***پست آخر***
ما هنوز هم دلمان...
ما هنوز هم دلمان برای ساعت های شیمی با آقایایمانی تنگ میشود.برای آرامششان سر کلاس.برای آرام حرف زدنشان و برای نشنیدن هایمان.برای مثال های بی ربط.دلتنگ میشویم برای همسایه گفتن هایشان.برای پیش دانشجویی.برای شیمانی گفتن های بین خودمان. برای اولینُ آخرین باری که آزمایشگاه رفتیم.برای امتحان های کنکور 70 به بعد.برای ترمودینامیک و سنتیک و آبکاری فلزها و جور اول و...
ما هنوز هم دلمان برای ساعت های زیست با آقاینصیری تنگ میشود.برای تجربه هایی که از همه جا داشتند.برای خاطراتی که شنیدنشان را بیشتر از درس دوست داشتیم از شیراز و تبریز و زاهدان.برای امتحان های تشریحی سخت تر از تستی.برای حساسیتشان روی جیغ و دادها، روی حرف زدنمان.برای نگرانیشان از آینده بچه ها.از آینده دخترش.برای نصیحت هایی پدرانه.برای آزمایشهای بیدل وتیتوم.برای شرطی شدن و آمیب و ریزوپوس استولونیفر...
ما هنوز هم دلمان برای کلاس های ادبیاتخانم ستارزاده تنگ میشود.برای درسهای زیاد ادبیات و معنی های زیادتر.برای شعر های حفظی.برای چشم ها را باید شست.برای من در کلاس ودلم
جای دیگریست.دلتنگ میشویم برای کباب غاز و بیهقی و قصه عینک.برای...
ما هنوز هم دلمان برای ساعت های زبانبا خانم منصوری تنگ میشود.برای اصرار ما از reading درس ندادن.برای اصرار ایشان از readingدرس دادن.برای ساده پوشی ایشان.برای درس نپرسیدنشان.برای چُرت های سر کلاس.برای صبر و تحملشان.برای حرف هایی که میزدند.راهنمایی هایی که کردند.برای گرامر و مادر ترزا...
ماهنوز هم دلمان برای کلاس های ریاضیخانم آقاجانپور تنگ میشود.برای امتحان های هر فصل.برای جزوه نوشتنمان.برای دستخط شان روی تخته.برای تکه پرانی هایشان به بچه ها.برای حد ومشتق و انتگرال...
ماهنوز هم دلمان برای ساعت های دین و زندگیمان با خانم تاج الدینی تنگ میشود.برای ساکت گفتن هایشان. برای امتحان های با جواب های طولانی.برای امتحان های روخوانی.برای صدایدلنشین قرآن خواندنشان.برای خط قشنگشان که فقط روی برگه های سوال دیده میشد.برای معلول و پیام آیات و علل طولی.ما هنوز هم...
ما هنوز هم دلمان برای ساعت های زمینیکه با خانم شفیعی داشتیم تنگ میشود.برای درس دادنشان وهنگ کردن هایمان.برای هر هفته درس قبل پرسیدنشان.برای شیک پوشیشان.برای صفرهایبیشمارمان. برای امتحان ندادن هایمان.برای کانی ها و ریشتر و سنوزوئیک.برای...
ما هنوز هم دلمان برای ساعت های فیزیکبا خانم میرزاپور تنگ میشود.برای مسئله های خارج از حدّمان.برای صورت عروسکیشان.برای امتحان های تستی ساده تر از تشریحی.برای قانون های نیوتن و دیاپازون و شکم. برای...
ما هنوز هم دلمانبرای مدیرمان تنگ میشود.برای صبحگاهایی که مخصوص کنکوریها بودند.برای مشاوره های تغذیه ای.برای ناظم هایی با دو چهره ی متفاوت.برای ترسمان از غیر فرم داشتن و ناخن بلند سر صف.برای بابای مدرسه وموتورش. برای پسر مریم خانم
برای حیاط و فروشگاه و آزمایشگاه زیست.برای یواشکی رفتنِ روی پشت بام
دید زدن های کوچه.برای دزدیدن ماژیک.برای ساندویچ خوردن هایبی اجازه.دست و جیغ های بی علت.برای پارسال بهار.برای سفرهای مشهد. گریه هاو خنده هایمان.برای تخته و مولاژ و کانال های بی کولر.برای دیوار های خط خطی.صندلی های پر از یادگاری.تقلب های وقت امتحانی.برای...
ما دلمان بیش ازهمه چیزبرای دوستی
،برای یکدیگر،برای باهم بودن تنگ میشود
ما هنوز هم دل مان ...







.


مایل به صورتیه.منتظرباش خبر بدیم"ساندویچی هم گفت:کاملن درکتون میکنم.
شد؟؟؟
.
این
اولین بار در تاریخ تحصیلمان بودکه بدون متوجه شدن مسئولین پُر تلاش مدرسه

از دو اراذل شیک کلاس که عمده ی سختی این عملیات بر دوش آنان بود.
صفر گرفتنمون ملسه

اينه حال و روزه كلاس ما.نه يه لغوي نه يه برنامه اي.هيچي.ولش.ميريم سراغ اساتيد.





سر اين امتحان نهاييا.بي خيال.خوش بود كه گذشت
امروز فقط دوساعت اول ادبیات داشتیم وتک ساعت بعد لوسیمه جون





هم میدادیم.خانم کنار ما بود ودوستم جلوی من.برگشت طرف من وگفت:پاک کن توبگیرخدایا جلوی خانم اگه برگه بیفته چی؟مونده بودم چیکار کنم
دیدم همین جر پیش بره لو میریم.با ترس گرفتمش.خدارو شکر اونقدر برگه کوچیک بود که حتی دیده نمیشد.

هیهات من الذله


گفت خانم من موبایل داشتم.من زنگیدم.
تا حالا ساندویچ با این طعم نخورده بودم)
خود به خودیست.
نیستن که.مخصوصا شاگرد متوسط کلاس ۸ شده شاگرد زرنگ۹ما که بی خیالی طی کردیم
.آخه سه شنبه آخر سال بعد سه
بار لغو امتحان ما نرفتیم مدرسه وامتحان پَر
شد.چهارشنبه هم یه امتحان زیستی دادیم که من گند زدم
وجون من ومرگ من
؟گفته بود ما اینیم دیگه.امروز امتحان دادیم واونقدری که خودش می گفت سخت نبود ولی من یه سوال تقریبا
نمره ای رو اشتباه نوشتم.
حالا یهخاطرهی کوچولوازمشهد
وشماره گرفته بوده.اون روز هم همین دوستم بود که گفت همه رفتن.اصلش این بوده که بهش پیام داده توی بچه ها ندیدمت
نفر که توی اون درس خوب بودن تقسیم کردیم.
ما.

از خوشحالی.از ردیف چهار نفره ی ما فقط یکی نمیومد ما هم نمی دونستیم
زده بود به مامانش وکلّی اصرار
می زدیم به پدر ومادر های بچه ها.اصرار
که آقا بذار دخترت بیاد.بدون اون صفا نداره.
.گفتیم چی شده؟دوستش گفت:مامانش اومده اسمش رو نوشته و پول هم داده.کلی دوستم وما سوپرایز شده بودیم.خدارو شکر که هممون به جز ۵-۶ تا راهی شدیم.
می نویسی؟اونم زرتـی گفت:خانم ما نخوندیم.یهو نفهمیدیم چتو شد وسایلش
رو جمع کردوگفت:مگه من مسخره ی شمام,رفت.
.ما هم ول کردیم اومدیم.
.دست آخر گفت برم به خانم تون بگم؟قلم گفت:نه تورو خدا.همون دفعه ی قبلی قشنگ مالوندیش.مدیر هم گفت پس دوشنبه خودتون بیارینش سر کلاس.
.ما که به روی خودمون نیاوردیم.ولی به قول بچه ها آدم چقدر خار باشه.
اومد.ولی
.تا چند روز هر کی میومد کلی در می زد 
...بازی کردیم هرکی اشتباه می گفت یکی میزد رو دستش

وهرکی هر کاری کنه هیچی نمیگد.
که نگو از صبحش حالش خوب بود ولی بعدش خیلی گریه کرد ما که نفهمیدیم چی شد
همه می گفتن اگه اسممون روبگه واسه درسی که نخوندیم چی کار کنیم؟