خورشيد بانو

لايق عشق بزرگ تو نبودم خورشيد بانو


گاهی وقتا نم نم یه اتفاق بد رو میچشی و ذره ذره خودتو آماده می‌کنی.بازم وقتی خبر نهایی رو بهت میدن شوکه میشی.انگار نه انگار این همه وقت بهش فک میکردی و حرفات رو تمرین میکردی.


از دیشب مدام این بیت لیلی و مجنون تو گوشمه
مستی به نخست باده سخت است
افتادن نافتاده سخت است


کل هیکلم زیر حرف چزاره که گفت به تفاهم نرسیدیم وا رفت.تمام دایره واژگانم پرید. هیچ کلمه ای پیدا نمیکردم که بتونم باهاش خودمو از تو اون شرایط در بیارم.خیلی بد بود .
چزاره.نتونستم متاسفم

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 9:37 توسط هادي|

اصبحت امیرا و امسیت اسیرا

.

کاش

.

باشد به یادگار ۲۱ اسفند ۰۲

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ساعت 8:27 توسط هادي|

جانا
گذر ابرها را دیده ای بر آسمان
بی خیال و بی غم
سلامت سلانه
چونان آهویی که بر دشتی سبز
قدم میزند
اینچنین بر خیالم میگذری
می آیی
قدم میزنی
میروی
و من را توانی نیست
جز تماشای خیالت

....

1.سلام به کویر بی مخاطبی

2.یهویی شد

3.ففط ب این دلیل اومدم

پارسال معلم دوران راهنماییم سرطان گرفت فوت شد.خیلی ناراحت شدم..امشب شمارش رو از گوشیم پاک کردم.بغض کردم.خیلی ناراحتم....روحت در آرامش آقای سجادی

4.بدجور موندم تو گل

5.بی خوابی ب سرم زده

6.خدافظ

نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۴۰۲ساعت 0:19 توسط هادي|

مرگ آرزو ها دیده ای؟؟؟؟
آرزوها ذره ذره نمی‌میرند
آنها یکهو
بدون خبر
می افتند
چونان نخلی بزرگ
که از پا بزنی اش.
تنه ی افتاده اش دیگر
هیچ گاه نمی ایستد
آنقدر از پایین آسمان را نگاه میکند
تا بپوسد.

..

پنبه شد هرچه ریستم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 2:56 توسط هادي|

آسمان بارید


دست های تو


بوی باران گرفت

 

چشمانم


به دست های توست


تا قطره  ای از باران


برا آن ها ببارانی

 

این روزها


چشم هایم


سخت به در خشک شده اند

.. 

و بارانی که بارید
و چتری که باز شد
و تویی که نبودی

..... 

سلام 

خیلی وقت بود که میخواستم بیام و بنویسم. دل و دماغ نبود. دیگه هیچ کس اینجا نيست. جز چزاره که گاهی میاد. سلام چزاره

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد ک هنوز داریم تبعاتش رو میدیم. 

چقد روزای بدی بود روزای کرونایی.گرد مرگ رو پخش کرده بودن تو شهر. هر روز یکی میمرد که میشناختیش و باهاش خاطره داشتی. ولی فرصت عزاداری نبود. تا میومدی براش غمگین باشی خبر میومد که بعدی هم رفت. هیچ وقت نمیخوام برگردم بهش. 

بعضی تاریخا هیچ وقت کهنه نمیشن. تا میایی فکر کنی تموم شده و یادت رفته یهو سیخونکت میکنه. میبینی نه هنوز داغی... ده شهریور. 5 دقیقه به چهار برا همیشه یعنی عمو

عاشق وقتی هستم که کتابو تموم میکنم. دراز میکشم و به کتاب فکر میکنم. یه حس آرامش غریبی داره

خانوم رو خوندم. قشنگ بود. تا یه جایی اینقد قشنگ بود که نمیشد بزاری زمین. از یه جایی به بعد از آهنگ افتاد. بعدش نوسانی بود.یاد فیلم در چشم باد افتادم. کاش قسمت آخرش رو نمی نوشت... در کل قشنگ بود

دلم میخواد یکی باشه باهاش حرف بزنم که بعدش بدون حرفی بلند شه بره

31

.

تمام

نوشته شده در شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 0:54 توسط هادي|

چقد دلم یه روز عادی میخواد... خوب نه. فقط معمولی

 

#کرونا

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ساعت 20:28 توسط هادي|

همه ما شاعران دوره گردیم
که هر کداممان
کلمه ای را
در میان کوچه های کوره دهاتی
جا گذاشته ایم
یکی در پی بارانش
تابستان را میگردد
دیگری
نشان گیسویش را
از باد های شمالی میپرسد
آن یکی
دریایش را از کویر میطلبد
آسمان من
به راستی
من تو را کجا جا گذاشته ام
که این‌چنین خود را گم کرده ام

​​​​​​​​​..... 

​​​​​​... 

​​​​​​.. 

خسته ام! 

نوشته شده در جمعه چهارم تیر ۱۴۰۰ساعت 0:32 توسط هادي|

بیا از هم بدزدیم
من اشک های تورا
و تو خنده های مرا
من قصه های تو را میدزدم
و تو نگاه مرا بدزد
بعد
جایی حوالی دریا
من قصه می‌گویم
تو نگاهم کن
و بخند

​​​​​​. 

​​​​​​. 

​​​​​​. 

بدون شرح

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 18:35 توسط هادي|

در این شهر

همه شبیه تو اند

یکی مثل تو نگاهم میکند

یکی مثل تو صدایم میکند

با صدای خندیدن کسی که شبیه تو میخندد

سرجایم میخکوب میشوم

یکی راه می‌رود و خیالم

تو را از قدم های او پس میگیرد

دیگری چای مینوشد

مثل چای نوشیدن های بی صدای تو

درد میکشم

اینجا همه شبیه تو اند

و هیچ کس تو نیست.

 

​​​​​. 

​​​​​​. 

​​​​​​. 

​​​​​​. 

از حسرت آغوش برایت چه بگویم 

از لحظه دیدار فقط ثانیه مانده

​​​​​​.. 

سلام

​​​​​​. 

رمقی نیست خیلی روزهای بد مزه ای رو میگذرونیم.. دل خوش نی

​​​​​​. 

کرونا همه چیزو تحت تاثیر خودش قرار داده

​​​​​​. 

هیچ کسی نیست که بتونم باهاش حرف بزنم

.

پادکست های آدمها. خاطرات. موسیقی رو گوش دادم خیلی خوشم اومد ازش. هر کسی یه داستان داره. یه نقطه عطفی که زندگیش از همونجا تغییر جهت داده. یه شب بعد پادکست چزاره پرسید آهنگ تو چیه؟ من 😐

...

من پیش از تو و پس از تو رو خوندم. قشنگ بود. فهمیدم نمیشه تا ابد عزادار کسی بود. یه جایی باید بگی بسه دیگه و بری سر وقت باقی مونده زندگی.

..

چزاره خیلی وقتی که حرف هامون تموم شده. همش دنیال یه موضوع میگردیم که جذابیت داشته باشه و دربارش حرف بزنیم. ولی به جایی رسیدیم که هیچی دیگه جذاب نیست. انگار با سرعت زیاد داریم دو جهت مخالف رو میریم. البته این شرایط ناخواسته هست و نمیشه یقه کسی رو گرفت. چون مسیر زندگی ها متفاوته و قطاری که سواریم داره راه خودشو میره.

..

روز رنگی دیگر می‌گیرد هنگامی روزگار تو زیر و زبر شده است. غروب سرخ است یا تیره؟ تو چگونه اش میبینی؟ تا چگونه اش ببینی!       کلیدر

.. 

این روزها رو دوس ندارم

... 

خداحافظی 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ساعت 4:7 توسط هادي|

دیدی جانان

رقص برگ ها را بر شاخه ها

چنان پیچ و تاب می خورند

که گویی

جهان هیچ است

و تنها اوست.

تنها اوست که می رقصد

و همه چشم ها به دیدن او مشغولند.

چنین باشیم

شاید مجالی نباشد.

....

اینجا که من ایستاده ام سی سالگی است. جایی که آنقدر دور بود و نرسیدنی که فکر می‌کردیم وقتی کسی سی ساله می شود آنقدر بزرگ شده است که چیزی در عقب جا نگذاشته باشد. نمی‌فهمیدیم که می‌شود سی ساله شده باشی ولی هنوز در بیست و دو سالگی زندگی کنی. نمی‌فهمیدیم که می‌شود سی ساله شده باشی ولی هنوز آرزوی های هجده سالگی تو را به خواب برده و ازخواب بیدارت کند. ندانستیم که می‌شود سی ساله بود و هنوز دوستش داشت ونشود... ندانستیم که سی ساله میشوی و هنوز میخواهی از صفر شروع کنی اما تو دیگر سی ساله ای. ندانستیم که سی ساله ایم و هنوز با شادمهر می‌خوانیم، آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره.

ولی با این وجود میخواهمش.

سلام سی سالگی

# سی سالگی از آنچه در آینه می‌بینید به شما نزدیک تر است.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۹ساعت 0:41 توسط هادي|


آخرين پست ها
»
»
»
» .
»
»
»
»
» بی تو
» سرانجام 30
Design By : Pars Skin