وبلاگ نویس عصر کرونایی و اجتماع فسیلان:))

 

من از اون one of a Kind هایی هستم که احتمال زیاد دیگه منقرض شدن:)) سه سال از آخرین نوشته ام میگذره و اصلا یادم نمیاد اون روز سخت برای چی سخت بوده:)))) ولی روزای سخت تر بعد از اون رو هم تجربه کردم و هنوزم زنده ام:))) چون اون تاریخ رو یادم نمیاد که چی بوده ولی تاریخ های بعدترشو یادمه لذا اونا سخت تر بودن:دی

 

تو این پاندمی و کرونا و عصر انسان‌های مدرن مریض، هنوز من وجود دارم که با وجود توییتر و فیس بوک و تیک تاک و اینستاگرام و کوفت و زهرمار اینجا میام برا خودم زر میزنم:)) البته برا خودمم همچین نیست:دی امروز از نظرایی که برای آخرین پستم گذاشته بودن دیدم انسان های old school و کلاسیکی مثه من هنوزم وجود دارن:دی

هر کی اینو خوند بیاد بگه از کجای این دنیای کثیف مدرن فردگرای مریضه و بیماریش رو هم ذکر کنه:))

من فسیلی از ته ایران و مهاجری (گاه گاه) در تهران که سال 98 ارشد رو قبول شد، دختری زبان و ادبیات ایتالیایی و مطالعات فرهنگی و رسانه خوانده ام که اکنون درگیر موضوع پایان نامه اش است و در تلاش برای تلفیق و استفاده از رشته ی لیسانش با ارشدش هست:)))
 

la mia storia infinita

دیگه حکم دفتر خاطرات پیدا کرده اینجا! چرخ روزگار عجیب میچرخه و ما انگشت به دهان!
اومدم بنویسم که امشب به این تاریخ من قوی ترین دختر کل تاریخ بشریت باز در سخت ترین لحظات زندگیم قرار دارم. کنکور ارشد دادم و نمیدونم چی پیش خواهد اومد...اما دل بستم به روزای خیلی بهتر از اینی که الان دارم. و یکی همیشه تو سینه ام وجود داره که همش داره میره! اون اصلا یه لحظه هم واینمیسه! همونم الانو سخت ترش کرده که خودم وایسادم ولی اون تو دلم داره میره همش و پرپر میزنه. ولی میدونم یه روز میاد مثه دو سال پیش که اومدم اینجا رو خوندم و خندیدم و دیدم جی میخواستم و چفدر بهترش نصیبم شده، بازم میام و میخندم به این پستم که یه روزی چقدر مثه امشب نگران آینده بودم.

باید صبر کرد و توکل...همین.

حکایت ناتمام من

دلم تنگ شد اومدم... واسه کسی که یه روزی "من" ما دوتا، یکی نبود! دوتا بود...من هم اون بودم هم خودم، اون هم من بود هم خودش

خب یه چیزایی دست به دست هم دادن که "من" ما، دو تا نمونه..تنها بشه... من موندم و خودم، دوتایی! ولی با اینکه دو تاییم انگار هیچ کسیم. ولی خوب آدما انتخاب میکنن پشیمون میشن و باز اگه نشه کنار میان. مثه من مثه اون...مثه همه. حالا من تو راه خودمم.. نمیدونم کجا میره این حکایت ناتمامم...

خب از قصه و چس نـــــاله که بگذریم

خیـــــــــــــلی اتفاقا توی زندگیم افتاده...خیلی آدما اومدن و رقتن...خیلی چیزا خیلی خیلی.

و اینکه اگه یه چیزی باشه که خیـــــــلی دوس داشته باشم اینجا رو همین شکلکای یاهوعه

 

آدمی که توضیح را توجیه بخواند همانیست که مست را پست میداند!

حرفای یواشکی:

من نوشت تو یه روزی یادم نیس :دی

چرا با زبانت میکنی انکار؟

تو که دسنهایت با من حرف میزنند

و چشمهایت میکنند اقرار...!

27آذر 92

باران میبارد و من هم خــــــــــــــــــراااااااب

پاکت خالی سیگار بــــــــــــــــــــسی روی اعصاب!

92/9/7

solo te...

quando arriva la notte

io penso solo a te


وقتی شب فرا میرسه 

من فقط به تو فک میکنم...

دوس دارم اینجای زندگیم رو

خعلی وخته که نبودم درگیر دانشگاه و درسام بودم بعله :دی

شنبه ی هفته ی پیش با آرزو و سارا و شیرین رفتیم تئاتر دیدیم تئاتر بیدینجیلی خوب بود کـــــــــــلی خندیدیم

بقیه روزام یا با عطیه بیرونیم یا با بقیه ی دوستان :)

روزهای دیگیر هم خیلی خوب بود کلاً خـــــعلی خوش میگذرد...زندگی خوابگاهی پدیده ایست بسیار خفن که باید تجربه کرد:) خعلی خــــــــــــــوب است و حال خودش را دارد

حال گفتن دیگر جزییات را نداریم چون خسته میباشم تازه از بیرون برگشتم... 

وای به حال دگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران

وااااااااااااای به حال دگران

جهان هولوگرافیک

کتابیه که نباید اونو خوند باید اونو خورد!وقتی میخوریش کلاً عوض میشی.من دیگه آخرای این کتابم.این کتاب اثر مایکل تالبوت به ترجمه ی داریوش مهرجویی،که ایشون در مقدمه ی این کتاب می نویسند:

کتاب جهان هولوگرافیک را چند سال پیش،.دوست عزیزم داریوش شایگان،در سفر آمریکا کشف کرد، و گویا چنان به هیجان آمده بود،که چند روز بعد را فقط صرف صحبت در باب این کتاب کرده بود! و من وقتی آن را خواندم،عین یک داستان شیرین هیجان انگیز بود،که در عین حال داشت به سوال های بزرگِ هستی شناختی یزدان شتاختی،و فلسفی من نیز جورِ خاصی،جواب روشن امروزی می داد(فارغ از رمز و راز و ابهام) که تا حدی باور پذیر می نمود... خاصیت دیگر این کتاب آنست که شاید تلنگر ناچیزی باشد به کسانی که موج مدرنیته،دل و ایمانشان را شبهه دار کرده و غبار شک بر آن نشانده است،و نیز آنهایی که از سخنان متافیزیکی بی محتوا خسته شده اند و هنوز برای عقل و منطق انسانی احترام قائلند، تلنگری ناچیز برای رسیدن به آگاهی ای هر چند محدود...

.............................................................................................

قسمت هایی از این کتاب:

-جهان ما و هر آنچه در آن است، از قطره های باران و دانه های برف و درختان کاج تا شهاب ها و ذرات الکترون ها و کوانتوم ها همه تنها تصاویر شبه گونه ای هستند از واقعیتی دور از دسترس که خارج از زمان و مکان بر ما فرا تابیده میشود...


-جهان هولوگرافیک یعنی اینکه هر ذره ای توی این جهان دارای تمامی اطلاعات همه ی کیهانه....


-همان طور که هر بخش از یک هولوگرام مشتمل بر تصویر کل آن است، هر بخش از کل عالم نیز کل آن را در خود پوشانده است. و این بدان معناست که اگر ما میدانستیم چگونه باید بدان دست یافت میتوانستبم برون کهکشانِ اِمراه المسلسله را در ناخن شصت دست چپمان پیدا کنیم  و نیز میتوانستیم کلئوپاترا را ببینیم که برای نخستین بار به دیدار قیصر میرود. زیرا در اصل تمام گذشته،و پیامد های تمام آینده نیز در هر قلمروی کوچک زمان و فضا پوشانده شده است. هر سلول بدن ما در واقع تمام عالم کیهانی را در خود پوشانده است و همین در مورد هر برگ گیاه، هر قطره ی باران و هر ذره ی غبار نیز صادق است. که بدین سان معنای جدیدی به شعر معروف ویلیام بلیک میبخشد:


جهان را در ذره ی شن دیدن

و بهشت را در یک گل خودرو

بینهایت را در کف دست خود نگه داشتن

و ابدیت را در یک ساعت.... 

(جهان هولوگرافیک،کیهان همچون هولوگرام،ص 67و68)

-واقعیت ملموس زندگی هر روزه ی ما نوعی توهم است،درست به سان یک تصویر هولوگرافیک.دیوید بوهم