|
گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست همه گول خوردند...
|
|
|
ای بغض فرو خورده ی من ای سوزش نیمه شب قلب سوخته من قدری تو آرام بگیر
+
تاريخ شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ساعت 3:38 نويسنده پوسیده
|
نیامدی و نشد آنچه که باید میشد رفتم و نشد آنچه که باید میشد
+
تاريخ جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ساعت 21:5 نويسنده پوسیده
|
دلتنگتم سبزه چشمم
بی بهانه اشک میریزم هنوزم از ته قلبم دوستت دارم مراقب چشمهای مهربونت باش
+
تاريخ دوشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۷ساعت 1:38 نويسنده پوسیده
|
گم کرده ام خودم را در میان روزمره گی ها سخت است دلت نگیرد بهانه دیروز را دستانی سرد و قلبی خاموش را کجا می توان گرم و شعله ور کرد چه فرقی می کند وقتی ساز مخالف می زند روزگار با تو من اما یاد گرفته ام که زندگی کنم میان باد و خاکستر
+
تاريخ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 2:19 نويسنده پوسیده
|
باید جشنی گرفت در سیاهی غلیظ شب برای حس های خاموش برای حفظ شدن چشم ها یاد گرفتن موها کنار این همه دلتنگی باید جام جام شراب نوشید قلب مه گرفته را از حسی ناب پر کرد ... و ثانیه های صورتش را آرام آرام تمدید کرد با بوی گل هایی که یخ زده از لابلای تارهای زمستان و آهنگی آرام که روی لبهایش می نوازی حالا شاید چیزی داشت باشی برای قسمت کردن چیزی به بزرگیه یک دل .
+
تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:52 نويسنده پوسیده
|
در تاریکی محض میچرخم تیر می کشد دستانم تار و زبر با غبار روی صورت از طعم خیس باران در غروب کوچک ذهن مثل نفس های زمستان سرد مانده در چار راه رفتن فراموش می کنم مزه ی شور یادم را میگشایم اشتیاق سپید بالم را و لذت سیب سرخ آسمان اندامت را به آغوش میکشم به قیمتی که بپیچم در لابلای انگشتانت تا محرم شوند تمام خاطراتمان و شرم خدا آغاز شود ...
+
تاريخ جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:14 نويسنده پوسیده
|
|
|