“If it is true that there are as many minds as there are heads, then there are as many kinds of love as there are hearts.”
– Anna Karenina

“If it is true that there are as many minds as there are heads, then there are as many kinds of love as there are hearts.”
– Anna Karenina


بايد دلم را پس بگيرم
دست هاي من
خالي تر از اين حرفهاست
پشت سرت را فراموش کن
برو و آسوده باش
کسي به سنگها
تهمت عشق نمي زند
باورت بشود يا نه ... !؟
روزي مي رسد ؛
که دلت براي هيچ کس ،
به اندازه من تنگ نخواهد شد !
براي نگاه کردنم
خنديدنم
اذيت کردنم ....
براي تمام لحظاتى که در کنارم داشتي !
روزي خواهد رسيد که در حسرت تکرار دوباره من خواهي بود ....
مي دانم روزي که نباشم هيچکس تکرار من نخواهد شد
ما از نبود عشق است که می میریم
اینجا هیچ کس نیست که بتوانم عاشقش باشم
تمام کسانی که می توانستم عشقشان را به دل بگیرم یا مرده اند
یا جای دیگری هستند
خدا می داند حال کجا هستند
شاید هم دیگر وجود نداشته باشند
همان طور که برای من وجود ندارند
من نیز آدم گمشده ای هستم .
مارگارت آتوود از کتاب سرگذشت ندیمه
صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست !
تو بگو !
من کجا حق دارم
مشق هایم را
روی کاغذهای باطله با خود ببرم ؟
می روم
دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید
از سر سطر نوشت !
قیصر امین پور کتاب تنفس صبح
زندگی فقط لحظه ای از یک فصل است
زندگی یک بارش برف است
زندگی یک روز پاییزی است
زندگی سایه ی ضعیف دری است که بسته می شود
زندگی حرکات کوتاه دست ها و پاهاست .
برای بازگویی رازهای زندگیت یک نفر را که خودش مایل نیست
و داوطلب شنیدن نیست انتخاب کرده ای .
مردم به طور غریزی درمی یابند که این هنر نیست که از خود سخن گویند
بلکه شنیدن و گوش دادن به دیگران هنر است .
این گونه آدم ها به سخنان شما گوش می دهند
بی آنکه از سر بدخواهی شما را سرزنش کنند
یا در موردتان قضاوت کنند
نه تنها سرزنش و قضاوت نمی کنند بلکه دردی را هم درمان می کنند .
بخشی از فصل چهاردهم رمان جین ایر اثر شارلوت برونته

فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد .
تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی
و تصوراتت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است
که در درون توست .
و بعد وقتی که چهل ساله شدی ،
کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد .
وحشت خودت را مجسم کن !
تو صورت یک بیگانه را خواهی دید .
و به روشنی به چیزی پی خواهی برد
که قادر به پذیرفتنش نیستی
صورت تو خود تو نیست .

اگر تو عکس دو صورت مختلف را کنار هم بگذاری ، چشمت به دنبال آن تمایزاتی است که چهره ای را از چهره دیگر متفاوت می کند .
اما اگر دویست و بیست و سه صورت کنار هم داشته باشی ،
ناگهان در میابی که همه اینها یک صورت هستند در حالتهای بسیار گوناگون
و اینکه چیزی بنام فرد هرگز وجود نداشته است .

ما همه مان تنهاییم . نباید گول خورد .
زندگی یک زندان است ، زندان های گوناگون .
ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند
و با آن خودشان را سرگرم می کنند
بعضی ها می خواهند فرار بکنند ،
دست شان را بیهوده زخم می کنند
و بعضی ها هم ماتم می گیرند
ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم
همیشه باید خودمان را گول بزنیم
ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود ...
به نظرم امروز زبان در اختیارم نیست
چون سالهاست که بجز با خودم با کس دیگر حرف نزده ام
و حالا حرارت تازه ای در خودم حس می کنم .

بعضی ها می گویند دنیا در میان آتش به پایان می رسد
بعضی ها معتقدند در میان یخ
با طعمی که من از اشتیاق و شور و شوق چشیده ام
با آنها که آتش را ترجیح می دهند موافقم
ولی اگر بنا باشد دوباره از بین برود
فکر می کنم به اندازه کافی نفرت را می شناسم
که بگوییم برای ویرانی دنیا یخ نیز معرکه است
و کفایت می کند .
رابرت فراست