پرواز

 

اندکی سکوت..

اندکی تنهایی.. دور از هیاهوی این شهر یزرگ!

...

اندکی خواب..

اندکی آرامش.. آرامش و آرامش!

...

اندکی صداقت و راستی..

اندکی خوبی.. برای زیبایی!

...

اندکی کودکی..

اندکی سادگی.. برای بزرگی!

...

اندکی رهایی...

اندکی پرواز.. برای رسیدن به ملکوت!  

 

رسیدن به آینه

 

کفش‌هايم را رفتگری پير پوشيده است
جامه‌هايم را کسانی
که اصلا اهلِ اين کوچه نبوده‌اند،
و دلم که مالِ خودم نبود و هنوز هم
ميلِ عجيبی به همين چيزهای پيشِ‌پا افتاده‌ی ارزان دارد.


فقط يک عده‌ی بخصوص می‌فهمند
که شستنِ يکی دو لکه از آستين آينه
چقدر دشوار است.

برای رسيدن به آينه
البته شکستن می‌خواهد،
بايد يکی دو بار از دريا گذشته باشی
تا طعمِ تَرشدن از شوقِ گريه را بفهمی!

برای رسيدن به آينه
البته شکستن می‌خواهد!!

ساده بودم، تو نبودی، باران بود

سیدعلی صالحی

برای دخترم ترنم

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه ...

صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!


هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!


حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآيی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

سیدعلی صالحی

 

بزرگتر از شهادت

 

و اکنون حسین آمده است، در برابر این قدرتی که هم افکار دستش است، و هم دین، هم قرآن، هم قدرت، هم زور و هم تیغ و هم تبلیغات و هم همه سلاح و بیت المال و همه وراثت پیغمبر در دست اوست.

بنابراین، اکنون که سال 60 هجری است زمان یکپارچه در اختیار قدرت غاصب قرار گرفته، ارزش‌ها یکپارچه به وسیله دستگاه تعیین میشود؛ عقیده‌ها، افکار، به وسیلة دستگاه‌های عقیده‌ساز و فکرساز، معین میشود، و مغزها شستشو میشود، و به وسیله موادی که خودشان به نام دین میسازند پر میشود و مسموم. ایمان‌ها یا دگرگون میشود یا خریده میشود یا فلج میشود یا اگر هیچ کدام نشد، شمشیر!

و اکنون حسین آمده است، در برابر این قدرتی که هم افکار دستش است، و هم دین، هم قرآن، هم قدرت، هم زور و هم تیغ و هم تبلیغات و هم همه سلاح و بیت المال و همه وراثت پیغمبر در دست اوست.

حسین ظاهر شده است، با دست‌هایی خالی؛ هیچ چیز در دست ندارد. چکار میتواند بکند؟ آیا حسین هم میتواند همانند زاهدان به گوشه خلوت عبادت بخزد و به نام اینکه فرزند علی و فاطمه است و نواده عزیز پیغمبر، و بنابراین بهشت برایش تضیمن شده است، خاموش باشد؟ او اطمینانی را که مؤمنین ما دارند ندارد، او مسؤول است؛ او میتواند مسؤولیت جهاد را برای رسیدن به تقرب خداوند، با کتاب دعا که ساده‌تر است عوض کند؟ نمیتواند سال60 هجری است و کتاب دعا هنوز چاپ نشده است!

علی شریعتی (حسین، وارث آدم)

شمارش معکوس..

کمتر از یک ماه...

حدود ۱۸ روز دیگه!! یکی از نعمتهای خدا شامل حال من میشه ان شاء الله!

...

نوزادی در راه چشم گشودن به این دنیای ناشناخته!

الحمدالله! یا خالق متعال.

نباش!!

 

حتی اگر نباشي، مي‌آفرينمت...

چونانكه التهاب بيابان، سراب را...

دریا

از آغازِ عطسه‌ی آب و گِل

گويا

خلقت اين خراب خسته‌ی بی‌هرکجا

اشتباه سرمست آينه بود

که اين همه شکستن مرا

از هشياری لاعلاج علاقه آفريده‌اند.


شگفتا! پروردگارِ بی‌خواب واژه‌ها

چگونه ترا به نفرينِ شاعری

                         از آوازِ بی‌پايان آن همه رود

به دريا رسانده است؟

يادگار بهترين دوستم

یاد این جمله بیفتادم باز:

کاش انسان به جای دیوار یکسره پل می ساخت

پلی از عشق و وفا

مهر و صفا و معلق همه جای دنیا



نازنینم :

جسم من پلی از عشق شود

زیر پایت و تو راحت بگذر

خواه تنها

خواه با هر که دلت می خواهد

تو فقط لطف کن و وقت گذر گام خود نرم و آهسته گذار

آخر این صد پاره

به جفایی بند است

التماست کنم آرام گذر

آرزویم همه خوشبختی توست

تو فقط خوش باش و

من

تماشا گر این خوشبختی...

من و روياهام

تقديم به او كه خود مي داند:

...

تو با من باشي و يك آسمان پر ابر و باراني نبارد!

هوا دم كرده باشد

پنجره تا انتهاي انتها وا كرده قدري سوز و سرمايي بيايد!

اجاق شاخه هاي خيس روشن باشد و

دستان تو در دست من نه!

ولي بالاي آتش گرم باشد...

 

هر چه به انبوه جمعیت بیشتر فرو می‌روم تنهاتر می‌شوم و هر چه در روز گرفتارترم و با زندگی درگیرتر، در شب تنهاتر می‌شوم و در زندگی تنهاتر!

و آنگاه در حالی که سقف آسمان بر سرم افتاده و دیواره‌های ضخیم و عبوس جهان از چهارسو لحظه‌لحظه نزدیکتر می‌شوند و مرا در خود می‌فشرند و خفقان را هرچه بیشتر فریاد می‌زنم سنگین‌تر احساس می‌کنم و نزدیکتر، نامه‌ای آشنا برسد که بر رنج تنم بیمناک است.

بی‌شک این نگرانی خود تنها دارویی است که می‌تواند تسکینم دهد زیرا روحی که در آن پنهان است غربت در وطن و تنهایی در انبوه جمعیت را که رنج بزرگ من است تخفیف می‌دهد اما از من انتظار نداشته باشید که چندان خاطرجمع باشم و بی‌درد. و یا بدان اندازه برای بودنم و ماندنم اهمیت قائل باشم که به سلامت و بیماری‌ام بیندیشم و برای بیشتر زیستن تن به دوا و دکتر بدهم!

در عین حال می‌گویید چه کنم؟

دكترعلي شريعتي