چند وقت پیش ها رفته بودم خانه ی سمیه_ خاله ام که تفاوت سنی مان کمتر از دوسال هست و اولین و همچنان یکی از بهترین دوستان من محسوب می شود. دوستی ما قدمتی 24 ساله دارد!
گفت: لیلا؟ یه چیزی رو یادته؟ - چی؟ - نامه هامون! - آاااره! یادش به خیر...!
ما وقتی بچه بودیم، از وقتی من با سواد شدم، شروع کردیم به نامه نگاری. هر دو سه روز یک بار نامه می نوشیتم برای هم. حرف هایمان را بیشتر در نامه هامان می نوشتیم! نامه هایی که پستچی هایشان مادرم بود! روزگار خیلی جالبی داشتیم... .
من وقتی بچه سال بودم، به مدد کتاب هایی که قبل از
یادگرفتن خواندن و نوشتن مادرم برایمان می خواند، به عنوان یک کودک آذری
زبان تسلط نسبتاً خوبی به زبان فارسی داشتم. آن روزها تمام جملات کتاب ها
را با در یاد نگاه داشتن تصویر هر صفحه از بر بودم و وقتی مادرم می خواست
چند سطری از «کدوی قل قل زن» را نخواند تا زودتر تمام شود، با مهارت مچش را
می گرفتم!
آن روز سمیه بسته ی نامه های من را برایم آورد. نشستیم با هم خواندیم... خاطره هایی زنده شد که بیشتر شیرین و کمتر تلخ بودند. در نامه هایم جملاتی به چشم می خوردند که بسیار تعجب کردم که چطور در هفت سالگی، وقتی فقط چند ماه از مدرسه رفتنم می گذشت، آن ها را نوشته ام: «با من بگو سمیه جانم، اخلاق خاله اکرم با تو چطور است؟ با من که اصلاً خوب نیست... من می دانم که در نامه های آینده در این مورد بیشتر گفتگو خواهیم کرد»! اما جالب ترین موضوع که باعث شد ربع ساعتی از خنده ریسه برویم، یکی از نامه هایم بود که در آن نوشته بودم: «تصمیم دارم دوشنبه به خانه تان بیایم، لطفاً به مادربزگ بگو غذایی که من دوست دارم بپزد. (یعنی تخم مرغ)»!
این شاید علاقه ای فطری بود که از همان اوان طفولیت علاقه ی شدیدی به تخم مرغ، خصوصاً نیمرو، داشتم! به طوری که همیشه از همه می خواستم برایم تخم مرغ بپزند! مادرم حکایت های بسیاری در این مورد دارد که همیشه در محافل خانوادگی نقل می شود تا ما خجل شویم...! هنوز هم که هنوز است، با ولع خاصی نیمرو می خورم!
روزگار بچگی - اگر گردش فلک یار باشد - روزگار شیرینی هاست. روزگار خنده
های از ته دل، روزگار شادی های بی اما و اگر، روزگاری که تلخی هایش هم زود
فراموش می شوند، روزگاری که مشق هایمان را با مداد می نویسیم و اگر اشتباهی هم داشتیم به راحتی پاکشان می کنیم.
اما بزرگتر که شدیم، بیشتر این ویژگی ها - به دلایل مختلف و متفاوت - از دست می روند. دیگر نمی توان به سادگی، بی اما و اگر خندید، دیگر نمی توان به راحتی فراموش کرد، دیگر نمی شود اشتباه ها را پاک کرد. در بهترین حالت می توان لاکشان گرفت که با باز هم نشانه ای می شوند از یک قدم اشتباه.
با این همه، باز هم می توان وجود آن لاک گرفتگی ها را به منزله ی علایم راهنمایی رانندگی جاده ی زندگی دانست و مرتکب اشتباهات تکراری نشد! بعله! انسان این توانایی را دارد که همیشه و در همه حال خوشبختی را حس کند!
- همراهی شاعر (؟):
دلبسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگتر شدن خوب نبود
ای کاش تمام عمر کودک بودیم!
یادتان هست آن تیزر تبلیغاتی برای کودکان دچار بیماری های خاص را؟ همان را که وقتی ما بچه بودیم پخش می شد و من هنوز هم کلمه به کلمه اش را به یاد دارم:
خدای من، خدای خوب و مهربان،
قلب کوچکم را در میان شکوفه های بهاری گذاشته ام.
تا از کبوتران ترانه ی محبت بیاموزد.
و در آسمان صاف و آبی، پرواز کند.
و دعا کنیم که ما، همه ی بچه ها،
دست در دست هم دهیم
و قلک های کوچک خودمان را
برای درمان بیماران هدیه کنیم.
از همه ی بزرگترهای سبز سرزمین سبزمان، بخواهیم تا ما را یاری کنند.
تا همه از بهاری سبز و شیرین، لذت ببریم.
"هم اکنون" نیازمند یاری سبزتان هستیم!
بنیاد امور بیماری های خاص، شماره حساب: 3434، بانک ملی ایران، شعبه ی اسکان. (یعنی هنوز هم این شماره حساب وجود دارد؟)
کاشکی می شد بتوانیم بچه ها را دریابیم. بچه هایی که بیمارند، بچه هایی که به خاطر سهل انگاری ها، به خاطر کوته فکری ها، در کمال معصومیت، دچار نقص های همیشگی می شوند... . کاش می شد ایران ما هم قدر بچه هایش را می دانست... .
- کاشکی به روز می شود اما حضور کامنت های شما را به خود نمی بیند. کاشکی با حضور پر مهرتان به هرچه بهتر شدنش کمک کنید.
- این پست با احترام تقدیم می شود به «خاله گزاله» که علاقه ی خاصی به تخم مرغ دارد!
پی نوشت سه شنبه شب:
دوست داشتم کامنت آقای ناصر رو بخونید:
"کاشکی می شد بتوانیم بچه ها را دریابیم. بچه هایی که بیمارند، بچه هایی که
به خاطر سهل انگاری ها، به خاطر کوته فکری ها، در کمال معصومیت، دچار نقص
های همیشگی می شوند... . کاش می شد ایران ما هم قدر بچه هایش را می
دانست..."
پشت این کاشکی،" دانستن" ماجرای خاصی هست که ما از آن بی خبریم یا...؟یک طوری بود،یک طور خاصی!
فوسیس: خیلی از این ماجراها هست.
آخریش
که من مطلع شدم، فاطمه ی سه ساله بود که به خاطر همون کوته فکری های
ددمنشانه برای همیشه چشماشو از دست داد. چون شوهر عمه ی معتادش تو آهک
ساختمون نیمه کاره ی همسایه غرقش کرد...
چشمای فاطمه رو می شه پس گرفت؟ نمی شه..
می
شه امیدوار بود قانون گزاری که می شینه رو صندلی های بهارستان فکری به حال
حقوق نداشته ی بچه ها، زن ها، و و و و بکنه به جای قانون های صد من یه
غازی که تصویب می کنه؟ می شه؟
منجم قصر لینکی برای کمک به بچه های بیمار معرفی کرده:
عضویت در محک