***پست آخر***

ما هنوز هم دلمان...

ما هنوز هم دلمان برای ساعت های شیمی با آقایایمانی تنگ میشود.برای آرامششان سر کلاس.برای آرام حرف زدنشان و برای نشنیدن هایمان.برای مثال های بی ربط.دلتنگ میشویم برای همسایه گفتن هایشان.برای پیش دانشجویی.برای شیمانی گفتن های بین خودمان. برای اولینُ آخرین باری که آزمایشگاه رفتیم.برای امتحان های کنکور 70 به بعد.برای ترمودینامیک و سنتیک و آبکاری فلزها و جور اول و...

 

ما هنوز هم دلمان برای ساعت های زیست با آقاینصیری تنگ میشود.برای تجربه هایی که از همه جا داشتند.برای خاطراتی که شنیدنشان را بیشتر از درس دوست داشتیم از شیراز و تبریز و زاهدان.برای امتحان های تشریحی سخت تر از تستی.برای حساسیتشان روی جیغ و دادها، روی حرف زدنمان.برای نگرانیشان از آینده بچه ها.از آینده دخترش.برای نصیحت هایی پدرانه.برای آزمایشهای بیدل وتیتوم.برای شرطی شدن و آمیب و ریزوپوس استولونیفر...

ما هنوز هم دلمان برای کلاس های ادبیاتخانم ستارزاده تنگ میشود.برای درسهای زیاد ادبیات و معنی های زیادتر.برای شعر های حفظی.برای چشم ها را باید شست.برای من در کلاس ودلم. のデコメ絵文字جای دیگریست.دلتنگ میشویم برای کباب غاز و بیهقی و قصه عینک.برای...

ما هنوز هم دلمان برای ساعت های زبانبا خانم منصوری تنگ میشود.برای اصرار ما از reading درس ندادن.برای اصرار ایشان از readingدرس دادن.برای ساده پوشی ایشان.برای درس نپرسیدنشان.برای چُرت های سر کلاس.برای صبر و تحملشان.برای حرف هایی که میزدند.راهنمایی هایی که کردند.برای گرامر و مادر ترزا...

ماهنوز هم دلمان برای کلاس های ریاضیخانم آقاجانپور تنگ میشود.برای امتحان های هر فصل.برای جزوه نوشتنمان.برای دستخط شان روی تخته.برای تکه پرانی هایشان به بچه ها.برای حد ومشتق و انتگرال...

ماهنوز هم دلمان برای ساعت های دین و زندگیمان با خانم تاج الدینی تنگ میشود.برای ساکت گفتن هایشان. برای امتحان های با جواب های طولانی.برای امتحان های روخوانی.برای صدایدلنشین قرآن خواندنشان.برای خط قشنگشان که فقط روی برگه های سوال دیده میشد.برای معلول و پیام آیات و علل طولی.ما هنوز هم...

ما هنوز هم دلمان برای ساعت های زمینیکه با خانم شفیعی داشتیم تنگ میشود.برای درس دادنشان وهنگ کردن هایمان.برای هر هفته درس قبل پرسیدنشان.برای شیک پوشیشان.برای صفرهایبیشمارمان. برای امتحان ندادن هایمان.برای کانی ها و ریشتر و سنوزوئیک.برای...

ما هنوز هم دلمان برای ساعت های فیزیکبا خانم میرزاپور تنگ میشود.برای مسئله های خارج از حدّمان.برای صورت عروسکیشان.برای امتحان های تستی ساده تر از تشریحی.برای قانون های نیوتن و دیاپازون و شکم. برای...

ما هنوز هم دلمانبرای مدیرمان تنگ میشود.برای صبحگاهایی که مخصوص کنکوریها بودند.برای مشاوره های تغذیه ای.برای ناظم هایی با دو چهره ی متفاوت.برای ترسمان از غیر فرم داشتن و ناخن بلند سر صف.برای بابای مدرسه وموتورش. برای پسر مریم خانم
برای حیاط و فروشگاه و آزمایشگاه زیست.برای یواشکی رفتنِ روی پشت بام. のデコメ絵文字دید زدن های کوچه.برای دزدیدن ماژیک.برای ساندویچ خوردن هایبی اجازه.دست و جیغ های بی علت.برای پارسال بهار.برای سفرهای مشهد. گریه هاو خنده هایمان.برای تخته و مولاژ و کانال های بی کولر.برای دیوار های خط خطی.صندلی های پر از یادگاری.تقلب های  وقت امتحانی.برای...
ما دلمان بیش ازهمه چیزبرای دوستی. のデコメ絵文字،برای یکدیگر،برای باهم بودن تنگ میشود

ما هنوز هم دل مان ...

ملول از همرهان بودن طريق کارداني نيست

همین حالا فیلم های آموزشی رو که توی کامپیوتر بود پاک کردم.
حسه خیلی شیریــــــــ(タイトルなし) のデコメ絵文字ـــــــــنیه
کاش بقیه دوســـハートだよ。2つ のデコメ絵文字ـــتامم تجربه کنن...

صاعقه ای آمد و رفت ...

تموم شد.اون چیزی که تقریبا یه سال منتظرش بودیم و ازش تنفر داشتیم.یه جورایی با نفرت انتظارشو میکشیدیم.
اما بالاخره تموم شد かわいいデコ♪ のデコメ絵文字واگه من بخوام نظرم رو بگم خیلی بد تموم شد.به بدترین شکل ممکن و با بدترین و سخت ترین سوالای زیست و شیمی و ادبیاتかわいい のデコメ絵文字ولی خیلی خوشحال از اینکه گذشت.
顔文字 のデコメ絵文字 زنده باد آزادی...もらってね(σ*´∀`) のデコメ絵文字

عایا؟؟؟؟؟

دوستان ماجرای صفرای زمین رو که یادتون هس؟امروز که امتحان زیست داشتیم نمره ی مستمر زمین رو آورد.
بالاترین نمره رو 10داده بود.منم 6 شده بودم.
حالا زمین اوفتادیم عایا؟            مسئولین پاسخگو باشن...



«شناسنامه رو بی خیال!محلِ تولد من،آغوش گرم و پر محبت توئه مـــــادر»
روز مادر به همه ی مادرای همکلاسیام و
                                         خیلی مخصوص به مادر خودم تبریک.

                                                                                     

چگونه بگذرم ازعشق،از دل بستگی هایم؟


نگذاریم سالها بعد
در گذر جاده ها
بی تفاوت از کنار هم بگذریم
و بگوییم:
آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
 
22اسفند91
                                               روز آخر بود                                                



خاک بر سران

بی مقدمه بگم هفته ی قبلی همین روز امتحان زمین داشتیم و لج کردیم ندادیم.دبیرمون هم 0 داد وقسم خورد مستمر همه رو از 10 کمتر میده

امروز هم که امتحان داشتیم.گفتیم:چه کاریه بخوایم امتحان بدیمبازم 0 داد و افزود که یه امتحان ترمی بگیره که هممون بیفتیم.
دوساعت آخرم که بیکار بودیم زنگ زدیم آژانس بستی آورد.داشتیم میزدیم میرقصیدیم که معاون اومد بعدم بلافاصله مدیر اومد هممون رو شست برد روی حیاط خشک کرد.


ساندویچ2

وقتی ما هوس ساندویچ می کنیم...(2)

1_از اونجایی که ما یکشنبه ها ساعت 12:15 تعطیل می کنیم ویکشنبه این هفته 1 بهمن تولدیکی از بچه های گل روزگار بود تصمیم گرفتیم ساندویچبخریم .طرح ونقشه از قبل آماده بود ودُنگ همه ی دوستان رو میز وسفارش واسه ساعت 12:15 داده شد.

2_ساعت 12.ساعت دین وزندگی.تق تق معاون وارد شد.
قال معاون:دوساعت آخر نرید خونه مدیر میخواد واستون حرف بزنه.
چی
وای همینو کم داشتیم(شانسمون تو حلقم)حالا کِیساندویچ بخوریم؟؟؟ولی تا دوستان هستند غمی نیست از پس همین کارم بر میان.
زنگ زدن به ساندویچیه وگفتن:"وضعیت قرمز
مایل به صورتیه.منتظرباش خبر بدیم"ساندویچی هم گفت:کاملن درکتون میکنم.

3_مدیر داشت واسمون حرف میزد.دوتا دوستی که همیشه حلال مشکلاتناجازه گرفتن ورفتن زنگ زدن به ساندویچی.برخی مکالمات دوستان ومرد ساندویچی:

مرد ساندویچی: وضعیت سفیدشد؟؟؟
دوستان: آره.

  
_ از کدوم در تحویل بدم؟؟
_میشه از در نباشه؟
 

_پس از کجا باشه؟
_از دیوار پشتی مدرسه دیوار کوتاهه و اونجا مطمئن تره
.

در راه رفتن به پشت مدرسه معاون ز گهواره تا گور عصبانیه ما،یکی از بچه هارو دید و صداش کرد و شروع کرد به گیر دادنولی از اونجایی که بچه ها توی اینجور کارا حرفه ای شدن معاون رو جوری پیچوندن که تا یه هفته نتونه صاف بشه.
به هر فلاکتی بود ساندویچارو گرفتن ومرد ساندویچی یه بوق به نشونه دمتون گرم زد ودر افق محو شد.

4_ساندویچ ها در کوله پستی هایی که خالیشون کرده بودیم جاسازی شد وهمه منتظر تا حرفای مدیر تموم شن.خلاصه ساعت1:15خانم اجازه دادن بریم بیرون ولحظه ی وصال
جاتون خالی ساندویچمیخوردیمو به ریش مسئولین مدرسه میخندیدیم که هیچ بویی نبردن واینبار عملیات با پیروزی کامل انجام شد.

5_اگر اینبار هم مثل سال قبل دستگیر میشدیم خبرساز میشدیم که اراذل مدرسه بووووق که در پیش تجربی الف درس میخونن توسط سربازان گمنام مدرسه وبا همکاری مدیرو معاون مدرسه دستگیر وبرای عبرت سایرین در محل اجرای جرم (حیاط زیبای مدرسه) اعدام شدند.

این اولین بار در تاریخ تحصیلمان بودکه بدون متوجه شدن مسئولین پُر تلاش مدرسه
ساندویچ میل فرمودیم ومطمئنن آخرین بار هم نخواهد بود

با تشکراز
  دوستان نیک و پایه ی کلاس که مارا در این امر خطیر یاری کردند

 کوله پشتی های محرم اسرار

  مرد ساندویچی پایه

 قلم زیبای قلم که من را درنوشته این خاطره یاری کرد

و تشکر ویژه و وحشتناک
از دو اراذل شیک کلاس که عمده ی سختی این عملیات بر دوش آنان بود.

                                                                      من الله توفیق  

در لابه لای کلاس

صفر گرفتنمون ملسه     

بعد 0 عربی سال دوم،بعد 0 فیزیک وشیمی سال سوم،امسال هم دکوراسیون 0ها کامل شدو زمین واسه لغو امتحان 0 گرفتیم این معلما هم شورشو در آوردن دستشون هرزه شده ورو ور به بچه های مظلوم مردم 0 میدن  والا به غرعان.


حسین آرام جانم

یه دوشنبه تو مدرسه بعد نماز ظهر مداحی بود جاتون خالی مام که دلمون لک زده بود برا یه گریه حسابی از قضا اون ساعت زیست داشتیم کلی خواهش وتمنا که بذارین ما بریم مراسم.اگرچه  درسمون خیلی عقب افتاده اما همین جا مراتب تشکر و قدردانی را از دبیر محترم زیست به جا می اوریم قربته الی الله.


دزدای متقلـبـدخترانــــ شیکــــــshikigirls.mihanblog.com

امتحانای میان ترم که شروع میشه فعالیت ماهام بیشتر میشه خصوصآسر جلسه امتحان هم چشامون باز تر میشه هم سرمون کج میشه رو برگه بغلی هم لبامون بیشتر تکون میخوره هم پاک کن بیشتر نیاز میشه(قضیه پاک کن که یادتونه)بعله خلاصه نمره ی خوب الکی که نیس کلی دود چراغ خوردن داره در اینجور مواقعست که دبیر ادبیاتمون میگه:
    اين نفس بدانديش به فرمان شدني نيست
    
                  اين كافر بدكيش مسلمان شدني نيست


به دفترچه سوگند...کنکور در راه است

عده ی قلیلی شاد
عده ی کثیری ناشاد
گروهی حال و روزشان یخبندان
گروهی حال و روزشان بهاری
گروهی بی تفاوت
جمعی امیدوار
جمعی خاک بر سران
داوطلبی در حال انفجار
افرادی در حال صعود
افرادی در حال سقوط
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کنکوری ها

ثبت نام آغاز شد...

حال و روز ما رو نيگا

يه ماه گذشت ومن تازه اومدم به وبلاگم سر بزنم.يه وقت فكر نكنينه وقت ندارم نه اينا نيست.روم نميشد بيام.آخه چه جوري بيام.دست خالي؟بيام چي بگم؟آخه اتفاقي نيفتاده.امتحاني ملغا نشده.عين اين بچه مودبّا همه ي امتحاناتمون رو سر تاريخش داديم.هَي واي.به قول قلم:خدايا گوشاتو بگير.نبين.اين همون كلاسي بود كه سال دوم امتحان هندسه،سال سوم امتحان عربي رو از اين ور سال انداخت اون ور سال.اولش فكر ميكرديم فقط دست وپامون رو بستن(به خاطر فرستادن دختر خواهر مدير توي كلاسمون)نگو بي شرفا زبونمونم بستن.ديگه داشتيم ميتركيديدم.هيچ امتحاني لغو نميشد.تا اينكه بچه ها امتحان ادبيات رو لغو كردن انداختنش هفته ي بعد. يه كم روحيه گرفتيم.كم كم داشتيم احساس مي كرديم ديگه استقلال نداريماينه حال و روزه كلاس ما.نه يه لغوي نه يه برنامه اي.هيچي.ولش.ميريم سراغ اساتيد.
امسال اولين ساليه كه معلم مرد تجربه مي كنيم.دبير زيست.دبير شيمي.واسه اولين بار ميخوام اسم يكي از دبيرامونو لو بدم.دبير شيمي.فاميلش ايمانيه.و دوستان صداش ميزنن:
                            شيمي+ايماني=شيماني               
بامزه اس.نه؟خودمون كه خيلي باهاش حال ميكنيم.اين آقاي شيماني خيلي آروم حرف ميزنه.كلاً خيلي آرومه. مثلاَ ما بعد امتحان فيزيك شيمي داشتيم.اومد سر كلاس ما هنوز داشتيم صندلي ها مون جابه جا مي كرديم و درباره سوال هاي فيزيك بحث.يه همهمه اي بود كه نگو.از اونجايي كه خيلي آرومه روي تخته با ماژيك مشكي نوشت:
                    دو دقه وقت دارين داد بزنين،فرياد بزنين.
         
ماهم كه پررو تا دو دقه ادامه داديم.اما همين موقيعت رو فرض كنيد سر كلاس زيست.همه در حال حرف زدن كه ناگهان يه صداي وحشتناكي مثل محكم زدن دست روي ميز همه رو ميخكوب ميكنه.بله.اين صداي دست دبير زيسته
.اصلاَ عادتشه.نه فقط توي اين موقعيت بلكه بعضي وقتا داره درس ميده يه دفه ميزنه رو ميز.خيلي محكم ميزنه.خيلي.يه چي ميگم يه چي ميشنوي.دومتر مي پري رو هوا.
برخلاف شيماني كه وقتي دو نفر دارن حرف ميزنن با لفظ همسايه ساكتشون ميكنه.يعني ميگه همسايه ساكت.اين آقاي زيستمون يه بار تذكر ميده،دوبار تذكر ميده،بار سوم مراسم ديوار
اجرا ميشه.بنده ي خدا اصلا نميتونه حرف زدن رو تحمل كنه.هميشه اخلاقش خوبه ها.20.عالي.به خدا اينقدر سر كلاسش ميخنديم كه نگو.اينقدر خاطره تعريف ميكنه.اينقدر مشاوره هاي خوبي مي كنه.ولي خدا نكنه وقتي داره حرف ميزنه دو نفر پچ پچ كنن.ما هم ديگه فهميديم.سر كلاسش جيكمون هم نبايد در بياد.
ديگه چيز خاصي نيس.همه چي عاديه.هنوز سر زنگ زبان تو چُرتيم
.هنوز سركلاس ديني ربع ساعت اول مرور مي كنيم.هنوز سر كلاس زمين ههمون هنگيم و... .
يه چيز ديگه يادم اومد.ساعت زبان بود يكي از بچه ها داشت يواشكي آب مي خورد.پريد تو گلوش.خفه شد.داشت ميمرد.هممون هنگ كرده بوديم چيكار كنيم.حتي معلممون.ديگه نظر ابوالفضل شد خودش خوب شد.بله.از مضرات كار هاي يواشكيه ديگه.
وموضوع مهم ديگه اي كه به ذهنم ميرسه اينه كه امسال كلاسمون طبقه ي پاييينه.آخي ديگه كوچه زير نظرم نيس.هَي واي.
دوستان عزيز چون من دارم تلاش ميكنم كه از يك دانش آموز معمولي به يك داوطلب كنكوري
تبديل شم(این از بیانات شیوای دبیر زیسته)،خيلي نميتونم بيام اينجا و بهتون سر بزنم.به بزرگواري خودتون ببخشيد.اين كنكور بي پدر ومادر كار و زندگي واسه ما نذاشته.من نمي فهمم اين كنكور رو كدوم آدم عاقلي گذاشت سر راه توكلي،اينم ورش داشت بزرگش كرد گذاشت سر راه ما.والا.

آخي

                                    
ای معلم،ای شمعсвечка،اي لاله، ای فداکار ،ای از خود گذشته، ای جان فشان، ای پنجشنبه جمعهتعطیل، ای وسط تعطیلی تعطیل، ای یه هفته قبل از عیدпиксельو بعد از عید دو هفته تعطیل،ای هنوز تابستون نیومده تعطیل،ای 1 هفته از مهر رفته تعطیل ، ای باد،برفبارون بیاد تعطیل،با شروع

مهر، 
                                   پایان فصل تعطیلاتت مبارک

تسليت

                Tuzki Bunny

انا لله وانا اليه راجعون
بازگشت همه به سوي مدرسهاست.
با نهايت تاسف پايان سه ماه عشق و حال وصفا سيتي،خواب لذت بخش صبح
وآغاز 9 ماه زجر و بدبختيو امتحان و...
بر دانش آموزان عزيز تسليت باد.

تابستون

تابستونهـــــــــــــــــــــ   
     
سلام وعرض ادب به همه ي محصلين عزيزيпиксельكه ميدونم يا خوابن يا يه خوشي واسه خودشون دست وپا كردن يا هم حوصلشون داره سر ميره  ولي همشون اين حالتارو به رفتن به مدرسه وامتحان دادن ترجيح ميدنгрибمخصوصا سوما كه ميدونم مغزشون هنگيدкарандашسر اين امتحان نهاييا.بي خيال.خوش بود كه گذشتсчастливый заяц
يه دمت گرم هم تقديم ميكنم به همه ي مصححين گرامي واسه تصحيح خوبشون.خداييش ميگم.كفم بريد وقتي نمره هام روديدم.مرسي از همه ي اونايي كه برگه هاي منو صحيح كردنهيچ وقت فكرنميكردم زبان فارسي 20شم.
ولي يه شكايت ميكنم از كسي كه سوال هاي زيسترو در آورد كه واقعا سر اون امتحان فهميدم معلم چه موجودي ميتونه باشه؟؟؟؟؟؟؟
يه شكايت ديگه هم از طراح سوال شيميكه ميدونم عمدا عدد سوال12رو280.1داد تا مااونو با28.01اشتباه بگيريم كل محاسباتاشتباه در بياد ولي ايول به مصحح عزيز كه فقط يه نمره كم كرد.
دردودلكردم.ببخشيد.دير اومدم ببخشيدبه هيشكي سر نزدم ببخشيد و از اين به بعد هم ديگه آپ نميكنم ببخشيد.اما به وبم و شما  سر ميزنم.مثل دوران مدرسه امابي خاطرهشما هم اين وبلاگو با انرژي هاتون شارژ كنين.تابستونخوش بگذره. 

پارك

                                           
 
پاركـــــــ
شنبه۲۳/۲/۹۱

امروز آخرین روزی بود که رفتیم مدرسه.دوشنبه امتحان آمار داریم.وچهارشنبه تاریخ.بعدشم که امتحاناتِ خاک برسرنهاییامروز فقط دوساعت اول ادبیات داشتیم وتک ساعت بعد لوسیمه جونعربی.بعدم رفتیم پشت مدرسه وکلی سروصداوبزن وبوقـــــــــــــــ.نامزدهیکی از بچه هااومد دنبالش ماهم از روی دیوار رَدِش کردیم اونور.نامزدشم گرفتش
                     
                             نامزد نامزدهنامزدحالا خودِ نامزده نامزد
به چشم برادر خواهری نامزده خوشگلی داشت.بخش امنیت ومراقبت مدرسه که قوربونش برم فعاله.از اینا بگذریم .ساعت ۱۲:۱۵هم تعطیل شدیم رفتیم پارک۱۹نفر بودیم.خوب بود خوش گذشت.بستنی  خوردیم.پفکخوردیم.خواستیم ساندویچ بخوریم تا نون بیشتر نداشت.یه خورده بچه ها
سوار تاب شدن.یه خورده خندیدیم.یه خورده هم چشم چرونیاین یکی واقعا یه خورده بود.
فکر کنم این آخرین خاطره بود.از کلاس سوم تجربی الفدر سال تحصیلی۹۱-۹۰.اگه خدا خواست واین امتحانات به خوبی تموم شد پیــــــــــــشدانشگاهی آغاز میشود.وفقط یه سال میمونه تاخوشبختی.تاآزادی.
میام اینجا.سر میزنم.اما تا شروع دوباره ی کلاس ها بدون خاطره ازتون پذیرایی میشه.اگه توی تابستون اتفاقی افتاد درمورد حاشیون-حاشیات نمیدونم منظورم همون بچه های کلاسـِ  که توی حاشیه ان(به قول مدیر)میامــُ تعریف میکنم.به امید موفقیت هممون در دوران شکنجه زایــِ تهوع آور ِ شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز پدردرآر ِامتحانات.


تنها كسيكه وقتي شكمش رو لگد مي زدم ازشدت شوق مي خنديد "مادرم "بود
.
مادرها روزتون مبارک مخصوصا مادر خودم.  

   

پيشرفت

دوشنبه۱۱/۲/۹۱
پیشرفت تحصیلی این مرحله روهم مثل قبلی با مشورت هم انجام دادیمدیگه شیر شدیم.طرف هم کاغذ پرت میکردیم.حتی یکی از بچه ها بلند شدورفت توی گوش دوستش یه چیزی گفت که بعدا فهمیدیم می خواسته تقلب بده ولی خانم نگاه می کرده روش نشده.ولی این بار همه ناراحت بودن.عقـبیامی گفتن به ما تقلب نرسیده.ما جلوییا می گفتیم از شما به ما نرسیدهدبیر دینی هم هی به ما میگفت:دزدا.ولی خداییش خیلی دبیر باحالیهامروز هم یکی از بچه ها داره به معلم ها اس ام اس میزنه و روز معلم رواز طرف کلاس تبریک میگهراستی دوم تجربیا هم رفتن بدون اجازه ی معلما زنگ زدنواسشون ساندویچ بیارن که هنوز ساندویچ هاsmile emoticon kolobokرو نیاورده معلم ها فهمیدن.بالاخره مهارت میخواد که اونا ندارن.
 

با سوال،بي سوال

اون امتحان زبانهیادتونه که سوالاش لو رفتن بیست نشدم.دوستم هم نشد.اون دوستم هم نشد.اون یکی دوستم هم نشد.می بینی توروخدا.به این نتیجه رسیدیم که دیگه به ما امیدی نیستسوالها رو داریم جواب هارو هم داریم ولی بیست نشیم خیلی حرفه ها.

امتحان زمین هفته ی قبل رو بگم.ما روی پاک کن تقلب می نویسیم.اون روز همراه پاک کنبرگههم میدادیم.خانم کنار ما بود ودوستم جلوی من.برگشت طرف من وگفت:پاک کن توبگیرخدایا جلوی خانم اگه برگه بیفته چی؟مونده بودم چیکار کنمدیدم همین جر پیش بره لو میریم.با ترس گرفتمش.خدارو شکر اونقدر برگه کوچیک بود که حتی دیده نمیشد.
قسمت جالبش این بود که هم من هم دوستم با خودکارمی نوشتیم.نمیدونمچرا خانم نپرسید:واسه چی پاک کن میخوای؟؟؟؟

ساندويچ

وقتی ماهـوس ساندوویچ می کنیم...

امروز دقیقا چهارشنبه ودقیقا ۲۳/۱/۹۱است.طبق قرار قبلی نفری ۲ادلار برای خریدخوراکی محبوبمان آوردیم.برای خریدش اجازه نگرفتیم смайл(چه کاریه اجازه که نمیدن میریم تو دیوار).یکی از دوستان با موبایلی که به طرز مخفیانه همراه داشت,تماس گرفت.
سام علیک.قربونت بر و بچ هوس ساندوویچ کردن.یه ۲۵ تا دونه با مخلفاتش بیار.صفای قدمت.عزت زیاد.
خلاصه سفارش همانا ورسیدن
ساندویچ هاسر زنگ شیمی همانا.   
سر زنگ شیمیه
            ساندویچا میرسه  

تا که این زنگ بخوره           بوش به دفتر میرسه

انگار نه انگار که معلم داره درس میده .اونم شیمی.دعواسر رفتن که کی بره بگیره شروع شد.    
من نمی رمنه نوبت توئه.دفه ی قبلی من رفتم.کار خودتِ.

تا اینکه شاگرد اول کلاس بلند شد وگفت:من آنم که رستم بود پهلوان.کار کار ِ خودمه.
(
ای از همه جا بی خبر)
از ما اصرار از معلم انکار.نه اگه برین بیرون صفرمیدم.حالا یکی اینو از برق بکشه

نفوذیه کلاس که تا این لحظه ما به خاصیت نفوذی بودنش پی نبرده بودیم وارد عمل شد.
نفوذی:خانم خواهش میکنم.این یه موقعیت استثناییه.در طول سال تحصیلی فقط چند بار اتفاق میوفته.
(با لحن التماس بخوانید
)
خانم(که در این لحظه او هم به خاصیت نفوذی پی برد اجازه را صادر کرد
گری(لقب یکی از دوستان):به افتخار خانم صلوات(͡๏̯͡๏)اللهم صل علی محمد وآل محمد.
۱۰دقیقه...
۱۵دقیقه...
۲۰دقیقه...
کجا موندن اینا؟نکنه گرفتنشون؟(هرکی یه فکری میکنه)
تا اینکه...
در واشد وحالا معاون وارد میشود
پرستو دفتر(نه که بهاره حتما مدیر هوس چهچه  مارو کرده)
رفتنی یکی از دوستان گفت:احتمالاٌ امروز تولدته هان؟
دوهزاریم افتاد که نباید سوتی بدم رسیدیم سالن که در فرصت به دست آمده همون شاگرد زرنگه گفت:
بابای تو بودهبابای تو بوده.(با اضطراب )
من:بابا من چی بوده
؟بابا من چیزی نبوده.
وارد پایگاه جهنمی شدیم
(جاده لغزنده است)
شلم شوربایی شده بود که نگو. آقا گیس وگیس کشی بود
محاکمه شروع شد
مدیر:تنم لرزیدوقتی یه پسر جوون ساندویچارو داده بغل یکی از شاگردام.(خداروشکر ساندویچ بودن)
هرکی هرکی بود.یکی مدیر میگفت یکی معاون.یکی مشاور.یکی مسئول خوابگاه.یکی امور دفتری.یکی امور پرورشی.یکی امور دام...

یکی گفت:حتما گوشیهم دارین؟از کجا فهمیدین ساندویچا رسیدن؟
من خاک بر سرمن خدا زده.من از همه جا بی خبر.زر دادم:خانم ماکشیک میدادیم.۵دقیقه ای یه بار یکی میومد.ما گوشینداریم که.
دوباره گفت:دیگه بدتر.ولی حتما گوشی دارد.پس با چی زنگ زدیدسفارش دادید؟
من- تلفن کارتی.
- تلفن که سه3روزه خرابه؟
در این لحظهشکلکای رمینـــــــآهیهات من الذله
من هاج و واج
به خانم نگاه می کردم.
حالا گیر
  که کی گوشی داره؟
وقتی سر درد ودل معلم ها از کارهای بچه ها باز میشود.
معاون:هر چی درس خون ها بگن بقیه هم دنبالشون شما نمیان صف بقیه هم نمیان.
مدیر:تو که همیشه از ما انتقاد میکنی؟حالا چرا نمیگی کار کی بوده؟
حالا چی همه میخواستن بدونن که کی گوشی داشته؟
مدیر شماره ی  ساندویچی رو پیدا کرد وزنگید.
بوقبوق.
- الو آقا شما چند تا ساندویچ واسه ما آوردین؟
...
- کی زنگ زد
телефончик؟
...
- شماره اش رو بدین
بوق...بوق...بوق اشغال.
ساندویچی قطع کرد.بدون اینکه شماره بده.
مرامت رو عشقه لوتی.بوی مرد می شنُفمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مردی ومردانگی افسانه نشد.
ولی معلم ها اینقدر گفتن تا دختره بدبخت
گفت خانم من موبایل داشتم.من زنگیدم.
معاون هم گفت:بفرما میگید بابای پرستو بوده.من بابا ومامانش رو میشناسم.اصلا اینجوری نیستن
من هم که ماهیت پدر خویش را می دانستم با سر۱۰۰در۱۰۰ تائید کردم

دیگه مدیر بخشید ولی همش میگفتن:حالا اینا از گلوتون پایین میره؟
(توی دل ما:نگو
چه جورمتا حالا ساندویچ با این طعم نخورده بودم)
پرده ی آخر
ما توانستیم.
به محض ورود ما کلاس از حالت شیمی به حالت شکمیتغییر داد.بچه ها که تا آن لحظه جامد ودر حال سکون بودند,به گاز هایی فوق العاده نانجیب تبدیل شده وبه ما محلت ندادن.همینو بگم که به من نوشابه نرسید.
(تغییر حالت جامد به گاز)

(0>H▲)

(0<S▲)

این واکنش در هنگام رسیدن ساندویچخود به خودیست.
خوردن و تعریف کردن شروع شد.دبیر شیمی که خودش حیا کرد ورفت ولی دبیر دینی سر کلاس نشست واز پرسیدن دست کشید واجازه ی خوردن بیشتر رو داد.
در پایان جا دارد از همه ی عوامل،کسی که زنگید،کسی که محموله را گرفت،کسانی که در پایگاه جهنمی می لرزیدند ومخصوصا از آن ساندویچیهبامرام که مارا در انجام این عمل به ظاهرخبیث
یاری رساند،تقدیر وتشکر به جا آورم.خداوند یاریتان کند در حوادث آتی
                                                                                    من الله توفیق.

هورا

هــورا
این هفته نتیجه ی پیشرفت تحصیلی اومد.همونی که هممون باهم جواب دادیم.نفر اول تا دهم همه توی کلاس ماست به جز سوم وهفتم.خیلی حال داد خیلی.
یه اتفاق دیگه هم یکشنبه افتادامتحان زبان داشتیم که اون کلاسی ها گفتن خانم آزمون شماره ۱۱فرزانگان رو امتحان میگیرهباور نکردیم ولی گفتیم ضرری نداره بخونیمش.سر جلسه فهمیدیم همون آزمون شماره ۱۱بوده.هه هه هه.

(مطمئنن همه فهمیدن یه اتفاقی افتادهنیستن که.مخصوصا شاگرد متوسط کلاس ۸ شده شاگرد زرنگ۹ما که بی خیالی طی کردیم)

خيلي حال داد

هفته ی اول سال۱۳۹۱

دوشنبه عادیبود.روبوسیوتبریک عید.سه شنبه هم بر خلاف انتظار خوب رفت.امتحان عربی نگرفت.ولی نفری یکی یه نمره از هممون کم می کنهоблака.آخه سه شنبه آخر سال بعد سهсмайл بار لغو امتحان ما نرفتیم مدرسه وامتحان پَرشد.چهارشنبه هم یه امتحان زیستی دادیم که من گند زدم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز .کلاً همه ی امتحان های زیست رو گند زدم.
حالا متوجه شدید که چقدر حال داد؟بچه هاترکوندن.

مشهد

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا   

تنها یادگاری  من از مشهد.

ادامه نوشته

108پلي مر لغو كن

این هفته اتفاق خاصی نیفتاد.بچه ها تو حال وهوای سفر بودن نمیذاشتن کسی بپرسه یا امتحان بگیره.چهارشنبه ۹۰/۱۲/۱۷امتحان ریاضی داشتیم که سه شنبه با کلی اصرارو التماس وخواهش وتوروخدا وجون من ومرگ من ودیگه تکرار نمیشه واین آخرین بارمون و...خلاصه لغو شد وافتاد شنبه.پیش ها به یکی از بچه ها گفته بودن چه جوری امتحان ریاضی لغو کردین؟با این معلم ؟گفته بود ما اینیم دیگه.امروز امتحان دادیم واونقدری که خودش می گفت سخت نبود ولی من یه سوال تقریبانمره ای رو اشتباه نوشتم.

حالا یهخاطرهی کوچولوازمشهد

اندرفوایدشماره گرفتن

از فواید یافتن دوست در مسافرت آن هم در مسافرخونه ی محل اقامت این است که اگر کسی شما را فراموش کند,او شما را از یاد نمیبرد خصوصا اگر آن فرد جنس مخالف شما باشد.روز آخر در اتاق خویش۸نفره نشسته بودیم و منتظر بودیم برویم.مشغول بحث وگفت و گو که یکی از بچه ها از پنجره نگاه کرد و گفت:ای واــــــــــــــــــی اینا همه سر کوچه ان.ما هم به دو بلند شدیم و رفتیم.وخدارو شکر بهشون رسیدیم.وفهمیدیم هنوز می خواستن بیان شام رو ببرن و اون وقت ما رو خبر کنن.

گذشت واولین روزی که بعد مشهد رفتیم کلاس فهمیدیم بلــــــــــــــــــــــــــــــه.

یکی از هم اتاقی های ما با یکی از کارکنان اونجا دوست شده بوده وشماره گرفته بوده.اون روز هم همین دوستم بود که گفت همه رفتن.اصلش این بوده که بهش پیام داده توی بچه ها ندیدمتکجایی؟اونم گفته توی اتاق خودمونم.یارو هم گفته:ای خاکهمه رفتن بلند شین.

واینگونه بود که ما آن روز از جا ماندن احتمالی نجات یافتیم.این بود یکی از خاطره های من از مشهد.خاطره ی بعدی متقابلاًاعلام خواهد شد(شاید).

فنــاوری تقلبــ

سه شنبه۹/۱۲/۹۰

چند تا از معلم ها گفته بودن پیشرفت تحصیلی رو جزء مستمر حساب می کنن.دو روز قبل از پیشرفت تحصیلی تصمیم گرفتیم درس ها رو تقسیم کنیم.آخه از اول کتاب بود.منو بغل دستیم وبغل دستی بغل دستیش,شدیم ریاضی.هر درسی رو هم بین سه نفر که توی اون درس خوب بودن تقسیم کردیم.

امتحان سر زنگ زبان فارسی بود.خوراکـــــ تـقـلب.هر کی سوالات خودش رو جواب می داد.می نوشت رو برگه می داد به کناریاش.اگه یکی می گفت:چفدر فیزیکا سختن.ما می فهمیدیم فیزیک بهش نرسیده.

همه همکاری کردن.به جز یه آدم دورو دو رنگ که برگه ی شیمی رو پیش خودش نگه داشت.البته فقط سه تا سوال رو.ما با این آدم چکار کنیم نه شما بگین چکار کنیم؟اون روز گذشت و شد یکی از خاطراتما.

باید دید که نتیجه اش چی میشه؟ولی به ما که خیلی چسبید.

         

آخ جون

یکشنبه۷/۱۲/۹۰

سر زنگ زبان معاون پرورشی اومد وگفت:هرکی میاد مشهد صبح حتما پول بیاره.در ضمن از چهارشنبه هفته ی دیگه افتاده همین چهارشنبه.من و بغلیم که دلم می خواست زودتر بریم کلی خوشحال شدیم.با این حرف خانم کل کلاس رفت رو هوا از خوشحالی.از ردیف چهار نفره ی ما فقط یکی نمیومد ما هم نمی دونستیم مشکلش چیه؟فکر میکردیم مامانش اینا  به خاطر مشکلات مالی اجازه نمیدن.آخه شب یکی از بچه ها زنگтелефон زده بود به مامانش وکلّی اصرار.مامانشم گفته بود:ما یه مشکلی داریم دخترم باید درک کنه.

یه روز هم توی مدرسه مراسم مخ زنی داشتیم.زنگтелефончик می زدیم به پدر ومادر های بچه ها.اصرار که آقا بذار دخترت بیاد.بدون اون صفا نداره.

خلاصه صبح دوشنبه ما یه پامون تو کلاس بود یه پامون تو دفتر.به معاون پرورشی می گفتیم یکی از بچه ها مشکل مال داره.می گفت کاری نمی تونیم بکنیم.من خودم دیروز پول ۴نفر و گذاشتم تو کشو امروز دیدم دزدیدنشون. مجبورم خودم از جیب خودم بدم.به مدیر می گفتیم:یکی از بچه ها مشکل مال داره.بازم می گفت ما ۴ نفر و قبول کردیم ودیگه نمیشه.

همه بی خیالش شدیم که ساعت سوم یکی از بچه اومد وگفت:اسمش که توی لیست بوده.من گفتم معلوم کدوم لیستو دیده.توّهم.ولی همون که مشکل داشت با یکی دیگه رفتن و وقتی اومدن دیدم داره عین ابر گریه می کنه.گفتیم چی شده؟دوستش گفت:مامانش اومده اسمش رو نوشته و پول هم داده.کلی دوستم وما سوپرایز شده بودیم.خدارو شکر که هممون به جز ۵-۶ تا راهی شدیم.

Smileys

کلاس ۳تجربی یه معلم فــراری داده

شنبه۲۹/۱۱/۹۰

تک ساعت دوم فیزیک اومد سر کلاس.برگه های امتحان رو داد.بعدش به یکی از بچه ها گفت بیا این تمرین رو حل کن.همیشه به یکی می گفت بیا بعد خودش  راه حلش رومی گفت.دوستم فرمولو اشتباه نوشت.خانم بهش گفت از رو کتاب می نویسی؟اونم زرتـی گفت:خانم ما نخوندیم.یهو نفهمیدیم چتو شد وسایلش رو جمع کردوگفت:مگه من مسخره ی شمام,رفت.

با چندتا از بچه ها رفتیم دنبالش.خانم,پاشو بیا.دیگه تکرار نمی شه.اصلا تو که فقط از یه نفر پرسیدی.بقیه بلدن.ولی لج کرده بود.ما هم ول کردیم اومدیم.

زنگ تفریح مدیر اومد و شروع کرد به فک زدن.می گفت:بچه ها قبول دارین کلاستون به حاشیه رفته؟بچه ها هم گفتن:بــــــــــــــــله.

(در پرانتز باید اضافه کنم که اول سال دبیر فیزیک یه ماهی نبود بعدش اومد تندتند درس دادوخواست که امتحان بگیره بچه ها بهش گفتن خانم ما هی چی بلد نیستیم.ولی کار خودش رو کرد.نمره هامون هم بد شد و رفتیم پیش مدیر که این چه وضعیه؟اونم صاف گذاشت کف دستش فیزیک خانم.)

اون روز هم به مدیر می گفتیم بابا ما تقصیر نداریم.خودش اعصاب مصاب نداره    .اصلا سر اون قضیه با ما لجه.مثلا وقتی بهش می گیم خانم ما این تیکه رو نفهمیدیم.بهمون می گه مگه شما نفهمین؟یا همین امتحان آخریه.می گیم چرا مال اون کلاس رو لغو کردی؟میگه دلم می خواست.خلاصه کلی دلیل واسه مدیرمون آوردیم.دست آخر گفت برم به خانم تون بگم؟قلم گفت:نه تورو خدا.همون دفعه ی قبلی قشنگ مالوندیش.مدیر هم گفت پس دوشنبه خودتون بیارینش سر کلاس.

دوشنبه بچه ها تصمیم گرفتن نرن دنبالش چون ما کاری نکرده بودیم.خوشحال که یه ساعت بیکاریم.ولی یه هو در کلاس باز شدو برپا   قلم پا    خانم فیزیک بفرما.

فیزیک وارد می شود(یعنی شد) شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ    

عین قبل انگار نه انگار اتفاقی افتاده.ما که به روی خودمون نیاوردیم.ولی به قول بچه ها آدم چقدر خار باشه.

برف

امشب بعد یه عمر نگاه خیره به آسمون،

اولین برف ،در دومین روز آخرین ماه سال،

 به زمین شهرما خورد.

            

                      خدایا شکرت

كوچه

یاد اتفاقات کوچه افتادم.یادش بخیر.پارسال پنجره ی کلاسمون خیلی بهتر بود منم دقیقا کنار

پنجره  بودم وکوچه رو زیر نظر داشتم.اولین ماجرای جالب کوچه رو دوستم فهمید.یه خونه بود که هر صبح چندین نفر میومدن جلوی در خونه بدون اینکه در باز بشه خم می

شدن ویه  چیزی میگرفتن.به خاطر همین دوستم می گفت قلط نکنم اینجا یه خبراییه.بعدش ما

 فهمیدیم که یه گوشه ی کوچیک از شیشه ی در رو شکستن و ازتوش چیز جابه جا می کنن.یعنی

چیز می فروشن.یه بار زنگ آخریه بیکار بودیم و ربع ساعت شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآبه زنگ دوستم گفت بیا بریم

ببینیم چه جوریه.رفتیم من یه نگاه کوچیک از شیشه شکسته انداختم.حالا دوستم ول نمی کرد.من

ترسیده بودم یکی تو کوچه ببیندمون.هرچی می گفتم بریم می گفت وایسا خوب نگاه کنم.یه دفعه

یه خانومیگفت کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟از ترس زدیم به فرار ولی نمی شد تو کوچه  دوید.اصلا هم

پشت سرمون رو نگاه نکردیم.رسیدیم مدرسه بچه ها که مارو از پنجره می دیدن گفتن چیکار

کردین؟یه زن اومده بیرون یه چیزایی می گفته مثل اینکه فحش می داده.ما هم به روی خودمون

نیاوردیم.امسال هنوز کارشون ادامه داشت تا اینکه یه دفعه ماشین پلیسSmileys اومد.ولی

فقط دو نفرو که اومده بودن بخرن گرفت.تا چند روز هر کی میومد کلی در می زد

ولی کسی باز نمی کرد.الان اوضاع برگشته به روال قبل.دست نیروی انتظامی درد نکنه که به

فکر جامعه ی معتادین هم هست. 

شكلات

26/11/90

توی این هفته اتفاق خاصی نیفتاد.شنبه که تولد یکی از بچه ها بود یکشنبه برامون آبنبات چوبی آورد یعنی یکی دیگه از بچه ها عمدا بهش کادو داده بود.دیروز هم که ولنتاین بود قلم واسمون شکلات تلخ آورد.  

   Bunch of Hearts

ودوشنبه۲۴/۱۱/۹۰...مدیر ومعاون ریختن تو کلاسمون حالا نگرد وکی بگرد دنبال موبایل.نوبت من شد مدیر شروع کرد گشتن همچین می گشت که آدم قلقلکش می گرفت مردم از خنده.هی می گفتن بیان گوشی هاتون رو بدید تا ندید ما نمی ریم.هیچکی هیچی نگفت.آخرشم رفتن که رفتن.بی خیال موبایل... 

يه مرغ دارم...

چهارشنبه۱۱/۱۱/۹۰

دبیر تاریخ نیومد وما هم خوشحال با بچه هانشستیم رو حیاط اول بازیه یه مرغ دارم...بازی کردیم هرکی اشتباه می گفت یکی میزد رو دستش

بعدش که دیدیم حال نمی ده رفتیم سراغه اسمی یه اسم می گفتیم نفر بعدی یه اسم دیگه با حرف اخر اسم قبلی می گفت تکراری می گفت می باخت

دیگه چیزی نمونده بود که خانم...مدیر گفت بیان برین تو کلاس پیش تجربی کارتون دارم

کلی حرف زدchatterboxراجع به مدرکو اخلاقو انسانیتو و...خلاصه

می گفت امروز خیلی راحت به آدم مدرک میدن نیان مدرسه بچه ها اگه نمی تونین تحمل کنید نیان ما سن شما که بودیم دیپلم می گرفتیم می رفتیم معلم میشدیم

ولی شما چی؟بعضی ها تون از بچه هم بچه ترید مدرکی که امسال می گیرید فقط  به درده سطل آشغال می خوره.تازه حیف سطل آشغال

مارو که میگی اصلا عین خیالمون نبود فقط یه کم خودمون رو مظلوم گرفته بودیم 

تازه یه چیزه دیگه هم گفت.

گفت:ماشاالله  خیلی هم پشت همید وهرکی هر کاری کنه هیچی نمیگد.high five

راست میگه اگه چند نفر نخونده باشن وخانم بخواد امتحان بگیره همه حاضریم ۰بگیریم ولی امتحان ندیم

البته بعضی ها مثلا یکی دونفر یه خورده ساز مخالف میزنن ولی راضی شون می کنیم.

خلاصه زنگ تفریح هم نگهمون داشت وحرف زد ولی کو گوشه شنواnot listening

 

فرغون

سه شنبه۱۷/۱۱/۹۰

امروز زنگ فیزیک که بیکار شدیم دیدیم ردیف آخر دارن یه نامه می خونن نامه ی یکی از بچه ها بود که دوستش بهش داده بود ما هم خوندیمش ازش خداحافظی کرده بود واسه همیشه

 چند هفته پیش همین دوستم اونقدر گریه کرد که نگو از صبحش حالش خوب بود ولی بعدش خیلی گریه کرد ما که نفهمیدیم چی شد

خلاصه دو سه دقیقه بعد از اینکه نامه رو خوندیم عکسش رو آورد وزد زیر گریه  آخه پدرومادرش نمی ذارن باهم ازدواج کنن

ما هم همه ناراحت ولی نمی دونستیم چی بگیم

عکس خودش بود بااون.خیلی عکس قشنگی بود

تازه هفته پیش همین روز یه ساعت که معلممون نیومده بود یکی از بچه ها فراریش داد بعدشم که اومد

راستی همون هفته ی پیش وقتی بیکار بودیم بچه هارفتن فرغون آوردن و کلی بازی کردیم من که نبودم ولی بچه ها می گفتن توی سالن وقتی خواستیم فرغون رو بیاریم آقای... یکی از معلم ها دیده و خندیده

یه خورده که بازی کردیم...گلی فراشمون اومد گرفتش ماهم دوباره رفتیم از اون یکی فراشمون اجازه گرفتیم وآوردیمش بنده خدا اجازه نداد گفت برین از ...گلی بپرسین ولی ما  به قول بچه ها سِشه پیچیدیم ودوباره آوردیمش  

ایول بابا ایول

چهارشنبه ۱۸/۱۱/۹۰
امروز یه روز فراموش نشدنی بود.خیلی خوش گذشت.ساعت اول که ریاضیداشتیم نه ولی ساعت های بعدی همش خاطره شد.از باحال ترینش بگم تاریخ...

دیروز چون درس هازیاد بود بچه ها قرار گذاشتن درس های تاریخ رو که دوتا بود نصف کنیم.ردیف اول وآخر یه درس ردیف وسط که منم باشم یه درس دیگه قرار گذاشتیم به خانم بگیم داوطلبی بپرسه

امروز صبح زنگ تاریخ وقتی یکی از بچه ها گفت خانم داوطلبی بپرسید خانم گفت:نه..............

رنگ همه پریدهمه می گفتن اگه اسممون روبگه واسه درسی که نخوندیم چی کار کنیم؟

خوبی خانم ما اینه که به ترتیب و پاراگرافی می پرسه مثلا میگه فلانی بلند شو پاراگراف اولو توضیح بده خوبیه بعدیش اینه که بچه هارو نمیشناسه

دو نفراول همون درسیو توضیح دادن که خونده بودن درس اول هنوز تموم نشده بود که خانم اسم یکی از اونهایی که نخونده بودش رو گفت ولی..................

یکی دیگه به جاش بلند شد کسی که این درس رو خونده بود نفر اول به خیر گذشتوخانم نفهمید

نفردوم بازم همین اتفاق افتاد وقتی این یکی بلند شدو بازم خانم نفهمید من و کناریم دیگه از خندهداشتیم می ترکیدیم

اسم من هم خوند متاسفانه برای درسی که نخونده بودم ولی یکی دیگه بلند شد

وتا آخر همین اتفاق افتادهمه هم ۲۰ شدن 

وقتی کل درسهارو یه بار پرسید گفتیم خانم بسه دیگه اونم شروع کرد به درس دادن

و این خطرناک ترین کاری بود که کلاس ما طی این دو سال انجام داده بودولی زنگ تفریح که خورد کلی خوشحال بودیم وبهم تبریک می گفتیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

قضیه ی ساندویچی 

دوباره دیروز زنگ نماز نشسته بودیم وحرف می زدیم که یکی از بچه ها گفت معلم ها دارن ساندویچ می خورن همه نفرینشون کردن وتصمیمی مهم گرفته شد.

قرار گذاشتیم فردا نفری ۲۰۰۰تومان پول بیاریم و از همین جا تلفن کارتی زنگ بزنیم واسمون بیارن

امروز بچه ها سرزنگ تاریخ رفتن و به یکی از خانم ها وبه اصطلاح بعضی بچه هاCat گفتن اونم اجازه داد.

یکی از بچه ها دم در وایستاده بوت تا بیارنشون و نمیدونم مدیر از کجا فهمید کلی دعواش کرد بهش گفته بود تو از کی اجازه گرفتی زنگ زدی؟گفت از خانم فلانی اگه نرفته بودیم اجازه بگیریم انضباطمون ۰ میشد.

بلاخره سر زنگ زیست محموله رسید و خوردیم و خندیدیم واسه خانم مهربون دبیر زیستمون هم گرفتیم.

 امروز کلی خوش گذشت و بعد زنگ تاریخ وقتی من رفتم رو حیاط نمی دونم دوست عزیزم چش شده بود که زد زیر گریه اولش من نرفتم پیشش آخه همش فکر می کنم دلش نمی خواد با من دردودل کنه ودیگه طاقت نیاوردم و رفتم پیشش بهم گفت به خاطر یکی دیگه از بچه هاست یعنی دلش واسش سوخته خدا کنه چیز مهمی نباشه.