هر چه به انبوه جمعیت بیشتر فرو میروم تنهاتر میشوم و هر چه در روز گرفتارترم و با زندگی درگیرتر، در شب تنهاتر میشوم و در زندگی تنهاتر!

و آنگاه در حالی که سقف آسمان بر سرم افتاده و دیوارههای ضخیم و عبوس جهان از چهارسو لحظهلحظه نزدیکتر میشوند و مرا در خود میفشرند و خفقان را هرچه بیشتر فریاد میزنم سنگینتر احساس میکنم و نزدیکتر، نامهای آشنا برسد که بر رنج تنم بیمناک است.
بیشک این نگرانی خود تنها دارویی است که میتواند تسکینم دهد زیرا روحی که در آن پنهان است غربت در وطن و تنهایی در انبوه جمعیت را که رنج بزرگ من است تخفیف میدهد اما از من انتظار نداشته باشید که چندان خاطرجمع باشم و بیدرد. و یا بدان اندازه برای بودنم و ماندنم اهمیت قائل باشم که به سلامت و بیماریام بیندیشم و برای بیشتر زیستن تن به دوا و دکتر بدهم!
در عین حال میگویید چه کنم؟
دكترعلي شريعتي