودم!» دنیای شاعرانگی (؟) دنیای زیباییست و حسرت و غبطه ای دارد برای آن ها که شهروندش نیستند. باز هم اما جای شکر دارد که بیشتر ما می توانیم  فکر کنیم، شعر بخوانیم، دوستش داشته و لذت ببریم! حتی می توان با زبان شاعران سخن گفت_ و چه نیکو نعمتی!

با افتخار شما را در لذت خواندن این دو شعر زیبا شریک می کنم.


تمام کوچه های شهر را

می پیچم دور خودم.

گرمت نمی شوم.

امسالِ سردیست.

پنجره ای که بر زخم هایم بسته ای،

باز است.

آتشی به پا کن؛

هیزم اگر نیست،

استخوان های من خشک است.

می خواهم تا دیر نشده،

دامنت را بگیرم.


                                                       * * * * *


دارم نام تو را

- میان دست و دهان -

برای شال گردنم،

زمزمه می کنم.

پس چرا

جمله ای که باید برایت بنویسم نمی آید؟

هیچ تلنگری به پشت در نمی زند؛

نه صدای دور همسایه،

نه سوز نزدیک باد،

به درد دردم نمی خورد.

دیگر،

قرص ماه هم درد مرا تسکین نمی دهد.

این جا که منم،

هوا سرد است.

دلم را گذاشته ام سر ِ دست،

و می وزم از هر سو که تو بخواهی...

تا روی نوشته هایم،

مهر استکان چای تلخ بزنی.


- شعر ها از: هادی مومنی. قبل تر ها از شعرهای این شاعر در این پست نوشته بودم.


زهرا


امروز بازهم برادر دوستم آمده بود دنبالش. بازهم تعارفم کرد که من را هم برسانند. تشکر کردم و گفتم می خواهم پیاده بروم. امتحان خراب شده بود و اعصاب من خراب تر. آرام اما بی قرار قدم برمی داشتم و فکر می کردم حتمن زهرا هم توی ماشین بود... . ماشینی کنار من پشت سر هم بوق می زد. دلم می خواست برگردم یک فحش حسابی بهش بدهم... تا صدایی از پشت سرم گفت: «لیلااااا؟» پدرم بود! انقدر خوشحال شدم از دیدنش_ حتی حوصله ی راه رفتن هم نداشتم! وقتی سوار ماشین شدم، پدرم گفت: «تو چرا برنمی گردی ببینی کیه، باهات چیکار داره؟» - «خب اگه قرار بود برگردم که الان اینجوری نگام نمی کردی از خوشحالی ِ قبولی تو این آزمون یادم بره چجوری امتحانمو خراب کردم!» - «ولی تو باید صدای بوق ماشین بابات رو بشناسی!» - «ببخشید نمی دونستم این بوق مختص ماشین شماست!» -«امتحان چطور بود؟» - «گفتم که خراب شد...» - «چرا؟» - «نمی دونم.. شد دیگه...» - «لیلا! انقد گشنمه ه ه!» - «مگه ناهار نخوردی بابا؟» - «نه» - «منم نخوردم» - «پس بریم خونه یه دلی از عزا دربیاریم!» خنده و بعد سکوتی که مثل همیشه تا خانه حاکم شد. بیشتر وقت ها دلگیر می شوم از این که چرا حرف مشترکی با پدر و مادرم ندارم که بزنم و چرا نقطه نظرهایمان، حتی اگر موافق هم باشد، معمولن روبروی هم قرار می گیرد و در نتیجه دوری و دوستی را بیشتر ترجیح می دهم. معمولن خوشبینانه به این نتیجه می رسم که این حد از ارتباط هم شاید از ایده آل ترین گفتگوهای بین نسلی باشد.

نمی دانم پدرم تا برسیم خانه به چه چیزی فکر کرد، اما من برگشتم پیش زهرا...

یک ماه پیش بود که برای اولین بار دیدمش. برادر زاده ی دوستم که حالا 5، 6 ساله است و قبل تر ها عمه اش داستان تلخی از چگونگی پا گذاشتنش به این دنیا برایم گفته بود. این که چطور با چشمان سالم به دنیا آمد و به خاطر سهل انگاری کادر بیمارستان در استفاده از دستگاه های مراقبت از نوزاد برای همیشه از نعمت دیدن محروم شد... .

سوار ماشینشان که شدم، عمه ی مهربانش مرا این طور به زهرا معرفی کرد: «زهرا این لیلاست. دوست من». من فقط نگاهش می کردم... کمی که گذشت، زهرا با ناراحتی گفت: «لیلا با من حرف نمی زنه...» عمه اش گفت: «دوستم این طوریه زهرا! خیلی حرف نمی زنه!» - «پس باید دکمه اش رو بزنم که حرف بزنه!» و با انگشت کوچکش دکمه ی فرضی روی پای مرا فشار داد. متأثر از واکنش خلاقانه اش، تنها صدایی که از دهانم درآمد جز این نبود: «آخی...» -«آخی که نشد حرف لیلا! فکر کنم دکمه ات رو اشتباه زدم! باید اون دکمه اصلیه رو پیدا کنم!» و با دستان کوچک پرتلاشش به کاوش دکمه مورد نظرش پرداخت... چرخش این جمله در ذهنم که «این بچه ی باهوش می تونست ببینه...» امکان دیگری جز تکرار همان تک کلمه، که شاید اینبار معنای دیگری داشت، برایم نگذاشته بود: «آخی...» - «بازم گفتی آخی؟!» با استیصال گفتم: «زهرا جان، من یکم کم حرفم! می خوای یه قراری بذاریم؟» -«باشه؟» - «قرارمون این باشه که تو حرف بزنی، من گوش کنم! باشه؟» با اکراه قبول کرد، اما دیگر حرفی نزد. و من در آن خاموشی انگار زیر چرخ آسیاب بودم... . دوستم با بیسکوئیتی که از کیفش درآورد، دوباره لبخند را به لب های زهرا برگرداند. فکر می کردم او حتمن باید گرایش کودک بخواند. من هیچوقت نمی توانم مثل او با بچه ها رفتار کنم. مخصوصن بچه هایی مثل زهرا... به وقتی فکر می کردم که می خواهد بزرگ شود، وقتی که می خواهد مستقل باشد، وقتی که می خواهد عاشق شود... همه اش با خودم می گفتم: کاش اینطور نمی شد، کاش اینطور نمی شد... خوشحال بودم که زهرا حداقل در خانواده ای بزرگ می شود که با مهر و محبت تمام نشدنی شان حمایتش می کنند تا بهتر بتواند کنار بیاید با وضعیت خاصش. فکر می کردم آیا پدر و مادرش هر روز با دیدن دختر کوچولوی زیبا و دوست داشتنی شان به همین ها فکر نمی کنند؟ باز هم یاد فلسفه ای افتاده بودم که نمود آن را در فیلم «اثر پروانه ای» دیده ام... .
خیلی زود و به اصرار از ماشینشان پیاده شدم و یک ساعت سردی را تا خانه پیاده آمدم_ می خواستم مجالی باشد برای مرور و پرداختن به افکار پریشان در حال گریزم.

پست ویژه + یک پیوست


چند روز پیش ها داشتم یک کتاب درسی می خواندم از لورا برک که یکی از پژوهشگران ممتاز رشته ی ما محسوب می شود. مطلبی در کتابش  به چشمم خورد که خیلی جالب بود_ نقل قولی از مادر نویسنده که در شب ازدواجش به او و همسرش گفته بود:

«من از زندگی شخصی و زناشویی خود یاد گرفتم که شما باید یک زندگی مشترک و یک زندگی جدا تشکیل دهید. شما باید برای یکدیگر وقت و فضای کافی تأمین کنید و حامی هم باشید تا به هویت خودتان قوام بخشیده و نحوه ی ابراز وجود خود را محکم کنید.

مهم ترین عنصر در رابطه ی شما، باید احترام متقابل باشد».

بی اختیار یاد دوست خوبم، جناب گلریز، افتادم که اوایل همین ماه پیمان عشق و دوستی با یکی دیگر از دوستان خوبم بستند. خیلی دلم می خواست در پست ویژه ای تبریک صمیمانه ام را بابت ازدواجشان بهشان بگویم.

این توصیه ی فوق العاده با آهنگی که خیلی دوستش دارم، شاید بتواند تبریک وِیژه ای باشد. و نشان دهنده ی بهترین آرزوهایم برایشان.

آهنگ «اگه یه روز» از فرامرز اصلانی.


- ادامه ی مطلب پست مجزایی ست. لطفن جدا جدا بخوانید.

ادامه نوشته

واکنش

سیل کلمات به ذهنم هجوم می آورند... نمی توان نگهشان داشت، نمی توان بی تفاوت بود. به جریانی که چه رواجی دارد در جامعه مان. چه زندگی هایی که تباه می شوند، چه خانواده هایی  که شیرازه شان از هم جدا می شود... . تمامی اسم هایی که هر روزِ روز در لابلای صفحات حوادث روزنامه ها به تاریخ می پیوندند... من با خواندنشان، با دیدنشان، سردرد می گیرم... اما فردا  دیگر فرموششان خواهم کرد... کاش اینطور نبودیم... .

کلمات چاقو، خشم، قتل، جزا، قصاص، انتظار، اعدام، التماس، ضجه، بخشش، و ...، هرکدام داستانی دارند و تصاویری_ تلخ... . (شاید مثال دم دستش «شهر زیبا»ی اصغر فرهادی باشد.)

هیچوقت نمی توانم مثل شهریار در حیدربابایش حرفم را بزنم.

بخوانید:


...

حیدربابا، شیطان بیزی آزدیریب

محبتی اورکلردن قازدیریب

قره گونون سرنوشتین یازدیریب

سالیب خلقی بیر بیرینین جانینا!/ باریشیغی بلشدیریب قانینا!

...

گؤز یاشینا باخان اولسا، قان آخماز!

انسان اولان، خنجر بئلینه تاخماز!

آمما حییف، کور توتدوغون بوراخماز!

بهشتیمیز جهنم اولماقدادیر!/ ذیحجه میز، محرم اولماقدادیر!

...

حیدربابا، دنیا یالان دنیادی                                      

سلیماندان، نوحدان قالان دنیادی

اوغول دوغان، درده سالان دنیادی     

هرکیم سه یه هر نه وئریب، آلیبدی/ افلاطوندان بیر قوری آد قالیبدی

...

حیدربابا، گل غنچه سی خنداندی

آمما حییف، اورک غذاسی قاندی

زندگالیق بیر قرانلیق زنداندی

بو زندانین دربچه سین آچان یوخ!/ بو دارلیقدان بیر قورتولوب قاچان یوخ!

حیدربابا، گؤیلر بوتون دوماندی

گونلریمیز بیر بیرندن یاماندی

بیر بیریزدن آیریلمایین، آماندی!

یاخشیلیغی الیمیزدن آلیبلار/ یاخشی بیزی یامان گونه سالیبلار!

...               


- در ادامه ی مطلب سعی کردم ترجمه ی تحت اللفظی (و صد البته نارسایی) بنویسم برای درک بهتر دوستان فارسی زبان از معنای عمیق شعر ماندگار شهریار.


ادامه نوشته